حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 63

چند شب قبل از عملیات، یکی از بچه های اطلاعات به نام «غلام رزلانسری»100 آمد و گفت می خواهد در عملیات شرکت کند.(101) همه برنامه ریزی ها انجام شده و وظایف بچه ها مشخص بود. وقتی دید کاری نیست که انجام بدهد، گفت: «من با گروهم می زنیم به مقر دشمن.»
او می خواست همان کاری را کند که برادر موسی پیشنهاد داده بود. با طالبی(102) همراه شد. باهاش حرف زدم، دیدم به منطقه توجیه است. کاری بود که باید انجام می شد. برنامه عملیات آنها را تهیه کردیم. قبل از شروع عملیات حرکت کردند تا قرارگاه دشمن را بزنند. با این کار، در زمان حمله، گردان دشمن بدون فرمانده می ماند و احتمال سقوط خط بیشتر می شد.
در زمان تعیین شده، عملیات «عاشورا» آغاز شد؛ در حالی که بچه های گردان خیبر به قرارگاه دشمن رسیده و درگیر شده بودند؛ در منطقه «هلاله»، گردان های «امام رضا (ع)» و «نصر» حمله کردند و موفق شدند قسمت هایی از اهداف مشخص شده را تصرف کنند. هلاله آزاد شد؛ ولی دشمن در ارتفاعات «گرگنی» و «کاسه کاف» مقاومت می کرد.
در قسمتی از جبهه، بچه های تیپ نبی اکرم (ص) وارد عمل شدند. آرایش جبهه طوری بود که آنها مجبور بودند سینه به سینه با دشمن رو به رو شوند. در این منطقه، کار خیلی سختی بود. پشت بچه ها ارتفاع بود، به همین خاطر آنها می توانستند مانور بدهند.
مقاومت دشمن شدید بود. انگار منتظر حمله ما بودند. از بچه های گردان خیبر هیچ خبری نداشتیم. فقط می دانستیم درگیری شدید در آن منطقه ایجاد کرده اند.
در همین گیر و دار، به آقای «محتاج»، مسؤول قرارگاه نجف ابلاغ کردند که برود شمال شرق. روز دوم عملیات بود که آقای محتاج راه افتاد برود به قرارگاه جدیدش. همه مان ناراحت بودیم. مانده بودیم چه بکنیم. بچه های اطلاعات تیپ نبی اکرم (ص) صدایم زدند. رفتم و دیدم طالبی فرمانده یکی از گردان ها، پشت خط است. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «گیر افتادیم!»
پرسیدم: «چند نفرید؟»
گفت: «رزلانسری(103) هم با ماست. انگشت های پاش را مین برد. نمی تونه راه بره.»
پرسیدم: «کجایین؟»
وسط نیزار(104) نی خزر بودند. بد جایی بود. دور تا دور نیزار، دشمن تدارکات سنگینی داشت. گفتم: «همان جا باشید تا ببینم چیکار می شه کرد، راستی دشمن شما رو دیده؟»
گفت: «نه، هنوز ندیده.»
رفتم پیش افروز. وقتی خبر را شنید، داغ کرد. تو این وضع که عملیات بدون فرمانده بود، همین یکی را کم داشتیم. گفتیم: «بیایین از تیپ انصار کمک بگیریم.»
اول قبول کردند و گفتند: «امشب وارد عمل می شیم.»
تا صبح هر چه صبر کردیم، خبری نشد. فردا هم همین طور. مرتب با بچه ها تماس می گرفتیم ببینیم در چه حالند. قرار بود تیپ انصار برود و آنها را از محاصره دربیاورد و بقیه مجروحان و شهیدان بین راه را هم جمع کند و برگردد. روز دوم و شب دوم هم به انتظار گذشت. از تیپ انصار خبری نشد. شب سوم خودشان تماس گرفتند: «نمی تونیم کاری انجام بدهیم.»
در مرکز قرارگاه با برادر ساکی نشسته بودیم و نقشه را نگاه می کردیم. یکی از بچه ها آمد و گفت: «بیایین، ببینین کی اومده؟»
دویدیم بیرون. دیدم طالبی است. سه نفر دیگر هم همراهش بودند. بردیمشان تو و بهشان آب دادیم. کمی سر حال آمدند و توانستند حرف بزنند.
طالبی تعریف کرد: «دیروز از صبح شروع به شناسایی اطراف. دیدم می شه رد شد. ما چهار تا از همه رو به راه تر بودیم. دیشب راه افتادیم. نه نقشه داشتیم و نه چیز دیگر. خودمان را سپردیم به خدا. بین راه پر از بچه های خودمان بود. پشت یکی از کمین های دشمن، یکی از بچه ها افتاده بود. التماس کرد بیاوریمش. نمی شد، پایش بدجوری مجروح بود. قول دادم امشب برگردم. بقیه هم منتظر هستند.»
پرسیدم: «چه جوری فهمیدید ما این طرفیم؟»
گفت: «خودم هم نمی دونم. هر طرف را می دیدم تعداد عراقی ها بیشتره، می اومیدم همون سمت. می گفتم یا مارو می بینن، یا رد می شیم... باید همین امشب راه بیفتم. وضع بچه ها خیلی ناجوره. اون جا آب زیاده؛ اما دو روزه که هیچی نخوردن.»
وقتی با بچه ها تماس گرفت، آنها خیلی خوشحال شدند. بهشان گفت که راه می افتد. اما هر چه فکر کردیم، دیدیم این طور نمی شود. دور تا دور بچه ها پر از کمین های عراقی بود. با این نیروی کم، نمی توانستیم جلو برویم. قرار شد فعلا غذا به بچه ها برسانیم تا با یک برنامه درست برویم سراغشان.
یکی از خاصیت های توپ 105 این است که می شود زمان را برایش تنظیم کرد؛ طوری که روی هوا باز شود. معمولا از آن برای پخش اعلامیه استفاده می کردند. ماسوره زمانش را طوری تنظیم کردیم که به زمین برسد. داخل گلوله هایش را از پسته و مغز بادام و خوردنی هایی که به درد آنها می خورد، پر کردیم.
طالبی هم کمک کرد و مختصات دقیق آنها را گرفتیم و خدمه 105 شروع کردند به شلیک. یکی، دو تا، سه تا؛ تماس گرفتیم: «رسید؟»
نیزار چندان بزرگ نبود که راحت بشود روی آن مانور داد. اگر نزدیکتر می زدیم، ممکن بود بخورد به بچه ها. با این که منفجر نمی شد، ولی خطر داشت. دو گلوله دیگر هم انداختیم. تماس گرفتند: «بسه! نیندازید.»
پرسیدیم: «چرا؟»
گفتند: «دشمن مشکوک شده، اومده نزدیک ببینه اینها چیه که می خوره و عمل نمی کنه.»
پرسیدیم: «حالا چیزی به دستتون رسید؟»
گفتند: «نه، نمی تونیم بریم جلو، دشمن نزدیک شده.»
ماندیم چه کار کنیم. دوباره تماس گرفتند: «دارید چیکار می کنید، نیزار داره آتیش می گیره!»
دشمن در آن قسمت فعال شده بود و در درگیری، از طرف ما یا دشمن، آتش ریخته شده بود و علفزارها آتش گرفته بود و داشت به نیزار می رسید. به لطف خدا، آتش به نیزار که رسید، خاموش شد. پرسیدم: «حالا چیکار می کنین؟»
گفتند: «یک جوری راه می افتیم دیگه.»
در این پنج روز نتوانستیم هیچ کاری برایشان انجام بدهیم. بقیه مناطق هم درگیر بودند. خودمان را رساندیم به دیدگاه تا ببینیم آنها چیکار می کنند.
صبح تماس گرفتند: «ما پشت تخته سنگیم. چیکار کنیم؟»
جلو رفتیم، با دوربین خرگوشی دیدمشان. برادر ناصح گفت: «صبر کنین تا شب بشه. توی روز نمی تونین بیاین.»
شمردم؛ یازده نفر بودند. پرسیدیم: «دو تای دیگر کجان؟»
گفتند: «غلام رزلانسری نمی تونست راه بره، با یکی از بچه ها که او هم زخمی بود، ماندند.»
بلافاصله با توپخانه تماس گرفتم که عقبه دشمن را در آن ناحیه زیر آتش بگیرند. تا آنها فعال شوند و از سکوت منطقه حساس نشوند.
تا ظهر هیچ اتفاقی نیفتاد؛ اما ناگهان دیدیم تحرک دشمن زیاد شد. مثل این که بچه ها را دیده بودند. من و آقای ناصح و طالبی دیدیم که درگیری چه طور شروع شد! بچه ها حدود دو ساعت مقاومت کردند. طالبی همه اش می گفت: «مهماتشان کم است. الان تمام می شه.»
دو نفر از بچه ها تیر خوردند. یکی شان بلند شد و شروع کرد به دویدن طرف عراقی ها. می دیدم چه طور خودش را به زور می کشد جلو. می لنگید. نزدیکشان رسید. نارنجک پرت کرد. افتاد پهلوی چهار نفر عراقی و تکه تکه شدند. یک عراقی آمد جلو. دیدم که تیر خلاص را زد بهش؛ به همانی که نارنجک انداخته بود.
کم کم تیراندازی از طرف بچه ها کمتر شد. مهماتشان داشت تمام می شد. اکثرشان تیر خورده بودند. دو نفرشان شروع کردند به غلت زدن. می آمدند این طرف. دشمن رگبار گرفت رویشان. آنها هم تیراندازی می کردند. بیست متر جلوتر، دیگر حرکت نکردند. دقیق شد. ساکی(105) گفت: «مرندی، سمت چپ تخته سنگ رو ببین.»
یکی از بچه ها بلند شده بود و دست هایش را رو به آسمان برده بود؛ به حال قنوت. عراقی ها او را به رگبار بستند. هنوز ایستاده بود! در همان حالت افتاد زمین. انگار داشت سجده می رفت.
بعد از آن تیراندازی قطع شد. عراقی ها آمدند جلو. به بچه ها که می رسیدند، تیر خلاص می زدند. با بی سیم تماس گرفتم، گفتم: «چه خبر؟»
گفت: «التماس دعا!»
بلافاصله صدای انفجار بلند شد. انگار منتظر ایستاده بود تا عراقی ها برسند. یک نارنجک به بی سیم بسته بود و یکی هم دست خودش. غبار انفجار که نشست، دیدیم چند نفر از عراقی ها لنگ لنگان دارند می روند. نفهمیدم چند نفرشان کشته شدند.
یازده نفر از بچه ها جلو چشممان شهید شدند. از آن دو نفر دیگر هیچ خبری نداشتیم. تا این که یکی شان با آزادی اسرا به ایران بازگشت. او هم از رزلانسری(106) خبری نداشت.

خاطره 64

پس از عملیات عاشورا، یک دوره کوتاه استراحت داشتم. تغییر و تحولاتی که در مناطق به وجود می آمد، اجازه هیچ کاری نمی داد. قرارگاه «رمضان» در حال تأسیس بود. به فرمان حضرت امام (ره)، بنا بود مردم عراق را سازماندهی کنند. مسؤول عملیات این قرارگاه، آقای «علی فضلی»(107) بود. «جعفر جنگروی»(108) هم به عنوان جانشین عملیات تعیین شده بود. مسؤول قرارگاه آقای «شمس»، نظرش روی من مثبت بود و می خواست مسؤول عملیات این برنامه در منطقه باختران باشم.
دعوت آقای شمس را رد کردم. عملیات عاشورا برایم تجربه تلخی بود. ترجیح می دادم تا با مناطقی همکاری کنم که دارای ثبات باشند. وقتی چند بار برایم پیغام فرستادند و از افروز و داوود آبادی هم دعوت کردند، دیدم بد نیست سری بزنم و ببینم چه خبر است.
سه نفری راه افتادیم به سمت مریوان. آقای داوود آبادی در همان دو روز اول از کار خوشش نیامد و بازگشت باختران. اما من و افروز ماندیم.
سال 63 بود که برای شناسایی دو ماهه رفتم به قرارگاه رمضان؛ ولی تا سال 67 همان جا ماندیم. همه چیز هم از اولین شناسایی شروع شد.

خاطره 65

در اولین شناسایی برای قرارگاه رمضان، منطقه «حلبچه» و «سید صادق» را در نظر گرفتم. می خواستم ببینم وضعیت چطور است؛ می شود آن جا کار کرد یا نه. با یکی از پناهندگان عراقی رفتیم آن طرف. او متولد ایلام بود، ولی مدت زیادی در عراق ساکن شده بود. حسنش این بود که هم زبان عربی صحبت می کرد و هم زبان کردی. بچه ها مدت زیادی روی او کار امنیتی انجام داده بودند تا مطمئن شوند جاسوس نیست و اجازه همکاری بهش داده بودند. خودش تعریف می کرد، در یک شرکت حمل و نقل عراق کار می کرده، راننده ماشین سنگین بوده و مرتب بین عراق و کویت رفت و آمد داشته است. بعد از شروع جنگ، چند بار بهش فشار می آوردند که باید عضو «حز بعث» شود. برادرش از افرادی بوده که به خاطر مبارزه علیه حزب بعث چند بار زندانی شده بود. روی او هم حساس شده بودند و مرتب می آمدند دنبالش. می گفت، در خانه اش یک تانکر خالی آب داشته و هر وقت می آمدند دنبالش، در آن تانکرمخفی می شده. این بار می خواستند محاکمه اش کنند. می بینند نه می تواند برود به خانه و نه شرکت. می گفت یکدفعه تصمیم گرفتم. پایم را گذاشتم روی گاز و با تریلی آمدم کردستان. به اولین گروهی که بر می خورد، نیروی های «جلال طالبانی» بودند. خیال کرده بود اینها انقلابی هستند و با آنها همراه شده بود. ولی با جلال طالبانی درگیر می شود و بی سر و صدا به کمک یکی از نیروهای طالبانی، از آن جا خارج می شود.
بعد از چند روز پیاده روی، با نیروهای «حزب شیوعی» کردستان رو به رو می شود آنها کمونیست بودند و چند روزی با زندان، از او و همراهانش پذیرایی می کنند. هوا به شدت سرد بوده و اینها می بینند اگر بخواهند همان جا بمانند، معلوم نیست بتوانند دوام بیاورند. از آن جا فرار می کنند. این بار بارزانی ازشان استقبال می کنند و اینها هم خوشحال می شوند که بالاخره می توانند در جایی ساکن شوند. اما چند هفته بعد نمی توانند خلاف کاری آنها را تحمل کنند و از آن جا هم می آیند بیرون.
در نزدیک مرز، در منطقه مریوان، سپاه یک گروه به نام «بسیج نیروهای عراقی» را سازماندهی کرده بود. وقتی اینها به آن جا می رسند، خیال می کنند کار تمام است و دیگر راحت شده اند؛ اما در آن جا هم بر می خورند به خیانت چند نفر از آنها. از آن آدم هایی بود که نمی توانست هیچ خلافی را تحمل کند. می گفت: «دل را زدم به دریا و گفتم می رم. اون طرف، یا می میرم یا می مانم.»
به نزد خیشاوندانش می آید. از آن طرف هم یکی که با او آشنا می شود، به سپاه معرفی اش می کند.
آن طرف مرز، او را به اسم «حسن فعلی» می شناختند. خوبی اش هم این بود که با تمام گروه ها کار کرده و با آنها آشنا شده بود. قرار بود در این مدت شناسایی، زن و بچه هایش را هم بیاوریم تا خیالش راحت شود. بچه ها با درد سر فراوان، رابط، پول، زن و بچه هایش را تا لب مرز آوردند.
مسیر ورودمان سخت بود. هوا سرد بود و برف سنگین همه جا نشسته بود. راه هم همه اش ارتفاعات صعب العبور بود که در هوای خوب، رد شدن از آن آسان نبود؛ چه رسد به هوای برفی. به هر سختی بود، زیر آتش توپخانه عراق رفتیم آن طرف و شب رسیدیم به شهر سید صادق. فردا هم از پشت بام یک حمام، شهر را بررسی کردیم. روز بعد برگشتیم؛ اما این بار زن و بچه های حسن فعلی هم همراهمان بود. تو کوه های پر از برف و یخ، بچه های او را روی کولمان گرفتیم و آمدیم.
از طرح خوشم آمد. دیدم اگر بخواهیم، می توانیم کار کنیم. همین شناسایی باعث شد تا تصمیم بگیرم با آقای شمس همکاری کنم.