حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 54

برای انجام عملیات، شرایط خوب بود؛ اما هماهنگی به موقع انجام نشد. طی این فاصله، تغییراتی در منطقه صورت گرفت که باعث شد بیشتر کارها عقب بیفتد. بروجردی را از قرارگاه منتقل کردند به قرارگاه حمزه. کسی را برای فرماندهی منطقه ما نداشتند. چندی بعد، آقای «عزیز جعفری» را به سمت مسؤول عملیات منطقه و آقای «افروز» به عنوان جانشین ایشان تعیین کردند.
بعد از جلسه ای که با حضور مسؤولان جدید منطقه و آقای «حسن باقری» که از جنوب برای آشنایی منطقه آمده بود، توانستم توجه آنها را به انجام عملیات در سومار جلب کنم.
در آن جا دو مشکل بزرگ داشتیم. یکی این که تا سومار فقط یک معبر بسیار باریک وجود داشت و دیگری، عدم وجود یک پوشش گیاهی در منطقه بود تا بتواند به عنوان استتار مطرح شود. در همان روزهای اول، دشمن توانست با یک بررسی هوایی، مقر یکی از گردان های ما را شناسایی کند.
هواپیمای دشمن منطقه را بمباران کرد. اسلحه خانه مقر آتش گرفت و مهماتمان منهدم شد. تعدادی از بچه ها در همان چادر ها به شهادت رسیدند. آنها به خاطرکمبود جا و نداشتن قدرت مانور لجستیکی، مقر را در کف رودخانه زده بودند که در اثر بمباران منهدم شد.
این بمباران باعث شد دوباره روی مسأله عملیات صحبت کنیم. با اطلاعاتی که آقایان حسین راحت و ابوالحسن تهیه کرده بودند، برنامه منسجمی را طرح ریزی کردیم. در یکی از جلسه ها گفتم: «باید هدف عملیات را کاملا مشخص کنیم. این که می خواهیم تا حد نوار مرزی پیش بریم، یا قصد داریم نفوذ کنیم تو خاک دشمن.»
در آن منطقه، دشمن تنها یک خط دفاعی بسیار ضعیف داشت. اگر تصمیم می گرفتیم عملیات را گسترده انجام بدهیم، می توانستیم شهر «مندلی» را آزاد کنیم و بعد برویم به سمت «بعقوبیه» و «جلولا» و «بلد روز»، که نزدیکترین نقطه به بغداد بودند. محدود کردن عملیات به خط مرزی باعث می شد تا دشمن آگاه شود و در آن منطقه نیروهایش را سر و سامان بدهد.
در جلسه گفتم: «اگر می خواهید جلو بروید، به فکر استحکامات و پشتیبانی بقیه جاها هم باشید. پیش بینی تک به داخل و اشغال مراکز حساس را بکنیم؛ زیرا استقامتی رو در روی ما نیست و در تک اولیه، مناطق بسیاری آزاد می شود.»
بقیه نظرشان این بود که اول روی ارتفاعات مستقر شویم بعد برای بقیه مراحل برنامه ریزی کنیم. این تصمیم گیری برای من خوشایند نبود. می دانستم که در وسط عملیات نظرشان عوض می شود. ساکت شدم و نظر جمع را قبول کردم. همین گفتگوها باعث شد که تمایل زیادی به پذیرفتن مسؤولیت در این عملیات نداشته باشم؛ گر چه مسؤولیت عملیاتی منطقه سومار، گیلانغرب و سر پل ذهاب با من بود.

خاطره 55

نزدیک عملیات، به آقایان افروز و ناصح گفتم به عنوان یک فرد عادی در عملیات حاضر می شوم. شبی که قرار بود عملیات انجام شود، با نیروهایم رفتم جلو و با هماهنگی افروز و ناصح، توی ارتفاعات «کهنه ریگ» تقسیم شدیم. آن جا بود که فهمیدم بچه ها کاملا به منطقه توجیه نیستند و یگان ها کادر قوی و جاندار ندارند.
نیمه های شب، یک بار دیگر الطاف الهی شامل حالمان شد. تا آن موقع هوا کاملا صاف و مهتابی بود؛ اما در نیمه های شب، مه خاصی ایجاد شد که نور را به شدت کم کرد. حتی دوربین مادون قرمز هم نمی توانست چیزی را نشان بدهد. این غبار باعث شد تا کار ما راحت شود؛ طوری که برای رسیدن به سنگرها، بچه ها از نردبان استفاده می کردند و راحت می رفتند بالا. آن قدر تصرف جبهه دشمن آسان بود که در ساعات اولیه درگیری، صد و پنجاه کیلومتر مربع منطقه عملیات، فقط شش نفر تلفات دادیم و تقریبا تمام مواضعی را که برایش برنامه ریزی کرده بودیم، تصرف کردیم. برای این که جلو پاتک های احتمالی گرفته شود، کالیبرها و سلاح ها را آرایش دادیم. خیلی از بچه هایی که توی این عملیات شرکت کرده بودند، حتی نمی توانستند با سلاح ها کار کنند. اما فرصت کافی داشتیم تا در همان موقع، کار سطحی با سلاح را بهشان یاد بدهیم.
فردای آن شب، بالای ارتفاع مستقر شده بودیم و شهر مندلی زیر پایمان بود. دشت تا نزدیکی «بلد روز» دیده می شد. خیلی خلوت بود. دشمن اصلا فکر نمی کرد ما از این منطقه حمله کنیم. شب شد. دشمن آتش سنگین تری را شروع کرد. کم کم داشت امکاناتش کامل می شد؛ اما ما کاملا روی آنها مشرف بودیم. تنها ارتفاعات «وار وارین»، یعنی آخرین نقطه جبهه در سمت راست، هنوز مقاومت می کردند.
روز بعد هم با آتش کم از طرف عراق گذشت. شب، آتش سنگین دشمن تمام خط ما را زیر و رو کرد. توی این دو روز، کاتیوشاها را مستقر کرده بودند و آن شب یکسره ما را کوبیدند. تو این درگیری ها تلفات داشتیم و سعی می کردیم جواب آتش آنها را بدهیم. ولی آتش ما کجا و آتش آنها کجا؟!
صبح روز بعد، دید تیر دشمن بهتر شد و کارها سخت تر. البته بچه ها با تمام توانشان فعالیت می کردند. یکی از خدمه های توپ 106 مرتب جایش را عوض می کرد و روی دشمن آتش می ریخت. دشمن او را با توپ تانک زد. مهماتش آتش گرفت و خودش هم به شهادت رسید. او یکی از بهترین تیراندازهای 106 بود؛ خیلی دقیق نشانه می رفت.
توان دشمن به حدی رسید که در روز روشن پاتک می کرد. هواپیماها و هلیکوپترهایش هم عقبه ما را بمباران می کردند. یادم نمی رود، آن روز با یکی از برادران روحانی ایستاده بودیم که یک آتشبار 105 آمد روی موقعیت ما.
یک گلوله توپ خورد در فاصله نیم متری آن برادر روحانی. گلوله عمل نکرده، کمانه کرد به آسمان و دوباره چرخید و پایین آمد. خوابیدیم. دوباره خورد زمین و عمل نکرد. اگر این توپ منفجر می شد، تکه تکه می شدیم. بعد از آن سریع رفتیم توی سوله ای که در فاصله آن دو شب ساخته بودیم. شدت آتش انقدر زیاد بود که کم کم تمام بچه ها جمع شدند زیر سوله تدارکات. کار به جایی کشید که مجبور شدیم از آن سوله به عنوان سنگر استفاده کنیم.
بچه ها به هر ترتیبی که بود جواب پاتک ها را می دادند. یکی از یگان هایی که در آن جبهه خیلی پرکار بود، «تیپ 30» گرگان بود. خوشبختانه ما یک گروه از فرماندهان این تیپ را جمع کرده و بهشان آموزش دفاع و عملیات داده بودیم. آنها روی ارتفاع مستقر بودند. دشمن وقتی فهمید آن ارتفاع دست ارتش است، نیروی خودش را آن جا متمرکز کرد. آن وقت ها عراق دید دیگری روی استحکامات ارتش داشت و خیال می کرد از آن قسمت ها راحت می شود نفوذ کرد!
دشمن چند بار روی آن ارتفاع پاتک کرد؛ اما با مقاومت بچه های ارتش رو به رو شد و تلفات زیادی داد. بعد از عملیات، اکثر بچه هایی که آن جا بودند، به خاطر مقاومت خوبشان، مدال شجاعت گرفتند.
نقطه ای که چند بار بین ما و دشمن دست به دست شد، ارتفاع «کوماسنگ»، در مدخل جاده سومار به مندلی بود. با این که ما کاملا بر دشمن مشرف بودیم؛ اما آنها عجیب مقاومت می کردند و آتش سختی روی ما می ریختند.
سومین روز جنگ، روز سختی برای نیروهای ما بود. آنها توانستند قسمتی از کوماسنگ را بگیرند و ما هر کار کردیم، نشد آن را پس بگیریم. بعدش هم تنگه دست عراقی ها افتاد. ارتفاعات «وار وارین» را هم تصرف کردند و قله پهلوی آن را از دست ارتش گرفتند. دیگر هر کاری کردیم، نتوانستیم آنها را پس بگیریم.
روز پنجم تصمیم گرفتم باز گردم به منطقه خودم؛ به محور سر پل ذهاب. به افراد مستقر در آن جا گفتم اگر کاری پیش آمد، به من خبر بدهند. رفتم تا محور سر پل ذهاب را سرکشی کنم و ببینم چه خبر است.

خاطره 56

وقتی رسیدم، شنیدم نیروهای ما تصمیم گرفته اند روی شهر مندلی عملیات کنند. این برنامه را زمانی طراحی کردند که دشمن خط خودش را مرتب کرده و استحکامات خوبی درست کرده بود.
طراحی تک نیروهای ما به این شکل بود که اول تنگه را بگیرند و بروند تا مندلی، آن جا اطلاعیه و پوستر بچسبانند. اگر شد بمانند و اگر نشد برگردند. نام عملیات را هم گذاشته بودند: «زین العابدین (ع).»
وقتی به سومار رسیدم. عملیات تمام شده بود. بچه ها تنگه را گرفته و رفته بودند طرف مندلی. شبانه به نخلستان ها و داخل ساختمان ها اطلاعیه چسبانیده بودند. عراقی ها تنگه را از بغل، قیچی کرده و بستند. آمار تلفات بالا بود. تقریبا هیچ کدام از یگان هایی که رفتند، برنگشتند. یکی از بچه های خیلی خوبی که در آن جا به شهادت رسید، «حسین سمیعی»(91) بود. من برای شرکت در تشییع جنازه اش رفتم کنگاور. واقعا حیف شد که چنین فردی را از دست دادیم. نیروی قوی و شجاعی بود.
شکست در این عملیات، علاوه بر این که باعث درگیری لفظی من با مسؤولان آن محور شد، این دید را هم در مسؤولان ایجاد کرد که دیگر نمی شود در این منطقه عملیات کرد. در حالی که جبهه های مهران و سومار، جبهه جنگ های چریکی بود، از این دو محور راحت تر می شد روی بغداد عملیات کرد. اما تصمیمی بود که گرفته شد.
مدت کوتاهی از بازگشت من به سر پل ذهاب می گذشت که مرا هم به منطقه هفت، یعنی «قرارگاه نجف»، در باختران انتقال دادند.