حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 51

از شهادت حاج بابا، مدتی می گذشت. دلم خیلی گرفته بود. هر جایی که برای سرکشی می رفتم، احساس دلتنگی می کردم، همه جا سر و صدای رفتن به «جنوب لبنان» مطرح بود. انگار نه انگار خودمان در حال جنگ هستیم. فکر آزادی «قدس» و رسیدن به بیت المقدس همه را به جنوب لبنان می کشید. سکوت غریبی بر جبهه های خودی حکمفرما شده بود. آنهایی هم که مانده بودند، هوای رفتن داشتند. در سومار، گیلانغرب، سر پل ذهاب، ریجاب و هر جای دیگر که سر می زدم، کارم حرف زدن درباره این کار بود. به بچه ها می گفتم که پیروزی توی چند عملیات نباید مغرورمان کند و گفتم که در این جا جنگیدن، کمتر از لبنان نیست و از این طور حرفا... تا جایی که به من می گفتند: «خطیب جبهه!»
وقتی که می رفتم سپاه ریجاب، مهدی خندان را دیدم. گفت: «خطبه بخون مهدی! بخون که گریه مون نمی گیره دیگه!»
بعد هم گفت: «یک خواهش دارم ازت.»
گفتم: «چی؟»
گفت: «خواهش دارم که یک ملاقات خصوصی از حضرت امام (ره) بگیری.»
گفتم: «سعی می کنم.»
آن شب مراسم خوبی توی سپاه ریجاب داشتیم. خندان مداحی کرد. اشک همه را درآورد و دل ها کمی آرام گرفت.
روز بعد با برو بچه های محافظ بیت امام (ره) تماس گرفتم. درخواست ملاقات خصوصی را مطرح کردم. زمان ملاقات را اعلام کردند. خوشحال شدم و به خندان ماجرا را گفتم. او هم خوشحال شد.

خاطره 52

ساعت هفت صبح بود. به سپاه ریجاب رفتم. خندان طبق قرار، آماده حرکت بود. با یک تویوتای پلنگی راه افتادیم سمت تهران.
سحر به تهران رسیدیم. بعد از حمام و تعویض لباس، راهی جماران شدیم. توی راه، خندان را نگاه می کردم. از خوشحالی چهره اش گل انداخته بود. رسیدیم میدان جماران و ماشین را پارک کردیم. نزدیک حسینیه جماران، سراغ «مظفری خواه» را گرفتم. هنوز خوب اطرافم را نگاه نکرده بودم که دستی خورد روی شانه ام. برگشتم. خودش بود. هر سه وارد حسینیه شدیم.
سر وصدای مردم بلند شد: «روح منی خمینی، بت شکنی خمینی.» حضرت امام (ره) وارد حسینیه شد. مثل همیشه دست به اطراف بلند کرد و در حال گفتن ذکر، به ابراز احساسات مردم پاسخ می دادند. بغض توی گلویم شکست. اشک تو چشم هایم حلقه زد. محو تماشای حضرت امام (ره) بودم. چند لحظه بیشتر طول نکشید. حضرت امام (ره) از حسینیه رفتند و من همراه سیل جمعیت خارج شدم.
بیرون حسینیه با مظفری خواه درباره جنگ حرف زدیم. بیشتر حواسم به ملاقات بود. توی این فکر بودم که ما قرار بود ملاقات خصوصی با حضرت امام (ره) داشته باشیم. به مظفری خواه ماجرا را گفتم. گفت: «بذار برم بپرسم.»
رفت، وقتی برگشت، گفت: «حاج آقا توسلی گفت، برای امروز چنین وقتی به کسی ندادیم.»
ناراحت شدیم. خندان، جلو هر کسی را که به سوی بیت امام (ره) می رفت، می گرفت و خواهش می کرد کاری کند ما را راه بدهند. به من گفت: «مهدی! چرا تو از کسی خواهش نمی کنی؟»
گفتم: «من جز به خدا و امام زمان (عج) به کسی متوسل نمی شم. خدا از نیت ما آگاه هس. اگه قسمت ما باشه، فراهم می شه.»
چند لحظه ماندیم و بعد سه نفری رفتیم طرف یک سکو. دوباره مشغول حرف زدن شدیم. از جبهه می گفتیم و از مسائل آن روزها.
حاج آقا توسلی دوباره از جلو ما رد شد. مظفری خواه بلند شد و رفت طرفش. گفت: «این برادران از جبهه آمده اند. وقت هم گرفته اند، حالا اگه نمی شه، لااقل بگذارین با خودتون حرفاشون رو بزنن.»
حاج آقا گفت: «بسیار خوب! فردا صبح بیان یه کاری براشون می کنم.»
امیدوار شدیم. داشتیم برای رفتن آماده می شدیم. اما پنج دقیقه بعد، حاج آقا توسلی برگشت. دست من و خندان را گرفت و ما را پیش حضرت امام (ره) برد!
حضرت امام (ره)، همان عرق چین همیشگی روی سرش بود. داشتند قرآن می خواندند. رفتم جلو. دست ایشان را بوسیدم. نمی دانستم از کجا باید بگویم. خیلی سریع ماجرای ناراحتی های جبهه را گفتم و از رفتن برو بچه ها به لبنان حرف زدم. چهره نورانی حضرت امام (ره) باعث شد نفهمم خندان منتظر است تا نوبتش برسد. چند بار با آرنج دست به پهلویم زد. ضربه های آخر محکم تر بود! تازه فهمیدم باید بروم کنار تا او برای دستبوسی بیاید جلو!
چند روز بعد از ملاقات، حضرت امام (ره) جمله معروف «راه قدس از کربلا می گذرد» را بیان کردند. حالا دیگر همه چیز رو به راه شده بود. بیشتر فرماندهانی که به لبنان رفته بودند، به جبهه خودمان برگشتند!

خاطره 53

شناسایی ها شروع شد. برادر «حسین راحت»، مسؤول عملیات آن جا بود. بعد از آغاز فعالیت، از من نیروی اطلاعات ـ عملیات خواست. یکی از بچه ها به نام «ابوالحسنی» را فرستادم آن جا. یک روز هم رفتم برای تست شناسایی. وقتی کارها را ردیف کردیم، طرح عملیات را بردیم پیش محمد بروجردی. پذیرفت که وارد عمل شویم. مشکل اصلی، کمبود نیرو بود. قرار شد از تهران نیرو بفرستند. ارتش هم یک لشکر از نیروهایش را در اختیار ما گذاشت. همه کارها را آماده کردیم. ارتش هم اعلام آمادگی کرده بود؛ ولی نیرو از تهران نمی رسید. به همین خاطر عملیات عقب می افتاد.
خاطره ای که از جلسات مشترک با ارتش برای این عملیات دارم، این است که در یک قرارگاه تاکتیکی مشترک، نماز جماعت می خواندیم. یک روز از یکی از سرهنگ های ارتش خواستند که پیشنماز شود. پای سرهنگ به شدت آسیب دیده بود. وقتی از او خواستند امام جماعت شود، رد کرد. چند تا از فرماندهان ما از جمله بروجردی اصرار کردند. هر چه سرهنگ گفت نمی تواند نماز بخواند، قبول نکردند. او هم مجبور شد برود جلو صف نماز. رکعت اول را خواندیم. وقتی می خواست برای رکعت دوم از جا بلند شود، گفت: «یا حضرت عباس!»
همه زدند زیر خنده و نماز به هم خورد. او برگشت و گفت: «بابا من که گفتم من رو جلو نفرستید!»
او از شدت درد پا نتوانسته بود جلو خودش را بگیرد و گفته بو: «یا حضرت عباس.»