حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 50

وقتی رسیدیم نزدیک مرز، دشمن داشت سنگر می کند و موضع می گرفت. خیالشان راحت بود. آن قدر نزدیک بودند که می توانستیم با آر پی جی بیل مکانیکی شان را بزنیم. انگار نه انگار که ما آنها را می بینیم. برایمان دست هم تکان می دادند! موقعیت عجیبی بود. می توانستیم رویشان عملیات کنیم. هنوز خوب مستقر نشده بودند و می شد از موقعیت استفاده کرد. هر چه تماس می گرفتیم که چه کار کنیم، عملیات را شروع کنیم یا سنگر بکنیم و موضع بگیریم؟ جواب درستی نمی دادند. تنها کاری که به نظرمان رسید، این بود که گروه های ضربت درست کنیم تا اگر آنها حمله کردند، بتوانیم دفاع کنیم و بقیه بچه ها هم در قصر شیرین جبهه منظمی تشکیل بدهند.
عقب نشینی دشمن در کل نوار مرزی، باعث ایجاد سردرگمی شده بود و تا چند ماه جبهه ها بلاتکلیف بود. گرچه در آن فاصله، بچه ها در مرز «خسروی» درگیر شدند؛ خیلی هم شدید. اما منطقه بلاتکلیف بود. این بلاتکلیفی فقط شامل جبهه های غرب نبود. در جنوب هم همین گرفتاری وجود داشت. پاک کردن کامل آلودگی ها خودش چند ماه طول کشید. در این بین تلفاتمان هم کم نبود. ولی تجربه خیلی خوبی بود. می رفتیم و امکانات دشمن را می دیدیم. آن موقع علت این را که چند بار موفق شده بودند، فهمیدیم. مثلا روی ارتفاعات بازی دراز تا خود قله، جاده آسفالت کشیده بودند. در حالی که در دو عملیاتی که انجام دادیم، حتی از جاده خاکی هم محروم بودیم. دلیلش، نداشتن مهندسی بود. اما آنها با مهندسی قوی، خیلی راحت می توانستند تردد کنند.
با این عقب نشینی، ضد انقلاب هم مجبور شده بود برود عقب. اما از این موقعیت استفاده می کردند و گهگاهی کمین می زدند. ما هم سعی می کردیم برنامه ریزی داشته باشیم که بتوانیم جوابشان را بدهیم.
مدتی که گذشت، دیدیم نمی شود همین طور بیکار نشست. شروع کردیم به شناسایی منطقه و پیدا کردن منطقه مناسب برای عملیات. برای شناسایی از دشت ذهاب راه افتادیم و رفتیم روی منطقه سر پل ذهاب. گیلانغرب و سومار را هم تحت پوشش قرار دادیم. شهرهای زیادی در اثر عقب نشینی آزاد شده بود؛ مثل سومار، مهران و دهلران. وقتی به آنها نزدیک شدیم، دیدیم همه شان مخروبه اند.
خانه ها را کاملا ویران کرده و نخل ها را سوزانده بودند. بعد از بررسی کل منطقه، به این نتیجه رسیدیم که سومار بهترین نقطه برای عملیات است. سومار نزدیکترین شهر به بغداد بود و ما با یک تک جزئی، به جاده ای آسفالته می رسیدیم که ما را می برد به بغداد. مواضع دشمن هم خیلی مستحکم نبود. ژاندارمری و چند گردان احتیاط، تمام نیروی دشمن در آن منطقه بود.

خاطره 51

از شهادت حاج بابا، مدتی می گذشت. دلم خیلی گرفته بود. هر جایی که برای سرکشی می رفتم، احساس دلتنگی می کردم، همه جا سر و صدای رفتن به «جنوب لبنان» مطرح بود. انگار نه انگار خودمان در حال جنگ هستیم. فکر آزادی «قدس» و رسیدن به بیت المقدس همه را به جنوب لبنان می کشید. سکوت غریبی بر جبهه های خودی حکمفرما شده بود. آنهایی هم که مانده بودند، هوای رفتن داشتند. در سومار، گیلانغرب، سر پل ذهاب، ریجاب و هر جای دیگر که سر می زدم، کارم حرف زدن درباره این کار بود. به بچه ها می گفتم که پیروزی توی چند عملیات نباید مغرورمان کند و گفتم که در این جا جنگیدن، کمتر از لبنان نیست و از این طور حرفا... تا جایی که به من می گفتند: «خطیب جبهه!»
وقتی که می رفتم سپاه ریجاب، مهدی خندان را دیدم. گفت: «خطبه بخون مهدی! بخون که گریه مون نمی گیره دیگه!»
بعد هم گفت: «یک خواهش دارم ازت.»
گفتم: «چی؟»
گفت: «خواهش دارم که یک ملاقات خصوصی از حضرت امام (ره) بگیری.»
گفتم: «سعی می کنم.»
آن شب مراسم خوبی توی سپاه ریجاب داشتیم. خندان مداحی کرد. اشک همه را درآورد و دل ها کمی آرام گرفت.
روز بعد با برو بچه های محافظ بیت امام (ره) تماس گرفتم. درخواست ملاقات خصوصی را مطرح کردم. زمان ملاقات را اعلام کردند. خوشحال شدم و به خندان ماجرا را گفتم. او هم خوشحال شد.

خاطره 52

ساعت هفت صبح بود. به سپاه ریجاب رفتم. خندان طبق قرار، آماده حرکت بود. با یک تویوتای پلنگی راه افتادیم سمت تهران.
سحر به تهران رسیدیم. بعد از حمام و تعویض لباس، راهی جماران شدیم. توی راه، خندان را نگاه می کردم. از خوشحالی چهره اش گل انداخته بود. رسیدیم میدان جماران و ماشین را پارک کردیم. نزدیک حسینیه جماران، سراغ «مظفری خواه» را گرفتم. هنوز خوب اطرافم را نگاه نکرده بودم که دستی خورد روی شانه ام. برگشتم. خودش بود. هر سه وارد حسینیه شدیم.
سر وصدای مردم بلند شد: «روح منی خمینی، بت شکنی خمینی.» حضرت امام (ره) وارد حسینیه شد. مثل همیشه دست به اطراف بلند کرد و در حال گفتن ذکر، به ابراز احساسات مردم پاسخ می دادند. بغض توی گلویم شکست. اشک تو چشم هایم حلقه زد. محو تماشای حضرت امام (ره) بودم. چند لحظه بیشتر طول نکشید. حضرت امام (ره) از حسینیه رفتند و من همراه سیل جمعیت خارج شدم.
بیرون حسینیه با مظفری خواه درباره جنگ حرف زدیم. بیشتر حواسم به ملاقات بود. توی این فکر بودم که ما قرار بود ملاقات خصوصی با حضرت امام (ره) داشته باشیم. به مظفری خواه ماجرا را گفتم. گفت: «بذار برم بپرسم.»
رفت، وقتی برگشت، گفت: «حاج آقا توسلی گفت، برای امروز چنین وقتی به کسی ندادیم.»
ناراحت شدیم. خندان، جلو هر کسی را که به سوی بیت امام (ره) می رفت، می گرفت و خواهش می کرد کاری کند ما را راه بدهند. به من گفت: «مهدی! چرا تو از کسی خواهش نمی کنی؟»
گفتم: «من جز به خدا و امام زمان (عج) به کسی متوسل نمی شم. خدا از نیت ما آگاه هس. اگه قسمت ما باشه، فراهم می شه.»
چند لحظه ماندیم و بعد سه نفری رفتیم طرف یک سکو. دوباره مشغول حرف زدن شدیم. از جبهه می گفتیم و از مسائل آن روزها.
حاج آقا توسلی دوباره از جلو ما رد شد. مظفری خواه بلند شد و رفت طرفش. گفت: «این برادران از جبهه آمده اند. وقت هم گرفته اند، حالا اگه نمی شه، لااقل بگذارین با خودتون حرفاشون رو بزنن.»
حاج آقا گفت: «بسیار خوب! فردا صبح بیان یه کاری براشون می کنم.»
امیدوار شدیم. داشتیم برای رفتن آماده می شدیم. اما پنج دقیقه بعد، حاج آقا توسلی برگشت. دست من و خندان را گرفت و ما را پیش حضرت امام (ره) برد!
حضرت امام (ره)، همان عرق چین همیشگی روی سرش بود. داشتند قرآن می خواندند. رفتم جلو. دست ایشان را بوسیدم. نمی دانستم از کجا باید بگویم. خیلی سریع ماجرای ناراحتی های جبهه را گفتم و از رفتن برو بچه ها به لبنان حرف زدم. چهره نورانی حضرت امام (ره) باعث شد نفهمم خندان منتظر است تا نوبتش برسد. چند بار با آرنج دست به پهلویم زد. ضربه های آخر محکم تر بود! تازه فهمیدم باید بروم کنار تا او برای دستبوسی بیاید جلو!
چند روز بعد از ملاقات، حضرت امام (ره) جمله معروف «راه قدس از کربلا می گذرد» را بیان کردند. حالا دیگر همه چیز رو به راه شده بود. بیشتر فرماندهانی که به لبنان رفته بودند، به جبهه خودمان برگشتند!