حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 68

غروب بود، رسیدیم به مقر جدید. دیدم بچه ها هنوز نرسیده اند؛ در حالی که آنها یک روز زودتر راه افتاده بودند. تازه فهمیدم این بی انصاف ها با آخرین سرعت مرا آورده اند. به راه وارد نبودم و بیشتر فکرم به پایم بود. تمام راه را از روی ارتفاعات آمده بودیم. یک جا توی سینه کش صخره ها بریدم. دیگر نمی توانستم جلو بروم. گفتم کار تمام است. آمدند و مرا کشیدند و بردند بالا. توی آن برف یک فرد سالم نمی توانست راه برود. ده دقیقه ای که راه می رفتی، نفست از سرما می گرفت. چه طور آن سربالایی ها را با آن پای ناجور آمدم، هنوز نمی دانم! فقط یادم است سر راه، توی مغازه یک روستا، ایستادیم. می خواستند خرید کنند. پرسیدم: «این جا کجاست؟»
گفتند: «لیلکان.»
یک جا هم داشتیم از کنار یک روستا رد می شدیم. پرسیدم: «این جا کجاست؟»
گفتند: «کولیکان.»
از تمام راه، فقط این دو اسم یادم ماند. وقتی رسیدیم به مقر، تقریبا از حال رفتم. آن شب را گذرانیدم و فردا بقیه بچه ها رسیدند. آنها از کنار دره، تفریح کنان آمده بودند. بین راه، شکار هم کرده بودند. بالاخره همه با هم جمع شدیم و کارها شروع شد. آن جا پایگاه «حزب الدعوه» در 45 کیلومتری داخل خاک عراق بود.
همان روزهای اول، برای آشنایی منطقه، گشتی زدیم و از بعضی جاها هم فیلمبرداری کردم. از بالای ارتفاعات، منطقه «کورت»، محدوده شهر «سیدکان» دیده می شد. تا حدی هم مشرف به شهر «دیانا» بود و پادگان های بزرگ ترکیه درنوار مرزی را هم می شد دید. روزها می گشتیم و شب ها هم برنامه مباحثه با بچه های حزب الدعوه داشتیم. سعی می کردیم به سؤال های همدیگر پاسخ بدهیم و رفع ابهام کنیم.

خاطره 69

این سفر، تجربه جالبی بود. ابتدا این که روز دوم بدنم شروع به خارش به خارش کرد. اول فکر کردم حساسیت است، ولی بعد دیدم دراین سفر کک ها همراهمان هستند که باید تحملشان کنیم. زمستان بود و استحمام مشکل.
نکته بعدی، خودکفا بودن پایگاه بود. حزب الدعوه بر عکس گروه های کرد، بریا تأمین آذوقه، به مردم فشار نمی آورد و سعی می کرد نیازهایش را خود برآورده سازد. یکی از وسایل این کار، مرغداری بود. در پایگاه، حدود سیصد مرغ نگهداری می کردند که هم از تخم شان استفاده می شد و هم از گوشتشان. آنها به عنوان جماعت اسلامی، درکنار مردم زندگی می کردند و فقط هدایای آنها را قبول می کردند. البته بیشتر فعالیت هایشان جنبه تبلیغاتی داشت. اهل عملیات نبودند. در این چند روزی که با آنها به مکان های مختلف می رفتیم، کم کم درد پایم را فراموش کرده بودم. بعد از چند روز قرار شد برگردیم. این پیاده روی ها برایم تازگی داشت. در جنگ، هر جا می خواستیم برویم؛ جیپ یا تویوتا زیر پایمان بود. اما حالا راهپیمایی های دو روزه، سه روزه یا حتی پانزده روزه را باید تحمل می کردیم؛ آن هم در برف و گرما. برای نفوذ به عمق، مسیر دیگری را انتخاب کرده بودند. حرکت کردیم و آمدیم تا رودخانه ای که مرز مشترک بین ترکیه و عراق بود. رودخانه عرض زیادی داشت و عمقش هم تا بالای کمر می رسید. آب رودخانه، چون از کوه های ترکیه سرچشمه می گرفت، سرد بود. نباید معطل می کردیم.
در مسیر که حرکت می کردیم، پر بود از جاسوسان عراقی و ترک. درست است که ما لباس های کردی پوشیده بودیم؛ اما همین که حرف نمی زدیم؛ نشان می داد که ایرانی هستیم. در بین ما، دو نفر زبان کردی بلد بودند؛ یکی حاج محسن باقری بود که در اثر همنشینی با کردها می توانست کردی صحبت کند. خیلی مسلط نبود؛ ولی می توانست متوجه منظور آنها بشود و حرف خودش را نیز بفهماند. همین برای رفع نیاز کافی بود. برادر دیگری به نام «مصطفی» به سه لهجه زبان کردی مسلط بود. تا حدی که می توانست قواعدش را تدریس کند. زبان عربی هم بلد بود. طبق برنامه، او اصلا به کردی صحبت نمی کرد. به خاطر اینکه اگر آنها می خواستند مطلب خاصی را از ما پنهان کنند، آگاه شویم.
لباس ها را در آوردیم و زدیم به آب یخ رودخانه. در آن جا دو بومی ترک به ما کمک کردند. در نزدیکی رودخانه، محلی بود که در آن جا اتراق کردیم. «عادل بیگ»، صاحب آن خانه، با بارزانی ها همکاری می کرد. بعد از آن اسم آن جا را گذاشتیم «بانک اطلاعاتی»؛ چون او هم به ترکیه اطلاعات می داد، هم به عراق و هم به کردها.
هوا که تاریک شد، با یکی از بچه ها آمدم بیرون تا گشتی بزنیم و از یکی از پایگاه های عراقی اطلاعات جمع کنیم. این پایگاه مشرف به تنگه بود و هر کسی را که در اطراف آن می دید، به رگبار می بست. از پشت درخت، از پایگاه فیلمبرداری کردم و برگشتم به خانه عادل بیگ.
نیمه های شب راه افتادیم. از پهلوی پایگاه که رد شدیم، ناگهان یک تیر خورد جلو پایم. ترسیدم. فکر کردم ما را دیده اند. شیخ عبدالله گفت: «آنها همیشه این کار را می کنند. هر چند دقیقه به یک طرف تیراندازی می کنند تا بقیه بدانند آنها بیدار هستند.»
چند تیر رو به رویمان خورد؛ ولی به سلامت از آن جا رد شدیم. جالب بود که قاطرها هم به این وضع عادت کرده بودند و هیچ عکس العملی نشان نمی دادند.
از کنار رودخانه حرکت می کردیم که از پشت، سر و صدایی بلند شد. ایستادیم و منتظر شدیم. خبری نشد. پرسیدم: «چی شده؟»
گفتند: «هیچی، شیخ عبدالله افتاد توی آب!»
نیم ساعتی صبر کردیم تا پیرمرد لباس هایش را که خیس شده بود، عوض کند و دوباره راه افتادیم.
تا نزدیکی صبح راه رفتیم. به جای رسیدیم که بهش می گفتند: «جاده آسفالته». آن جا آن قدر جاده کم بود که یک جاده این طور معروف شده بود. این جاده می رسید به شهر شیروان که نوار مرزی ترکیه و عراق است. از کنار شهر رد شدیم. آن را با خاک یکسان کرده بودند. فقط چند خانه مانده بود که نیروهای نظامی در آن مستقر بودند. از شهر که رد شدیم، توی یک شیار اتراق کردیم. نماز خواندیم و تا حدود ظهر خوابیدیم. ظهر راه افتادیم.
دوباره به ارتفاعات برف گیر رسیده بودیم. شیب سربالایی آن قدر تند بود که هر کس جلو می رفت و راه باز می کرد، در مدت یک ربع ساعت از نفس می افتاد و می آمد عقب و نفر بعدی می رفت جلو. یک جا آن قدر وضع خراب بود که خود کردها که راه بلدچی ما بودند، مسیر را پیدا نمی کردند. قاطرها را بالا و پایین کردیم و از ارتفاعات رد شدیم تا به مناطق گرمسیر رسیدیم.
یکی از چیزهایی که سر راه با آن برخوردیم، فعالیت رژیم عراق در سال 65 بود.(111) آنها تمام روستاها را بمباران کرده و تمام چشمه ها را با سیمان کور کرده بودند. وضعیت طوری عوض شده بود که دیگر نمی شد در آن جا زندگی کرد. مردم به بعضی از این روستاها برگشته بودند و از ترس بمباران ها، توی شیارها خانه ساخته و چاه زده بودند.
از ارتفاع شیرین رد شدیم و رسیدیم به شهر بارزان. آن طرف شهر، ارتفاعاتی بود که پشتش شهر و دشت «اربیل» قرار داشت.
شهر بارزان نیمه مخروبه بود. در تمام شهر، دو ساختمان دیده می شد. یکی خانه «ملا مصطفی بارزانی» که تقریبا کاروانسرا بود؛ چهار طبقه و در هر طبقه ده، پانزده اتاق. دیگری مسجدی بود که به سبک انگلیسی ساخته بودند. چشمه ای هم از وسط رد می شد. شب را در مسجد ماندیم. از شهر فیلمبرداری کردم و شناسایی سطحی دادیم.

خاطره 70

«مصطفی» کردی بلد بود، ولی حرف نمی زد. این خیلی به درد ما می خورد. اول این که می توانستیم خودمان را درست بسپاریم دست کردها. بعد هم این که می فهمیدیم چه می خواهند به خوردمان بدهند. شب اول که رسیدیم به بارزان، اتفاق جالبی افتاد. بعد از اذان به نماز جماعت ایستادیم. آقای شمس جلو بود و بقیه به او اقتدا کرده بودند. بین نماز، یک کرد آمد تو. پیش شیخ عبدالله رفت و شروع کرد به گزارش دادن. من پهلوی مصطفی ایستاده بودم. دیدم دارد زیر لب می خندد. نمی دانستم چرا؟ نماز که تمام شد، در تعقیبات نماز از او پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «اینها یک روباه زده اند و آن را آورده اند و بالای غسالخانه مسجد گذاشته اند. حالا او می پرسید، چه کارش کنیم. شیخ عبدالله هم گفت، هیچی نگو. برای امشب گوشتش را بپزید. اما پاسدارها نفهمند.»
تعقیبات نماز که تمام شد، مصطفی دم گوش شمس پچ پچ کرد و جریان را گفت. شمس هم «علی» را که یکی از بچه های ورزشکار و خیلی فرز بود، صدا زد و چیزی بهش گفت. علی بلند شد و رفت. ایستادیم به نماز دوم. بعد از نماز، حس کردم شمس دارد تعقیبات را طول می دهد. بعد از این که علی برگشت، زود تمام کرد. هنوز صف جماعت را به هم نزده بودیم که باز یکی آمد و شروع کرد به حرف زدن. دوباره مصطفی زد زیر خنده. وقتی مرد کرد رفت، پرسیدم: «باز چی شده؟»
گفت: «اومده می گه قربان، روباه نیست، آن را دزدیده اند. شیخ عبدالله هم گفت صداش رو درنیار و ولش کن. اگه این پاسدارها بفهمند خیلی بد می شه. آبرومون می ره. دیگه حرفش رو نزن.»
آن جا بود که فهمیدیم شمس به علی چه گفته است. روباه در اسلام حرام است؛ چه برسد به این که لاشه اش تا توی مسجد هم بیاید.
همان شب تصمیم گرفتیم دو گروه شویم. یک دسته بروند برای بازدید از مقر احزاب کردهای اطراف «زاخو» و یک دسته هم برای شناسایی نیروهای نظامی عراق، بروند طرف سوریه و «شیله دیزه». بنا شد من و علی و چند کرد جوان، برویم طرف سوریه و شیله دیزه، بقیه هم بروند طرف زاخو.
تا جایی که می خواستیم برویم، هشت ساعت راه بود. سحر راه افتادیم. و نزدیک ظهر رسیدیم. رفت و آمد خیلی زیاد بود و باید احتیاط می کردیم. کافی بود یک نفر ما را ببیند. نزدیک ظهر که رسیدیم، همه چیز را دیدیم؛ پست های دژبانی، مراکز تمرکز اردوگاه ها. همه چیز زیر پایمان بود. از تمام آنها عکس و اسلاید تهیه کردم. کمی هم فیلمبرداری کردم. داشتم دوربین را جمع می کردم که دیدم بچه ها یک نفر را می آوردند. پرسیدم: «اون کیه؟»
گفتند: «می گه چوپانه، گوسفندهاش رو کم کرده.»
یک کیسه همراهش بود. داخل آن را نگاه کردم. یک دوربین توی آن بود. فهمیدم دروغ می گوید. گفتم: «از کدوم طرف می خواد بره؟»
گفتند: «می ره طرف شهر.»
گفتم: «بهش بگید از طرف دیگه بره.»
این را به او گفتند و ولش کردند. سریع دوربین را جمع کردیم و راه افتادیم. روی تپه آن طرف رسیدیم. با دوربین نگاه کردم، دیدم یک ماشین ایفای عراقی نیرو پیاده می کند. درست همان جایی که قبلا بودیم. به لطف خدا به موقع از آن جا دور شدیم.
شب، ما را به خانه یکی از کردها بردند. برایمان غذا آوردند. از رسوم آنها این بود که بهترین غذایشان را برای مهمان می آوردند. نشسته بودیم و غذا می خوردیم. دیدیم بچه هایشان ردیف نشسته اند روبه روی ما و نگاه می کنند. لقمه از گلویم پایین نمی رفت. برایم خیلی سخت بود. وقتی سیر شدیم و کنار رفتیم، آنها بقیه غذا را گذاشتند جلو بچه ها. خیلی ناراحت شدم. وقتی می خواستیم از آن جا برویم، مقداری پول بهشان دادم. قبول نمی کردند و می گفتند: «مهمانید.»
اما بچه های کرد بهشان گفتند ما از جماعت اسلامی هستیم و حاضر نیستیم سر بار مردم بشویم. پول را گذاشتم کف دست بچه ها آمدیم بیرون.
صبح زود از آن جا حرکت کردیم و برگشتیم بارزان. این بار دقیق تر شهر را بررسی و تصویرهای لازم را تهیه کردم. از موتورهای برق و پایگاه های آن طرف رودخانه عکس و فیلم گرفتم.
شب را در مسجد استراحت کردیم و فردا با دو نفر از عرب ها با کلک از آب رد شدیم. چیزی که بهش می گفتند: «کلک»، چهار تا لاستیک تراکتور بود که با چند تکه چوب و طناب به هم وصل کرده بودند.
رفتیم آن طرف آب. روز جمعه بود و وقتی به روستای نزدیک رودخانه رسیدیم، داشتند نماز جمعه می خواندند. روستاییان همه سنی بودند. منتظر شدیم تا نمازشان تمام شود. آمدند و پرسیدند: «چه می خواهید؟»
وقتی فهمیدند قصد خرید داریم، مغازه هاشان را باز کردند. چون نمی دانستم وضعیت آن طرف چه طور است، با پوتین رفته بودم. بومی ها گالش می پوشیدند. هر کسی پوتین های مرا می دید، می فهمید بومی نیستم. گالش، جوراب و مقداری وسایل لازم دیگر خریدم. بعد از اینکه چرخی در روستا زدیم، بازگشتیم این طرف آب.
چند روزی گذشت تا آقای شمس برگشت. از وسط راه از بقیه جدا شده بود. تصمیم داشت برگردد ایران و به قرارگاه رمضان سر و سامان بدهد. من نقاط مختلف منطقه را بررسی کردم. تنگه استراتژیک «علی بیک» که بین شهر دیانا و اربیل عراق بود، شناسایی شد. حدود بیست روز طول کشید تا این کارها انجام شد.
یک ماه و نیم از خروج ما از ایران می گذشت.