حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 69

این سفر، تجربه جالبی بود. ابتدا این که روز دوم بدنم شروع به خارش به خارش کرد. اول فکر کردم حساسیت است، ولی بعد دیدم دراین سفر کک ها همراهمان هستند که باید تحملشان کنیم. زمستان بود و استحمام مشکل.
نکته بعدی، خودکفا بودن پایگاه بود. حزب الدعوه بر عکس گروه های کرد، بریا تأمین آذوقه، به مردم فشار نمی آورد و سعی می کرد نیازهایش را خود برآورده سازد. یکی از وسایل این کار، مرغداری بود. در پایگاه، حدود سیصد مرغ نگهداری می کردند که هم از تخم شان استفاده می شد و هم از گوشتشان. آنها به عنوان جماعت اسلامی، درکنار مردم زندگی می کردند و فقط هدایای آنها را قبول می کردند. البته بیشتر فعالیت هایشان جنبه تبلیغاتی داشت. اهل عملیات نبودند. در این چند روزی که با آنها به مکان های مختلف می رفتیم، کم کم درد پایم را فراموش کرده بودم. بعد از چند روز قرار شد برگردیم. این پیاده روی ها برایم تازگی داشت. در جنگ، هر جا می خواستیم برویم؛ جیپ یا تویوتا زیر پایمان بود. اما حالا راهپیمایی های دو روزه، سه روزه یا حتی پانزده روزه را باید تحمل می کردیم؛ آن هم در برف و گرما. برای نفوذ به عمق، مسیر دیگری را انتخاب کرده بودند. حرکت کردیم و آمدیم تا رودخانه ای که مرز مشترک بین ترکیه و عراق بود. رودخانه عرض زیادی داشت و عمقش هم تا بالای کمر می رسید. آب رودخانه، چون از کوه های ترکیه سرچشمه می گرفت، سرد بود. نباید معطل می کردیم.
در مسیر که حرکت می کردیم، پر بود از جاسوسان عراقی و ترک. درست است که ما لباس های کردی پوشیده بودیم؛ اما همین که حرف نمی زدیم؛ نشان می داد که ایرانی هستیم. در بین ما، دو نفر زبان کردی بلد بودند؛ یکی حاج محسن باقری بود که در اثر همنشینی با کردها می توانست کردی صحبت کند. خیلی مسلط نبود؛ ولی می توانست متوجه منظور آنها بشود و حرف خودش را نیز بفهماند. همین برای رفع نیاز کافی بود. برادر دیگری به نام «مصطفی» به سه لهجه زبان کردی مسلط بود. تا حدی که می توانست قواعدش را تدریس کند. زبان عربی هم بلد بود. طبق برنامه، او اصلا به کردی صحبت نمی کرد. به خاطر اینکه اگر آنها می خواستند مطلب خاصی را از ما پنهان کنند، آگاه شویم.
لباس ها را در آوردیم و زدیم به آب یخ رودخانه. در آن جا دو بومی ترک به ما کمک کردند. در نزدیکی رودخانه، محلی بود که در آن جا اتراق کردیم. «عادل بیگ»، صاحب آن خانه، با بارزانی ها همکاری می کرد. بعد از آن اسم آن جا را گذاشتیم «بانک اطلاعاتی»؛ چون او هم به ترکیه اطلاعات می داد، هم به عراق و هم به کردها.
هوا که تاریک شد، با یکی از بچه ها آمدم بیرون تا گشتی بزنیم و از یکی از پایگاه های عراقی اطلاعات جمع کنیم. این پایگاه مشرف به تنگه بود و هر کسی را که در اطراف آن می دید، به رگبار می بست. از پشت درخت، از پایگاه فیلمبرداری کردم و برگشتم به خانه عادل بیگ.
نیمه های شب راه افتادیم. از پهلوی پایگاه که رد شدیم، ناگهان یک تیر خورد جلو پایم. ترسیدم. فکر کردم ما را دیده اند. شیخ عبدالله گفت: «آنها همیشه این کار را می کنند. هر چند دقیقه به یک طرف تیراندازی می کنند تا بقیه بدانند آنها بیدار هستند.»
چند تیر رو به رویمان خورد؛ ولی به سلامت از آن جا رد شدیم. جالب بود که قاطرها هم به این وضع عادت کرده بودند و هیچ عکس العملی نشان نمی دادند.
از کنار رودخانه حرکت می کردیم که از پشت، سر و صدایی بلند شد. ایستادیم و منتظر شدیم. خبری نشد. پرسیدم: «چی شده؟»
گفتند: «هیچی، شیخ عبدالله افتاد توی آب!»
نیم ساعتی صبر کردیم تا پیرمرد لباس هایش را که خیس شده بود، عوض کند و دوباره راه افتادیم.
تا نزدیکی صبح راه رفتیم. به جای رسیدیم که بهش می گفتند: «جاده آسفالته». آن جا آن قدر جاده کم بود که یک جاده این طور معروف شده بود. این جاده می رسید به شهر شیروان که نوار مرزی ترکیه و عراق است. از کنار شهر رد شدیم. آن را با خاک یکسان کرده بودند. فقط چند خانه مانده بود که نیروهای نظامی در آن مستقر بودند. از شهر که رد شدیم، توی یک شیار اتراق کردیم. نماز خواندیم و تا حدود ظهر خوابیدیم. ظهر راه افتادیم.
دوباره به ارتفاعات برف گیر رسیده بودیم. شیب سربالایی آن قدر تند بود که هر کس جلو می رفت و راه باز می کرد، در مدت یک ربع ساعت از نفس می افتاد و می آمد عقب و نفر بعدی می رفت جلو. یک جا آن قدر وضع خراب بود که خود کردها که راه بلدچی ما بودند، مسیر را پیدا نمی کردند. قاطرها را بالا و پایین کردیم و از ارتفاعات رد شدیم تا به مناطق گرمسیر رسیدیم.
یکی از چیزهایی که سر راه با آن برخوردیم، فعالیت رژیم عراق در سال 65 بود.(111) آنها تمام روستاها را بمباران کرده و تمام چشمه ها را با سیمان کور کرده بودند. وضعیت طوری عوض شده بود که دیگر نمی شد در آن جا زندگی کرد. مردم به بعضی از این روستاها برگشته بودند و از ترس بمباران ها، توی شیارها خانه ساخته و چاه زده بودند.
از ارتفاع شیرین رد شدیم و رسیدیم به شهر بارزان. آن طرف شهر، ارتفاعاتی بود که پشتش شهر و دشت «اربیل» قرار داشت.
شهر بارزان نیمه مخروبه بود. در تمام شهر، دو ساختمان دیده می شد. یکی خانه «ملا مصطفی بارزانی» که تقریبا کاروانسرا بود؛ چهار طبقه و در هر طبقه ده، پانزده اتاق. دیگری مسجدی بود که به سبک انگلیسی ساخته بودند. چشمه ای هم از وسط رد می شد. شب را در مسجد ماندیم. از شهر فیلمبرداری کردم و شناسایی سطحی دادیم.

خاطره 70

«مصطفی» کردی بلد بود، ولی حرف نمی زد. این خیلی به درد ما می خورد. اول این که می توانستیم خودمان را درست بسپاریم دست کردها. بعد هم این که می فهمیدیم چه می خواهند به خوردمان بدهند. شب اول که رسیدیم به بارزان، اتفاق جالبی افتاد. بعد از اذان به نماز جماعت ایستادیم. آقای شمس جلو بود و بقیه به او اقتدا کرده بودند. بین نماز، یک کرد آمد تو. پیش شیخ عبدالله رفت و شروع کرد به گزارش دادن. من پهلوی مصطفی ایستاده بودم. دیدم دارد زیر لب می خندد. نمی دانستم چرا؟ نماز که تمام شد، در تعقیبات نماز از او پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «اینها یک روباه زده اند و آن را آورده اند و بالای غسالخانه مسجد گذاشته اند. حالا او می پرسید، چه کارش کنیم. شیخ عبدالله هم گفت، هیچی نگو. برای امشب گوشتش را بپزید. اما پاسدارها نفهمند.»
تعقیبات نماز که تمام شد، مصطفی دم گوش شمس پچ پچ کرد و جریان را گفت. شمس هم «علی» را که یکی از بچه های ورزشکار و خیلی فرز بود، صدا زد و چیزی بهش گفت. علی بلند شد و رفت. ایستادیم به نماز دوم. بعد از نماز، حس کردم شمس دارد تعقیبات را طول می دهد. بعد از این که علی برگشت، زود تمام کرد. هنوز صف جماعت را به هم نزده بودیم که باز یکی آمد و شروع کرد به حرف زدن. دوباره مصطفی زد زیر خنده. وقتی مرد کرد رفت، پرسیدم: «باز چی شده؟»
گفت: «اومده می گه قربان، روباه نیست، آن را دزدیده اند. شیخ عبدالله هم گفت صداش رو درنیار و ولش کن. اگه این پاسدارها بفهمند خیلی بد می شه. آبرومون می ره. دیگه حرفش رو نزن.»
آن جا بود که فهمیدیم شمس به علی چه گفته است. روباه در اسلام حرام است؛ چه برسد به این که لاشه اش تا توی مسجد هم بیاید.
همان شب تصمیم گرفتیم دو گروه شویم. یک دسته بروند برای بازدید از مقر احزاب کردهای اطراف «زاخو» و یک دسته هم برای شناسایی نیروهای نظامی عراق، بروند طرف سوریه و «شیله دیزه». بنا شد من و علی و چند کرد جوان، برویم طرف سوریه و شیله دیزه، بقیه هم بروند طرف زاخو.
تا جایی که می خواستیم برویم، هشت ساعت راه بود. سحر راه افتادیم. و نزدیک ظهر رسیدیم. رفت و آمد خیلی زیاد بود و باید احتیاط می کردیم. کافی بود یک نفر ما را ببیند. نزدیک ظهر که رسیدیم، همه چیز را دیدیم؛ پست های دژبانی، مراکز تمرکز اردوگاه ها. همه چیز زیر پایمان بود. از تمام آنها عکس و اسلاید تهیه کردم. کمی هم فیلمبرداری کردم. داشتم دوربین را جمع می کردم که دیدم بچه ها یک نفر را می آوردند. پرسیدم: «اون کیه؟»
گفتند: «می گه چوپانه، گوسفندهاش رو کم کرده.»
یک کیسه همراهش بود. داخل آن را نگاه کردم. یک دوربین توی آن بود. فهمیدم دروغ می گوید. گفتم: «از کدوم طرف می خواد بره؟»
گفتند: «می ره طرف شهر.»
گفتم: «بهش بگید از طرف دیگه بره.»
این را به او گفتند و ولش کردند. سریع دوربین را جمع کردیم و راه افتادیم. روی تپه آن طرف رسیدیم. با دوربین نگاه کردم، دیدم یک ماشین ایفای عراقی نیرو پیاده می کند. درست همان جایی که قبلا بودیم. به لطف خدا به موقع از آن جا دور شدیم.
شب، ما را به خانه یکی از کردها بردند. برایمان غذا آوردند. از رسوم آنها این بود که بهترین غذایشان را برای مهمان می آوردند. نشسته بودیم و غذا می خوردیم. دیدیم بچه هایشان ردیف نشسته اند روبه روی ما و نگاه می کنند. لقمه از گلویم پایین نمی رفت. برایم خیلی سخت بود. وقتی سیر شدیم و کنار رفتیم، آنها بقیه غذا را گذاشتند جلو بچه ها. خیلی ناراحت شدم. وقتی می خواستیم از آن جا برویم، مقداری پول بهشان دادم. قبول نمی کردند و می گفتند: «مهمانید.»
اما بچه های کرد بهشان گفتند ما از جماعت اسلامی هستیم و حاضر نیستیم سر بار مردم بشویم. پول را گذاشتم کف دست بچه ها آمدیم بیرون.
صبح زود از آن جا حرکت کردیم و برگشتیم بارزان. این بار دقیق تر شهر را بررسی و تصویرهای لازم را تهیه کردم. از موتورهای برق و پایگاه های آن طرف رودخانه عکس و فیلم گرفتم.
شب را در مسجد استراحت کردیم و فردا با دو نفر از عرب ها با کلک از آب رد شدیم. چیزی که بهش می گفتند: «کلک»، چهار تا لاستیک تراکتور بود که با چند تکه چوب و طناب به هم وصل کرده بودند.
رفتیم آن طرف آب. روز جمعه بود و وقتی به روستای نزدیک رودخانه رسیدیم، داشتند نماز جمعه می خواندند. روستاییان همه سنی بودند. منتظر شدیم تا نمازشان تمام شود. آمدند و پرسیدند: «چه می خواهید؟»
وقتی فهمیدند قصد خرید داریم، مغازه هاشان را باز کردند. چون نمی دانستم وضعیت آن طرف چه طور است، با پوتین رفته بودم. بومی ها گالش می پوشیدند. هر کسی پوتین های مرا می دید، می فهمید بومی نیستم. گالش، جوراب و مقداری وسایل لازم دیگر خریدم. بعد از اینکه چرخی در روستا زدیم، بازگشتیم این طرف آب.
چند روزی گذشت تا آقای شمس برگشت. از وسط راه از بقیه جدا شده بود. تصمیم داشت برگردد ایران و به قرارگاه رمضان سر و سامان بدهد. من نقاط مختلف منطقه را بررسی کردم. تنگه استراتژیک «علی بیک» که بین شهر دیانا و اربیل عراق بود، شناسایی شد. حدود بیست روز طول کشید تا این کارها انجام شد.
یک ماه و نیم از خروج ما از ایران می گذشت.

خاطره 71

وقتی داشتیم برمی گشتیم، اردیبهشت ماه بود و بعضی از قسمت ها زمین سبز شده بود. ارتفاعات هنوز پر برف بود. مردم لباس های رنگی می پوشیدند. مسیر برگشت چندان آسان نبود. موقع رفتن آن قدر دچار زحمت شده بودیم که این بار خوشحال و خندان می آمدیم.
روز چهارم که رسیدیم به شهر «مرگه سور». کمی استراحت کردیم و از محدوده شهر فیلمبرداری کردم.
نزدیک غروب بود. هوا که تاریک شد، راه افتادیم. باید از وسط شهر رد می شدیم. پایگاه های عراق در آن جا پر بود از سگ. توی مسیر، وقتی از کنار پایگاه رد می شدیم، سگ ها شروع کردند به پارس کردن و عراقی ها مشکوک شدند که خبری هست. به سلامتی از شهر گذشتیم. روی ارتفاعات مشرف به شهر نشستیم تا خستگی در کنیم. وارد شده بودیم که باید چه کار کنیم. کنده ها را به شکل مثلث چیدیم و آتش زدیم. خودمان نشستیم وسط مثلث. از سه طرف گرم می شدیم. شیخ عبدالله اصرار می کرد زود راه بیفتیم. می گفتیم: «نماز بخونیم، بعد حرکت می کنیم.»
جالب بود که می گفت: «نمی شه زودتر نمازتون رو بخونید.»
هر طور بود او را تا صبح نگه داشتیم و نماز خواندیم. راه افتادیم و آمدیم پایگاه حیات. همان جایی بود که اول مأموریت با پای مجروح تند آمده بودیم. هنوز هوا بد بود. نمی توانستیم صبر کنیم. شمس برای رسیدن به ایران عجله داشت. از بچه های پایگاه خداحافظی کردیم. تعداد افراد گروهمان حدود بیست نفر بود؛ با چند کرد راهنما راه افتادیم.
سر راه دیدیم چند لباس افتاده است. لباس های کردی بودند. نفهمیدم مال چه کسانی هستند. کمی جلوتر، باز هم لباس ریخته بود. مشکوک شدیم. رسیدیم به رودخانه و دیدیم راه عبور ندارد. موقع آمدن، آن قدر برف زیاد بود که روی رودخانه را پوشانیده بود. ولی برف ها آب شده و طوری بود که نمی شد از رودخانه رد شد.
با این خستگی توی سرما مانده بودیم. شمس خواست به آب بزند، دید آب می بردش. او هم نتوانست کاری بکند. من شنایم خوب بود. گفتم: «شال های کمرتون رو به هم ببندید، من می رم اون طرف. سر شال ها رو می بندم به درخت، شما دست به شال بگیرید و رد بشید.»
عرض رودخانه حدود بیست متر بود. گفتند: «خطرناکه! نمی شه.»
تصمیم گرفتیم برویم تا راه آسانتری برای رد شدن از رودخانه پیدا کنیم. رودخانه از وسط دره رد می شد و راه رفتن در کنار آن راحت نبود. رسیدیم به جایی که رودخانه کمتر و عرض بیشتری داشت. همه لخت شدیم و شال ها را به هم بستیم و زدیم به آب. سرعت آب آن قدر زیاد بود که نزدیک بود هر کدام از ما را ببرد. فقط شال هایی که ما را به هم متصل می کرد، مانع شد. با بدن های یخ زده رسیدیم آن طرف آب.
خستگی داشت ما را از پا در می آورد. هنوز باید از ارتفاعات رد می شدیم. بچه ها اسم این ارتفاعات را گذاشته بودند: «کلاغ کش.»
بالای ارتفاعات، یکی از بچه ها با ماشین منتظرمان بود. بهشان خبر داده بودند. وقتی نشستیم توی ماشین، همه مان از خستگی از حال رفتیم.
برنامه ریزی به این شکل بود؛ تا آمدن افروز اطلاعاتم را منسجم کنم تا وقتی آمد، استراتژی کلی قرارگاه مشخص بشود. سه برنامه اصلی داشتیم: با شمال عراق خوب آشنا شویم، احزاب و افراد آن جا را بشناسیم و توان و وضعیت عراق را تخمین بزنیم، نیرو جذب کنیم؛ چه سربازان فراری ارتش عراق و چه کردهایی که از احزاب جدا شده اند.
هدف از تمام این برنامه ها، تحقق دستور حضرت امام (ره) بود که انگیزه مبارزه را به کردها برگردانیم و به این وسیله جبهه سومی بر علیه عراق از شمال باز کنیم.
حدود یک ماه طول کشید تا افروز به اشنویه برگشت. در این فاصله، فیلم ها، اسلاید و عکس ها را آماده کرده بودم. با اطلاعاتی که افروز آورد، قرار شد سه پایگاه را در خاک عراق راه اندازی و تقویت کنیم؛ پایگاه «لولان» که نزدیک به مرز خودمان بود، پایگاه حیات و پایگاه شهر بارزان.
پس از تهیه پول و رسیدن نیروهای گزینش شده، دوباره حرکت کردیم به آن طرف مرز. پایگاه لولان در یک دره قرار داشت. خوبی دره این بود که دشمن روی آن دید نداشت.
علاوه بر ما، احزاب مختلف هم در آن جا مقر داشتند. مثلا «شیویی ها» که کمونیست بودند یا حزب «پاسوک» که سوسیالیست ها آن ها را تشکیل داده بودند.
این بار حرکت کردن راحت بود. چند روزی را در لولان گذراندیم و بعد به سوی روستای حیات حرکت کردیم. در آن جا تعدادی از بچه ها را مستقر کردیم و رفتیم به روستای بارزان. باید پایگاه ایجاد می کردیم. مقر اصلی را در خارج از شهر زدیم و مقر فرعی مان را در مسجد قرار دادیم. وظیفه بچه ها در این سه پایگاه، کارهای شناسایی بود و بررسی این که چه جاهایی احتیاج به کار مهندسی و عمرانی دارد.
تا زمانی که این کارها را انجام می دادیم، چند نفر برای کمک به ما آمدند. از جمله «رسول حیدری» که از بچه های فعال ملایر بود. او رفت به محل حزب الدعوه تا در کنار آنها فعالیت کند.
دو هفته ای از حضور او در آن جا نگذشته بود که در اثر اشتباه، یکی از نیروهای حزب الدعوه تیر به پایش خورد. وضعش ناجور بود. تا ایران یک ماه راه بود. طی یک سفر ده روزه، با آن وضع، او را می بردند به مقر حزب دمکرات کردستان عراق. آنها با تجهیزات پزشکی عملش کردند. آنها فکر می کردند او عرب است. نمی دانم با چه سختی او توانست در تمام این مدت حرف نزند تا آنها نفهمند او عرب نیست. در ضمن، طی همین چند هفته، کمی عربی و کردی یاد گرفته بود.
بعد از مدتی که پایش بهبود یافت، تصمیم گرفتیم توسط او پایگاهی دیگر به نام «قدس» در آن جا ایجاد کنیم.
مشکل جدیدی که برایمان پیش آمد، طریقه رفتن به شناسایی بود. ما دو راه داشتیم، یا این که خودمان به تنهایی برویم یا کردها را هم با خودمان بریم. هر کدام از این دو راه، خوبی و بدی هایی داشتند. مشغول سبک و سنگین کردن مسایل بودیم که نامه ای از طرف رئیس جمهور به دستمان دادند. باید از ارتش پشتیبانی می کردیم. تا فهمیدیم منظور از این نامه چیست، متوجه شدیم که تعدادی چادر در خاک عراق بر پا شد. رفتیم، دیدیم چادرهای نظامی ارتش خودمان است. قرار بود با کردهای دموکرات عراق، «مسعود بارزانی» و «ادریس بارزانی» کار کنند. ارتش طرح عملیاتی در شمال عراق ریخته بود برای آزادسازی شهر «سیدکان». وسعت این شهر به اندازه نصف شهر رودهن بود. می گفتند: «می خواهیم پله پله به عراق نزدیک شویم.»
کم کم اثاثیه مان را از اشنویه جمع کردیم تا به «نقده» منتقل شدیم. اشنویه لب مرز بود و نیروهای عراقی می توانستند به راحتی در آن جا رفت و آمد کنند. به این ترتیب، انتقال اطلاعات به داخل خاک عراق مشکل نبود؛ ولی نقده حدود سی کیلومتر با مرز فاصله داشت و از این نظر امن تر بود. آمدیم نقده و یک مدرسه را پیدا کردیم کهک در و پیکر درست و حسابی نداشت. می شد درستش کرد. مستقر شدیم. یادم نمی رود، شب های اولی بود که به مدرسه آمده بودیم. زمستان بود و هوا سرد. پنج نفر بودیم. یکدفعه صدای تیراندازی از همه جا بلند شد و بعد صدای انفجار. رفتیم بالای پشت بام مدرسه. دیدیم چند جا دارد می سوزد و دود بلند شده است. مانده بودیم چه طور این اتفاق افتاد. با این سه، چهار نفر چه می توانستیم بکنیم؟
دو نفر را فرستادم پایین؛ جلو دهلیز ورودی مدرسه. دو نفر بالای پشت بام ماندند. کمی دقت کردم، دیدم تیراندازی ها مشکوک است. شک کردم. دو نفر از بچه ها را با ماشین فرستادم نقده، ببینند چه خبر است. نمی دانستم وضعیت چه طوری است. باید از مدرسه محافظت می کردیم یا آن را رها می کردیم و می رفتیم شهر، کمک بقیه. یک تیربار توی ماشین گذاشتیم، راننده هم اسلحه اش را آماده کرد و راه افتادند. ما از بالا مواظب ماشین بودیم. نیم ساعت طول کشید تا برگشتند. رفته بودند مقر سپاه نقده. آنها گفته بودند: «شب چله است، مردم جشن گرفته اند.»
وا رفتم. آخر کجای ایران مردم با تیراندازی و انفجار نارنجک جشن می گیرند! پرسیدم: «حکایت آتش ها چی بود؟»
گفتند: «آن هم جزو رسومات است.»
آنها تقصیر نداشتند. ما بودیم که به خاطر اطلاع نداشتن از رسوم ترسیده بودیم.