حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 61

یکی دیگر از محورهایی که برای عملیات توی برنامه داشتیم، محور «دربندیخان» بود. این عملیات، احتیاج به شناسایی دقیق داشت. می خواستیم سد دربندیخان را تصرف کنیم. با گرفتن این منطقه، راحت به «حلبچه» و «سید صادق» دست پیدا می کردیم. بچه ها را برای عملیات بعدی آماده می کردیم که گفتند: «قراره در منطقه شما عملیات بشه!»
پرسیدیم: «چرا؟»
گفتند: «شش ماهه جبهه ها خوابیده و باید حداقل یک عملیات انجام بشه.»
گفتیم: «باشه! این که مسأله ای نیست؛ اما چرا در این منطقه؟»
قرار بود شناسایی ها سه ماهه انجام شود و کار، شش ماه طول کشیده بود. حیف بود پیش از تکمیل اطلاعات کار را شروع کنیم. در واقع، تمام زحمتهای بچه ها از بین می رفت.
گفتیم: «تحمل کنید تا کار تموم بشه، حیفه که جبهه به این خوبی با یک عملیات کوچیک در حد نوار مرزی خراب بشه؛ اصلا چرا توی این همه جبهه این جا رو در نظر گرفتید؟»
گفتند: «تمام نقاط کور شده.»
بالاخره برنامه ریزی ها انجام شد. طراحی عملیات به این شکل بود که ما در منطقه حلبچه و دربندیخان اقدامهایی را شروع کنیم تا دشمن متوجه این طرف شود و در عوض، بچه ها بتوانند عملیات «والفجر پنج» را به راحتی انجام بدهند.
عملیات «تحریر القدس» در واقع یک عملیات ایذایی بود. عملیات اصلی در «چنگوله» انجام می شد. نیروها را دو قسمت کردیم. من و آقای افروز به دربندیخان رفتیم و آقایان «ساکی» و «داوود آبادی» رفتند سمت چنگوله. هر گروهی به یک جا رفت تا در هر دو منطقه، نیروهایی مشابه داشته باشیم.
شناسایی را از محور پاوه آغاز کردیم و رفتیم به سمت دربندیخان. در این فاصله، ارتفاعاتی بود به نام ارتفاعات «بمو». پایین این ارتفاعات، دمکرات ها ساکن شده و منطقه را ناامن کرده بودند. تمام آن قسمت را این ارتفاعات تشکیل می داد: «ازگله»، «شاخ خوشیک»، «زیمناکوه» و «شاخ سورمر»؛ بعد هم می رسیدیم به ارتفاعات آن طرف آب «تولبی» و «بمو» که قسمتی از این ارتفاعات در خاک عراق بود.
وقتی برای شناسایی راه افتادیم، برف زیادی باریده بود و همه جا یخبندان بود. با توکل به خدا راه افتادیم. مسیری را که انتخاب کردیم، تا آن وقت هیچ کس نرفته بود و می گفتند: «تمام راه مین گذاری شده.»
کوتاهترین راه، همین بود. بیشتر از نصف راه را بدون هیچ مشکلی طی کردیم. در وسط راه، در سینه کش کوه، درست در دید دمکرات ها ماشین گیر کرد. جاده باریک و خطرناک بود و خیلی بد یخ زده بود. مانده بودیم چه کار کنیم. ماشین تکان نمی خورد. بچه ها گفتند: «حالا چی می شه؟»
هر لحظه منتظر بودیم یک آر پی جی ماشین را نصف کند. گفتم: «به جای نشستن پیاده بشید و شاخ و برگ جور کنید.»
خیلی طول نکشید که جاده را با شاخ و برگ بلوط پوشانیدیم و آن قسمت را رد کردیم. خوشبختانه ماشین استیشن سفید بود و توی برف دیده نمی شد. اما نگرانی من از این بود که صدای موتور ماشین را بشنوند و متوجه حضور ما بشوند. خوشبختانه به خیر گذشت. خودمان را رسانیدیم به پاوه، از آن جا دوباره دور زدیم و از یک مسیر دیگر آمدیم به منطقه شیخ صله و ارتفاعات شاخ «خوشیک» و «زیمناکوه» و بقیه مناطق را بررسی کردیم.
در همین شناسایی ها، سه نفر از بچه های جهاد درگیر شدند. «رحمان کله کوه» زخمی شد؛ ولی توانست فرار کند. «مهندس رحمانی» به اسارت درآمد و مهندس ساجدی که آدم پخته، جا افتاده و دلسوز و زحمتکش بود، به شهادت رسید.
شناسایی ها را تکمیل کردیم. درست است که عملیات ایذایی بود؛ ولی می خواستیم تا آن جا که ممکن است، چهره ای حقیقی به آن بدهیم. و در صورت استفاده از موقعیت، تک حقیقی صورت گیرد. باران دو روزه ای که در همان محور بارید، باعث شد کارها خیلی خوب پیش برود. ولی بلدوزرها نمیتوانستند خاکهای سنگین را راحت جا به جا کنند و سنگر بسازند. کارها طولانی شد. دشمن هم با خبر شد که قرار است عملیات شود و تدارکات سنگینی را برای آن مهیا کرد.
طبق قرار قبلی، عملیات را شروع کردیم. در همان روزهای اول توانستیم ارتفاعات برددکان و شاخ سورمر را به تصرف در بیاوریم؛ ولی در ارتفاعات زیمناکوه و شاخ خوشیک موفق نبودیم. برنامه مان این بود که تمام مسائل را پشت بی سیم بگوییم تا آنها بشنوند. مثلا شب اول، آقای «شادمانی»، مسؤول عملیات، پشت بی سیم می گفت: «لشکر تو گل مانده و نمی شود رفت بالا.»
این کارها برای جلب توجه دشمن انجام می شد و خوشبختانه باعث شد در کنار عملیات «تحریرالقدس»، عملیات «والفجر پنج» به خوبی انجام شود و بچه های ما بتوانند ارتفاعات «چنگوله» را فتح کنند. این هر دو عملیات تلفات کمی داشت و بچه ها بسیار خوب عمل کردند.
از اتفاقات جالب آن عملیات، فرار یک سرباز ایرانی از مقر دمکرات ها بود. قبل از شروع عملیات، بچه ها یک سرباز(99) را آوردند که می گفت از آن طرف فرار کرده است. وقتی جریان را تعریف کرد، فهمیدیم که توی یک از گردان های لشکر 28 کردستان خدمت می کرده است. او همراه یک نفر دیگر فعالیت خوبی داشته و در «نوسود» به طرف دمکرات ها تیراندازی می کرده. فرمانده گروهان و گردان با آنان برخورد می کنند و می فرستندشان برای شناسایی؛ در جایی که گیر دمکرات ها بیفتد. او طی عملیات شناسایی توسط دمکرات ها اسیر می شود. توی جیب لباسش، برگه مرخصی ارتش پیدا می کنند و می فهمند ارتشی است. برای همین، کاری به کارش نداشتند و ازش فقط بیگاری می کشیدند. علف ها را می چیده، نان می پخته و بقیه کارهایشان را انجام می داده است.
کم کم بهش اعتماد کرده بودند و هر عملیاتی می کردند، برایش می گفتند که مثلا چند نفر در عملیات شرکت داشتند و چند نفر ایرانی کشته اند.
در همین مدت، چند تا از بچه های بسیجی را هم می گیرند و این سرباز، تمام شکنجه ها و آزارهای آنها را دیده بود. بالاخره آنها را به درخت بسته و تیرباران کرده بودند. می گفت: «وقتی داشتند آن بسیجیان را اعدام می کردند، می خواستند من را هم بکشند. ولی یکی شان مخالفت کرد و گفت اگر این را بکشم، کسی نیست کارهامان را انجام بدهد.»
شش ماهی آن جا مانده تا این که توانسته بود فرار کند.
این سرباز، قبل از عملیات، اطلاعات خوبی به ما داد. بخصوص در مورد افرادی که در پاوه زندگی می کردند و با دمکرات ها همدست بودند و برایشان اطلاعات می بردند. راه های رفت و آمد آنها را برایمان مشخص کرد. قبل از عملیات، او را به مرخصی پیش مادرش فرستادم تا در موقع عملیات، مشکلی برایش پیش نیاید. او از جمله افرادی بود که اطلاعات خیلی خوبی را به موقع در اختیار ما قرار داد.
در شناسایی های منطقه چنگوله، یکی از بهترین افرادمان به اسارت درآمد. جریان از این قرار بود؛ «مهدی اعتماد سعید» مسؤول اطلاعات آن منطقه، همراه با دو عرب و یک بومی کرد و سه تا از بچه های خودمان برای شناسایی تا «شط فرات» می روند. تا آن مرحله، شناسایی با موفقیت صورت می گیرد. اما موقع برگشتن از منطقه «العزیزیه»، به شب بر می خورند و آب نوشیدنی شان تمام می شود. برنامه این بود که بعد از نفوذ و شناسایی، عرب ها از جاده العزیزیه جدا شوند. چون بومی آن منطقه بودند، قرار بود به طرف محل زندگی شان بروند. اما این که چه می شود آنها با بچه ها بر می گردند، نمی دانم! نیمه شب به پشت خط دشمن می رسند. آقای اعتماد سعید تصمیم می گیرد شب را همان جا بمانند و فردا صبح، بعد از شناسایی مسیر، به طرف مرز حرکت کنند. عرب ها که تشنگی و گرسنگی بهشان فشار می آورد، اصرار می کنند که باید همین امشب برویم. هر چه اعتماد سعید می گوید: «با این کار تمام زحماتمان به باد می رود.» آنها قبول نمی کنند. او هم مجبور می شود با گروه همراه شود و راه می افتند.
حد فاصل بین دو طرف مرز، کانالی قرار داشت که قسمت بیشتر آن در خاک دشمن بود. گروه وارد کانال می شود. فرد بومی جلوتر از همه راه می رفته است، آقای اعتماد سعید بعد از او و بقیه پشت سر آنها. هنوز از خط رد نشده بودند که عراقی ها آنها را می بینند و توی کانال می ریزند و بچه ها را به رگبار می بندند. بومی کرد، که جلوتر از همه حرکت می کرده است، می تواند فرار کند و خودش را به این طرف برساند. بقیه بچه ها، بعد از یک درگیری شدید، به اسارت در می آیند.
بین آن گروه، اعتماد سعید در تیراندازی از همه سریعتر کار می کند و چند نفر را می کشد. بعد از اسارت، عراقی ها می خواهند تلافی آن را در بیاورند. حدس می زنند که باید او فرمانده باشد. وقتی می پرسند: «فرمانده تان کیه؟» همگی می گویند: «همان که فرار کرد.»
اگرچه بومی کرد خودش را نجات داد و توانست قسمت زیادی از اطلاعات را انتقال بدهد، اما بعد از اسیر شدن اعتماد سعید و عملیات چنگوله، عملا کار محور خوابید.
تقریبا همزمان با این دو عملیات، قرار بود در محور دربندیخان عملیاتی صورت بگیرد. شناسایی این محور خیلی مشکل بود. باید از دو مسیر کاملا مشخص، وارد محور می شدیم و این دو مسیر زیر دید دشمن بود. تدارکات این عملیات حدود شش ماه طول کشید و در این مدت طولانی، دشمن توانست اطلاعات زیادی را به دست آورد.
عملیات، بعد از درگیری های بسیار شدید، ناموفق ماند.

خاطره 62

بعد از عملیات، تنها محوری که دست نخورده باقی مانده بود، منطقه «میمک» بود. از بالا دستور دادند برای عملیات در آن محور، کار را شروع کنیم.
قبل از هر چیز، از ما اطلاعات خواستند. اطلاعات ما مربوط به داخل مرز بود. گفتند: «همین ها به درد می خورد.»
ما هم اطلاعاتی را که شش ماه تمام با وجود بی خوابی، بیماری و هزار مشکل به دست آورده بودیم، در اختیارشان قرار دادیم. گفتند: «افراد باید به اطلاعات توجیه شوند.»
در این شناسایی های توجیهی هم چند نفر از بچه ها اسیر شدند یا به شهادت رسیدند.
اول قرار بود تیپ انصار الحسین (ع) عملیات را انجام بدهد. بعد این نظر عوض شد و تیپ امام رضا (ع) به جای آنها آمد. آنها به شناسایی رفتند که تیپ نبی اکرم (ص) جانشین شد. ضمن همین رفت و آمدها، دشمن متوجه شد که این طرف خبرهایی هست.
یک روز برادر موسی آمد و گفت: «دشمن داره خط خودش رو تغییر می ده.»
بچه ها کاملا با خط آشنا بودند و کوچکترین تغییری را متوجه می شدند. نیروهای عملیاتی، به دلیل عجله ای که برای انجام کار داشتند، حتی بعضی از تغییرات عمده را متوجه نمی شدند. مثلا یک گروهان تانک در آن طرف موضع گرفت و آرایش قسمت عمده ای از زمین را عوض کرد؛ اما بچه ها اصلا متوجه نشدند.
در همین گیر و دار، برادر موسی پیشنهاد داد با یک وعده از بچه ها، قبل از عملیات، به مقر لشکر 2 دشمن بروند و یک عملیات در عمق انجام دهند. دیدیم این کار می تواند دشمن را برای این عملیات تضعیف کند و در نتیجه کار بهتر انجام می شد. اما از طرف دیگر، امکان داشت بچه ها نتوانند برگردند و این باعث می شد ما نیروهایی را که به منطقه توجیه بودند، از دست بدهیم و دوباره مجبور شویم با یک گروه جدید، متر به متر خط عراق را شناسایی کنیم و جلو برویم. بالاخره به این نتیجه رسیدم که عملیات واجب تر است.
رفتیم و با فرماندهان بالا در این مورد صحبت کردم. آنها از طرح خوششان آمد و گفتند: «بهتون خبر می دیم کی کار رو شروع کنین.»
ما هم منتظر ماندیم.

خاطره 63

چند شب قبل از عملیات، یکی از بچه های اطلاعات به نام «غلام رزلانسری»100 آمد و گفت می خواهد در عملیات شرکت کند.(101) همه برنامه ریزی ها انجام شده و وظایف بچه ها مشخص بود. وقتی دید کاری نیست که انجام بدهد، گفت: «من با گروهم می زنیم به مقر دشمن.»
او می خواست همان کاری را کند که برادر موسی پیشنهاد داده بود. با طالبی(102) همراه شد. باهاش حرف زدم، دیدم به منطقه توجیه است. کاری بود که باید انجام می شد. برنامه عملیات آنها را تهیه کردیم. قبل از شروع عملیات حرکت کردند تا قرارگاه دشمن را بزنند. با این کار، در زمان حمله، گردان دشمن بدون فرمانده می ماند و احتمال سقوط خط بیشتر می شد.
در زمان تعیین شده، عملیات «عاشورا» آغاز شد؛ در حالی که بچه های گردان خیبر به قرارگاه دشمن رسیده و درگیر شده بودند؛ در منطقه «هلاله»، گردان های «امام رضا (ع)» و «نصر» حمله کردند و موفق شدند قسمت هایی از اهداف مشخص شده را تصرف کنند. هلاله آزاد شد؛ ولی دشمن در ارتفاعات «گرگنی» و «کاسه کاف» مقاومت می کرد.
در قسمتی از جبهه، بچه های تیپ نبی اکرم (ص) وارد عمل شدند. آرایش جبهه طوری بود که آنها مجبور بودند سینه به سینه با دشمن رو به رو شوند. در این منطقه، کار خیلی سختی بود. پشت بچه ها ارتفاع بود، به همین خاطر آنها می توانستند مانور بدهند.
مقاومت دشمن شدید بود. انگار منتظر حمله ما بودند. از بچه های گردان خیبر هیچ خبری نداشتیم. فقط می دانستیم درگیری شدید در آن منطقه ایجاد کرده اند.
در همین گیر و دار، به آقای «محتاج»، مسؤول قرارگاه نجف ابلاغ کردند که برود شمال شرق. روز دوم عملیات بود که آقای محتاج راه افتاد برود به قرارگاه جدیدش. همه مان ناراحت بودیم. مانده بودیم چه بکنیم. بچه های اطلاعات تیپ نبی اکرم (ص) صدایم زدند. رفتم و دیدم طالبی فرمانده یکی از گردان ها، پشت خط است. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «گیر افتادیم!»
پرسیدم: «چند نفرید؟»
گفت: «رزلانسری(103) هم با ماست. انگشت های پاش را مین برد. نمی تونه راه بره.»
پرسیدم: «کجایین؟»
وسط نیزار(104) نی خزر بودند. بد جایی بود. دور تا دور نیزار، دشمن تدارکات سنگینی داشت. گفتم: «همان جا باشید تا ببینم چیکار می شه کرد، راستی دشمن شما رو دیده؟»
گفت: «نه، هنوز ندیده.»
رفتم پیش افروز. وقتی خبر را شنید، داغ کرد. تو این وضع که عملیات بدون فرمانده بود، همین یکی را کم داشتیم. گفتیم: «بیایین از تیپ انصار کمک بگیریم.»
اول قبول کردند و گفتند: «امشب وارد عمل می شیم.»
تا صبح هر چه صبر کردیم، خبری نشد. فردا هم همین طور. مرتب با بچه ها تماس می گرفتیم ببینیم در چه حالند. قرار بود تیپ انصار برود و آنها را از محاصره دربیاورد و بقیه مجروحان و شهیدان بین راه را هم جمع کند و برگردد. روز دوم و شب دوم هم به انتظار گذشت. از تیپ انصار خبری نشد. شب سوم خودشان تماس گرفتند: «نمی تونیم کاری انجام بدهیم.»
در مرکز قرارگاه با برادر ساکی نشسته بودیم و نقشه را نگاه می کردیم. یکی از بچه ها آمد و گفت: «بیایین، ببینین کی اومده؟»
دویدیم بیرون. دیدم طالبی است. سه نفر دیگر هم همراهش بودند. بردیمشان تو و بهشان آب دادیم. کمی سر حال آمدند و توانستند حرف بزنند.
طالبی تعریف کرد: «دیروز از صبح شروع به شناسایی اطراف. دیدم می شه رد شد. ما چهار تا از همه رو به راه تر بودیم. دیشب راه افتادیم. نه نقشه داشتیم و نه چیز دیگر. خودمان را سپردیم به خدا. بین راه پر از بچه های خودمان بود. پشت یکی از کمین های دشمن، یکی از بچه ها افتاده بود. التماس کرد بیاوریمش. نمی شد، پایش بدجوری مجروح بود. قول دادم امشب برگردم. بقیه هم منتظر هستند.»
پرسیدم: «چه جوری فهمیدید ما این طرفیم؟»
گفت: «خودم هم نمی دونم. هر طرف را می دیدم تعداد عراقی ها بیشتره، می اومیدم همون سمت. می گفتم یا مارو می بینن، یا رد می شیم... باید همین امشب راه بیفتم. وضع بچه ها خیلی ناجوره. اون جا آب زیاده؛ اما دو روزه که هیچی نخوردن.»
وقتی با بچه ها تماس گرفت، آنها خیلی خوشحال شدند. بهشان گفت که راه می افتد. اما هر چه فکر کردیم، دیدیم این طور نمی شود. دور تا دور بچه ها پر از کمین های عراقی بود. با این نیروی کم، نمی توانستیم جلو برویم. قرار شد فعلا غذا به بچه ها برسانیم تا با یک برنامه درست برویم سراغشان.
یکی از خاصیت های توپ 105 این است که می شود زمان را برایش تنظیم کرد؛ طوری که روی هوا باز شود. معمولا از آن برای پخش اعلامیه استفاده می کردند. ماسوره زمانش را طوری تنظیم کردیم که به زمین برسد. داخل گلوله هایش را از پسته و مغز بادام و خوردنی هایی که به درد آنها می خورد، پر کردیم.
طالبی هم کمک کرد و مختصات دقیق آنها را گرفتیم و خدمه 105 شروع کردند به شلیک. یکی، دو تا، سه تا؛ تماس گرفتیم: «رسید؟»
نیزار چندان بزرگ نبود که راحت بشود روی آن مانور داد. اگر نزدیکتر می زدیم، ممکن بود بخورد به بچه ها. با این که منفجر نمی شد، ولی خطر داشت. دو گلوله دیگر هم انداختیم. تماس گرفتند: «بسه! نیندازید.»
پرسیدیم: «چرا؟»
گفتند: «دشمن مشکوک شده، اومده نزدیک ببینه اینها چیه که می خوره و عمل نمی کنه.»
پرسیدیم: «حالا چیزی به دستتون رسید؟»
گفتند: «نه، نمی تونیم بریم جلو، دشمن نزدیک شده.»
ماندیم چه کار کنیم. دوباره تماس گرفتند: «دارید چیکار می کنید، نیزار داره آتیش می گیره!»
دشمن در آن قسمت فعال شده بود و در درگیری، از طرف ما یا دشمن، آتش ریخته شده بود و علفزارها آتش گرفته بود و داشت به نیزار می رسید. به لطف خدا، آتش به نیزار که رسید، خاموش شد. پرسیدم: «حالا چیکار می کنین؟»
گفتند: «یک جوری راه می افتیم دیگه.»
در این پنج روز نتوانستیم هیچ کاری برایشان انجام بدهیم. بقیه مناطق هم درگیر بودند. خودمان را رساندیم به دیدگاه تا ببینیم آنها چیکار می کنند.
صبح تماس گرفتند: «ما پشت تخته سنگیم. چیکار کنیم؟»
جلو رفتیم، با دوربین خرگوشی دیدمشان. برادر ناصح گفت: «صبر کنین تا شب بشه. توی روز نمی تونین بیاین.»
شمردم؛ یازده نفر بودند. پرسیدیم: «دو تای دیگر کجان؟»
گفتند: «غلام رزلانسری نمی تونست راه بره، با یکی از بچه ها که او هم زخمی بود، ماندند.»
بلافاصله با توپخانه تماس گرفتم که عقبه دشمن را در آن ناحیه زیر آتش بگیرند. تا آنها فعال شوند و از سکوت منطقه حساس نشوند.
تا ظهر هیچ اتفاقی نیفتاد؛ اما ناگهان دیدیم تحرک دشمن زیاد شد. مثل این که بچه ها را دیده بودند. من و آقای ناصح و طالبی دیدیم که درگیری چه طور شروع شد! بچه ها حدود دو ساعت مقاومت کردند. طالبی همه اش می گفت: «مهماتشان کم است. الان تمام می شه.»
دو نفر از بچه ها تیر خوردند. یکی شان بلند شد و شروع کرد به دویدن طرف عراقی ها. می دیدم چه طور خودش را به زور می کشد جلو. می لنگید. نزدیکشان رسید. نارنجک پرت کرد. افتاد پهلوی چهار نفر عراقی و تکه تکه شدند. یک عراقی آمد جلو. دیدم که تیر خلاص را زد بهش؛ به همانی که نارنجک انداخته بود.
کم کم تیراندازی از طرف بچه ها کمتر شد. مهماتشان داشت تمام می شد. اکثرشان تیر خورده بودند. دو نفرشان شروع کردند به غلت زدن. می آمدند این طرف. دشمن رگبار گرفت رویشان. آنها هم تیراندازی می کردند. بیست متر جلوتر، دیگر حرکت نکردند. دقیق شد. ساکی(105) گفت: «مرندی، سمت چپ تخته سنگ رو ببین.»
یکی از بچه ها بلند شده بود و دست هایش را رو به آسمان برده بود؛ به حال قنوت. عراقی ها او را به رگبار بستند. هنوز ایستاده بود! در همان حالت افتاد زمین. انگار داشت سجده می رفت.
بعد از آن تیراندازی قطع شد. عراقی ها آمدند جلو. به بچه ها که می رسیدند، تیر خلاص می زدند. با بی سیم تماس گرفتم، گفتم: «چه خبر؟»
گفت: «التماس دعا!»
بلافاصله صدای انفجار بلند شد. انگار منتظر ایستاده بود تا عراقی ها برسند. یک نارنجک به بی سیم بسته بود و یکی هم دست خودش. غبار انفجار که نشست، دیدیم چند نفر از عراقی ها لنگ لنگان دارند می روند. نفهمیدم چند نفرشان کشته شدند.
یازده نفر از بچه ها جلو چشممان شهید شدند. از آن دو نفر دیگر هیچ خبری نداشتیم. تا این که یکی شان با آزادی اسرا به ایران بازگشت. او هم از رزلانسری(106) خبری نداشت.