حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 58

قبلا خبر داشتم یک مقر زیرزمینی در این ناحیه وجود دارد. این را هم یکی از اسیران عراقی بهمان گفته بود. این اسیر در واقع پناهنده شده بود به ایران. ظاهرا بر سر مسائل قومی با فرمانده اش دعوا کرده بود. وقتی فرمانده می خواهد دستور تنبیه برایش صادر کند، او هم رگبار می گیرد روی فرمانده و بعد هم فرار می کند می آید ایران. در بازجویی ها، اطلاعات خوبی به ما داد. در مورد پدافندهای داخل عراق هم چیزهایی در اختیارمان گذاشت. اما ما به تمام حرف هایش اطمینان نداشتیم. بعد که بچه ها رفته بودند شناسایی، دیدیم حرف هایش درست بوده است.
یکی از کارهای عراق که برایمان جالب بود، استفاده از واگن قطار به عنوان سنگر بود. آنها واگن های منهدم شده قطار را آورده بودند و به فاصله پانصد متر، یک واگن قرار داده و روی آنها خاک ریخته بودند. همین جا شده بود سنگر اجتماعی.
بچه ها توانستند تا آخرین استحکامات عراق را شناسایی کنند. کارها بعد از آن مشکل تر می شد. تمامی آبادی ها سگ داشتند. فقط کافی بود سگ ها سر و صدا کنند تا توجه همه به ما جلب شود. دشمن به دلیل حساسیت منطقه، گشتی های زیادی در آن جا گذاشته بود. با تمام این مسائل، می شد کنار آمد. جدی ترین مشکل، تهیه آب بود. منطقه بی آب بود و همان آبی هم که بعضی جاها پیدا می شد، اسمش را گذاشته بودند «شور و شیرین». البته شیرینی نداشت؛ بیشتر تلخ و شور بود. طعم آب طوری بود که ترجیح می دادی تشنگی را تحمل کنی، اما از آن نخوری. بچه ها مجبور می شدند از ایران آب ببرند. همیشه ده تا مشک گوسفند، توی آب خیش شده داشتیم. اینها را پر از آب می کردند و روی کولشان می انداختند و می بردند. تمام این مشکلات را کنار بگذاریم، منطقه مساحت زیادی داشت و بی آبی و بادهای سرخ، عملیات شناسایی را مشکل کرده بود. اما الطاف الهی، همیشه و به موقع بچه ها را یاری می کرد. طوری که بچه ها هیچ وقت دچار مشکلی لا ینحلی نمی شدند. مثلا وقتی آب تمام می کردند، یکدفعه وسط دشت بر می خوردند به چشمه آب شیرینی که حتی بومی ها هم از آن خبر نداشتند!
در این شناسایی ها، بچه های ما گوشه ای از هور را دیده بودند و می خواستند تا نزدیک شهر «سلمان پاک» بروند و از آن طرف بیایند شمال. از طرف دیگر هم بروند پایین شهر مندلی و آن ناحیه را شناسایی کنند. ولی به خاطر بافت خاص مردم ناحیه، موفق نشدند و این کار را گذاشتند برای مرحله بعدی شناسایی.
به دلیل حساسیتی که این شناسایی ها داشت، نهایت تلاشمان را کردیم تا نیروهای دشمن بو نبرند. حتی نیروهای خودی اعم از ژاندارمری، ارتش و سپاه هم از آن خبر نداشتند.

خاطره 59

در آن دو روزی که قرار بود بچه ها برگردند، رفتیم مجوز استفاده از دیدگاه گرفتیم تا با دیده بانها هماهنگ شود و بچه ها را نیروهای عراق اشتباه نگیرند. در این مرحله، نیروها به سلامت برگشتند و اطلاعات خوبی به دست آوردند.
همزمان با فعالیت های ما در این ناحیه، غلام شجاعی همراه با بچه ها در منطقه سر پل ذهاب، به دشت فعال بودند. ولی شکل کار آنها با کار ما متفاوت بود. آنها سعی می کردند با عملیاتشان، در میان نیروهای عراقی ایجاد وحشت کنند. مثلا بعضی از آنها می رفتند آن طرف خط. برجستگی هایی که در جاده های آسفالته برای کم شدن سرعت درست شده بود، می کندند و مین کار می گذاشتند. ماشین های عراق هم سرعتشان را کم می کردند تا با دقت بروند روی مین! این کار آن قدر آنها را اذیت کرده بود که جاده خاکی کشیدند. البته در آن جا، مین گذاری برای بچه ها راحت تر بود. عراقی خسته شده بودند.
مین گذاری ها آن قدر در دل آنها وحشت ایجاد کرده بود که تعدادی نیروهای کماندو را فرستاده بودند آن جا جلو بچه ها را بگیرند.
وقتی دشمن توجه اش به طرف سر پل ذهاب جلب شده بود، بچه ها در نقطه ای دیگر به نام «بابا هادی» ساعت هفت صبح روی عراق تک کردند. همین که تک ساعت هفت صبح انجام شد، باعث غافلگیری آنها گردید. ما معمولا شب ها عملیات می کردیم. عراق هم این را فهمیده بود و نیروهایش معمولا شب ها بیدار بودند و ساعت شش صبح می خوابیدند.
در این تک، بچه ها توانستند در مدت پانزده دقیقه، به داخل سنگرها برسند. قبلا هم با توپخانه هماهنگ شده بود که بعد از پانزده دقیق، آتش خودشان را بریزند.
آن تک هم علی رغم این که چندان وسیع نبود؛ اما باعث عصبانیت دشمن شد. در این عملیات کوچک، حتی توانستیم اسیر هم بگیریم.(97)

خاطره 60

یک روز در گیرو دار شناسایی برای عملیات بودیم. نقشه کاغذی دستم بود و داشتم از روی آن موقعیت را مرور می کردم؛ یکدفعه باد شدیدی وزید و نقشه از دست من رها شد. باد به سمت ارتفاع «کله قندی» لب تنگه «کنجان چم» می وزید.
غافل از همه جا، دویدم دنبال نقشه. بالاخره نقشه را زیر ارتفاع پیدا کردم و برگشتم عقب. همان روز وقتی داشتم با بچه ها در مورد ارتفاع صحبت می کردم، گفتند: «هنوز سقوط نکرده است.»
تعجب کردم. من تا زیر ارتفاع رفته بودم؛ اما هیچ خبری نبود. دوباره راه افتادم و آمدم جلو. وقتی با دوربین دقیق شدم، دیدم یک عده روی ارتفاع هستند. شبیه بچه های ما نبودند.
تصمیم گرفتیم روی آنها عملیات کنیم. عده شان کم بود. راحت می شد از پس آنان برآمد. این عملیات خودش شد یکی از بخش های عمده عملیات «والفجر سه».
درست شب قبل از عملیات، یکی از سرهنگ های ستاد کل عراق(98) آمده بود برای بازدید از ارتفاع و در اثر شروع عملیات، همان جا غافلگیر شد. نزدیک سیزده روز آن قله تحت محاصره ما بود و عراقی ها هم تحت فرماندهی همان سرهنگ مقاومت می کردند. نیروهای دیگر عراق هم از دور، آنها را حمایت می کردند و با توپ های دور برد تمام اطراف کوه را زیر آتش گرفته بودند تا کسی به آن نزدیک نشود. هلیکوپتر از بالای برای آنها امکانات می آورد، اما به ندرت چیزی به دستشان می رسید. بیشتر امکانات می ریخت پایین قله. بعد از سیزده روز، مقاومت آنها از بین رفت و بچه ها توانستند به راحتی آن جا را تصرف کنند. افرادی که اسیر شدند، تعریف کردند چطور سرهنگ، آنها را مجبور به مقاومت می کرده و هر کسی هم از دستورهای او سرپیچی می نمود، همان جا محاکمه صحرایی می شده است. سرهنگ در آن عملیات کشته شد؛ اما ما توانستیم قله را تصرف کنیم و تنگه کنجان چم را از زیر تیر و دید دشمن خارج کنیم.