حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 70

«مصطفی» کردی بلد بود، ولی حرف نمی زد. این خیلی به درد ما می خورد. اول این که می توانستیم خودمان را درست بسپاریم دست کردها. بعد هم این که می فهمیدیم چه می خواهند به خوردمان بدهند. شب اول که رسیدیم به بارزان، اتفاق جالبی افتاد. بعد از اذان به نماز جماعت ایستادیم. آقای شمس جلو بود و بقیه به او اقتدا کرده بودند. بین نماز، یک کرد آمد تو. پیش شیخ عبدالله رفت و شروع کرد به گزارش دادن. من پهلوی مصطفی ایستاده بودم. دیدم دارد زیر لب می خندد. نمی دانستم چرا؟ نماز که تمام شد، در تعقیبات نماز از او پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «اینها یک روباه زده اند و آن را آورده اند و بالای غسالخانه مسجد گذاشته اند. حالا او می پرسید، چه کارش کنیم. شیخ عبدالله هم گفت، هیچی نگو. برای امشب گوشتش را بپزید. اما پاسدارها نفهمند.»
تعقیبات نماز که تمام شد، مصطفی دم گوش شمس پچ پچ کرد و جریان را گفت. شمس هم «علی» را که یکی از بچه های ورزشکار و خیلی فرز بود، صدا زد و چیزی بهش گفت. علی بلند شد و رفت. ایستادیم به نماز دوم. بعد از نماز، حس کردم شمس دارد تعقیبات را طول می دهد. بعد از این که علی برگشت، زود تمام کرد. هنوز صف جماعت را به هم نزده بودیم که باز یکی آمد و شروع کرد به حرف زدن. دوباره مصطفی زد زیر خنده. وقتی مرد کرد رفت، پرسیدم: «باز چی شده؟»
گفت: «اومده می گه قربان، روباه نیست، آن را دزدیده اند. شیخ عبدالله هم گفت صداش رو درنیار و ولش کن. اگه این پاسدارها بفهمند خیلی بد می شه. آبرومون می ره. دیگه حرفش رو نزن.»
آن جا بود که فهمیدیم شمس به علی چه گفته است. روباه در اسلام حرام است؛ چه برسد به این که لاشه اش تا توی مسجد هم بیاید.
همان شب تصمیم گرفتیم دو گروه شویم. یک دسته بروند برای بازدید از مقر احزاب کردهای اطراف «زاخو» و یک دسته هم برای شناسایی نیروهای نظامی عراق، بروند طرف سوریه و «شیله دیزه». بنا شد من و علی و چند کرد جوان، برویم طرف سوریه و شیله دیزه، بقیه هم بروند طرف زاخو.
تا جایی که می خواستیم برویم، هشت ساعت راه بود. سحر راه افتادیم. و نزدیک ظهر رسیدیم. رفت و آمد خیلی زیاد بود و باید احتیاط می کردیم. کافی بود یک نفر ما را ببیند. نزدیک ظهر که رسیدیم، همه چیز را دیدیم؛ پست های دژبانی، مراکز تمرکز اردوگاه ها. همه چیز زیر پایمان بود. از تمام آنها عکس و اسلاید تهیه کردم. کمی هم فیلمبرداری کردم. داشتم دوربین را جمع می کردم که دیدم بچه ها یک نفر را می آوردند. پرسیدم: «اون کیه؟»
گفتند: «می گه چوپانه، گوسفندهاش رو کم کرده.»
یک کیسه همراهش بود. داخل آن را نگاه کردم. یک دوربین توی آن بود. فهمیدم دروغ می گوید. گفتم: «از کدوم طرف می خواد بره؟»
گفتند: «می ره طرف شهر.»
گفتم: «بهش بگید از طرف دیگه بره.»
این را به او گفتند و ولش کردند. سریع دوربین را جمع کردیم و راه افتادیم. روی تپه آن طرف رسیدیم. با دوربین نگاه کردم، دیدم یک ماشین ایفای عراقی نیرو پیاده می کند. درست همان جایی که قبلا بودیم. به لطف خدا به موقع از آن جا دور شدیم.
شب، ما را به خانه یکی از کردها بردند. برایمان غذا آوردند. از رسوم آنها این بود که بهترین غذایشان را برای مهمان می آوردند. نشسته بودیم و غذا می خوردیم. دیدیم بچه هایشان ردیف نشسته اند روبه روی ما و نگاه می کنند. لقمه از گلویم پایین نمی رفت. برایم خیلی سخت بود. وقتی سیر شدیم و کنار رفتیم، آنها بقیه غذا را گذاشتند جلو بچه ها. خیلی ناراحت شدم. وقتی می خواستیم از آن جا برویم، مقداری پول بهشان دادم. قبول نمی کردند و می گفتند: «مهمانید.»
اما بچه های کرد بهشان گفتند ما از جماعت اسلامی هستیم و حاضر نیستیم سر بار مردم بشویم. پول را گذاشتم کف دست بچه ها آمدیم بیرون.
صبح زود از آن جا حرکت کردیم و برگشتیم بارزان. این بار دقیق تر شهر را بررسی و تصویرهای لازم را تهیه کردم. از موتورهای برق و پایگاه های آن طرف رودخانه عکس و فیلم گرفتم.
شب را در مسجد استراحت کردیم و فردا با دو نفر از عرب ها با کلک از آب رد شدیم. چیزی که بهش می گفتند: «کلک»، چهار تا لاستیک تراکتور بود که با چند تکه چوب و طناب به هم وصل کرده بودند.
رفتیم آن طرف آب. روز جمعه بود و وقتی به روستای نزدیک رودخانه رسیدیم، داشتند نماز جمعه می خواندند. روستاییان همه سنی بودند. منتظر شدیم تا نمازشان تمام شود. آمدند و پرسیدند: «چه می خواهید؟»
وقتی فهمیدند قصد خرید داریم، مغازه هاشان را باز کردند. چون نمی دانستم وضعیت آن طرف چه طور است، با پوتین رفته بودم. بومی ها گالش می پوشیدند. هر کسی پوتین های مرا می دید، می فهمید بومی نیستم. گالش، جوراب و مقداری وسایل لازم دیگر خریدم. بعد از اینکه چرخی در روستا زدیم، بازگشتیم این طرف آب.
چند روزی گذشت تا آقای شمس برگشت. از وسط راه از بقیه جدا شده بود. تصمیم داشت برگردد ایران و به قرارگاه رمضان سر و سامان بدهد. من نقاط مختلف منطقه را بررسی کردم. تنگه استراتژیک «علی بیک» که بین شهر دیانا و اربیل عراق بود، شناسایی شد. حدود بیست روز طول کشید تا این کارها انجام شد.
یک ماه و نیم از خروج ما از ایران می گذشت.

خاطره 71

وقتی داشتیم برمی گشتیم، اردیبهشت ماه بود و بعضی از قسمت ها زمین سبز شده بود. ارتفاعات هنوز پر برف بود. مردم لباس های رنگی می پوشیدند. مسیر برگشت چندان آسان نبود. موقع رفتن آن قدر دچار زحمت شده بودیم که این بار خوشحال و خندان می آمدیم.
روز چهارم که رسیدیم به شهر «مرگه سور». کمی استراحت کردیم و از محدوده شهر فیلمبرداری کردم.
نزدیک غروب بود. هوا که تاریک شد، راه افتادیم. باید از وسط شهر رد می شدیم. پایگاه های عراق در آن جا پر بود از سگ. توی مسیر، وقتی از کنار پایگاه رد می شدیم، سگ ها شروع کردند به پارس کردن و عراقی ها مشکوک شدند که خبری هست. به سلامتی از شهر گذشتیم. روی ارتفاعات مشرف به شهر نشستیم تا خستگی در کنیم. وارد شده بودیم که باید چه کار کنیم. کنده ها را به شکل مثلث چیدیم و آتش زدیم. خودمان نشستیم وسط مثلث. از سه طرف گرم می شدیم. شیخ عبدالله اصرار می کرد زود راه بیفتیم. می گفتیم: «نماز بخونیم، بعد حرکت می کنیم.»
جالب بود که می گفت: «نمی شه زودتر نمازتون رو بخونید.»
هر طور بود او را تا صبح نگه داشتیم و نماز خواندیم. راه افتادیم و آمدیم پایگاه حیات. همان جایی بود که اول مأموریت با پای مجروح تند آمده بودیم. هنوز هوا بد بود. نمی توانستیم صبر کنیم. شمس برای رسیدن به ایران عجله داشت. از بچه های پایگاه خداحافظی کردیم. تعداد افراد گروهمان حدود بیست نفر بود؛ با چند کرد راهنما راه افتادیم.
سر راه دیدیم چند لباس افتاده است. لباس های کردی بودند. نفهمیدم مال چه کسانی هستند. کمی جلوتر، باز هم لباس ریخته بود. مشکوک شدیم. رسیدیم به رودخانه و دیدیم راه عبور ندارد. موقع آمدن، آن قدر برف زیاد بود که روی رودخانه را پوشانیده بود. ولی برف ها آب شده و طوری بود که نمی شد از رودخانه رد شد.
با این خستگی توی سرما مانده بودیم. شمس خواست به آب بزند، دید آب می بردش. او هم نتوانست کاری بکند. من شنایم خوب بود. گفتم: «شال های کمرتون رو به هم ببندید، من می رم اون طرف. سر شال ها رو می بندم به درخت، شما دست به شال بگیرید و رد بشید.»
عرض رودخانه حدود بیست متر بود. گفتند: «خطرناکه! نمی شه.»
تصمیم گرفتیم برویم تا راه آسانتری برای رد شدن از رودخانه پیدا کنیم. رودخانه از وسط دره رد می شد و راه رفتن در کنار آن راحت نبود. رسیدیم به جایی که رودخانه کمتر و عرض بیشتری داشت. همه لخت شدیم و شال ها را به هم بستیم و زدیم به آب. سرعت آب آن قدر زیاد بود که نزدیک بود هر کدام از ما را ببرد. فقط شال هایی که ما را به هم متصل می کرد، مانع شد. با بدن های یخ زده رسیدیم آن طرف آب.
خستگی داشت ما را از پا در می آورد. هنوز باید از ارتفاعات رد می شدیم. بچه ها اسم این ارتفاعات را گذاشته بودند: «کلاغ کش.»
بالای ارتفاعات، یکی از بچه ها با ماشین منتظرمان بود. بهشان خبر داده بودند. وقتی نشستیم توی ماشین، همه مان از خستگی از حال رفتیم.
برنامه ریزی به این شکل بود؛ تا آمدن افروز اطلاعاتم را منسجم کنم تا وقتی آمد، استراتژی کلی قرارگاه مشخص بشود. سه برنامه اصلی داشتیم: با شمال عراق خوب آشنا شویم، احزاب و افراد آن جا را بشناسیم و توان و وضعیت عراق را تخمین بزنیم، نیرو جذب کنیم؛ چه سربازان فراری ارتش عراق و چه کردهایی که از احزاب جدا شده اند.
هدف از تمام این برنامه ها، تحقق دستور حضرت امام (ره) بود که انگیزه مبارزه را به کردها برگردانیم و به این وسیله جبهه سومی بر علیه عراق از شمال باز کنیم.
حدود یک ماه طول کشید تا افروز به اشنویه برگشت. در این فاصله، فیلم ها، اسلاید و عکس ها را آماده کرده بودم. با اطلاعاتی که افروز آورد، قرار شد سه پایگاه را در خاک عراق راه اندازی و تقویت کنیم؛ پایگاه «لولان» که نزدیک به مرز خودمان بود، پایگاه حیات و پایگاه شهر بارزان.
پس از تهیه پول و رسیدن نیروهای گزینش شده، دوباره حرکت کردیم به آن طرف مرز. پایگاه لولان در یک دره قرار داشت. خوبی دره این بود که دشمن روی آن دید نداشت.
علاوه بر ما، احزاب مختلف هم در آن جا مقر داشتند. مثلا «شیویی ها» که کمونیست بودند یا حزب «پاسوک» که سوسیالیست ها آن ها را تشکیل داده بودند.
این بار حرکت کردن راحت بود. چند روزی را در لولان گذراندیم و بعد به سوی روستای حیات حرکت کردیم. در آن جا تعدادی از بچه ها را مستقر کردیم و رفتیم به روستای بارزان. باید پایگاه ایجاد می کردیم. مقر اصلی را در خارج از شهر زدیم و مقر فرعی مان را در مسجد قرار دادیم. وظیفه بچه ها در این سه پایگاه، کارهای شناسایی بود و بررسی این که چه جاهایی احتیاج به کار مهندسی و عمرانی دارد.
تا زمانی که این کارها را انجام می دادیم، چند نفر برای کمک به ما آمدند. از جمله «رسول حیدری» که از بچه های فعال ملایر بود. او رفت به محل حزب الدعوه تا در کنار آنها فعالیت کند.
دو هفته ای از حضور او در آن جا نگذشته بود که در اثر اشتباه، یکی از نیروهای حزب الدعوه تیر به پایش خورد. وضعش ناجور بود. تا ایران یک ماه راه بود. طی یک سفر ده روزه، با آن وضع، او را می بردند به مقر حزب دمکرات کردستان عراق. آنها با تجهیزات پزشکی عملش کردند. آنها فکر می کردند او عرب است. نمی دانم با چه سختی او توانست در تمام این مدت حرف نزند تا آنها نفهمند او عرب نیست. در ضمن، طی همین چند هفته، کمی عربی و کردی یاد گرفته بود.
بعد از مدتی که پایش بهبود یافت، تصمیم گرفتیم توسط او پایگاهی دیگر به نام «قدس» در آن جا ایجاد کنیم.
مشکل جدیدی که برایمان پیش آمد، طریقه رفتن به شناسایی بود. ما دو راه داشتیم، یا این که خودمان به تنهایی برویم یا کردها را هم با خودمان بریم. هر کدام از این دو راه، خوبی و بدی هایی داشتند. مشغول سبک و سنگین کردن مسایل بودیم که نامه ای از طرف رئیس جمهور به دستمان دادند. باید از ارتش پشتیبانی می کردیم. تا فهمیدیم منظور از این نامه چیست، متوجه شدیم که تعدادی چادر در خاک عراق بر پا شد. رفتیم، دیدیم چادرهای نظامی ارتش خودمان است. قرار بود با کردهای دموکرات عراق، «مسعود بارزانی» و «ادریس بارزانی» کار کنند. ارتش طرح عملیاتی در شمال عراق ریخته بود برای آزادسازی شهر «سیدکان». وسعت این شهر به اندازه نصف شهر رودهن بود. می گفتند: «می خواهیم پله پله به عراق نزدیک شویم.»
کم کم اثاثیه مان را از اشنویه جمع کردیم تا به «نقده» منتقل شدیم. اشنویه لب مرز بود و نیروهای عراقی می توانستند به راحتی در آن جا رفت و آمد کنند. به این ترتیب، انتقال اطلاعات به داخل خاک عراق مشکل نبود؛ ولی نقده حدود سی کیلومتر با مرز فاصله داشت و از این نظر امن تر بود. آمدیم نقده و یک مدرسه را پیدا کردیم کهک در و پیکر درست و حسابی نداشت. می شد درستش کرد. مستقر شدیم. یادم نمی رود، شب های اولی بود که به مدرسه آمده بودیم. زمستان بود و هوا سرد. پنج نفر بودیم. یکدفعه صدای تیراندازی از همه جا بلند شد و بعد صدای انفجار. رفتیم بالای پشت بام مدرسه. دیدیم چند جا دارد می سوزد و دود بلند شده است. مانده بودیم چه طور این اتفاق افتاد. با این سه، چهار نفر چه می توانستیم بکنیم؟
دو نفر را فرستادم پایین؛ جلو دهلیز ورودی مدرسه. دو نفر بالای پشت بام ماندند. کمی دقت کردم، دیدم تیراندازی ها مشکوک است. شک کردم. دو نفر از بچه ها را با ماشین فرستادم نقده، ببینند چه خبر است. نمی دانستم وضعیت چه طوری است. باید از مدرسه محافظت می کردیم یا آن را رها می کردیم و می رفتیم شهر، کمک بقیه. یک تیربار توی ماشین گذاشتیم، راننده هم اسلحه اش را آماده کرد و راه افتادند. ما از بالا مواظب ماشین بودیم. نیم ساعت طول کشید تا برگشتند. رفته بودند مقر سپاه نقده. آنها گفته بودند: «شب چله است، مردم جشن گرفته اند.»
وا رفتم. آخر کجای ایران مردم با تیراندازی و انفجار نارنجک جشن می گیرند! پرسیدم: «حکایت آتش ها چی بود؟»
گفتند: «آن هم جزو رسومات است.»
آنها تقصیر نداشتند. ما بودیم که به خاطر اطلاع نداشتن از رسوم ترسیده بودیم.

خاطره 72

یکی، دو روز بعد، شمس با چند تا از بچه ها آمد. سر و وضع قرارگاه ما، خیلی بهتر از اتاق های اشنویه بود. شمس فکر کرد به خاطر راحت طلبی آمدیم این جا. مجبور شدم کلی برایش حرف بزنم و توضیح بدهم که این جا از نظر رفاه و آسایش هیچ فرقی با آن جا ندارد. فقط از نظر مسائل امنیتی بهتر است و دسترسی مان به جاده ها سریعتر صورت می گیرد. بعد از توضیح، قبول کرد و خبر داد ارتش می خواهد عملیات مستقلی به نام «قادر» انجام بدهد. گفت: «قرار است از همان منطقه ای که ما وارد شدیم، بیایند داخل عراق. شناسایی منطقه سیدکان و دیانا تا اربیل هم به عهده ماست.»
پکر شدم. می دانستم اگر قرار باشد با این سرعت عملیات انجام شود، اولین ضررش از دست دادن دره «لولان» است؛ ولی دستور بود.
ارتش شروع کرد به درست کردن جاده و هواپیماهای دشمن دائم در رفت و آمد بودند و عکسبرداری می کردند. کم کم نیروها آمدند. حدود دو لشکر بودند. لشکر 64 ارومیه و لشکر 23 نوهد که نیروی مخصوص ارتش بود. قرار بود دو گردان از لشکر امام حسین (ع) و یک گردان از تیپ ویژه شهدا کردستان کمکشان کنند.
با این همه برو و بیا، دشمن فهمید چه خبر است. ما پیاده با قاطر می رفتیم و آنها جاده می زدند. کار و بار جاسوسان عراق حسابی گرفته بود.
راه افتادم و رفتم آن طرف. دیدم افروز خیلی ناراحت است. ولی باید شناسایی را انجام می دادیم. بچه های آن جا، هیچ کدام حاضر نشدند همکاری کنند.
مجبور شدم با بچه ها در ایران تماس بگیرم. چند نفر از کسانی که با هم شناسایی دشت مهران را انجام دادیم، آمدند. از آقای ناصح هم کمک خواستیم. بدون این که مأموریت یا مسؤولیتی داشته باشد، به خاطر شناختی که از من داشت، شش تا از بچه های خوب بسیجی را فرستاد. بچه ها هم اهل «کنگاور» بودند. بعدها فهمیدم رضا(112) یکی از بچه های خیلی فعال و زرنگ، فرماندار کنگاور بوده و بدون این که کسی بفهمد، به عنوان بسیجی آمده بود آن جا و کار می کرد.(113)