حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 47

در حال آماده باش برای شروع عملیات بودیم که دیده بان ها خبر دادند وضعیت آن طرف مشکوک است. با دوربین داخل هر سنگر را که نگاه می کردند، می دیدند یک نفر با اسلحه ایستاده و نگهبانی می دهد. چند ساعتی کنترل کردند و دیدند هیچ حرکتی دیده نمی شود. گفتیم: «کمی بروید جلو، ببینید چه خبر است.»
حتی با حرکت بچه ها هم تغییری در وضعیت آنها ایجاد نشد. مشکل بعدی این بود که منطقه به شدت آلوده بود. با موانع مختلف سعی کرده بودند سرعت ما را کم کنند. بچه ها تا نزدیکترین نقطه رفتند و دیدند سنگرها اصلا تحرک ندارد. تماس گرفتند: «چکارکنیم؟»
گفتیم: «برید داخل یکی شان، ببینید چه خبره؟»
آن قدر موانع زیاد بود که دو ساعتی طول کشید تا به داخل سنگر برسند. وقتی رسیدند، دیدند دشمن به عروسک های بزرگ، لباس نظامی پوشانیده و توپ اسباب بازی را نصف کرده، رنگ نظامی زده و گذاشته سرشان و همچنین یک کلاشینکف چوبی هم به دستشان داده است! با حیله، دشمن دست به عقب نشینی زده بود و با این عروسک کاری کرد که حدود هفت ساعت طول کشید تا ما بفهمیم.(87)

خاطره 48

ما مانده بودیم کجا مستقر شویم. وسعت منطقه عقب نشینی شده خیلی زیاد بود و نیروهای ما به اندازه ای نبودند که بتوانیم همه جا را پوشش بدهیم.
منطقه را بین بچه ها تقسیم کردیم. اول باید از شر آلودگی ها خلاص می شدیم. دشت ذهاب را سپردیم دست سعید امین. «احمد لو» را مأمور به جبهه «کورک» کردیم. جبهه وسط را هم دادیم به آقای سلیمانی.
قرار شد گروه های گشتی، مسیر مشخص شده را جلو بروند و ببینند دشمن تا کجا عقب نشینی کرده است. احتمال داشت قصد فریب داشته باشند.
سر راه گروه دشت ذهاب، پر بود از میدان مین. بار دیگر لطف خدا شامل حال بچه ها شد و از یک خطر بزرگ جان سالم به در بردند. آن طور که می گفتند: «دو تا از بچه ها با ماشین جلو می رفتند و مین ها را جمع می کردند و می انداختند پشت ماشین، مین ها آن قدر زیاد بود که عقب ماشین پر شده بود یادشان می رود ماسوره یکی از مین ها را در بیاورند و آن را همین طور می اندازند عقب ماشین. بر اثر انفجار، ماشین تکه تکه می شود؛ اما بچه ها سالم می مانند و حتی خون از دماغشان نمی آید!
اخباری را که به ما می رسید، فوری به بچه ها منتقل می کردیم و تأکید داشتیم که مراقب باشند. سلیمانی تماس گرفت و گفت که رسیده اند به شهر قصر شیرین و وضع خیلی خراب است. چند نفر از بچه ها تخریب چی باهاش رفته بودند. خودم راه افتادم. وقتی رسیدم، دیدم دشمن شدید روی منطقه کار کرده است. مثلا یک موتور «وسپا» افتاد بود کنار خیابان. کافی بود بهش دست بزنی یا بخواهی از زمین بلندش کنی. در جا تکه تکه می شدی! باک بنزین موتور را پر از مواد «4 ـ C»(88) کرده بودند و کابل را از لابه لای درخت ها وصل کرده بودند به یک درخت دورتر. اگر دقت نمی کردی، اصلا متوجه سیم نمی شدی.
به هر حال، حساس بودیم و قبل از دست زدن کاملا مواظب. برای موتور، اول کابل را از بالای درخت قطع کردیم. بعد آرام موتور را بلند کردیم و ماسوره و چاشنی کار گذاشته شده مواد را «4 ـ C» کشیدیم.

خاطره 49

قصر شیرین را ویران کرده بودند. حتی یک ساختمان سالم پیدا نمی شد؛ به جز مسجد که در آخرین نقطه شهر بود. از در که وارد شدیم، دیدم فرش ها سر جایش است. شک کردم. گفتم: «بچه ها نرید تو.»
آرام فرش را کنار زدیم. دیدم همه موزائیک ها معمولی است. به یکی از موزائیک ها دست زدم، دیدم کمی شل شده است. خواستم تا وسیله ای بیاورند که بشود موزائیک را درآورد. آچاری دادند و آرام انداختم پهلوی موزائیک و کشیدمش بالا. زیرش مین فشاری کار گذاشته شده بود. به خیر گذشت! کافی بود یک نفر قدم روی فرش بگذارد. مین های زیر موزائیک ها را که خنثی کردیم، متوجه یک قاب عکس بزرگ صدام حسین، روی دیوار شدیم. بچه ها هجوم بردند که عکس را از دیوار بکنند. فریاد زدم: «دست نزنین! اون هم حتما تله است.»
یک جعبه گیر آوردند و گذاشتم زیر پایم و رفتم بالا. دیدم پشت قاب، یک نارنجک کار گذاشته اند و ضامنش کشیده است. چون به دیوار چسبیده بود، ضامن باز نمی شد. اگر قاب را بر می داشتند، نارنجک منفجر می شد و...
قاب را برداشتم و دادم دست یکی از بچه ها. گفتم: «بیاین، حالا هر کاری می خواین، باهاش بکنین!»
وسعت آلودگی منطقه وحشتناک بود. حتی یک سنگ هم بدون تله روی زمین نمانده بود. تا آن جا که می توانستیم دقت می کردیم؛ ولی بعضی وقت ها بچه ها بی دقتی می کردند و مشکل به وجود می آمد. «حدادی» که از بچه های بسیجی و نیروهای خوب تخریب بود، سر راهش به یک در آهنی بزرگ برخورد کرد. فکر این را نکرده بود که شاید این در هم آلوده باشد. پیاده شد در را بکشد کنار تا بتوانند با ماشین رد شوند. در را که بلند کرد، منفجر شد. حدادی همان جا شهید شد.(89)
یکی از دلایلی که عجله داشتیم، این بود که می خواستیم قبل از رسیدن شب، به جایی برسیم تا بشود جبهه تشکیل داد. نمی توانستیم حدس بزنیم حرکت بعدی دشمن چیست. باید خودمان را آماده می کردیم.
بیشتر بچه ها مسائل امنیتی را خوب رعایت می کردند. یکی از بچه ها به یک سنگر می رسد. می رود جلو، می بیند در سنگر قفل است. شک می کند. قفلش را می شکند؛ ولی در را باز نمی کند. یک طناب می بندد به در و از آن فاصله می گیرد. طناب را می کشد عقب و سنگر منفجر می شود.
دشمن همه جا را با دقت تله گذاری کرده بود. انگار روزهای زیادی وقتش را صرف این کار کرده بود. وارد یک سنگر می شدی، می دیدی کف سنگر پتو پهن کرده اند. پتو را که بر می داشتی، زیرش پر از تله بود. همه اینها به خاطر این بود که سرعت ما کند شود.
دشمن عقب نشینی کرده بود تا ادعای این را که نمی خواهد بجنگد، باور کنیم. در این فاصله هم سعی می کرد تا مجددا سازماندهی کند برای عملیات های بعدی اش. زمین را هم آلوده کرده بود تا ما راحت آن را تصاحب نکنیم.
یکی از بچه های تلویزیون که ظاهرا برای تهیه برنامه خبر آمده بود، در مسیر قصر شیرین به سه راه رادیو تلویزیون، برای رد شدن از رودخانه، سوار یک لودر می شود؛ غافل از این که دشمن کف رودخانه را مین ضد تانک کار گذاشته است. همین که وارد رودخانه می شود، به مین برخورد می کند و شهید می شود.(90)
به هر حال، باید هم آلودگی را از بین می بردیم و هم تجهیزاتمان را می آوردیم جلو و سنگر می کندیم و جبهه را آماده می کردیم.
در قصر شیرین، یک خانه کاهگلی قدیمی پیدا کردیم که در آن یک پیر زن و پیر مرد زندگی می کردند. دو تا گاو هم داشتند. تعجب کردم که چطور این جا دوام آورده اند. آنها برایم تعریف کردند که از اول جنگ تا آن روز از قصر شیرین بیرون نرفته اند. گفتم: «عراقی ها کاری بهتون نداشتند؟»
گفتند: «اول خیلی اصرار داشتن که ما را با خودشان ببرند، ما نرفتیم. اما پسرمان را بردن و الان هم اون جا زندانی است.»
پرسیدم: «توی این مدت چطوری زندگی می کردین؟»
گفتند: «با همین دو تا گاو روزگار می گذراندیم.»
پرسیدم: «مریض نشدید؟»
پیر زن جواب داد: «بعضی وقتا سربازان شیعه برامون دوا می آوردند.»
گفتم: «پس باهاتون مهربون بودن!»
گفت: «فقط بعضی وقت ها مهربون بودند؛ اما خیلی مواظبمان بودند که از منطقه بیرون نرویم. تازه سربازان به ما کمک می کردند و افسرانشان فقط می خواستند ما را از این جا ببرند به «خانقین». ما نرفتیم و آنها هم دیگر اصرار نکردند.»
بعد از آن، آنها را منتقل کردم به ده «ترک ویس» که جای امنی بود. و یک سال بعد هم شنیدم که همان جا فوت کرده اند. سنشان خیلی زیاد بود. جالب بود که با این سن و سال توانسته بودند گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند!