حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 60

یک روز در گیرو دار شناسایی برای عملیات بودیم. نقشه کاغذی دستم بود و داشتم از روی آن موقعیت را مرور می کردم؛ یکدفعه باد شدیدی وزید و نقشه از دست من رها شد. باد به سمت ارتفاع «کله قندی» لب تنگه «کنجان چم» می وزید.
غافل از همه جا، دویدم دنبال نقشه. بالاخره نقشه را زیر ارتفاع پیدا کردم و برگشتم عقب. همان روز وقتی داشتم با بچه ها در مورد ارتفاع صحبت می کردم، گفتند: «هنوز سقوط نکرده است.»
تعجب کردم. من تا زیر ارتفاع رفته بودم؛ اما هیچ خبری نبود. دوباره راه افتادم و آمدم جلو. وقتی با دوربین دقیق شدم، دیدم یک عده روی ارتفاع هستند. شبیه بچه های ما نبودند.
تصمیم گرفتیم روی آنها عملیات کنیم. عده شان کم بود. راحت می شد از پس آنان برآمد. این عملیات خودش شد یکی از بخش های عمده عملیات «والفجر سه».
درست شب قبل از عملیات، یکی از سرهنگ های ستاد کل عراق(98) آمده بود برای بازدید از ارتفاع و در اثر شروع عملیات، همان جا غافلگیر شد. نزدیک سیزده روز آن قله تحت محاصره ما بود و عراقی ها هم تحت فرماندهی همان سرهنگ مقاومت می کردند. نیروهای دیگر عراق هم از دور، آنها را حمایت می کردند و با توپ های دور برد تمام اطراف کوه را زیر آتش گرفته بودند تا کسی به آن نزدیک نشود. هلیکوپتر از بالای برای آنها امکانات می آورد، اما به ندرت چیزی به دستشان می رسید. بیشتر امکانات می ریخت پایین قله. بعد از سیزده روز، مقاومت آنها از بین رفت و بچه ها توانستند به راحتی آن جا را تصرف کنند. افرادی که اسیر شدند، تعریف کردند چطور سرهنگ، آنها را مجبور به مقاومت می کرده و هر کسی هم از دستورهای او سرپیچی می نمود، همان جا محاکمه صحرایی می شده است. سرهنگ در آن عملیات کشته شد؛ اما ما توانستیم قله را تصرف کنیم و تنگه کنجان چم را از زیر تیر و دید دشمن خارج کنیم.

خاطره 61

یکی دیگر از محورهایی که برای عملیات توی برنامه داشتیم، محور «دربندیخان» بود. این عملیات، احتیاج به شناسایی دقیق داشت. می خواستیم سد دربندیخان را تصرف کنیم. با گرفتن این منطقه، راحت به «حلبچه» و «سید صادق» دست پیدا می کردیم. بچه ها را برای عملیات بعدی آماده می کردیم که گفتند: «قراره در منطقه شما عملیات بشه!»
پرسیدیم: «چرا؟»
گفتند: «شش ماهه جبهه ها خوابیده و باید حداقل یک عملیات انجام بشه.»
گفتیم: «باشه! این که مسأله ای نیست؛ اما چرا در این منطقه؟»
قرار بود شناسایی ها سه ماهه انجام شود و کار، شش ماه طول کشیده بود. حیف بود پیش از تکمیل اطلاعات کار را شروع کنیم. در واقع، تمام زحمتهای بچه ها از بین می رفت.
گفتیم: «تحمل کنید تا کار تموم بشه، حیفه که جبهه به این خوبی با یک عملیات کوچیک در حد نوار مرزی خراب بشه؛ اصلا چرا توی این همه جبهه این جا رو در نظر گرفتید؟»
گفتند: «تمام نقاط کور شده.»
بالاخره برنامه ریزی ها انجام شد. طراحی عملیات به این شکل بود که ما در منطقه حلبچه و دربندیخان اقدامهایی را شروع کنیم تا دشمن متوجه این طرف شود و در عوض، بچه ها بتوانند عملیات «والفجر پنج» را به راحتی انجام بدهند.
عملیات «تحریر القدس» در واقع یک عملیات ایذایی بود. عملیات اصلی در «چنگوله» انجام می شد. نیروها را دو قسمت کردیم. من و آقای افروز به دربندیخان رفتیم و آقایان «ساکی» و «داوود آبادی» رفتند سمت چنگوله. هر گروهی به یک جا رفت تا در هر دو منطقه، نیروهایی مشابه داشته باشیم.
شناسایی را از محور پاوه آغاز کردیم و رفتیم به سمت دربندیخان. در این فاصله، ارتفاعاتی بود به نام ارتفاعات «بمو». پایین این ارتفاعات، دمکرات ها ساکن شده و منطقه را ناامن کرده بودند. تمام آن قسمت را این ارتفاعات تشکیل می داد: «ازگله»، «شاخ خوشیک»، «زیمناکوه» و «شاخ سورمر»؛ بعد هم می رسیدیم به ارتفاعات آن طرف آب «تولبی» و «بمو» که قسمتی از این ارتفاعات در خاک عراق بود.
وقتی برای شناسایی راه افتادیم، برف زیادی باریده بود و همه جا یخبندان بود. با توکل به خدا راه افتادیم. مسیری را که انتخاب کردیم، تا آن وقت هیچ کس نرفته بود و می گفتند: «تمام راه مین گذاری شده.»
کوتاهترین راه، همین بود. بیشتر از نصف راه را بدون هیچ مشکلی طی کردیم. در وسط راه، در سینه کش کوه، درست در دید دمکرات ها ماشین گیر کرد. جاده باریک و خطرناک بود و خیلی بد یخ زده بود. مانده بودیم چه کار کنیم. ماشین تکان نمی خورد. بچه ها گفتند: «حالا چی می شه؟»
هر لحظه منتظر بودیم یک آر پی جی ماشین را نصف کند. گفتم: «به جای نشستن پیاده بشید و شاخ و برگ جور کنید.»
خیلی طول نکشید که جاده را با شاخ و برگ بلوط پوشانیدیم و آن قسمت را رد کردیم. خوشبختانه ماشین استیشن سفید بود و توی برف دیده نمی شد. اما نگرانی من از این بود که صدای موتور ماشین را بشنوند و متوجه حضور ما بشوند. خوشبختانه به خیر گذشت. خودمان را رسانیدیم به پاوه، از آن جا دوباره دور زدیم و از یک مسیر دیگر آمدیم به منطقه شیخ صله و ارتفاعات شاخ «خوشیک» و «زیمناکوه» و بقیه مناطق را بررسی کردیم.
در همین شناسایی ها، سه نفر از بچه های جهاد درگیر شدند. «رحمان کله کوه» زخمی شد؛ ولی توانست فرار کند. «مهندس رحمانی» به اسارت درآمد و مهندس ساجدی که آدم پخته، جا افتاده و دلسوز و زحمتکش بود، به شهادت رسید.
شناسایی ها را تکمیل کردیم. درست است که عملیات ایذایی بود؛ ولی می خواستیم تا آن جا که ممکن است، چهره ای حقیقی به آن بدهیم. و در صورت استفاده از موقعیت، تک حقیقی صورت گیرد. باران دو روزه ای که در همان محور بارید، باعث شد کارها خیلی خوب پیش برود. ولی بلدوزرها نمیتوانستند خاکهای سنگین را راحت جا به جا کنند و سنگر بسازند. کارها طولانی شد. دشمن هم با خبر شد که قرار است عملیات شود و تدارکات سنگینی را برای آن مهیا کرد.
طبق قرار قبلی، عملیات را شروع کردیم. در همان روزهای اول توانستیم ارتفاعات برددکان و شاخ سورمر را به تصرف در بیاوریم؛ ولی در ارتفاعات زیمناکوه و شاخ خوشیک موفق نبودیم. برنامه مان این بود که تمام مسائل را پشت بی سیم بگوییم تا آنها بشنوند. مثلا شب اول، آقای «شادمانی»، مسؤول عملیات، پشت بی سیم می گفت: «لشکر تو گل مانده و نمی شود رفت بالا.»
این کارها برای جلب توجه دشمن انجام می شد و خوشبختانه باعث شد در کنار عملیات «تحریرالقدس»، عملیات «والفجر پنج» به خوبی انجام شود و بچه های ما بتوانند ارتفاعات «چنگوله» را فتح کنند. این هر دو عملیات تلفات کمی داشت و بچه ها بسیار خوب عمل کردند.
از اتفاقات جالب آن عملیات، فرار یک سرباز ایرانی از مقر دمکرات ها بود. قبل از شروع عملیات، بچه ها یک سرباز(99) را آوردند که می گفت از آن طرف فرار کرده است. وقتی جریان را تعریف کرد، فهمیدیم که توی یک از گردان های لشکر 28 کردستان خدمت می کرده است. او همراه یک نفر دیگر فعالیت خوبی داشته و در «نوسود» به طرف دمکرات ها تیراندازی می کرده. فرمانده گروهان و گردان با آنان برخورد می کنند و می فرستندشان برای شناسایی؛ در جایی که گیر دمکرات ها بیفتد. او طی عملیات شناسایی توسط دمکرات ها اسیر می شود. توی جیب لباسش، برگه مرخصی ارتش پیدا می کنند و می فهمند ارتشی است. برای همین، کاری به کارش نداشتند و ازش فقط بیگاری می کشیدند. علف ها را می چیده، نان می پخته و بقیه کارهایشان را انجام می داده است.
کم کم بهش اعتماد کرده بودند و هر عملیاتی می کردند، برایش می گفتند که مثلا چند نفر در عملیات شرکت داشتند و چند نفر ایرانی کشته اند.
در همین مدت، چند تا از بچه های بسیجی را هم می گیرند و این سرباز، تمام شکنجه ها و آزارهای آنها را دیده بود. بالاخره آنها را به درخت بسته و تیرباران کرده بودند. می گفت: «وقتی داشتند آن بسیجیان را اعدام می کردند، می خواستند من را هم بکشند. ولی یکی شان مخالفت کرد و گفت اگر این را بکشم، کسی نیست کارهامان را انجام بدهد.»
شش ماهی آن جا مانده تا این که توانسته بود فرار کند.
این سرباز، قبل از عملیات، اطلاعات خوبی به ما داد. بخصوص در مورد افرادی که در پاوه زندگی می کردند و با دمکرات ها همدست بودند و برایشان اطلاعات می بردند. راه های رفت و آمد آنها را برایمان مشخص کرد. قبل از عملیات، او را به مرخصی پیش مادرش فرستادم تا در موقع عملیات، مشکلی برایش پیش نیاید. او از جمله افرادی بود که اطلاعات خیلی خوبی را به موقع در اختیار ما قرار داد.
در شناسایی های منطقه چنگوله، یکی از بهترین افرادمان به اسارت درآمد. جریان از این قرار بود؛ «مهدی اعتماد سعید» مسؤول اطلاعات آن منطقه، همراه با دو عرب و یک بومی کرد و سه تا از بچه های خودمان برای شناسایی تا «شط فرات» می روند. تا آن مرحله، شناسایی با موفقیت صورت می گیرد. اما موقع برگشتن از منطقه «العزیزیه»، به شب بر می خورند و آب نوشیدنی شان تمام می شود. برنامه این بود که بعد از نفوذ و شناسایی، عرب ها از جاده العزیزیه جدا شوند. چون بومی آن منطقه بودند، قرار بود به طرف محل زندگی شان بروند. اما این که چه می شود آنها با بچه ها بر می گردند، نمی دانم! نیمه شب به پشت خط دشمن می رسند. آقای اعتماد سعید تصمیم می گیرد شب را همان جا بمانند و فردا صبح، بعد از شناسایی مسیر، به طرف مرز حرکت کنند. عرب ها که تشنگی و گرسنگی بهشان فشار می آورد، اصرار می کنند که باید همین امشب برویم. هر چه اعتماد سعید می گوید: «با این کار تمام زحماتمان به باد می رود.» آنها قبول نمی کنند. او هم مجبور می شود با گروه همراه شود و راه می افتند.
حد فاصل بین دو طرف مرز، کانالی قرار داشت که قسمت بیشتر آن در خاک دشمن بود. گروه وارد کانال می شود. فرد بومی جلوتر از همه راه می رفته است، آقای اعتماد سعید بعد از او و بقیه پشت سر آنها. هنوز از خط رد نشده بودند که عراقی ها آنها را می بینند و توی کانال می ریزند و بچه ها را به رگبار می بندند. بومی کرد، که جلوتر از همه حرکت می کرده است، می تواند فرار کند و خودش را به این طرف برساند. بقیه بچه ها، بعد از یک درگیری شدید، به اسارت در می آیند.
بین آن گروه، اعتماد سعید در تیراندازی از همه سریعتر کار می کند و چند نفر را می کشد. بعد از اسارت، عراقی ها می خواهند تلافی آن را در بیاورند. حدس می زنند که باید او فرمانده باشد. وقتی می پرسند: «فرمانده تان کیه؟» همگی می گویند: «همان که فرار کرد.»
اگرچه بومی کرد خودش را نجات داد و توانست قسمت زیادی از اطلاعات را انتقال بدهد، اما بعد از اسیر شدن اعتماد سعید و عملیات چنگوله، عملا کار محور خوابید.
تقریبا همزمان با این دو عملیات، قرار بود در محور دربندیخان عملیاتی صورت بگیرد. شناسایی این محور خیلی مشکل بود. باید از دو مسیر کاملا مشخص، وارد محور می شدیم و این دو مسیر زیر دید دشمن بود. تدارکات این عملیات حدود شش ماه طول کشید و در این مدت طولانی، دشمن توانست اطلاعات زیادی را به دست آورد.
عملیات، بعد از درگیری های بسیار شدید، ناموفق ماند.

خاطره 62

بعد از عملیات، تنها محوری که دست نخورده باقی مانده بود، منطقه «میمک» بود. از بالا دستور دادند برای عملیات در آن محور، کار را شروع کنیم.
قبل از هر چیز، از ما اطلاعات خواستند. اطلاعات ما مربوط به داخل مرز بود. گفتند: «همین ها به درد می خورد.»
ما هم اطلاعاتی را که شش ماه تمام با وجود بی خوابی، بیماری و هزار مشکل به دست آورده بودیم، در اختیارشان قرار دادیم. گفتند: «افراد باید به اطلاعات توجیه شوند.»
در این شناسایی های توجیهی هم چند نفر از بچه ها اسیر شدند یا به شهادت رسیدند.
اول قرار بود تیپ انصار الحسین (ع) عملیات را انجام بدهد. بعد این نظر عوض شد و تیپ امام رضا (ع) به جای آنها آمد. آنها به شناسایی رفتند که تیپ نبی اکرم (ص) جانشین شد. ضمن همین رفت و آمدها، دشمن متوجه شد که این طرف خبرهایی هست.
یک روز برادر موسی آمد و گفت: «دشمن داره خط خودش رو تغییر می ده.»
بچه ها کاملا با خط آشنا بودند و کوچکترین تغییری را متوجه می شدند. نیروهای عملیاتی، به دلیل عجله ای که برای انجام کار داشتند، حتی بعضی از تغییرات عمده را متوجه نمی شدند. مثلا یک گروهان تانک در آن طرف موضع گرفت و آرایش قسمت عمده ای از زمین را عوض کرد؛ اما بچه ها اصلا متوجه نشدند.
در همین گیر و دار، برادر موسی پیشنهاد داد با یک وعده از بچه ها، قبل از عملیات، به مقر لشکر 2 دشمن بروند و یک عملیات در عمق انجام دهند. دیدیم این کار می تواند دشمن را برای این عملیات تضعیف کند و در نتیجه کار بهتر انجام می شد. اما از طرف دیگر، امکان داشت بچه ها نتوانند برگردند و این باعث می شد ما نیروهایی را که به منطقه توجیه بودند، از دست بدهیم و دوباره مجبور شویم با یک گروه جدید، متر به متر خط عراق را شناسایی کنیم و جلو برویم. بالاخره به این نتیجه رسیدم که عملیات واجب تر است.
رفتیم و با فرماندهان بالا در این مورد صحبت کردم. آنها از طرح خوششان آمد و گفتند: «بهتون خبر می دیم کی کار رو شروع کنین.»
ما هم منتظر ماندیم.