حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 65

در اولین شناسایی برای قرارگاه رمضان، منطقه «حلبچه» و «سید صادق» را در نظر گرفتم. می خواستم ببینم وضعیت چطور است؛ می شود آن جا کار کرد یا نه. با یکی از پناهندگان عراقی رفتیم آن طرف. او متولد ایلام بود، ولی مدت زیادی در عراق ساکن شده بود. حسنش این بود که هم زبان عربی صحبت می کرد و هم زبان کردی. بچه ها مدت زیادی روی او کار امنیتی انجام داده بودند تا مطمئن شوند جاسوس نیست و اجازه همکاری بهش داده بودند. خودش تعریف می کرد، در یک شرکت حمل و نقل عراق کار می کرده، راننده ماشین سنگین بوده و مرتب بین عراق و کویت رفت و آمد داشته است. بعد از شروع جنگ، چند بار بهش فشار می آوردند که باید عضو «حز بعث» شود. برادرش از افرادی بوده که به خاطر مبارزه علیه حزب بعث چند بار زندانی شده بود. روی او هم حساس شده بودند و مرتب می آمدند دنبالش. می گفت، در خانه اش یک تانکر خالی آب داشته و هر وقت می آمدند دنبالش، در آن تانکرمخفی می شده. این بار می خواستند محاکمه اش کنند. می بینند نه می تواند برود به خانه و نه شرکت. می گفت یکدفعه تصمیم گرفتم. پایم را گذاشتم روی گاز و با تریلی آمدم کردستان. به اولین گروهی که بر می خورد، نیروی های «جلال طالبانی» بودند. خیال کرده بود اینها انقلابی هستند و با آنها همراه شده بود. ولی با جلال طالبانی درگیر می شود و بی سر و صدا به کمک یکی از نیروهای طالبانی، از آن جا خارج می شود.
بعد از چند روز پیاده روی، با نیروهای «حزب شیوعی» کردستان رو به رو می شود آنها کمونیست بودند و چند روزی با زندان، از او و همراهانش پذیرایی می کنند. هوا به شدت سرد بوده و اینها می بینند اگر بخواهند همان جا بمانند، معلوم نیست بتوانند دوام بیاورند. از آن جا فرار می کنند. این بار بارزانی ازشان استقبال می کنند و اینها هم خوشحال می شوند که بالاخره می توانند در جایی ساکن شوند. اما چند هفته بعد نمی توانند خلاف کاری آنها را تحمل کنند و از آن جا هم می آیند بیرون.
در نزدیک مرز، در منطقه مریوان، سپاه یک گروه به نام «بسیج نیروهای عراقی» را سازماندهی کرده بود. وقتی اینها به آن جا می رسند، خیال می کنند کار تمام است و دیگر راحت شده اند؛ اما در آن جا هم بر می خورند به خیانت چند نفر از آنها. از آن آدم هایی بود که نمی توانست هیچ خلافی را تحمل کند. می گفت: «دل را زدم به دریا و گفتم می رم. اون طرف، یا می میرم یا می مانم.»
به نزد خیشاوندانش می آید. از آن طرف هم یکی که با او آشنا می شود، به سپاه معرفی اش می کند.
آن طرف مرز، او را به اسم «حسن فعلی» می شناختند. خوبی اش هم این بود که با تمام گروه ها کار کرده و با آنها آشنا شده بود. قرار بود در این مدت شناسایی، زن و بچه هایش را هم بیاوریم تا خیالش راحت شود. بچه ها با درد سر فراوان، رابط، پول، زن و بچه هایش را تا لب مرز آوردند.
مسیر ورودمان سخت بود. هوا سرد بود و برف سنگین همه جا نشسته بود. راه هم همه اش ارتفاعات صعب العبور بود که در هوای خوب، رد شدن از آن آسان نبود؛ چه رسد به هوای برفی. به هر سختی بود، زیر آتش توپخانه عراق رفتیم آن طرف و شب رسیدیم به شهر سید صادق. فردا هم از پشت بام یک حمام، شهر را بررسی کردیم. روز بعد برگشتیم؛ اما این بار زن و بچه های حسن فعلی هم همراهمان بود. تو کوه های پر از برف و یخ، بچه های او را روی کولمان گرفتیم و آمدیم.
از طرح خوشم آمد. دیدم اگر بخواهیم، می توانیم کار کنیم. همین شناسایی باعث شد تا تصمیم بگیرم با آقای شمس همکاری کنم.

خاطره 66

مسؤولیت اطلاعات ـ عملیات قرارگاه رمضان را که مقر اول در مریوان بود، به عهده گرفتم. مقر را کمی رو به راه کردیم. آقای شمس خبر داد باید تا آخر سال 63 یک سفر به داخل خاک عراق برویم. بنا بود در شمال عراق از ناحیه «نقده» به سمت موصل و اربیل حرکت کنیم.
سپاه «اشنویه» چند اتاق در اختیار ما گذاشته بود. این چند اتاق، مقر ما محسوب می شد. چند روزی دنبال تهیه لباس کردی، شال، کلاه و بقیه لوازم سفر بودیم. قرار بود دوربین فیلمبرداری و عکاسی هم همراهم ببرم. آنها را هم فراهم کردیم. تمام وسایل جور شده بود. آقای علی فضلی و شمس هم آمدند. فقط مانده بود یاد گرفتن زبان کردی که طی چند روز توانستم دو، سه جمله ای یاد بگیرم.
مقدمات سفر فراهم بود؛ ولی برف و کولاک مانع حرکت ما می شد. بین هشت تا پانزده متر برف، ارتفاعات را پوشانیده بود. اولش چندان برایمان مهم نبود. می گفتیم هر طور که باشد، راه می افتیم. اما یک شب خبر دادند که چند قاچاقچی توی کوه ها یخ زده اند و دارند دنبال جنازه هایشان می گردند. دیدیم شوخی بردار نیست. قرار شد صبر کنیم تا هوا بهتر شود.
اتاقمان، هم محل قرارگاه بود و هم اتاق خواب. یک طرف اتاق، نقشه ها و وسایلمان را می گذاشتیم، و طرف دیگر، کوله پشتی ها و وسایل سفر، یک گوشه هم شده بود خوابگاه.
منتظر بودیم هوا بهتر شود. یک روز حدود ساعت دو صبح از صدای داد و فریاد بچه ها بیدار شدم. دیدم یک طرف اتاق روشن است. یک گلوله آتش هم دارد می رود به طرف در. فکر کردم دارم خواب می بینم.
ـ مهدی بدو! اتاق آتیش گرفته.
صدای شمس بود. گفتم: «چیکار کنم خب؟»
گفت: «ببین آب پیدا می کنی.»
دویدم بیرون.دیدم یکی از بچه ها توی برف خوابیده. فهمیدم گلوله آتش که می رفت بیرون، او بود. پشت لباسش آتش گرفته بود. سطل برداشتم و رفتم طرف شیر آب. شیر یخ زده بود. سطل را پر از برف کردم و آمدم تو. ریختم روی موکت که داشت می سوخت. فایده ای نداشت. انگار قطره ای آب بپاشی تو یک تنور! یکدفعه یکی فریاد زد: «بچه ها برید بیرون، نارنجک ها!»
حرفش تمام نشده بود که همه مان پشت دیوار بودیم. کافی بود بر اثر گرما یکی نارنجک ها منفجر شود؛ کار همه مان ساخته بود. شمس گفت: «بیایید پنجره ها را باز کنیم، دود بیاید بیرون.»
از پشت، پنجره را فشار دادیم و باز کردیم. اما باد می زد تو و آتش بیشتر می شد. یک لحظه، یاد دوربین افتادم. دویدم طرف در که یکی از پشت مرا گرفت. شمس بود. پرسید: «کجا؟»
گفتم: «نقشه ها و دوربین. اگه بسوزه چی؟»
گفت: «اگه نارنجک منفجر بشه، چی؟»
منظورش را نفهمیدم. گفت: «تو بیشتر از آنها ارزش داری، نمی خواد به خودت رو به خطر بندازی.»
برگشتم پیش بقیه بچه ها. علی فضلی به شمس گفت: «سوییچ ماشین دست توست؟»
شمس سوییچ را داد. او هم دوید طرف ماشین و گفت: «زود بر می گردم.»
بیست دقیقه ای در آن سرمای وحشتناک ایستادیم تا برگشت. از جهاد اشنویه یک کپسول آتش نشانی بزرگ گرفته بود. از همان پنجره باز شروع کرد به خاموش کردن آتش. وقتی آتش خاموش شد، رفتیم تو. آتش تازه رسیده بود به کوله پشتی من. میکروفن دوربین سوخته بود؛ با چند حلقه از فیلم ها. دینارهای عراقی و لباس ها هم سوخته بود. نارنجک ها و فشنگ ها، داغ داغ شده بودند.

خاطره 67

تا صبح، مشغول تمیز کردن دوده ها و وسایل سوخته بودیم. بدتر از همه این بود که باید از اول امکانات تهیه می کردیم. بعدها فهمیدیم سرعت باد، آن شب به 90 کیلومتر در ساعت رسیده بوده. دودکش بخاری هم حفاظ نداشته و باد آتش را از توی بخاری پس زده بود.
یک ماهی طول کشید تا به حال اول درآمدیم. توی این فاصله، علی فضلی را خواستند. برادر محسن رضایی، فرماندهی تیپ سید الشهدا (ع) را به او داد. او دیگر نتوانست با ما بیاید.
هوا کمی بهتر شده بود. هنوز ماشین نمی توانست حرکت کند. پیاده رفتن هم آسان نبود. به پیاده رفتن راضی بودیم، ترسمان از بهمن بود. یک عطسه که می کردیَ، یک طرف کوه می ریخت پایین. درخواست کردیم روی منطقه دیوار سوتی بشکنند. یک هواپیما آمد و دیوار صوتی را شکست. بهمن ریخت؛ اما باز هم نمی شد راه بیفتیم.
دیدیم تنها راه، استفاده از هلی کوپتر است. باهاشان تماس گرفتیم و کمک خواستیم. تعجب کردند که می خواهیم برویم داخل خاک عراق. گفتم: «ما آن جا پایگاه داریم. مسیر هم امن است.»
گفتند: «نه، قبول نداریم.»
با هزارمکافات با فرماندهان بالاتر تماس گرفتیم و افروز جریان را به سرهنگ صیاد شیرازی گفت. او هم به هوانیروز دستور داد تا با ما همکاری کنند.
سه روز منتظر هلیکوپتر بودیم. هر روز وسایل را جمع می کردیم و می آمدیم کنار پد هلی کوپتر، تا شب منتظر می شدیم و دوباره برمی گشتیم. روز چهارم هلیکوپتر آمد. سوار شدیم. خلبان باورش نمی شد آن منطقه امن باشد. ما هم جرأت نکردیم بگوییم نتوانستیم با پایگاه داخل خاک عراق هماهنگی کنیم. هر کاری کردیم، تماس برقرار نشد. تمام دلهره ام از این بود که بچه های آن طرف، هلیکوپتر را بزنند. بعد از یک ساعت پرواز، یکی از بچه ها که به منطقه توجیه بود، گفت: «داریم می رسیم.»
نزدیک مقر، ارتفاع کم شد و از پنج متری زمین، پریدیم روی برف ها نفر سوم بودم که پریدم. قبل از آن دیدم بچه هایی که می پرند، دیگر دیده نمی شوند. وقتی خودم پریدم، فهمیدم چرا! درست مثل میخ توی برف ها فرو شدم. با آن همه تجهیزات و کوله پشتی نمی توانستم تکان بخورم. دستم را بلند کردم. نوک انگشت هایم از برف بیرون زد. با اسلحه برف های اطرافم را تراشیدم و کم کم راه را باز کردم. بچه ها را صدا زدم و پرسیدم مقر کدام طرف است. بعد هم راه افتادیم. توی راه، هر کدام از بچه ها از یک طرف می آمدند و بالاخره بعد از پیاده روی رسیدیم به مقر.
مسؤول آن جا محسن باقری(109) بود. تعجب کردم وقتی دیدم او می تواند توی آن برف و سرما زندگی کند. ما را که دید، خیلی خوشحال شد. گفت: «چرا خبر ندادید. ما حتی دوشکاها را هم آماده کردیم تا هلی کوپتر را بزنیم. یک لحظه شک کردم و وقتی دیدم دارید می پرید، حدس زدم شماها باشید.»
گفتم: «آخه خودمان هم نمی دانستیم که می توانیم بیاییم یا نه.»
بعد از آشنایی اولیه، آذوقه و مهماتی را که برایشان آورده بودیم، بهشان دادیم. دیدن آن مقر برایمان تازگی داشت. یک ساختمان بومی را تر و تمیز کرده بودند و چند چادر هم بود. توی آن سرما در آن جا زندگی می کردند. ناهار را که آوردند، دیدم توی کاسه ها آب قرمز رنگی است با چند دانه نخود!
پرسیدم: «این چیه؟»
گفتند: «ما به این می گوییم، آب «مرگه سور.»
گفتم: «حالا چی هست!»
گفتند: «آب و رب و چند تا هم نخود!»
در شرایط سختی زندگی می کردند.
آرد را از ترکیه و عراق می خریدند و انبار می کردند. گاهی هم به شکار کبک می رفتند و در این میان، هر حیوان حلال گوشتی گیرشان می آمد، شکار می کردند.
تنها اتاق مقر، اتاق بی سیم بود. باید از بی سیم محافظت می کردند. رفتیم تو چادر. بخاری روشن بود. آن قدر دود می کرد که ده دقیقه بیشتر تحمل نکردیم و آمدیم بیرون. یکی از بچه های قم(110) که با ما آمده بود، پرسید: «حلب پنیر دارید؟»
گفتند: «برای چی می خوای؟»
گفت: «اگه دارید بیارید.»
رفتند و چند حلب بزرگ پنیر آوردند. او هم با یکی از همشهریانش مشغول شد. یکی از بچه های شمال هم یک گوشه نشسته بود و با چاقو داشت با چوب ها ور می رفت. من ایستاده بودم و نگاه می کردم که یکی از بچه ها گفت: «آقا مهدی، بریم هیزم بیاریم؟»
گفتم: «بریم.»
نفری یک تبر برداشتیم و راه افتادیم. تازه آن جا بود که یاد گرفتم چه طور تبر دست بگیرم و چوب بشکنم!
وقتی با یک بغل هیزم برگشتیم، دیدم بچه های قم یک بخاری درست کرده اند و آن یکی هم به تعداد نفرات قاشق چوبی ساخته است.
چند روزی آن جا ماندیم تا هم زبان یاد بگیریم و هم به منطقه توجیه شویم. قرار بود برویم به یک مقر دیگر تا آن جا هم توجیه شویم. قبل از حرکت، آقای شمس برای هر کدام یک نام مستعار انتخاب کرد تا شناخته نشویم.
درست است که ما در مناطق آزاد کار می کردیم؛ اما عراق هم در این قسمت بیکار نبود و کارهای اطلاعاتی انجام می داد. شاید علت عدم حضور عراقی ها در آن جا، وجود ارتفاعات صعب العبور بود.
رئیس یکی از عشایر کرد عراق، عشیره بارزانی، مدت ها در کرج زندگی می کرد، تا این که به منطقه آمد و رهبری آنها را به عهده گرفت. «شیخ محمد خالد» خیلی پیر بود و توان حرکت در کوه و کمر را نداشت. جانشینش شیخ عبدالله، گرچه مسن بود؛ اما می توانست به راحتی در کوه ها حرکت کند. در این مدت که در این مقر بودیم، شیخ عبدالله به دیدن ما آمد تا همراه با هم به دیدن مقر آنها برویم.
از طرف دیگر، در مقری در فاصله حدود نیم ساعتی آن جا، سیزده نفر از بچه ها ساکن بودند. قرار بود سری به این مقر بزنم. یک روز صبح، با «سیروس» که از بچه های شمال بود، راه افتادیم. نمی دانم تنها راه رسیدن به آن مقر، همین بود که ما می رفتیم یا راه دیگری هم داشت. سر راه به دره ای رسیدیم که راه عبور از کنار آن، بسیار سخت و خطرناک بود. آن هم با وضعیتی که داشتم. یک کوله پشتی سنگین و اسلحه همراهم بود. کفش هایم نیز اصلا مناسب کوهنوردی نبود، بخصوص با آن برف و یخ.
در آن قسمت از مسیر، جلوتر از سیروس می رفتم. وقتی رسیدیم به دره، گفتم: «تو می ری یا من؟»
گفت: «من نمی تونم رد بشم.»
چاره ای نبود. شروع کردم به کندن گودال برای جای پا. وسیله نداشتم. با نوک کفشم این کار را می کردم. باید روی یک پا تعادلم را حفظ می کردم و با پای دیگر گودال بعدی را می کندم. با کوچکترین غفلتی می افتادم توی رودخانه وسط دره. برف ها یخ زده و سفت شده بود. فقط دو متر دیگر باقی مانده بود که از دره رد شویم. پای چپم توی حایل بود و با پای راست گودال می کندم. ناگهان سنگینی کوله پشتی تعادلم را به هم زد. اول بدنم پیچ خورد و بعد پایم که توی حایل بود. افتادم توی دره. چون بادگیر تنم بود، با سرعت سر می خوردم. زیر پایم را نگاه کردم، رودخانه بود. اگر با کوله پشتی توی آب می افتادم، دوربین و بقیه امکانات صدمه می دید. کمی به طرف راست چرخیدم تا دستم به چند درخت که آن طرف بود، برسد. با آن کوله پشتی سنگین و بادگیر، سرعتم خیلی زیاد بود. به درخت ها که رسیدم، پای راستم را حایل کردم و خودم را زدم به آنها. ضربه آن قدر شدید بود که پایم جمع شد توی سینه ام و محکم به یک درخت خوردم. چند دقیقه ای از حال رفتم. وقتی به خودم آمدم، دیدم دو، سه متر مانده به رودخانه، چسبیده ام به درخت. صورتم ضرب دیده بود. آهسته خودم را از بغل درخت کشیدم بیرون و با نوک مگسک کلاش، برف ها را جابه جا کردم تا جایی برای درست کنم.
با هر مصیبتی بود، خودم را از زیر درخت کشیدم بیرون. پهلوی رودخانه جای صافی بود. سر خوردم و رفتم آن جا کنار روخانه. کم کم پایم سرد شد. آنچنان تیر می کشید که نمی توانستم راه بروم. چیزی که بیشتر از درد مرا اذیت می کرد، جا ماندن از مأموریت بود. با وضعیتی که آن جا داشت، نمی شد از اسب و قاطر استفاده کرد. با این وضعیت، چه طور می توانستم بقیه مأموریت را ادامه بدهم؟
لنگ لنگان شروع کردم به راه رفتن کنار رودخانه. اسلحه را حایل بدنم کرده بودم و به جای عصا ازش استفاده می کردم. بیست دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم به مقر. وسط راه، سیروس خودش را به من رساند و سعی کرد بهم کمک کند.
در مقر، به روی خودم نمی آوردم که پایم درد می کند. شروع کردم به حرف زدن با بچه ها و گرفتن اطلاعات از آنها و یاد دادن نکات جدید. شب با شمس تماس گرفتم. جریان را که برایش تعریف کردم، ناراحت شد. گفت: «با شیخ عبدالله قرار گذاشتیم پس فردا حرکت کنیم. می تونی خودت را برسونی؟»
گفتم: «نمی دونم، درد پام خیلی شدیده.»
گفت: «پس تو بمون، ما می ریم.»
گفتم: «من این همه راه از اون طرف اومدم که بمونم توی مقر؟»
گفت: «پس ببین چیکارمیتونی بکنی.»
تنها دارویی که داشتند، پماد «سالیسیلات» بود. بچه ها به پایم پماد مالیدند و آن را بستند. درد بی قرارم کرده بود. چاره ای نداشتم. نه دکتری بود و نه دوایی. آن شب را گذرانیدم. فردا صبح، دوباره پایم را باز کردند و با سالیسیلات ماساژ دادند.
بعد از ظهر، یک بار دیگر همان کار را کردند. اما درد پایم کم نشد. هر طور بود، طاقت آوردم. فردا صبح، آقای شمس، افروز و شیخ عبدالله کاروان را راه انداخته بودند و آمدند دنبال من. نمی توانستم با آنها بروم. حتی یک قدم هم به زور بر می داشتم. گفتند: «ما می ریم، تو بمون!»
گفتم: «پس اطلاعات چی؟»
شمس گفت: «ما می خواستیم عقب بیندازیم تا تو بهتر بشی. اما شیخ عبدالله عجله داره.»
گفتم: «خیلی خب! پس یک نفر راهنما بگذارید برای من، خودم رو به شما می رسونم.»
شیخ عبدالله دو نفر از بومی ها را گذاشت. یکی شان جوان بود و دیگری مسن.
برنامه ام این بود که آن روز را در مقر بمانیم و فردایش راه بیفتیم. بچه ها آن روز هم چند بار پایم را ماساژ دادند. همه اش دعا می کردم بتوانم بقیه را همراهی کنم. از خدا می خواستم کمکم کند تا بتوانم وظیفه ام را انجام بدهم. نمی دانم چه طور راه افتادم. اگر کمک های خدا نبود، باید چند روز دیگر می ماندم. صبح زود راه افتادیم. تا مقر بعدی یک روز راه بود. آن دو راهنما خیلی فرز و سریع بودند. تند راه می رفتند. من هم لنگ لنگان پی شان می رفتم. خدا چه می داند چه حالی داشتم.