حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 67

تا صبح، مشغول تمیز کردن دوده ها و وسایل سوخته بودیم. بدتر از همه این بود که باید از اول امکانات تهیه می کردیم. بعدها فهمیدیم سرعت باد، آن شب به 90 کیلومتر در ساعت رسیده بوده. دودکش بخاری هم حفاظ نداشته و باد آتش را از توی بخاری پس زده بود.
یک ماهی طول کشید تا به حال اول درآمدیم. توی این فاصله، علی فضلی را خواستند. برادر محسن رضایی، فرماندهی تیپ سید الشهدا (ع) را به او داد. او دیگر نتوانست با ما بیاید.
هوا کمی بهتر شده بود. هنوز ماشین نمی توانست حرکت کند. پیاده رفتن هم آسان نبود. به پیاده رفتن راضی بودیم، ترسمان از بهمن بود. یک عطسه که می کردیَ، یک طرف کوه می ریخت پایین. درخواست کردیم روی منطقه دیوار سوتی بشکنند. یک هواپیما آمد و دیوار صوتی را شکست. بهمن ریخت؛ اما باز هم نمی شد راه بیفتیم.
دیدیم تنها راه، استفاده از هلی کوپتر است. باهاشان تماس گرفتیم و کمک خواستیم. تعجب کردند که می خواهیم برویم داخل خاک عراق. گفتم: «ما آن جا پایگاه داریم. مسیر هم امن است.»
گفتند: «نه، قبول نداریم.»
با هزارمکافات با فرماندهان بالاتر تماس گرفتیم و افروز جریان را به سرهنگ صیاد شیرازی گفت. او هم به هوانیروز دستور داد تا با ما همکاری کنند.
سه روز منتظر هلیکوپتر بودیم. هر روز وسایل را جمع می کردیم و می آمدیم کنار پد هلی کوپتر، تا شب منتظر می شدیم و دوباره برمی گشتیم. روز چهارم هلیکوپتر آمد. سوار شدیم. خلبان باورش نمی شد آن منطقه امن باشد. ما هم جرأت نکردیم بگوییم نتوانستیم با پایگاه داخل خاک عراق هماهنگی کنیم. هر کاری کردیم، تماس برقرار نشد. تمام دلهره ام از این بود که بچه های آن طرف، هلیکوپتر را بزنند. بعد از یک ساعت پرواز، یکی از بچه ها که به منطقه توجیه بود، گفت: «داریم می رسیم.»
نزدیک مقر، ارتفاع کم شد و از پنج متری زمین، پریدیم روی برف ها نفر سوم بودم که پریدم. قبل از آن دیدم بچه هایی که می پرند، دیگر دیده نمی شوند. وقتی خودم پریدم، فهمیدم چرا! درست مثل میخ توی برف ها فرو شدم. با آن همه تجهیزات و کوله پشتی نمی توانستم تکان بخورم. دستم را بلند کردم. نوک انگشت هایم از برف بیرون زد. با اسلحه برف های اطرافم را تراشیدم و کم کم راه را باز کردم. بچه ها را صدا زدم و پرسیدم مقر کدام طرف است. بعد هم راه افتادیم. توی راه، هر کدام از بچه ها از یک طرف می آمدند و بالاخره بعد از پیاده روی رسیدیم به مقر.
مسؤول آن جا محسن باقری(109) بود. تعجب کردم وقتی دیدم او می تواند توی آن برف و سرما زندگی کند. ما را که دید، خیلی خوشحال شد. گفت: «چرا خبر ندادید. ما حتی دوشکاها را هم آماده کردیم تا هلی کوپتر را بزنیم. یک لحظه شک کردم و وقتی دیدم دارید می پرید، حدس زدم شماها باشید.»
گفتم: «آخه خودمان هم نمی دانستیم که می توانیم بیاییم یا نه.»
بعد از آشنایی اولیه، آذوقه و مهماتی را که برایشان آورده بودیم، بهشان دادیم. دیدن آن مقر برایمان تازگی داشت. یک ساختمان بومی را تر و تمیز کرده بودند و چند چادر هم بود. توی آن سرما در آن جا زندگی می کردند. ناهار را که آوردند، دیدم توی کاسه ها آب قرمز رنگی است با چند دانه نخود!
پرسیدم: «این چیه؟»
گفتند: «ما به این می گوییم، آب «مرگه سور.»
گفتم: «حالا چی هست!»
گفتند: «آب و رب و چند تا هم نخود!»
در شرایط سختی زندگی می کردند.
آرد را از ترکیه و عراق می خریدند و انبار می کردند. گاهی هم به شکار کبک می رفتند و در این میان، هر حیوان حلال گوشتی گیرشان می آمد، شکار می کردند.
تنها اتاق مقر، اتاق بی سیم بود. باید از بی سیم محافظت می کردند. رفتیم تو چادر. بخاری روشن بود. آن قدر دود می کرد که ده دقیقه بیشتر تحمل نکردیم و آمدیم بیرون. یکی از بچه های قم(110) که با ما آمده بود، پرسید: «حلب پنیر دارید؟»
گفتند: «برای چی می خوای؟»
گفت: «اگه دارید بیارید.»
رفتند و چند حلب بزرگ پنیر آوردند. او هم با یکی از همشهریانش مشغول شد. یکی از بچه های شمال هم یک گوشه نشسته بود و با چاقو داشت با چوب ها ور می رفت. من ایستاده بودم و نگاه می کردم که یکی از بچه ها گفت: «آقا مهدی، بریم هیزم بیاریم؟»
گفتم: «بریم.»
نفری یک تبر برداشتیم و راه افتادیم. تازه آن جا بود که یاد گرفتم چه طور تبر دست بگیرم و چوب بشکنم!
وقتی با یک بغل هیزم برگشتیم، دیدم بچه های قم یک بخاری درست کرده اند و آن یکی هم به تعداد نفرات قاشق چوبی ساخته است.
چند روزی آن جا ماندیم تا هم زبان یاد بگیریم و هم به منطقه توجیه شویم. قرار بود برویم به یک مقر دیگر تا آن جا هم توجیه شویم. قبل از حرکت، آقای شمس برای هر کدام یک نام مستعار انتخاب کرد تا شناخته نشویم.
درست است که ما در مناطق آزاد کار می کردیم؛ اما عراق هم در این قسمت بیکار نبود و کارهای اطلاعاتی انجام می داد. شاید علت عدم حضور عراقی ها در آن جا، وجود ارتفاعات صعب العبور بود.
رئیس یکی از عشایر کرد عراق، عشیره بارزانی، مدت ها در کرج زندگی می کرد، تا این که به منطقه آمد و رهبری آنها را به عهده گرفت. «شیخ محمد خالد» خیلی پیر بود و توان حرکت در کوه و کمر را نداشت. جانشینش شیخ عبدالله، گرچه مسن بود؛ اما می توانست به راحتی در کوه ها حرکت کند. در این مدت که در این مقر بودیم، شیخ عبدالله به دیدن ما آمد تا همراه با هم به دیدن مقر آنها برویم.
از طرف دیگر، در مقری در فاصله حدود نیم ساعتی آن جا، سیزده نفر از بچه ها ساکن بودند. قرار بود سری به این مقر بزنم. یک روز صبح، با «سیروس» که از بچه های شمال بود، راه افتادیم. نمی دانم تنها راه رسیدن به آن مقر، همین بود که ما می رفتیم یا راه دیگری هم داشت. سر راه به دره ای رسیدیم که راه عبور از کنار آن، بسیار سخت و خطرناک بود. آن هم با وضعیتی که داشتم. یک کوله پشتی سنگین و اسلحه همراهم بود. کفش هایم نیز اصلا مناسب کوهنوردی نبود، بخصوص با آن برف و یخ.
در آن قسمت از مسیر، جلوتر از سیروس می رفتم. وقتی رسیدیم به دره، گفتم: «تو می ری یا من؟»
گفت: «من نمی تونم رد بشم.»
چاره ای نبود. شروع کردم به کندن گودال برای جای پا. وسیله نداشتم. با نوک کفشم این کار را می کردم. باید روی یک پا تعادلم را حفظ می کردم و با پای دیگر گودال بعدی را می کندم. با کوچکترین غفلتی می افتادم توی رودخانه وسط دره. برف ها یخ زده و سفت شده بود. فقط دو متر دیگر باقی مانده بود که از دره رد شویم. پای چپم توی حایل بود و با پای راست گودال می کندم. ناگهان سنگینی کوله پشتی تعادلم را به هم زد. اول بدنم پیچ خورد و بعد پایم که توی حایل بود. افتادم توی دره. چون بادگیر تنم بود، با سرعت سر می خوردم. زیر پایم را نگاه کردم، رودخانه بود. اگر با کوله پشتی توی آب می افتادم، دوربین و بقیه امکانات صدمه می دید. کمی به طرف راست چرخیدم تا دستم به چند درخت که آن طرف بود، برسد. با آن کوله پشتی سنگین و بادگیر، سرعتم خیلی زیاد بود. به درخت ها که رسیدم، پای راستم را حایل کردم و خودم را زدم به آنها. ضربه آن قدر شدید بود که پایم جمع شد توی سینه ام و محکم به یک درخت خوردم. چند دقیقه ای از حال رفتم. وقتی به خودم آمدم، دیدم دو، سه متر مانده به رودخانه، چسبیده ام به درخت. صورتم ضرب دیده بود. آهسته خودم را از بغل درخت کشیدم بیرون و با نوک مگسک کلاش، برف ها را جابه جا کردم تا جایی برای درست کنم.
با هر مصیبتی بود، خودم را از زیر درخت کشیدم بیرون. پهلوی رودخانه جای صافی بود. سر خوردم و رفتم آن جا کنار روخانه. کم کم پایم سرد شد. آنچنان تیر می کشید که نمی توانستم راه بروم. چیزی که بیشتر از درد مرا اذیت می کرد، جا ماندن از مأموریت بود. با وضعیتی که آن جا داشت، نمی شد از اسب و قاطر استفاده کرد. با این وضعیت، چه طور می توانستم بقیه مأموریت را ادامه بدهم؟
لنگ لنگان شروع کردم به راه رفتن کنار رودخانه. اسلحه را حایل بدنم کرده بودم و به جای عصا ازش استفاده می کردم. بیست دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم به مقر. وسط راه، سیروس خودش را به من رساند و سعی کرد بهم کمک کند.
در مقر، به روی خودم نمی آوردم که پایم درد می کند. شروع کردم به حرف زدن با بچه ها و گرفتن اطلاعات از آنها و یاد دادن نکات جدید. شب با شمس تماس گرفتم. جریان را که برایش تعریف کردم، ناراحت شد. گفت: «با شیخ عبدالله قرار گذاشتیم پس فردا حرکت کنیم. می تونی خودت را برسونی؟»
گفتم: «نمی دونم، درد پام خیلی شدیده.»
گفت: «پس تو بمون، ما می ریم.»
گفتم: «من این همه راه از اون طرف اومدم که بمونم توی مقر؟»
گفت: «پس ببین چیکارمیتونی بکنی.»
تنها دارویی که داشتند، پماد «سالیسیلات» بود. بچه ها به پایم پماد مالیدند و آن را بستند. درد بی قرارم کرده بود. چاره ای نداشتم. نه دکتری بود و نه دوایی. آن شب را گذرانیدم. فردا صبح، دوباره پایم را باز کردند و با سالیسیلات ماساژ دادند.
بعد از ظهر، یک بار دیگر همان کار را کردند. اما درد پایم کم نشد. هر طور بود، طاقت آوردم. فردا صبح، آقای شمس، افروز و شیخ عبدالله کاروان را راه انداخته بودند و آمدند دنبال من. نمی توانستم با آنها بروم. حتی یک قدم هم به زور بر می داشتم. گفتند: «ما می ریم، تو بمون!»
گفتم: «پس اطلاعات چی؟»
شمس گفت: «ما می خواستیم عقب بیندازیم تا تو بهتر بشی. اما شیخ عبدالله عجله داره.»
گفتم: «خیلی خب! پس یک نفر راهنما بگذارید برای من، خودم رو به شما می رسونم.»
شیخ عبدالله دو نفر از بومی ها را گذاشت. یکی شان جوان بود و دیگری مسن.
برنامه ام این بود که آن روز را در مقر بمانیم و فردایش راه بیفتیم. بچه ها آن روز هم چند بار پایم را ماساژ دادند. همه اش دعا می کردم بتوانم بقیه را همراهی کنم. از خدا می خواستم کمکم کند تا بتوانم وظیفه ام را انجام بدهم. نمی دانم چه طور راه افتادم. اگر کمک های خدا نبود، باید چند روز دیگر می ماندم. صبح زود راه افتادیم. تا مقر بعدی یک روز راه بود. آن دو راهنما خیلی فرز و سریع بودند. تند راه می رفتند. من هم لنگ لنگان پی شان می رفتم. خدا چه می داند چه حالی داشتم.

خاطره 68

غروب بود، رسیدیم به مقر جدید. دیدم بچه ها هنوز نرسیده اند؛ در حالی که آنها یک روز زودتر راه افتاده بودند. تازه فهمیدم این بی انصاف ها با آخرین سرعت مرا آورده اند. به راه وارد نبودم و بیشتر فکرم به پایم بود. تمام راه را از روی ارتفاعات آمده بودیم. یک جا توی سینه کش صخره ها بریدم. دیگر نمی توانستم جلو بروم. گفتم کار تمام است. آمدند و مرا کشیدند و بردند بالا. توی آن برف یک فرد سالم نمی توانست راه برود. ده دقیقه ای که راه می رفتی، نفست از سرما می گرفت. چه طور آن سربالایی ها را با آن پای ناجور آمدم، هنوز نمی دانم! فقط یادم است سر راه، توی مغازه یک روستا، ایستادیم. می خواستند خرید کنند. پرسیدم: «این جا کجاست؟»
گفتند: «لیلکان.»
یک جا هم داشتیم از کنار یک روستا رد می شدیم. پرسیدم: «این جا کجاست؟»
گفتند: «کولیکان.»
از تمام راه، فقط این دو اسم یادم ماند. وقتی رسیدیم به مقر، تقریبا از حال رفتم. آن شب را گذرانیدم و فردا بقیه بچه ها رسیدند. آنها از کنار دره، تفریح کنان آمده بودند. بین راه، شکار هم کرده بودند. بالاخره همه با هم جمع شدیم و کارها شروع شد. آن جا پایگاه «حزب الدعوه» در 45 کیلومتری داخل خاک عراق بود.
همان روزهای اول، برای آشنایی منطقه، گشتی زدیم و از بعضی جاها هم فیلمبرداری کردم. از بالای ارتفاعات، منطقه «کورت»، محدوده شهر «سیدکان» دیده می شد. تا حدی هم مشرف به شهر «دیانا» بود و پادگان های بزرگ ترکیه درنوار مرزی را هم می شد دید. روزها می گشتیم و شب ها هم برنامه مباحثه با بچه های حزب الدعوه داشتیم. سعی می کردیم به سؤال های همدیگر پاسخ بدهیم و رفع ابهام کنیم.

خاطره 69

این سفر، تجربه جالبی بود. ابتدا این که روز دوم بدنم شروع به خارش به خارش کرد. اول فکر کردم حساسیت است، ولی بعد دیدم دراین سفر کک ها همراهمان هستند که باید تحملشان کنیم. زمستان بود و استحمام مشکل.
نکته بعدی، خودکفا بودن پایگاه بود. حزب الدعوه بر عکس گروه های کرد، بریا تأمین آذوقه، به مردم فشار نمی آورد و سعی می کرد نیازهایش را خود برآورده سازد. یکی از وسایل این کار، مرغداری بود. در پایگاه، حدود سیصد مرغ نگهداری می کردند که هم از تخم شان استفاده می شد و هم از گوشتشان. آنها به عنوان جماعت اسلامی، درکنار مردم زندگی می کردند و فقط هدایای آنها را قبول می کردند. البته بیشتر فعالیت هایشان جنبه تبلیغاتی داشت. اهل عملیات نبودند. در این چند روزی که با آنها به مکان های مختلف می رفتیم، کم کم درد پایم را فراموش کرده بودم. بعد از چند روز قرار شد برگردیم. این پیاده روی ها برایم تازگی داشت. در جنگ، هر جا می خواستیم برویم؛ جیپ یا تویوتا زیر پایمان بود. اما حالا راهپیمایی های دو روزه، سه روزه یا حتی پانزده روزه را باید تحمل می کردیم؛ آن هم در برف و گرما. برای نفوذ به عمق، مسیر دیگری را انتخاب کرده بودند. حرکت کردیم و آمدیم تا رودخانه ای که مرز مشترک بین ترکیه و عراق بود. رودخانه عرض زیادی داشت و عمقش هم تا بالای کمر می رسید. آب رودخانه، چون از کوه های ترکیه سرچشمه می گرفت، سرد بود. نباید معطل می کردیم.
در مسیر که حرکت می کردیم، پر بود از جاسوسان عراقی و ترک. درست است که ما لباس های کردی پوشیده بودیم؛ اما همین که حرف نمی زدیم؛ نشان می داد که ایرانی هستیم. در بین ما، دو نفر زبان کردی بلد بودند؛ یکی حاج محسن باقری بود که در اثر همنشینی با کردها می توانست کردی صحبت کند. خیلی مسلط نبود؛ ولی می توانست متوجه منظور آنها بشود و حرف خودش را نیز بفهماند. همین برای رفع نیاز کافی بود. برادر دیگری به نام «مصطفی» به سه لهجه زبان کردی مسلط بود. تا حدی که می توانست قواعدش را تدریس کند. زبان عربی هم بلد بود. طبق برنامه، او اصلا به کردی صحبت نمی کرد. به خاطر اینکه اگر آنها می خواستند مطلب خاصی را از ما پنهان کنند، آگاه شویم.
لباس ها را در آوردیم و زدیم به آب یخ رودخانه. در آن جا دو بومی ترک به ما کمک کردند. در نزدیکی رودخانه، محلی بود که در آن جا اتراق کردیم. «عادل بیگ»، صاحب آن خانه، با بارزانی ها همکاری می کرد. بعد از آن اسم آن جا را گذاشتیم «بانک اطلاعاتی»؛ چون او هم به ترکیه اطلاعات می داد، هم به عراق و هم به کردها.
هوا که تاریک شد، با یکی از بچه ها آمدم بیرون تا گشتی بزنیم و از یکی از پایگاه های عراقی اطلاعات جمع کنیم. این پایگاه مشرف به تنگه بود و هر کسی را که در اطراف آن می دید، به رگبار می بست. از پشت درخت، از پایگاه فیلمبرداری کردم و برگشتم به خانه عادل بیگ.
نیمه های شب راه افتادیم. از پهلوی پایگاه که رد شدیم، ناگهان یک تیر خورد جلو پایم. ترسیدم. فکر کردم ما را دیده اند. شیخ عبدالله گفت: «آنها همیشه این کار را می کنند. هر چند دقیقه به یک طرف تیراندازی می کنند تا بقیه بدانند آنها بیدار هستند.»
چند تیر رو به رویمان خورد؛ ولی به سلامت از آن جا رد شدیم. جالب بود که قاطرها هم به این وضع عادت کرده بودند و هیچ عکس العملی نشان نمی دادند.
از کنار رودخانه حرکت می کردیم که از پشت، سر و صدایی بلند شد. ایستادیم و منتظر شدیم. خبری نشد. پرسیدم: «چی شده؟»
گفتند: «هیچی، شیخ عبدالله افتاد توی آب!»
نیم ساعتی صبر کردیم تا پیرمرد لباس هایش را که خیس شده بود، عوض کند و دوباره راه افتادیم.
تا نزدیکی صبح راه رفتیم. به جای رسیدیم که بهش می گفتند: «جاده آسفالته». آن جا آن قدر جاده کم بود که یک جاده این طور معروف شده بود. این جاده می رسید به شهر شیروان که نوار مرزی ترکیه و عراق است. از کنار شهر رد شدیم. آن را با خاک یکسان کرده بودند. فقط چند خانه مانده بود که نیروهای نظامی در آن مستقر بودند. از شهر که رد شدیم، توی یک شیار اتراق کردیم. نماز خواندیم و تا حدود ظهر خوابیدیم. ظهر راه افتادیم.
دوباره به ارتفاعات برف گیر رسیده بودیم. شیب سربالایی آن قدر تند بود که هر کس جلو می رفت و راه باز می کرد، در مدت یک ربع ساعت از نفس می افتاد و می آمد عقب و نفر بعدی می رفت جلو. یک جا آن قدر وضع خراب بود که خود کردها که راه بلدچی ما بودند، مسیر را پیدا نمی کردند. قاطرها را بالا و پایین کردیم و از ارتفاعات رد شدیم تا به مناطق گرمسیر رسیدیم.
یکی از چیزهایی که سر راه با آن برخوردیم، فعالیت رژیم عراق در سال 65 بود.(111) آنها تمام روستاها را بمباران کرده و تمام چشمه ها را با سیمان کور کرده بودند. وضعیت طوری عوض شده بود که دیگر نمی شد در آن جا زندگی کرد. مردم به بعضی از این روستاها برگشته بودند و از ترس بمباران ها، توی شیارها خانه ساخته و چاه زده بودند.
از ارتفاع شیرین رد شدیم و رسیدیم به شهر بارزان. آن طرف شهر، ارتفاعاتی بود که پشتش شهر و دشت «اربیل» قرار داشت.
شهر بارزان نیمه مخروبه بود. در تمام شهر، دو ساختمان دیده می شد. یکی خانه «ملا مصطفی بارزانی» که تقریبا کاروانسرا بود؛ چهار طبقه و در هر طبقه ده، پانزده اتاق. دیگری مسجدی بود که به سبک انگلیسی ساخته بودند. چشمه ای هم از وسط رد می شد. شب را در مسجد ماندیم. از شهر فیلمبرداری کردم و شناسایی سطحی دادیم.