حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 56

وقتی رسیدم، شنیدم نیروهای ما تصمیم گرفته اند روی شهر مندلی عملیات کنند. این برنامه را زمانی طراحی کردند که دشمن خط خودش را مرتب کرده و استحکامات خوبی درست کرده بود.
طراحی تک نیروهای ما به این شکل بود که اول تنگه را بگیرند و بروند تا مندلی، آن جا اطلاعیه و پوستر بچسبانند. اگر شد بمانند و اگر نشد برگردند. نام عملیات را هم گذاشته بودند: «زین العابدین (ع).»
وقتی به سومار رسیدم. عملیات تمام شده بود. بچه ها تنگه را گرفته و رفته بودند طرف مندلی. شبانه به نخلستان ها و داخل ساختمان ها اطلاعیه چسبانیده بودند. عراقی ها تنگه را از بغل، قیچی کرده و بستند. آمار تلفات بالا بود. تقریبا هیچ کدام از یگان هایی که رفتند، برنگشتند. یکی از بچه های خیلی خوبی که در آن جا به شهادت رسید، «حسین سمیعی»(91) بود. من برای شرکت در تشییع جنازه اش رفتم کنگاور. واقعا حیف شد که چنین فردی را از دست دادیم. نیروی قوی و شجاعی بود.
شکست در این عملیات، علاوه بر این که باعث درگیری لفظی من با مسؤولان آن محور شد، این دید را هم در مسؤولان ایجاد کرد که دیگر نمی شود در این منطقه عملیات کرد. در حالی که جبهه های مهران و سومار، جبهه جنگ های چریکی بود، از این دو محور راحت تر می شد روی بغداد عملیات کرد. اما تصمیمی بود که گرفته شد.
مدت کوتاهی از بازگشت من به سر پل ذهاب می گذشت که مرا هم به منطقه هفت، یعنی «قرارگاه نجف»، در باختران انتقال دادند.

خاطره 57

در قرارگاه نجف، مسؤول اطلاعات ـ عملیات منطقه هفت شدم. برادر «عباس محتاج» به عنوان فرمانده منطقه معرفی شد و همراه تعدادی پرسنل جدید به قرارگاه آمد. قبلا در پادگان امام حسین (ع) با هم آشنا شده بودیم. به همین دلیل، سامان گرفتن کارهایم خیلی طول نکشید. بلافاصله شروع کردم به آشنایی پیدا کردن با مکان ها و مناطق مختلف و همین طور بچه هایی که در محور ها فعالیت می کردند.
در همین مدت، با یکی از بچه های خوب دزفولی به نام «مهدی ساکی»(92) آشنا شدم(93). از توان و مسئوولیت پذیری او خوشم آمد و او را به عنوان جانشین خودم در اطلاعات ـ عملیات معرفی کردم.
با کمک برادر ساکی سعی کردیم تا عناصری را که می شناختیم، دور هم جمع کنیم. از جمله موسی(94) را به عنوان مسؤول قرارگاه اطلاعات ـ عملیات منطقه مهران و سومار انتخاب کردیم(95). او مقری را نزدیک خط ایجاد کرده بود به نام «فاطمیه (س)» و مشغول فعالیت شده بود.
هنوز به منطقه کاملا توجیه نشده بودیم که به ما ابلاغ شد به داخل عراق حرکت کنیم و یک شناسایی عمقی به سمت بغداد داشته باشیم. در این کار جدید باید قرارگاه مشترکی را با ارتش ایجاد می کردیم. هماهنگی ها انجام شد و قرارگاه «سلمان» در گیلانغرب و در محلی به که نزدیک به خط و محور بود، زده شد.
برای افتتاح قرارگاه، جناب سرهنگ «صیاد شیرازی»، فرمانده نیروی زمینی ارتش و برادر «محسن رضایی»، فرمانده کل سپاه حضور داشتند. در همان روز از ما خواستند، نوار مرزی نزدیک بغداد و مناطق بعد از آن را که نزدیک به بغداد بود، شناسایی کنیم. زمان این کار را هم سه ماه تعیین کردند. اعتراض کردم و گفتم: «چطور ممکنه در این مدت، هم سازمان منطقه خودمون رو راه بیندازیم و هم شناسایی این منطقه رو جواب بدیم؟ این کار عملی نیست.»
گفتند: «ما نمی خواهیم جبهه هامون راکد بمونه. باید روی بغداد کار جهشی داشته باشیم.»
کارم سنگین تر از قبل شده بود. افرادی را که در جبهه های مختلف می شناختم، جذب کردم و با بچه هایی که در مناطق خودمان بودند، ارتباط محکم تری برقرار کردم.
بالاخره کارهای اصلی شناسایی را مشخص کردیم. محور سر پل ذهاب را به آقای «غلام شجاعی»(96)، ایلام و مهران و چنگوله را هم به چند تا از بچه های دیگر سپردیم و کار را شروع کردیم. وقتی فعالیت شروع شد، اطلاعاتمان در این حد بود که دشت بغداد، حدود صد کیلومتر بین نوار مرزی سومار و ایلام، سومار و میمک، و شهر بغداد را در بر می گیرد. شناسایی «دشت هور» جزو برنامه های شناسایی ما بود و شاید بشود گفت مشکلترین قسمت آن.
باید طی شناساییمان راهی پیدا می کردیم که هور کنار این راه قرار بگیرد و بتوانیم به وسیله تکی که انجام می دهیم، به بغداد نزدیک شویم تا حداقل توپ های دور بردمان بتوانند بغداد را هدف قرار دهند. اولین قدم، پیدا کردن بومی های منطقه بود؛ افرادی که قبلا به داخل عراق رفته و آن طرف آشنا یا فامیلی داشته باشند. این طور آدم ها اغلب قاچاقچی بودند. اجناس لوکس، عطر، ظرف های بلور یا لباس می بردند و می آوردند. کاری که دشمن کرده بود و مانعی برای ما شده بود، این بود که کردهای مسلمان شیعه را از این منطقه، یعنی از جلو بغداد تا نوار مرزی مندلی و العزیزیه، جمع کرده و به جای آنها، اهل تسنن عرب جنوبی را در آن جا اسکان داده بود. این جابه جایی باعث می شد بومی ها برای تردد به داخل عراق دچار مشکل شوند.
بعد از جستجوی فراوان، پیرمردی را پیدا کردیم که پسرش از بچه های مهندسی «قرارگاه امیرالمومنین» سپاه بود. او از قدیم در داخل خاک عراق تردد می کرد و در آن طرف فامیل هم داشت. چند سالی آن طرف نرفته بود می گفت: «احتمالا نشانیها تغییر کرده است.»
حاضر نبود بیاید. شاید هم کمی می ترسید؛ ولی هر چه اطلاعات در مورد آب، چاه ها، چشمه ها و مسیرها می خواستیم، در اختیارمان گذاشت و به نوار مرزی آمد و تا جایی که دوربین نشان می داد، راه ها و بقیه مسائل را نشان داد. ولی قبول نکرد با ما به آن طرف خط بیاید. تمام گفته هایش را روی نوار ضبط کرده ام و این طور در نظر گرفتم که اگر نوار همراهم باشد، انگار خودش همراهمان است. به نظر نمی آمد بیشتر از این اطلاعاتی داشته باشد.
با چند بومی دیگر صحبت کردیم و دیدیم هیچ کدام حاضر به همکاری در آن طرف مرز نیستند. البته ترسشان تا حدی به جا بود. می گفتند: «بافت منطقه به هم خورده و ما دیگر فامیل و آشنایی در آن طرف مرز نداریم.»
فرصت محدود بود و باید به هر ترتیب که شده، شناسایی را انجام می دادیم. جلسه ای با بچه ها تشکیل دادیم. در جلسه به این نتیجه رسیدیم که تنها چاره ما انجام شناسایی توسط نیروهای خودمان است. باید قدم به قدم جلو می رفتیم. چاره دیگری نبود.
باید عمده فعالیت ما در محور ایلام و مهران انجام می شد. سعی کردیم تا تعدادی از برادران اطلاعات ـ عملیات محور گیلانغرب را به این منطقه بیاوریم تا نیروهای این قسمت تقویت شوند.
روزهای اول کار خیلی سخت بود. مشکل اول که وقت زیادی هم گرفت، شناسایی خطوط دشمن بود. بعد باید از سد آنها عبور می کردیم. در همان روزها، بادهای گرم منطقه شروع به وزیدن کرد و کار ما سخت تر شد. بومی ها اصطلاحا به این بادها می گفتند: «باد سرخ».
همراه با باد، خاک سرخی به هوا بلند می شد که سمی بود و بچه ها را مر یض می کرد و مجبور می شدند از وسط راه با هزار سختی برگردند.
برای حل این مشکل، گوشت شتر و گردو خریدیم تا بچه ها گرم بشوند و بتوانند حرکت کنند. رسیدیم به دشت. در آن دشت بزرگ، قطب نما کار نمی کرد و شاخصی هم وجود نداشت. وقتی وارد می شدی، می دیدی دریای دشت، جلو رویت است. بعد از عبور سخت از خط، تازه می رسیدیم به این جا. وضع خط طوری بود که باید از بین دو کالیبر و سیم خاردار و میدان های مین رد می شدیم.
فاصله کالیبرها از هم، بیست متر بیشتر نبود. بچه ها را به گروه های سه نفری تقسیم کردیم که رد شدن از خط آسان باشد و امکان تشخیص کمتر شود. کار سختی را انجام می دادیم. بچه ها تنها با حال و هوای عاشقی توانستند این کار را انجام بدهند. برادر «موسی» کسی بود که در مقر فاطمیه، مراسم به یاد فاطمه الزهرا (س) بر پا می کرد. هر شب با او زیارت عاشورا می خواندیم. اینها باعث شده بود تا حال و هوایی ایجاد شود که هیچ سازماندهی نظامی نمی توانست این طور در بچه ها احساس مسؤولیت ایجاد کند. بچه ها بیشتر از حد و ظرفیت جسم و توانشان کار می کردند. خدای تبارک و تعالی شاهد بود، چیزی به جز عشق، بچه ها را حمایت نمی کرد.
طی پانزده روز، بچه ها توانستند خط را بشکافند و جلو بروند و برسند به نزدیکی مقر لشکر دو عراق در داخل دشت. تمام تشکیلات این لشکر در زیر زمین ایجاد شده بود. استتار قوی ای داشت و از هوا چیزی دیده نمی شد. بچه ها که رسیده بودند به این منطقه، دیده بودند کابل های ضخیم برق و مخابرات به زیرزمین وارد شده است. بعد که دور زده بودند، با دیدن تجمع ماشین هایشان در زیر زمین، فهمیده بودند این همان مقر زیر زمینی عراق است.

خاطره 58

قبلا خبر داشتم یک مقر زیرزمینی در این ناحیه وجود دارد. این را هم یکی از اسیران عراقی بهمان گفته بود. این اسیر در واقع پناهنده شده بود به ایران. ظاهرا بر سر مسائل قومی با فرمانده اش دعوا کرده بود. وقتی فرمانده می خواهد دستور تنبیه برایش صادر کند، او هم رگبار می گیرد روی فرمانده و بعد هم فرار می کند می آید ایران. در بازجویی ها، اطلاعات خوبی به ما داد. در مورد پدافندهای داخل عراق هم چیزهایی در اختیارمان گذاشت. اما ما به تمام حرف هایش اطمینان نداشتیم. بعد که بچه ها رفته بودند شناسایی، دیدیم حرف هایش درست بوده است.
یکی از کارهای عراق که برایمان جالب بود، استفاده از واگن قطار به عنوان سنگر بود. آنها واگن های منهدم شده قطار را آورده بودند و به فاصله پانصد متر، یک واگن قرار داده و روی آنها خاک ریخته بودند. همین جا شده بود سنگر اجتماعی.
بچه ها توانستند تا آخرین استحکامات عراق را شناسایی کنند. کارها بعد از آن مشکل تر می شد. تمامی آبادی ها سگ داشتند. فقط کافی بود سگ ها سر و صدا کنند تا توجه همه به ما جلب شود. دشمن به دلیل حساسیت منطقه، گشتی های زیادی در آن جا گذاشته بود. با تمام این مسائل، می شد کنار آمد. جدی ترین مشکل، تهیه آب بود. منطقه بی آب بود و همان آبی هم که بعضی جاها پیدا می شد، اسمش را گذاشته بودند «شور و شیرین». البته شیرینی نداشت؛ بیشتر تلخ و شور بود. طعم آب طوری بود که ترجیح می دادی تشنگی را تحمل کنی، اما از آن نخوری. بچه ها مجبور می شدند از ایران آب ببرند. همیشه ده تا مشک گوسفند، توی آب خیش شده داشتیم. اینها را پر از آب می کردند و روی کولشان می انداختند و می بردند. تمام این مشکلات را کنار بگذاریم، منطقه مساحت زیادی داشت و بی آبی و بادهای سرخ، عملیات شناسایی را مشکل کرده بود. اما الطاف الهی، همیشه و به موقع بچه ها را یاری می کرد. طوری که بچه ها هیچ وقت دچار مشکلی لا ینحلی نمی شدند. مثلا وقتی آب تمام می کردند، یکدفعه وسط دشت بر می خوردند به چشمه آب شیرینی که حتی بومی ها هم از آن خبر نداشتند!
در این شناسایی ها، بچه های ما گوشه ای از هور را دیده بودند و می خواستند تا نزدیک شهر «سلمان پاک» بروند و از آن طرف بیایند شمال. از طرف دیگر هم بروند پایین شهر مندلی و آن ناحیه را شناسایی کنند. ولی به خاطر بافت خاص مردم ناحیه، موفق نشدند و این کار را گذاشتند برای مرحله بعدی شناسایی.
به دلیل حساسیتی که این شناسایی ها داشت، نهایت تلاشمان را کردیم تا نیروهای دشمن بو نبرند. حتی نیروهای خودی اعم از ژاندارمری، ارتش و سپاه هم از آن خبر نداشتند.