حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 55

نزدیک عملیات، به آقایان افروز و ناصح گفتم به عنوان یک فرد عادی در عملیات حاضر می شوم. شبی که قرار بود عملیات انجام شود، با نیروهایم رفتم جلو و با هماهنگی افروز و ناصح، توی ارتفاعات «کهنه ریگ» تقسیم شدیم. آن جا بود که فهمیدم بچه ها کاملا به منطقه توجیه نیستند و یگان ها کادر قوی و جاندار ندارند.
نیمه های شب، یک بار دیگر الطاف الهی شامل حالمان شد. تا آن موقع هوا کاملا صاف و مهتابی بود؛ اما در نیمه های شب، مه خاصی ایجاد شد که نور را به شدت کم کرد. حتی دوربین مادون قرمز هم نمی توانست چیزی را نشان بدهد. این غبار باعث شد تا کار ما راحت شود؛ طوری که برای رسیدن به سنگرها، بچه ها از نردبان استفاده می کردند و راحت می رفتند بالا. آن قدر تصرف جبهه دشمن آسان بود که در ساعات اولیه درگیری، صد و پنجاه کیلومتر مربع منطقه عملیات، فقط شش نفر تلفات دادیم و تقریبا تمام مواضعی را که برایش برنامه ریزی کرده بودیم، تصرف کردیم. برای این که جلو پاتک های احتمالی گرفته شود، کالیبرها و سلاح ها را آرایش دادیم. خیلی از بچه هایی که توی این عملیات شرکت کرده بودند، حتی نمی توانستند با سلاح ها کار کنند. اما فرصت کافی داشتیم تا در همان موقع، کار سطحی با سلاح را بهشان یاد بدهیم.
فردای آن شب، بالای ارتفاع مستقر شده بودیم و شهر مندلی زیر پایمان بود. دشت تا نزدیکی «بلد روز» دیده می شد. خیلی خلوت بود. دشمن اصلا فکر نمی کرد ما از این منطقه حمله کنیم. شب شد. دشمن آتش سنگین تری را شروع کرد. کم کم داشت امکاناتش کامل می شد؛ اما ما کاملا روی آنها مشرف بودیم. تنها ارتفاعات «وار وارین»، یعنی آخرین نقطه جبهه در سمت راست، هنوز مقاومت می کردند.
روز بعد هم با آتش کم از طرف عراق گذشت. شب، آتش سنگین دشمن تمام خط ما را زیر و رو کرد. توی این دو روز، کاتیوشاها را مستقر کرده بودند و آن شب یکسره ما را کوبیدند. تو این درگیری ها تلفات داشتیم و سعی می کردیم جواب آتش آنها را بدهیم. ولی آتش ما کجا و آتش آنها کجا؟!
صبح روز بعد، دید تیر دشمن بهتر شد و کارها سخت تر. البته بچه ها با تمام توانشان فعالیت می کردند. یکی از خدمه های توپ 106 مرتب جایش را عوض می کرد و روی دشمن آتش می ریخت. دشمن او را با توپ تانک زد. مهماتش آتش گرفت و خودش هم به شهادت رسید. او یکی از بهترین تیراندازهای 106 بود؛ خیلی دقیق نشانه می رفت.
توان دشمن به حدی رسید که در روز روشن پاتک می کرد. هواپیماها و هلیکوپترهایش هم عقبه ما را بمباران می کردند. یادم نمی رود، آن روز با یکی از برادران روحانی ایستاده بودیم که یک آتشبار 105 آمد روی موقعیت ما.
یک گلوله توپ خورد در فاصله نیم متری آن برادر روحانی. گلوله عمل نکرده، کمانه کرد به آسمان و دوباره چرخید و پایین آمد. خوابیدیم. دوباره خورد زمین و عمل نکرد. اگر این توپ منفجر می شد، تکه تکه می شدیم. بعد از آن سریع رفتیم توی سوله ای که در فاصله آن دو شب ساخته بودیم. شدت آتش انقدر زیاد بود که کم کم تمام بچه ها جمع شدند زیر سوله تدارکات. کار به جایی کشید که مجبور شدیم از آن سوله به عنوان سنگر استفاده کنیم.
بچه ها به هر ترتیبی که بود جواب پاتک ها را می دادند. یکی از یگان هایی که در آن جبهه خیلی پرکار بود، «تیپ 30» گرگان بود. خوشبختانه ما یک گروه از فرماندهان این تیپ را جمع کرده و بهشان آموزش دفاع و عملیات داده بودیم. آنها روی ارتفاع مستقر بودند. دشمن وقتی فهمید آن ارتفاع دست ارتش است، نیروی خودش را آن جا متمرکز کرد. آن وقت ها عراق دید دیگری روی استحکامات ارتش داشت و خیال می کرد از آن قسمت ها راحت می شود نفوذ کرد!
دشمن چند بار روی آن ارتفاع پاتک کرد؛ اما با مقاومت بچه های ارتش رو به رو شد و تلفات زیادی داد. بعد از عملیات، اکثر بچه هایی که آن جا بودند، به خاطر مقاومت خوبشان، مدال شجاعت گرفتند.
نقطه ای که چند بار بین ما و دشمن دست به دست شد، ارتفاع «کوماسنگ»، در مدخل جاده سومار به مندلی بود. با این که ما کاملا بر دشمن مشرف بودیم؛ اما آنها عجیب مقاومت می کردند و آتش سختی روی ما می ریختند.
سومین روز جنگ، روز سختی برای نیروهای ما بود. آنها توانستند قسمتی از کوماسنگ را بگیرند و ما هر کار کردیم، نشد آن را پس بگیریم. بعدش هم تنگه دست عراقی ها افتاد. ارتفاعات «وار وارین» را هم تصرف کردند و قله پهلوی آن را از دست ارتش گرفتند. دیگر هر کاری کردیم، نتوانستیم آنها را پس بگیریم.
روز پنجم تصمیم گرفتم باز گردم به منطقه خودم؛ به محور سر پل ذهاب. به افراد مستقر در آن جا گفتم اگر کاری پیش آمد، به من خبر بدهند. رفتم تا محور سر پل ذهاب را سرکشی کنم و ببینم چه خبر است.

خاطره 56

وقتی رسیدم، شنیدم نیروهای ما تصمیم گرفته اند روی شهر مندلی عملیات کنند. این برنامه را زمانی طراحی کردند که دشمن خط خودش را مرتب کرده و استحکامات خوبی درست کرده بود.
طراحی تک نیروهای ما به این شکل بود که اول تنگه را بگیرند و بروند تا مندلی، آن جا اطلاعیه و پوستر بچسبانند. اگر شد بمانند و اگر نشد برگردند. نام عملیات را هم گذاشته بودند: «زین العابدین (ع).»
وقتی به سومار رسیدم. عملیات تمام شده بود. بچه ها تنگه را گرفته و رفته بودند طرف مندلی. شبانه به نخلستان ها و داخل ساختمان ها اطلاعیه چسبانیده بودند. عراقی ها تنگه را از بغل، قیچی کرده و بستند. آمار تلفات بالا بود. تقریبا هیچ کدام از یگان هایی که رفتند، برنگشتند. یکی از بچه های خیلی خوبی که در آن جا به شهادت رسید، «حسین سمیعی»(91) بود. من برای شرکت در تشییع جنازه اش رفتم کنگاور. واقعا حیف شد که چنین فردی را از دست دادیم. نیروی قوی و شجاعی بود.
شکست در این عملیات، علاوه بر این که باعث درگیری لفظی من با مسؤولان آن محور شد، این دید را هم در مسؤولان ایجاد کرد که دیگر نمی شود در این منطقه عملیات کرد. در حالی که جبهه های مهران و سومار، جبهه جنگ های چریکی بود، از این دو محور راحت تر می شد روی بغداد عملیات کرد. اما تصمیمی بود که گرفته شد.
مدت کوتاهی از بازگشت من به سر پل ذهاب می گذشت که مرا هم به منطقه هفت، یعنی «قرارگاه نجف»، در باختران انتقال دادند.

خاطره 57

در قرارگاه نجف، مسؤول اطلاعات ـ عملیات منطقه هفت شدم. برادر «عباس محتاج» به عنوان فرمانده منطقه معرفی شد و همراه تعدادی پرسنل جدید به قرارگاه آمد. قبلا در پادگان امام حسین (ع) با هم آشنا شده بودیم. به همین دلیل، سامان گرفتن کارهایم خیلی طول نکشید. بلافاصله شروع کردم به آشنایی پیدا کردن با مکان ها و مناطق مختلف و همین طور بچه هایی که در محور ها فعالیت می کردند.
در همین مدت، با یکی از بچه های خوب دزفولی به نام «مهدی ساکی»(92) آشنا شدم(93). از توان و مسئوولیت پذیری او خوشم آمد و او را به عنوان جانشین خودم در اطلاعات ـ عملیات معرفی کردم.
با کمک برادر ساکی سعی کردیم تا عناصری را که می شناختیم، دور هم جمع کنیم. از جمله موسی(94) را به عنوان مسؤول قرارگاه اطلاعات ـ عملیات منطقه مهران و سومار انتخاب کردیم(95). او مقری را نزدیک خط ایجاد کرده بود به نام «فاطمیه (س)» و مشغول فعالیت شده بود.
هنوز به منطقه کاملا توجیه نشده بودیم که به ما ابلاغ شد به داخل عراق حرکت کنیم و یک شناسایی عمقی به سمت بغداد داشته باشیم. در این کار جدید باید قرارگاه مشترکی را با ارتش ایجاد می کردیم. هماهنگی ها انجام شد و قرارگاه «سلمان» در گیلانغرب و در محلی به که نزدیک به خط و محور بود، زده شد.
برای افتتاح قرارگاه، جناب سرهنگ «صیاد شیرازی»، فرمانده نیروی زمینی ارتش و برادر «محسن رضایی»، فرمانده کل سپاه حضور داشتند. در همان روز از ما خواستند، نوار مرزی نزدیک بغداد و مناطق بعد از آن را که نزدیک به بغداد بود، شناسایی کنیم. زمان این کار را هم سه ماه تعیین کردند. اعتراض کردم و گفتم: «چطور ممکنه در این مدت، هم سازمان منطقه خودمون رو راه بیندازیم و هم شناسایی این منطقه رو جواب بدیم؟ این کار عملی نیست.»
گفتند: «ما نمی خواهیم جبهه هامون راکد بمونه. باید روی بغداد کار جهشی داشته باشیم.»
کارم سنگین تر از قبل شده بود. افرادی را که در جبهه های مختلف می شناختم، جذب کردم و با بچه هایی که در مناطق خودمان بودند، ارتباط محکم تری برقرار کردم.
بالاخره کارهای اصلی شناسایی را مشخص کردیم. محور سر پل ذهاب را به آقای «غلام شجاعی»(96)، ایلام و مهران و چنگوله را هم به چند تا از بچه های دیگر سپردیم و کار را شروع کردیم. وقتی فعالیت شروع شد، اطلاعاتمان در این حد بود که دشت بغداد، حدود صد کیلومتر بین نوار مرزی سومار و ایلام، سومار و میمک، و شهر بغداد را در بر می گیرد. شناسایی «دشت هور» جزو برنامه های شناسایی ما بود و شاید بشود گفت مشکلترین قسمت آن.
باید طی شناساییمان راهی پیدا می کردیم که هور کنار این راه قرار بگیرد و بتوانیم به وسیله تکی که انجام می دهیم، به بغداد نزدیک شویم تا حداقل توپ های دور بردمان بتوانند بغداد را هدف قرار دهند. اولین قدم، پیدا کردن بومی های منطقه بود؛ افرادی که قبلا به داخل عراق رفته و آن طرف آشنا یا فامیلی داشته باشند. این طور آدم ها اغلب قاچاقچی بودند. اجناس لوکس، عطر، ظرف های بلور یا لباس می بردند و می آوردند. کاری که دشمن کرده بود و مانعی برای ما شده بود، این بود که کردهای مسلمان شیعه را از این منطقه، یعنی از جلو بغداد تا نوار مرزی مندلی و العزیزیه، جمع کرده و به جای آنها، اهل تسنن عرب جنوبی را در آن جا اسکان داده بود. این جابه جایی باعث می شد بومی ها برای تردد به داخل عراق دچار مشکل شوند.
بعد از جستجوی فراوان، پیرمردی را پیدا کردیم که پسرش از بچه های مهندسی «قرارگاه امیرالمومنین» سپاه بود. او از قدیم در داخل خاک عراق تردد می کرد و در آن طرف فامیل هم داشت. چند سالی آن طرف نرفته بود می گفت: «احتمالا نشانیها تغییر کرده است.»
حاضر نبود بیاید. شاید هم کمی می ترسید؛ ولی هر چه اطلاعات در مورد آب، چاه ها، چشمه ها و مسیرها می خواستیم، در اختیارمان گذاشت و به نوار مرزی آمد و تا جایی که دوربین نشان می داد، راه ها و بقیه مسائل را نشان داد. ولی قبول نکرد با ما به آن طرف خط بیاید. تمام گفته هایش را روی نوار ضبط کرده ام و این طور در نظر گرفتم که اگر نوار همراهم باشد، انگار خودش همراهمان است. به نظر نمی آمد بیشتر از این اطلاعاتی داشته باشد.
با چند بومی دیگر صحبت کردیم و دیدیم هیچ کدام حاضر به همکاری در آن طرف مرز نیستند. البته ترسشان تا حدی به جا بود. می گفتند: «بافت منطقه به هم خورده و ما دیگر فامیل و آشنایی در آن طرف مرز نداریم.»
فرصت محدود بود و باید به هر ترتیب که شده، شناسایی را انجام می دادیم. جلسه ای با بچه ها تشکیل دادیم. در جلسه به این نتیجه رسیدیم که تنها چاره ما انجام شناسایی توسط نیروهای خودمان است. باید قدم به قدم جلو می رفتیم. چاره دیگری نبود.
باید عمده فعالیت ما در محور ایلام و مهران انجام می شد. سعی کردیم تا تعدادی از برادران اطلاعات ـ عملیات محور گیلانغرب را به این منطقه بیاوریم تا نیروهای این قسمت تقویت شوند.
روزهای اول کار خیلی سخت بود. مشکل اول که وقت زیادی هم گرفت، شناسایی خطوط دشمن بود. بعد باید از سد آنها عبور می کردیم. در همان روزها، بادهای گرم منطقه شروع به وزیدن کرد و کار ما سخت تر شد. بومی ها اصطلاحا به این بادها می گفتند: «باد سرخ».
همراه با باد، خاک سرخی به هوا بلند می شد که سمی بود و بچه ها را مر یض می کرد و مجبور می شدند از وسط راه با هزار سختی برگردند.
برای حل این مشکل، گوشت شتر و گردو خریدیم تا بچه ها گرم بشوند و بتوانند حرکت کنند. رسیدیم به دشت. در آن دشت بزرگ، قطب نما کار نمی کرد و شاخصی هم وجود نداشت. وقتی وارد می شدی، می دیدی دریای دشت، جلو رویت است. بعد از عبور سخت از خط، تازه می رسیدیم به این جا. وضع خط طوری بود که باید از بین دو کالیبر و سیم خاردار و میدان های مین رد می شدیم.
فاصله کالیبرها از هم، بیست متر بیشتر نبود. بچه ها را به گروه های سه نفری تقسیم کردیم که رد شدن از خط آسان باشد و امکان تشخیص کمتر شود. کار سختی را انجام می دادیم. بچه ها تنها با حال و هوای عاشقی توانستند این کار را انجام بدهند. برادر «موسی» کسی بود که در مقر فاطمیه، مراسم به یاد فاطمه الزهرا (س) بر پا می کرد. هر شب با او زیارت عاشورا می خواندیم. اینها باعث شده بود تا حال و هوایی ایجاد شود که هیچ سازماندهی نظامی نمی توانست این طور در بچه ها احساس مسؤولیت ایجاد کند. بچه ها بیشتر از حد و ظرفیت جسم و توانشان کار می کردند. خدای تبارک و تعالی شاهد بود، چیزی به جز عشق، بچه ها را حمایت نمی کرد.
طی پانزده روز، بچه ها توانستند خط را بشکافند و جلو بروند و برسند به نزدیکی مقر لشکر دو عراق در داخل دشت. تمام تشکیلات این لشکر در زیر زمین ایجاد شده بود. استتار قوی ای داشت و از هوا چیزی دیده نمی شد. بچه ها که رسیده بودند به این منطقه، دیده بودند کابل های ضخیم برق و مخابرات به زیرزمین وارد شده است. بعد که دور زده بودند، با دیدن تجمع ماشین هایشان در زیر زمین، فهمیده بودند این همان مقر زیر زمینی عراق است.