حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 46

وقتی برگشتم سر پل ذهاب، دیدم آقای «ناصح»(85) را به عنوان مسؤول منطقه معرفی کرده اند. رفتم دیدنش. گفت: «منتظر بودم بیاین و مسؤولیت رو به جای من قبول کنین.»
گفتم: «من دنبال مسؤولیت نیستم. بهتره عملیات رو سرو سامان بدیم و تمومش کنیم. حاجی کار رو به این جا رسوند و ما باید اون رو به آخر برسونیم.»
دیگر اصرار نکرد. پرسید: «خب، قضیه از چه قراره؟»
برایش برنامه عملیات را تعریف کردم و قرار شد شناسایی ها را ادامه بدهیم. بچه ها خیلی خوب کار می کردند و امیدوار بودیم که به موقع عملیات را شروع کنیم.
اولین کار ما این بود که در منطقه «کرند» جاده بزنیم تا از دید دشمن دور شویم. جاده هایی که تا آن موقع داشتیم، دشمن کاملا بر آنها مشرف بود و ما را می دید.
ناصر کاظمی(86) فرمانده سپاه کردستان بود و برنامه تشکیل «تیپ ویژه شهدا»ی کردستان را در دست داشت. او تعدادی نیرو داشت و می خواست در این عملیات هم شرکت کند. بعد از چند بار صحبت، قرار شد او فرمانده بخشی از منطقه شود و دشت ذهاب هم در دست ما باشد و قلاویز را هم به یکی دیگر سپردند. فرمانده منطقه، آقای بروجردی بود که خودش از نزدیک به کار ما نظارت می کرد و حتی در شناسایی ها حاضر می شد.
نکته جالب در این عملیات، آشنایی با کاظمی بود. در مورد صفات و روحیاتش چیزهایی شنیده بودم؛ بخصوص زمانی که «پاوه» کاملا در اختیار ضد انقلاب بود او به راحتی به شهر رفت و آمد می کرد. شنیده بودم یک بار تنها به پاوه می رفته که در وسط راه، ضد انقلاب جلوش را می گیرد و می پرسد: «تو کی هستی؟»
می گوید: «من فرماندار پاوه هستم.»
آن قدر جدی حرف می زند که آنها دیگر چیزی نمی گویند و او به راحتی به پاوه می رود و بر می گردد. شجاعت او واقعا بی نظیر بود.
برای تدارکات عملیات، هر کدام باید به وضعیت منطقه خودمان رسیدگی می کردیم. هر چند روز یک بار هم در ریجاب بر پا می شد تا بتوانیم برنامه های عملیات را با هم هماهنگ کنیم.
کار جاده به سختی پیش می رفت. جاده از کرند شروع می شد. از یک طرف، به سمت دشت ذهاب می آمد و از طرف دیگر، به سمت ارتفاعات «بمو» می رسید.
تا تمام شدن جاده، بقیه برنامه ها مرتب شده بود و تقریبا همه آماده انجام عملیات بودیم. ساعت «سین» و روز «ر» برای شروع عملیات مشخص شد.
مطمئن بودم در این عملیات دشمن کاملا غافلگیر می شود. تا آن موقع، ما همیشه سینه به سینه حمله کرده بودیم و دشمن هم می فهمید ما مشغول تدارک عملیات هستیم و بلافاصله استحکامات خودش را تقویت می کرد. اما این بار طی شناسایی ها فهمیده بودیم که دشمن در این منطقه امکاناتش ضعیف است. ما هم از جاده قدیمی تردد نمی کردیم تا نفهمد وضع تدارکات ما چگونه است.
در همین گیر و دار که منتظر رسیدن روز «ر» بودیم، در کردستان درگیری پیش آمد. از آقای کاظمی خواستند تا به آن جا برود. او سعی کرد با چند تماس مسأله را حل کند. نمی خواست برود، چون قول داده بود در عملیات شرکت کند.
پس از عملیات «بیت المقدس» بود. یکی، دو روز قبل از اجرای عملیات، از یک طرف، عراق شعار صلح را مطرح کرد و از طرف دیگر، بچه های دیده بان گزارش دادند که وضعیت سنگرهای عراق مشکوک است. می گفتند: «همه چیز سر جای خودش است؛ اما اصلا تکان نمی خورد.»
عجیب این بود که دیده بان عراقی از صبح تا ظهر از جایش بلند نمی شد و حتی سرش را تکان نمی داد. بحث صلح هم طرح شده بود و امکان عقب نشینی عراق وجود داشت.
وقتی مسائل به این شکل عنوان شد، آقای کاظمی تصمیم گرفت برود کردستان و هر وقت وضعیت عملیات مشخص شد، برگردد.
موقع خداحافظی، هیچ کدام فکر نمی کردیم دیگر همدیگر را نمی بینیم. دو روز بعد، خبر شهادتش را به ما دادند. بعدها بچه ها برایمان تعریف کردند که به محض رسیدن برادر کاظمی به مقر، یک دسته از نیروها که در کمین افتاده بودند، تقاضای کمک می کنند. او هم با نوزده نفر راه می افتد و به کمک آنها می رود. گروه آنان موفق می شوند تا کمین را از بین ببرند و درگیری به صورت تعقیب و گریز ادامه پیدا می کند. در این درگیری، آنها در حال عبور از یک ارتفاع، زیر تیر ضد انقلاب قرار می گیرند و درگیری تن به تن در می گیرد. بیشتر بچه های شرکت کننده در این درگیری شهید می شوند. در این بین کاظمی هم تیر می خورد؛ اما در آخرین لحظه، خودش را پرت می کند داخل رودخانه. دو، سه نفر از بچه ها هم که باقی مانده بودند، همین کار را می کنند. بعد از طی مسافتی، بیرون می آیند و سوار جیپ می شوند تا منطقه را ترک کنند. در همین حال، ضد انقلاب هم آنها را تعقیب می کرده است. یکی از بچه ها که پهلوی کاظمی نشسته بوده، شنیده که کاظمی می گوید: «الحمد الله راحت شدم.»
تعجب می کند که این حرف، چه ربطی به آن موقعیت دارد. چند لحظه ای نمی گذرد که می بیند، ماشین دارد به چپ و راست منحرف می شود. وقتی به کاظمی نگاه می کند، می بیند که غرق در خون است. گلوله ای از پشت به سرش خورده بود.
و به این صورت، ناصر کاظمی هم توفیق شهادت را پیدا کرد.

خاطره 47

در حال آماده باش برای شروع عملیات بودیم که دیده بان ها خبر دادند وضعیت آن طرف مشکوک است. با دوربین داخل هر سنگر را که نگاه می کردند، می دیدند یک نفر با اسلحه ایستاده و نگهبانی می دهد. چند ساعتی کنترل کردند و دیدند هیچ حرکتی دیده نمی شود. گفتیم: «کمی بروید جلو، ببینید چه خبر است.»
حتی با حرکت بچه ها هم تغییری در وضعیت آنها ایجاد نشد. مشکل بعدی این بود که منطقه به شدت آلوده بود. با موانع مختلف سعی کرده بودند سرعت ما را کم کنند. بچه ها تا نزدیکترین نقطه رفتند و دیدند سنگرها اصلا تحرک ندارد. تماس گرفتند: «چکارکنیم؟»
گفتیم: «برید داخل یکی شان، ببینید چه خبره؟»
آن قدر موانع زیاد بود که دو ساعتی طول کشید تا به داخل سنگر برسند. وقتی رسیدند، دیدند دشمن به عروسک های بزرگ، لباس نظامی پوشانیده و توپ اسباب بازی را نصف کرده، رنگ نظامی زده و گذاشته سرشان و همچنین یک کلاشینکف چوبی هم به دستشان داده است! با حیله، دشمن دست به عقب نشینی زده بود و با این عروسک کاری کرد که حدود هفت ساعت طول کشید تا ما بفهمیم.(87)

خاطره 48

ما مانده بودیم کجا مستقر شویم. وسعت منطقه عقب نشینی شده خیلی زیاد بود و نیروهای ما به اندازه ای نبودند که بتوانیم همه جا را پوشش بدهیم.
منطقه را بین بچه ها تقسیم کردیم. اول باید از شر آلودگی ها خلاص می شدیم. دشت ذهاب را سپردیم دست سعید امین. «احمد لو» را مأمور به جبهه «کورک» کردیم. جبهه وسط را هم دادیم به آقای سلیمانی.
قرار شد گروه های گشتی، مسیر مشخص شده را جلو بروند و ببینند دشمن تا کجا عقب نشینی کرده است. احتمال داشت قصد فریب داشته باشند.
سر راه گروه دشت ذهاب، پر بود از میدان مین. بار دیگر لطف خدا شامل حال بچه ها شد و از یک خطر بزرگ جان سالم به در بردند. آن طور که می گفتند: «دو تا از بچه ها با ماشین جلو می رفتند و مین ها را جمع می کردند و می انداختند پشت ماشین، مین ها آن قدر زیاد بود که عقب ماشین پر شده بود یادشان می رود ماسوره یکی از مین ها را در بیاورند و آن را همین طور می اندازند عقب ماشین. بر اثر انفجار، ماشین تکه تکه می شود؛ اما بچه ها سالم می مانند و حتی خون از دماغشان نمی آید!
اخباری را که به ما می رسید، فوری به بچه ها منتقل می کردیم و تأکید داشتیم که مراقب باشند. سلیمانی تماس گرفت و گفت که رسیده اند به شهر قصر شیرین و وضع خیلی خراب است. چند نفر از بچه ها تخریب چی باهاش رفته بودند. خودم راه افتادم. وقتی رسیدم، دیدم دشمن شدید روی منطقه کار کرده است. مثلا یک موتور «وسپا» افتاد بود کنار خیابان. کافی بود بهش دست بزنی یا بخواهی از زمین بلندش کنی. در جا تکه تکه می شدی! باک بنزین موتور را پر از مواد «4 ـ C»(88) کرده بودند و کابل را از لابه لای درخت ها وصل کرده بودند به یک درخت دورتر. اگر دقت نمی کردی، اصلا متوجه سیم نمی شدی.
به هر حال، حساس بودیم و قبل از دست زدن کاملا مواظب. برای موتور، اول کابل را از بالای درخت قطع کردیم. بعد آرام موتور را بلند کردیم و ماسوره و چاشنی کار گذاشته شده مواد را «4 ـ C» کشیدیم.