حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 52

ساعت هفت صبح بود. به سپاه ریجاب رفتم. خندان طبق قرار، آماده حرکت بود. با یک تویوتای پلنگی راه افتادیم سمت تهران.
سحر به تهران رسیدیم. بعد از حمام و تعویض لباس، راهی جماران شدیم. توی راه، خندان را نگاه می کردم. از خوشحالی چهره اش گل انداخته بود. رسیدیم میدان جماران و ماشین را پارک کردیم. نزدیک حسینیه جماران، سراغ «مظفری خواه» را گرفتم. هنوز خوب اطرافم را نگاه نکرده بودم که دستی خورد روی شانه ام. برگشتم. خودش بود. هر سه وارد حسینیه شدیم.
سر وصدای مردم بلند شد: «روح منی خمینی، بت شکنی خمینی.» حضرت امام (ره) وارد حسینیه شد. مثل همیشه دست به اطراف بلند کرد و در حال گفتن ذکر، به ابراز احساسات مردم پاسخ می دادند. بغض توی گلویم شکست. اشک تو چشم هایم حلقه زد. محو تماشای حضرت امام (ره) بودم. چند لحظه بیشتر طول نکشید. حضرت امام (ره) از حسینیه رفتند و من همراه سیل جمعیت خارج شدم.
بیرون حسینیه با مظفری خواه درباره جنگ حرف زدیم. بیشتر حواسم به ملاقات بود. توی این فکر بودم که ما قرار بود ملاقات خصوصی با حضرت امام (ره) داشته باشیم. به مظفری خواه ماجرا را گفتم. گفت: «بذار برم بپرسم.»
رفت، وقتی برگشت، گفت: «حاج آقا توسلی گفت، برای امروز چنین وقتی به کسی ندادیم.»
ناراحت شدیم. خندان، جلو هر کسی را که به سوی بیت امام (ره) می رفت، می گرفت و خواهش می کرد کاری کند ما را راه بدهند. به من گفت: «مهدی! چرا تو از کسی خواهش نمی کنی؟»
گفتم: «من جز به خدا و امام زمان (عج) به کسی متوسل نمی شم. خدا از نیت ما آگاه هس. اگه قسمت ما باشه، فراهم می شه.»
چند لحظه ماندیم و بعد سه نفری رفتیم طرف یک سکو. دوباره مشغول حرف زدن شدیم. از جبهه می گفتیم و از مسائل آن روزها.
حاج آقا توسلی دوباره از جلو ما رد شد. مظفری خواه بلند شد و رفت طرفش. گفت: «این برادران از جبهه آمده اند. وقت هم گرفته اند، حالا اگه نمی شه، لااقل بگذارین با خودتون حرفاشون رو بزنن.»
حاج آقا گفت: «بسیار خوب! فردا صبح بیان یه کاری براشون می کنم.»
امیدوار شدیم. داشتیم برای رفتن آماده می شدیم. اما پنج دقیقه بعد، حاج آقا توسلی برگشت. دست من و خندان را گرفت و ما را پیش حضرت امام (ره) برد!
حضرت امام (ره)، همان عرق چین همیشگی روی سرش بود. داشتند قرآن می خواندند. رفتم جلو. دست ایشان را بوسیدم. نمی دانستم از کجا باید بگویم. خیلی سریع ماجرای ناراحتی های جبهه را گفتم و از رفتن برو بچه ها به لبنان حرف زدم. چهره نورانی حضرت امام (ره) باعث شد نفهمم خندان منتظر است تا نوبتش برسد. چند بار با آرنج دست به پهلویم زد. ضربه های آخر محکم تر بود! تازه فهمیدم باید بروم کنار تا او برای دستبوسی بیاید جلو!
چند روز بعد از ملاقات، حضرت امام (ره) جمله معروف «راه قدس از کربلا می گذرد» را بیان کردند. حالا دیگر همه چیز رو به راه شده بود. بیشتر فرماندهانی که به لبنان رفته بودند، به جبهه خودمان برگشتند!

خاطره 53

شناسایی ها شروع شد. برادر «حسین راحت»، مسؤول عملیات آن جا بود. بعد از آغاز فعالیت، از من نیروی اطلاعات ـ عملیات خواست. یکی از بچه ها به نام «ابوالحسنی» را فرستادم آن جا. یک روز هم رفتم برای تست شناسایی. وقتی کارها را ردیف کردیم، طرح عملیات را بردیم پیش محمد بروجردی. پذیرفت که وارد عمل شویم. مشکل اصلی، کمبود نیرو بود. قرار شد از تهران نیرو بفرستند. ارتش هم یک لشکر از نیروهایش را در اختیار ما گذاشت. همه کارها را آماده کردیم. ارتش هم اعلام آمادگی کرده بود؛ ولی نیرو از تهران نمی رسید. به همین خاطر عملیات عقب می افتاد.
خاطره ای که از جلسات مشترک با ارتش برای این عملیات دارم، این است که در یک قرارگاه تاکتیکی مشترک، نماز جماعت می خواندیم. یک روز از یکی از سرهنگ های ارتش خواستند که پیشنماز شود. پای سرهنگ به شدت آسیب دیده بود. وقتی از او خواستند امام جماعت شود، رد کرد. چند تا از فرماندهان ما از جمله بروجردی اصرار کردند. هر چه سرهنگ گفت نمی تواند نماز بخواند، قبول نکردند. او هم مجبور شد برود جلو صف نماز. رکعت اول را خواندیم. وقتی می خواست برای رکعت دوم از جا بلند شود، گفت: «یا حضرت عباس!»
همه زدند زیر خنده و نماز به هم خورد. او برگشت و گفت: «بابا من که گفتم من رو جلو نفرستید!»
او از شدت درد پا نتوانسته بود جلو خودش را بگیرد و گفته بو: «یا حضرت عباس.»

خاطره 54

برای انجام عملیات، شرایط خوب بود؛ اما هماهنگی به موقع انجام نشد. طی این فاصله، تغییراتی در منطقه صورت گرفت که باعث شد بیشتر کارها عقب بیفتد. بروجردی را از قرارگاه منتقل کردند به قرارگاه حمزه. کسی را برای فرماندهی منطقه ما نداشتند. چندی بعد، آقای «عزیز جعفری» را به سمت مسؤول عملیات منطقه و آقای «افروز» به عنوان جانشین ایشان تعیین کردند.
بعد از جلسه ای که با حضور مسؤولان جدید منطقه و آقای «حسن باقری» که از جنوب برای آشنایی منطقه آمده بود، توانستم توجه آنها را به انجام عملیات در سومار جلب کنم.
در آن جا دو مشکل بزرگ داشتیم. یکی این که تا سومار فقط یک معبر بسیار باریک وجود داشت و دیگری، عدم وجود یک پوشش گیاهی در منطقه بود تا بتواند به عنوان استتار مطرح شود. در همان روزهای اول، دشمن توانست با یک بررسی هوایی، مقر یکی از گردان های ما را شناسایی کند.
هواپیمای دشمن منطقه را بمباران کرد. اسلحه خانه مقر آتش گرفت و مهماتمان منهدم شد. تعدادی از بچه ها در همان چادر ها به شهادت رسیدند. آنها به خاطرکمبود جا و نداشتن قدرت مانور لجستیکی، مقر را در کف رودخانه زده بودند که در اثر بمباران منهدم شد.
این بمباران باعث شد دوباره روی مسأله عملیات صحبت کنیم. با اطلاعاتی که آقایان حسین راحت و ابوالحسن تهیه کرده بودند، برنامه منسجمی را طرح ریزی کردیم. در یکی از جلسه ها گفتم: «باید هدف عملیات را کاملا مشخص کنیم. این که می خواهیم تا حد نوار مرزی پیش بریم، یا قصد داریم نفوذ کنیم تو خاک دشمن.»
در آن منطقه، دشمن تنها یک خط دفاعی بسیار ضعیف داشت. اگر تصمیم می گرفتیم عملیات را گسترده انجام بدهیم، می توانستیم شهر «مندلی» را آزاد کنیم و بعد برویم به سمت «بعقوبیه» و «جلولا» و «بلد روز»، که نزدیکترین نقطه به بغداد بودند. محدود کردن عملیات به خط مرزی باعث می شد تا دشمن آگاه شود و در آن منطقه نیروهایش را سر و سامان بدهد.
در جلسه گفتم: «اگر می خواهید جلو بروید، به فکر استحکامات و پشتیبانی بقیه جاها هم باشید. پیش بینی تک به داخل و اشغال مراکز حساس را بکنیم؛ زیرا استقامتی رو در روی ما نیست و در تک اولیه، مناطق بسیاری آزاد می شود.»
بقیه نظرشان این بود که اول روی ارتفاعات مستقر شویم بعد برای بقیه مراحل برنامه ریزی کنیم. این تصمیم گیری برای من خوشایند نبود. می دانستم که در وسط عملیات نظرشان عوض می شود. ساکت شدم و نظر جمع را قبول کردم. همین گفتگوها باعث شد که تمایل زیادی به پذیرفتن مسؤولیت در این عملیات نداشته باشم؛ گر چه مسؤولیت عملیاتی منطقه سومار، گیلانغرب و سر پل ذهاب با من بود.