حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 62

بعد از عملیات، تنها محوری که دست نخورده باقی مانده بود، منطقه «میمک» بود. از بالا دستور دادند برای عملیات در آن محور، کار را شروع کنیم.
قبل از هر چیز، از ما اطلاعات خواستند. اطلاعات ما مربوط به داخل مرز بود. گفتند: «همین ها به درد می خورد.»
ما هم اطلاعاتی را که شش ماه تمام با وجود بی خوابی، بیماری و هزار مشکل به دست آورده بودیم، در اختیارشان قرار دادیم. گفتند: «افراد باید به اطلاعات توجیه شوند.»
در این شناسایی های توجیهی هم چند نفر از بچه ها اسیر شدند یا به شهادت رسیدند.
اول قرار بود تیپ انصار الحسین (ع) عملیات را انجام بدهد. بعد این نظر عوض شد و تیپ امام رضا (ع) به جای آنها آمد. آنها به شناسایی رفتند که تیپ نبی اکرم (ص) جانشین شد. ضمن همین رفت و آمدها، دشمن متوجه شد که این طرف خبرهایی هست.
یک روز برادر موسی آمد و گفت: «دشمن داره خط خودش رو تغییر می ده.»
بچه ها کاملا با خط آشنا بودند و کوچکترین تغییری را متوجه می شدند. نیروهای عملیاتی، به دلیل عجله ای که برای انجام کار داشتند، حتی بعضی از تغییرات عمده را متوجه نمی شدند. مثلا یک گروهان تانک در آن طرف موضع گرفت و آرایش قسمت عمده ای از زمین را عوض کرد؛ اما بچه ها اصلا متوجه نشدند.
در همین گیر و دار، برادر موسی پیشنهاد داد با یک وعده از بچه ها، قبل از عملیات، به مقر لشکر 2 دشمن بروند و یک عملیات در عمق انجام دهند. دیدیم این کار می تواند دشمن را برای این عملیات تضعیف کند و در نتیجه کار بهتر انجام می شد. اما از طرف دیگر، امکان داشت بچه ها نتوانند برگردند و این باعث می شد ما نیروهایی را که به منطقه توجیه بودند، از دست بدهیم و دوباره مجبور شویم با یک گروه جدید، متر به متر خط عراق را شناسایی کنیم و جلو برویم. بالاخره به این نتیجه رسیدم که عملیات واجب تر است.
رفتیم و با فرماندهان بالا در این مورد صحبت کردم. آنها از طرح خوششان آمد و گفتند: «بهتون خبر می دیم کی کار رو شروع کنین.»
ما هم منتظر ماندیم.

خاطره 63

چند شب قبل از عملیات، یکی از بچه های اطلاعات به نام «غلام رزلانسری»100 آمد و گفت می خواهد در عملیات شرکت کند.(101) همه برنامه ریزی ها انجام شده و وظایف بچه ها مشخص بود. وقتی دید کاری نیست که انجام بدهد، گفت: «من با گروهم می زنیم به مقر دشمن.»
او می خواست همان کاری را کند که برادر موسی پیشنهاد داده بود. با طالبی(102) همراه شد. باهاش حرف زدم، دیدم به منطقه توجیه است. کاری بود که باید انجام می شد. برنامه عملیات آنها را تهیه کردیم. قبل از شروع عملیات حرکت کردند تا قرارگاه دشمن را بزنند. با این کار، در زمان حمله، گردان دشمن بدون فرمانده می ماند و احتمال سقوط خط بیشتر می شد.
در زمان تعیین شده، عملیات «عاشورا» آغاز شد؛ در حالی که بچه های گردان خیبر به قرارگاه دشمن رسیده و درگیر شده بودند؛ در منطقه «هلاله»، گردان های «امام رضا (ع)» و «نصر» حمله کردند و موفق شدند قسمت هایی از اهداف مشخص شده را تصرف کنند. هلاله آزاد شد؛ ولی دشمن در ارتفاعات «گرگنی» و «کاسه کاف» مقاومت می کرد.
در قسمتی از جبهه، بچه های تیپ نبی اکرم (ص) وارد عمل شدند. آرایش جبهه طوری بود که آنها مجبور بودند سینه به سینه با دشمن رو به رو شوند. در این منطقه، کار خیلی سختی بود. پشت بچه ها ارتفاع بود، به همین خاطر آنها می توانستند مانور بدهند.
مقاومت دشمن شدید بود. انگار منتظر حمله ما بودند. از بچه های گردان خیبر هیچ خبری نداشتیم. فقط می دانستیم درگیری شدید در آن منطقه ایجاد کرده اند.
در همین گیر و دار، به آقای «محتاج»، مسؤول قرارگاه نجف ابلاغ کردند که برود شمال شرق. روز دوم عملیات بود که آقای محتاج راه افتاد برود به قرارگاه جدیدش. همه مان ناراحت بودیم. مانده بودیم چه بکنیم. بچه های اطلاعات تیپ نبی اکرم (ص) صدایم زدند. رفتم و دیدم طالبی فرمانده یکی از گردان ها، پشت خط است. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «گیر افتادیم!»
پرسیدم: «چند نفرید؟»
گفت: «رزلانسری(103) هم با ماست. انگشت های پاش را مین برد. نمی تونه راه بره.»
پرسیدم: «کجایین؟»
وسط نیزار(104) نی خزر بودند. بد جایی بود. دور تا دور نیزار، دشمن تدارکات سنگینی داشت. گفتم: «همان جا باشید تا ببینم چیکار می شه کرد، راستی دشمن شما رو دیده؟»
گفت: «نه، هنوز ندیده.»
رفتم پیش افروز. وقتی خبر را شنید، داغ کرد. تو این وضع که عملیات بدون فرمانده بود، همین یکی را کم داشتیم. گفتیم: «بیایین از تیپ انصار کمک بگیریم.»
اول قبول کردند و گفتند: «امشب وارد عمل می شیم.»
تا صبح هر چه صبر کردیم، خبری نشد. فردا هم همین طور. مرتب با بچه ها تماس می گرفتیم ببینیم در چه حالند. قرار بود تیپ انصار برود و آنها را از محاصره دربیاورد و بقیه مجروحان و شهیدان بین راه را هم جمع کند و برگردد. روز دوم و شب دوم هم به انتظار گذشت. از تیپ انصار خبری نشد. شب سوم خودشان تماس گرفتند: «نمی تونیم کاری انجام بدهیم.»
در مرکز قرارگاه با برادر ساکی نشسته بودیم و نقشه را نگاه می کردیم. یکی از بچه ها آمد و گفت: «بیایین، ببینین کی اومده؟»
دویدیم بیرون. دیدم طالبی است. سه نفر دیگر هم همراهش بودند. بردیمشان تو و بهشان آب دادیم. کمی سر حال آمدند و توانستند حرف بزنند.
طالبی تعریف کرد: «دیروز از صبح شروع به شناسایی اطراف. دیدم می شه رد شد. ما چهار تا از همه رو به راه تر بودیم. دیشب راه افتادیم. نه نقشه داشتیم و نه چیز دیگر. خودمان را سپردیم به خدا. بین راه پر از بچه های خودمان بود. پشت یکی از کمین های دشمن، یکی از بچه ها افتاده بود. التماس کرد بیاوریمش. نمی شد، پایش بدجوری مجروح بود. قول دادم امشب برگردم. بقیه هم منتظر هستند.»
پرسیدم: «چه جوری فهمیدید ما این طرفیم؟»
گفت: «خودم هم نمی دونم. هر طرف را می دیدم تعداد عراقی ها بیشتره، می اومیدم همون سمت. می گفتم یا مارو می بینن، یا رد می شیم... باید همین امشب راه بیفتم. وضع بچه ها خیلی ناجوره. اون جا آب زیاده؛ اما دو روزه که هیچی نخوردن.»
وقتی با بچه ها تماس گرفت، آنها خیلی خوشحال شدند. بهشان گفت که راه می افتد. اما هر چه فکر کردیم، دیدیم این طور نمی شود. دور تا دور بچه ها پر از کمین های عراقی بود. با این نیروی کم، نمی توانستیم جلو برویم. قرار شد فعلا غذا به بچه ها برسانیم تا با یک برنامه درست برویم سراغشان.
یکی از خاصیت های توپ 105 این است که می شود زمان را برایش تنظیم کرد؛ طوری که روی هوا باز شود. معمولا از آن برای پخش اعلامیه استفاده می کردند. ماسوره زمانش را طوری تنظیم کردیم که به زمین برسد. داخل گلوله هایش را از پسته و مغز بادام و خوردنی هایی که به درد آنها می خورد، پر کردیم.
طالبی هم کمک کرد و مختصات دقیق آنها را گرفتیم و خدمه 105 شروع کردند به شلیک. یکی، دو تا، سه تا؛ تماس گرفتیم: «رسید؟»
نیزار چندان بزرگ نبود که راحت بشود روی آن مانور داد. اگر نزدیکتر می زدیم، ممکن بود بخورد به بچه ها. با این که منفجر نمی شد، ولی خطر داشت. دو گلوله دیگر هم انداختیم. تماس گرفتند: «بسه! نیندازید.»
پرسیدیم: «چرا؟»
گفتند: «دشمن مشکوک شده، اومده نزدیک ببینه اینها چیه که می خوره و عمل نمی کنه.»
پرسیدیم: «حالا چیزی به دستتون رسید؟»
گفتند: «نه، نمی تونیم بریم جلو، دشمن نزدیک شده.»
ماندیم چه کار کنیم. دوباره تماس گرفتند: «دارید چیکار می کنید، نیزار داره آتیش می گیره!»
دشمن در آن قسمت فعال شده بود و در درگیری، از طرف ما یا دشمن، آتش ریخته شده بود و علفزارها آتش گرفته بود و داشت به نیزار می رسید. به لطف خدا، آتش به نیزار که رسید، خاموش شد. پرسیدم: «حالا چیکار می کنین؟»
گفتند: «یک جوری راه می افتیم دیگه.»
در این پنج روز نتوانستیم هیچ کاری برایشان انجام بدهیم. بقیه مناطق هم درگیر بودند. خودمان را رساندیم به دیدگاه تا ببینیم آنها چیکار می کنند.
صبح تماس گرفتند: «ما پشت تخته سنگیم. چیکار کنیم؟»
جلو رفتیم، با دوربین خرگوشی دیدمشان. برادر ناصح گفت: «صبر کنین تا شب بشه. توی روز نمی تونین بیاین.»
شمردم؛ یازده نفر بودند. پرسیدیم: «دو تای دیگر کجان؟»
گفتند: «غلام رزلانسری نمی تونست راه بره، با یکی از بچه ها که او هم زخمی بود، ماندند.»
بلافاصله با توپخانه تماس گرفتم که عقبه دشمن را در آن ناحیه زیر آتش بگیرند. تا آنها فعال شوند و از سکوت منطقه حساس نشوند.
تا ظهر هیچ اتفاقی نیفتاد؛ اما ناگهان دیدیم تحرک دشمن زیاد شد. مثل این که بچه ها را دیده بودند. من و آقای ناصح و طالبی دیدیم که درگیری چه طور شروع شد! بچه ها حدود دو ساعت مقاومت کردند. طالبی همه اش می گفت: «مهماتشان کم است. الان تمام می شه.»
دو نفر از بچه ها تیر خوردند. یکی شان بلند شد و شروع کرد به دویدن طرف عراقی ها. می دیدم چه طور خودش را به زور می کشد جلو. می لنگید. نزدیکشان رسید. نارنجک پرت کرد. افتاد پهلوی چهار نفر عراقی و تکه تکه شدند. یک عراقی آمد جلو. دیدم که تیر خلاص را زد بهش؛ به همانی که نارنجک انداخته بود.
کم کم تیراندازی از طرف بچه ها کمتر شد. مهماتشان داشت تمام می شد. اکثرشان تیر خورده بودند. دو نفرشان شروع کردند به غلت زدن. می آمدند این طرف. دشمن رگبار گرفت رویشان. آنها هم تیراندازی می کردند. بیست متر جلوتر، دیگر حرکت نکردند. دقیق شد. ساکی(105) گفت: «مرندی، سمت چپ تخته سنگ رو ببین.»
یکی از بچه ها بلند شده بود و دست هایش را رو به آسمان برده بود؛ به حال قنوت. عراقی ها او را به رگبار بستند. هنوز ایستاده بود! در همان حالت افتاد زمین. انگار داشت سجده می رفت.
بعد از آن تیراندازی قطع شد. عراقی ها آمدند جلو. به بچه ها که می رسیدند، تیر خلاص می زدند. با بی سیم تماس گرفتم، گفتم: «چه خبر؟»
گفت: «التماس دعا!»
بلافاصله صدای انفجار بلند شد. انگار منتظر ایستاده بود تا عراقی ها برسند. یک نارنجک به بی سیم بسته بود و یکی هم دست خودش. غبار انفجار که نشست، دیدیم چند نفر از عراقی ها لنگ لنگان دارند می روند. نفهمیدم چند نفرشان کشته شدند.
یازده نفر از بچه ها جلو چشممان شهید شدند. از آن دو نفر دیگر هیچ خبری نداشتیم. تا این که یکی شان با آزادی اسرا به ایران بازگشت. او هم از رزلانسری(106) خبری نداشت.

خاطره 64

پس از عملیات عاشورا، یک دوره کوتاه استراحت داشتم. تغییر و تحولاتی که در مناطق به وجود می آمد، اجازه هیچ کاری نمی داد. قرارگاه «رمضان» در حال تأسیس بود. به فرمان حضرت امام (ره)، بنا بود مردم عراق را سازماندهی کنند. مسؤول عملیات این قرارگاه، آقای «علی فضلی»(107) بود. «جعفر جنگروی»(108) هم به عنوان جانشین عملیات تعیین شده بود. مسؤول قرارگاه آقای «شمس»، نظرش روی من مثبت بود و می خواست مسؤول عملیات این برنامه در منطقه باختران باشم.
دعوت آقای شمس را رد کردم. عملیات عاشورا برایم تجربه تلخی بود. ترجیح می دادم تا با مناطقی همکاری کنم که دارای ثبات باشند. وقتی چند بار برایم پیغام فرستادند و از افروز و داوود آبادی هم دعوت کردند، دیدم بد نیست سری بزنم و ببینم چه خبر است.
سه نفری راه افتادیم به سمت مریوان. آقای داوود آبادی در همان دو روز اول از کار خوشش نیامد و بازگشت باختران. اما من و افروز ماندیم.
سال 63 بود که برای شناسایی دو ماهه رفتم به قرارگاه رمضان؛ ولی تا سال 67 همان جا ماندیم. همه چیز هم از اولین شناسایی شروع شد.