حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 64

پس از عملیات عاشورا، یک دوره کوتاه استراحت داشتم. تغییر و تحولاتی که در مناطق به وجود می آمد، اجازه هیچ کاری نمی داد. قرارگاه «رمضان» در حال تأسیس بود. به فرمان حضرت امام (ره)، بنا بود مردم عراق را سازماندهی کنند. مسؤول عملیات این قرارگاه، آقای «علی فضلی»(107) بود. «جعفر جنگروی»(108) هم به عنوان جانشین عملیات تعیین شده بود. مسؤول قرارگاه آقای «شمس»، نظرش روی من مثبت بود و می خواست مسؤول عملیات این برنامه در منطقه باختران باشم.
دعوت آقای شمس را رد کردم. عملیات عاشورا برایم تجربه تلخی بود. ترجیح می دادم تا با مناطقی همکاری کنم که دارای ثبات باشند. وقتی چند بار برایم پیغام فرستادند و از افروز و داوود آبادی هم دعوت کردند، دیدم بد نیست سری بزنم و ببینم چه خبر است.
سه نفری راه افتادیم به سمت مریوان. آقای داوود آبادی در همان دو روز اول از کار خوشش نیامد و بازگشت باختران. اما من و افروز ماندیم.
سال 63 بود که برای شناسایی دو ماهه رفتم به قرارگاه رمضان؛ ولی تا سال 67 همان جا ماندیم. همه چیز هم از اولین شناسایی شروع شد.

خاطره 65

در اولین شناسایی برای قرارگاه رمضان، منطقه «حلبچه» و «سید صادق» را در نظر گرفتم. می خواستم ببینم وضعیت چطور است؛ می شود آن جا کار کرد یا نه. با یکی از پناهندگان عراقی رفتیم آن طرف. او متولد ایلام بود، ولی مدت زیادی در عراق ساکن شده بود. حسنش این بود که هم زبان عربی صحبت می کرد و هم زبان کردی. بچه ها مدت زیادی روی او کار امنیتی انجام داده بودند تا مطمئن شوند جاسوس نیست و اجازه همکاری بهش داده بودند. خودش تعریف می کرد، در یک شرکت حمل و نقل عراق کار می کرده، راننده ماشین سنگین بوده و مرتب بین عراق و کویت رفت و آمد داشته است. بعد از شروع جنگ، چند بار بهش فشار می آوردند که باید عضو «حز بعث» شود. برادرش از افرادی بوده که به خاطر مبارزه علیه حزب بعث چند بار زندانی شده بود. روی او هم حساس شده بودند و مرتب می آمدند دنبالش. می گفت، در خانه اش یک تانکر خالی آب داشته و هر وقت می آمدند دنبالش، در آن تانکرمخفی می شده. این بار می خواستند محاکمه اش کنند. می بینند نه می تواند برود به خانه و نه شرکت. می گفت یکدفعه تصمیم گرفتم. پایم را گذاشتم روی گاز و با تریلی آمدم کردستان. به اولین گروهی که بر می خورد، نیروی های «جلال طالبانی» بودند. خیال کرده بود اینها انقلابی هستند و با آنها همراه شده بود. ولی با جلال طالبانی درگیر می شود و بی سر و صدا به کمک یکی از نیروهای طالبانی، از آن جا خارج می شود.
بعد از چند روز پیاده روی، با نیروهای «حزب شیوعی» کردستان رو به رو می شود آنها کمونیست بودند و چند روزی با زندان، از او و همراهانش پذیرایی می کنند. هوا به شدت سرد بوده و اینها می بینند اگر بخواهند همان جا بمانند، معلوم نیست بتوانند دوام بیاورند. از آن جا فرار می کنند. این بار بارزانی ازشان استقبال می کنند و اینها هم خوشحال می شوند که بالاخره می توانند در جایی ساکن شوند. اما چند هفته بعد نمی توانند خلاف کاری آنها را تحمل کنند و از آن جا هم می آیند بیرون.
در نزدیک مرز، در منطقه مریوان، سپاه یک گروه به نام «بسیج نیروهای عراقی» را سازماندهی کرده بود. وقتی اینها به آن جا می رسند، خیال می کنند کار تمام است و دیگر راحت شده اند؛ اما در آن جا هم بر می خورند به خیانت چند نفر از آنها. از آن آدم هایی بود که نمی توانست هیچ خلافی را تحمل کند. می گفت: «دل را زدم به دریا و گفتم می رم. اون طرف، یا می میرم یا می مانم.»
به نزد خیشاوندانش می آید. از آن طرف هم یکی که با او آشنا می شود، به سپاه معرفی اش می کند.
آن طرف مرز، او را به اسم «حسن فعلی» می شناختند. خوبی اش هم این بود که با تمام گروه ها کار کرده و با آنها آشنا شده بود. قرار بود در این مدت شناسایی، زن و بچه هایش را هم بیاوریم تا خیالش راحت شود. بچه ها با درد سر فراوان، رابط، پول، زن و بچه هایش را تا لب مرز آوردند.
مسیر ورودمان سخت بود. هوا سرد بود و برف سنگین همه جا نشسته بود. راه هم همه اش ارتفاعات صعب العبور بود که در هوای خوب، رد شدن از آن آسان نبود؛ چه رسد به هوای برفی. به هر سختی بود، زیر آتش توپخانه عراق رفتیم آن طرف و شب رسیدیم به شهر سید صادق. فردا هم از پشت بام یک حمام، شهر را بررسی کردیم. روز بعد برگشتیم؛ اما این بار زن و بچه های حسن فعلی هم همراهمان بود. تو کوه های پر از برف و یخ، بچه های او را روی کولمان گرفتیم و آمدیم.
از طرح خوشم آمد. دیدم اگر بخواهیم، می توانیم کار کنیم. همین شناسایی باعث شد تا تصمیم بگیرم با آقای شمس همکاری کنم.

خاطره 66

مسؤولیت اطلاعات ـ عملیات قرارگاه رمضان را که مقر اول در مریوان بود، به عهده گرفتم. مقر را کمی رو به راه کردیم. آقای شمس خبر داد باید تا آخر سال 63 یک سفر به داخل خاک عراق برویم. بنا بود در شمال عراق از ناحیه «نقده» به سمت موصل و اربیل حرکت کنیم.
سپاه «اشنویه» چند اتاق در اختیار ما گذاشته بود. این چند اتاق، مقر ما محسوب می شد. چند روزی دنبال تهیه لباس کردی، شال، کلاه و بقیه لوازم سفر بودیم. قرار بود دوربین فیلمبرداری و عکاسی هم همراهم ببرم. آنها را هم فراهم کردیم. تمام وسایل جور شده بود. آقای علی فضلی و شمس هم آمدند. فقط مانده بود یاد گرفتن زبان کردی که طی چند روز توانستم دو، سه جمله ای یاد بگیرم.
مقدمات سفر فراهم بود؛ ولی برف و کولاک مانع حرکت ما می شد. بین هشت تا پانزده متر برف، ارتفاعات را پوشانیده بود. اولش چندان برایمان مهم نبود. می گفتیم هر طور که باشد، راه می افتیم. اما یک شب خبر دادند که چند قاچاقچی توی کوه ها یخ زده اند و دارند دنبال جنازه هایشان می گردند. دیدیم شوخی بردار نیست. قرار شد صبر کنیم تا هوا بهتر شود.
اتاقمان، هم محل قرارگاه بود و هم اتاق خواب. یک طرف اتاق، نقشه ها و وسایلمان را می گذاشتیم، و طرف دیگر، کوله پشتی ها و وسایل سفر، یک گوشه هم شده بود خوابگاه.
منتظر بودیم هوا بهتر شود. یک روز حدود ساعت دو صبح از صدای داد و فریاد بچه ها بیدار شدم. دیدم یک طرف اتاق روشن است. یک گلوله آتش هم دارد می رود به طرف در. فکر کردم دارم خواب می بینم.
ـ مهدی بدو! اتاق آتیش گرفته.
صدای شمس بود. گفتم: «چیکار کنم خب؟»
گفت: «ببین آب پیدا می کنی.»
دویدم بیرون.دیدم یکی از بچه ها توی برف خوابیده. فهمیدم گلوله آتش که می رفت بیرون، او بود. پشت لباسش آتش گرفته بود. سطل برداشتم و رفتم طرف شیر آب. شیر یخ زده بود. سطل را پر از برف کردم و آمدم تو. ریختم روی موکت که داشت می سوخت. فایده ای نداشت. انگار قطره ای آب بپاشی تو یک تنور! یکدفعه یکی فریاد زد: «بچه ها برید بیرون، نارنجک ها!»
حرفش تمام نشده بود که همه مان پشت دیوار بودیم. کافی بود بر اثر گرما یکی نارنجک ها منفجر شود؛ کار همه مان ساخته بود. شمس گفت: «بیایید پنجره ها را باز کنیم، دود بیاید بیرون.»
از پشت، پنجره را فشار دادیم و باز کردیم. اما باد می زد تو و آتش بیشتر می شد. یک لحظه، یاد دوربین افتادم. دویدم طرف در که یکی از پشت مرا گرفت. شمس بود. پرسید: «کجا؟»
گفتم: «نقشه ها و دوربین. اگه بسوزه چی؟»
گفت: «اگه نارنجک منفجر بشه، چی؟»
منظورش را نفهمیدم. گفت: «تو بیشتر از آنها ارزش داری، نمی خواد به خودت رو به خطر بندازی.»
برگشتم پیش بقیه بچه ها. علی فضلی به شمس گفت: «سوییچ ماشین دست توست؟»
شمس سوییچ را داد. او هم دوید طرف ماشین و گفت: «زود بر می گردم.»
بیست دقیقه ای در آن سرمای وحشتناک ایستادیم تا برگشت. از جهاد اشنویه یک کپسول آتش نشانی بزرگ گرفته بود. از همان پنجره باز شروع کرد به خاموش کردن آتش. وقتی آتش خاموش شد، رفتیم تو. آتش تازه رسیده بود به کوله پشتی من. میکروفن دوربین سوخته بود؛ با چند حلقه از فیلم ها. دینارهای عراقی و لباس ها هم سوخته بود. نارنجک ها و فشنگ ها، داغ داغ شده بودند.