حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 49

قصر شیرین را ویران کرده بودند. حتی یک ساختمان سالم پیدا نمی شد؛ به جز مسجد که در آخرین نقطه شهر بود. از در که وارد شدیم، دیدم فرش ها سر جایش است. شک کردم. گفتم: «بچه ها نرید تو.»
آرام فرش را کنار زدیم. دیدم همه موزائیک ها معمولی است. به یکی از موزائیک ها دست زدم، دیدم کمی شل شده است. خواستم تا وسیله ای بیاورند که بشود موزائیک را درآورد. آچاری دادند و آرام انداختم پهلوی موزائیک و کشیدمش بالا. زیرش مین فشاری کار گذاشته شده بود. به خیر گذشت! کافی بود یک نفر قدم روی فرش بگذارد. مین های زیر موزائیک ها را که خنثی کردیم، متوجه یک قاب عکس بزرگ صدام حسین، روی دیوار شدیم. بچه ها هجوم بردند که عکس را از دیوار بکنند. فریاد زدم: «دست نزنین! اون هم حتما تله است.»
یک جعبه گیر آوردند و گذاشتم زیر پایم و رفتم بالا. دیدم پشت قاب، یک نارنجک کار گذاشته اند و ضامنش کشیده است. چون به دیوار چسبیده بود، ضامن باز نمی شد. اگر قاب را بر می داشتند، نارنجک منفجر می شد و...
قاب را برداشتم و دادم دست یکی از بچه ها. گفتم: «بیاین، حالا هر کاری می خواین، باهاش بکنین!»
وسعت آلودگی منطقه وحشتناک بود. حتی یک سنگ هم بدون تله روی زمین نمانده بود. تا آن جا که می توانستیم دقت می کردیم؛ ولی بعضی وقت ها بچه ها بی دقتی می کردند و مشکل به وجود می آمد. «حدادی» که از بچه های بسیجی و نیروهای خوب تخریب بود، سر راهش به یک در آهنی بزرگ برخورد کرد. فکر این را نکرده بود که شاید این در هم آلوده باشد. پیاده شد در را بکشد کنار تا بتوانند با ماشین رد شوند. در را که بلند کرد، منفجر شد. حدادی همان جا شهید شد.(89)
یکی از دلایلی که عجله داشتیم، این بود که می خواستیم قبل از رسیدن شب، به جایی برسیم تا بشود جبهه تشکیل داد. نمی توانستیم حدس بزنیم حرکت بعدی دشمن چیست. باید خودمان را آماده می کردیم.
بیشتر بچه ها مسائل امنیتی را خوب رعایت می کردند. یکی از بچه ها به یک سنگر می رسد. می رود جلو، می بیند در سنگر قفل است. شک می کند. قفلش را می شکند؛ ولی در را باز نمی کند. یک طناب می بندد به در و از آن فاصله می گیرد. طناب را می کشد عقب و سنگر منفجر می شود.
دشمن همه جا را با دقت تله گذاری کرده بود. انگار روزهای زیادی وقتش را صرف این کار کرده بود. وارد یک سنگر می شدی، می دیدی کف سنگر پتو پهن کرده اند. پتو را که بر می داشتی، زیرش پر از تله بود. همه اینها به خاطر این بود که سرعت ما کند شود.
دشمن عقب نشینی کرده بود تا ادعای این را که نمی خواهد بجنگد، باور کنیم. در این فاصله هم سعی می کرد تا مجددا سازماندهی کند برای عملیات های بعدی اش. زمین را هم آلوده کرده بود تا ما راحت آن را تصاحب نکنیم.
یکی از بچه های تلویزیون که ظاهرا برای تهیه برنامه خبر آمده بود، در مسیر قصر شیرین به سه راه رادیو تلویزیون، برای رد شدن از رودخانه، سوار یک لودر می شود؛ غافل از این که دشمن کف رودخانه را مین ضد تانک کار گذاشته است. همین که وارد رودخانه می شود، به مین برخورد می کند و شهید می شود.(90)
به هر حال، باید هم آلودگی را از بین می بردیم و هم تجهیزاتمان را می آوردیم جلو و سنگر می کندیم و جبهه را آماده می کردیم.
در قصر شیرین، یک خانه کاهگلی قدیمی پیدا کردیم که در آن یک پیر زن و پیر مرد زندگی می کردند. دو تا گاو هم داشتند. تعجب کردم که چطور این جا دوام آورده اند. آنها برایم تعریف کردند که از اول جنگ تا آن روز از قصر شیرین بیرون نرفته اند. گفتم: «عراقی ها کاری بهتون نداشتند؟»
گفتند: «اول خیلی اصرار داشتن که ما را با خودشان ببرند، ما نرفتیم. اما پسرمان را بردن و الان هم اون جا زندانی است.»
پرسیدم: «توی این مدت چطوری زندگی می کردین؟»
گفتند: «با همین دو تا گاو روزگار می گذراندیم.»
پرسیدم: «مریض نشدید؟»
پیر زن جواب داد: «بعضی وقتا سربازان شیعه برامون دوا می آوردند.»
گفتم: «پس باهاتون مهربون بودن!»
گفت: «فقط بعضی وقت ها مهربون بودند؛ اما خیلی مواظبمان بودند که از منطقه بیرون نرویم. تازه سربازان به ما کمک می کردند و افسرانشان فقط می خواستند ما را از این جا ببرند به «خانقین». ما نرفتیم و آنها هم دیگر اصرار نکردند.»
بعد از آن، آنها را منتقل کردم به ده «ترک ویس» که جای امنی بود. و یک سال بعد هم شنیدم که همان جا فوت کرده اند. سنشان خیلی زیاد بود. جالب بود که با این سن و سال توانسته بودند گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند!

خاطره 50

وقتی رسیدیم نزدیک مرز، دشمن داشت سنگر می کند و موضع می گرفت. خیالشان راحت بود. آن قدر نزدیک بودند که می توانستیم با آر پی جی بیل مکانیکی شان را بزنیم. انگار نه انگار که ما آنها را می بینیم. برایمان دست هم تکان می دادند! موقعیت عجیبی بود. می توانستیم رویشان عملیات کنیم. هنوز خوب مستقر نشده بودند و می شد از موقعیت استفاده کرد. هر چه تماس می گرفتیم که چه کار کنیم، عملیات را شروع کنیم یا سنگر بکنیم و موضع بگیریم؟ جواب درستی نمی دادند. تنها کاری که به نظرمان رسید، این بود که گروه های ضربت درست کنیم تا اگر آنها حمله کردند، بتوانیم دفاع کنیم و بقیه بچه ها هم در قصر شیرین جبهه منظمی تشکیل بدهند.
عقب نشینی دشمن در کل نوار مرزی، باعث ایجاد سردرگمی شده بود و تا چند ماه جبهه ها بلاتکلیف بود. گرچه در آن فاصله، بچه ها در مرز «خسروی» درگیر شدند؛ خیلی هم شدید. اما منطقه بلاتکلیف بود. این بلاتکلیفی فقط شامل جبهه های غرب نبود. در جنوب هم همین گرفتاری وجود داشت. پاک کردن کامل آلودگی ها خودش چند ماه طول کشید. در این بین تلفاتمان هم کم نبود. ولی تجربه خیلی خوبی بود. می رفتیم و امکانات دشمن را می دیدیم. آن موقع علت این را که چند بار موفق شده بودند، فهمیدیم. مثلا روی ارتفاعات بازی دراز تا خود قله، جاده آسفالت کشیده بودند. در حالی که در دو عملیاتی که انجام دادیم، حتی از جاده خاکی هم محروم بودیم. دلیلش، نداشتن مهندسی بود. اما آنها با مهندسی قوی، خیلی راحت می توانستند تردد کنند.
با این عقب نشینی، ضد انقلاب هم مجبور شده بود برود عقب. اما از این موقعیت استفاده می کردند و گهگاهی کمین می زدند. ما هم سعی می کردیم برنامه ریزی داشته باشیم که بتوانیم جوابشان را بدهیم.
مدتی که گذشت، دیدیم نمی شود همین طور بیکار نشست. شروع کردیم به شناسایی منطقه و پیدا کردن منطقه مناسب برای عملیات. برای شناسایی از دشت ذهاب راه افتادیم و رفتیم روی منطقه سر پل ذهاب. گیلانغرب و سومار را هم تحت پوشش قرار دادیم. شهرهای زیادی در اثر عقب نشینی آزاد شده بود؛ مثل سومار، مهران و دهلران. وقتی به آنها نزدیک شدیم، دیدیم همه شان مخروبه اند.
خانه ها را کاملا ویران کرده و نخل ها را سوزانده بودند. بعد از بررسی کل منطقه، به این نتیجه رسیدیم که سومار بهترین نقطه برای عملیات است. سومار نزدیکترین شهر به بغداد بود و ما با یک تک جزئی، به جاده ای آسفالته می رسیدیم که ما را می برد به بغداد. مواضع دشمن هم خیلی مستحکم نبود. ژاندارمری و چند گردان احتیاط، تمام نیروی دشمن در آن منطقه بود.

خاطره 51

از شهادت حاج بابا، مدتی می گذشت. دلم خیلی گرفته بود. هر جایی که برای سرکشی می رفتم، احساس دلتنگی می کردم، همه جا سر و صدای رفتن به «جنوب لبنان» مطرح بود. انگار نه انگار خودمان در حال جنگ هستیم. فکر آزادی «قدس» و رسیدن به بیت المقدس همه را به جنوب لبنان می کشید. سکوت غریبی بر جبهه های خودی حکمفرما شده بود. آنهایی هم که مانده بودند، هوای رفتن داشتند. در سومار، گیلانغرب، سر پل ذهاب، ریجاب و هر جای دیگر که سر می زدم، کارم حرف زدن درباره این کار بود. به بچه ها می گفتم که پیروزی توی چند عملیات نباید مغرورمان کند و گفتم که در این جا جنگیدن، کمتر از لبنان نیست و از این طور حرفا... تا جایی که به من می گفتند: «خطیب جبهه!»
وقتی که می رفتم سپاه ریجاب، مهدی خندان را دیدم. گفت: «خطبه بخون مهدی! بخون که گریه مون نمی گیره دیگه!»
بعد هم گفت: «یک خواهش دارم ازت.»
گفتم: «چی؟»
گفت: «خواهش دارم که یک ملاقات خصوصی از حضرت امام (ره) بگیری.»
گفتم: «سعی می کنم.»
آن شب مراسم خوبی توی سپاه ریجاب داشتیم. خندان مداحی کرد. اشک همه را درآورد و دل ها کمی آرام گرفت.
روز بعد با برو بچه های محافظ بیت امام (ره) تماس گرفتم. درخواست ملاقات خصوصی را مطرح کردم. زمان ملاقات را اعلام کردند. خوشحال شدم و به خندان ماجرا را گفتم. او هم خوشحال شد.