حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 44

مدتی از رفتن حاج بابا می گذشت و من در سر پل ذهاب بودم. فکرم پیش او بود. دلم بی قراری می کرد. نمی توانستم بمانم. ساعت نه صبح بود. ستاد سر پل ذهاب را سپردم به بچه ها و برگشتم ریجاب. دیدم همه نشسته اند توی اتاق. مطمئن شدم خبری شده است که همه جمع هستند. پرسیدم: «حاج بابا کجاست؟»
گفتند: «رفته شناسایی.»
پرسیدم: «کی؟»
گفتند: «قبل از اذان صبح.»
گفتم: «خیلی خوب، من شب برمی گردم این جا.»
نمی توانستم سر پل ذهاب را رها کنم. برگشتم. نزدیک غروب کارها تمام شده بود. به بچه ها گفتم: «من می رم ریجاب. اگر خبری شد، به من اطلاع بدید.»
وقتی رسیدم، دیدم آقای صادقی، مهدی خندان(78)، حسین اسکندرلو(79) و آقای بیات دور هم نشسته اند.(80)
پرسیدم: «از حاج بابا چه خبر؟»
گفتند: «خبر نداریم.»
پرسیدم: «هنوز نیامده؟»
خندان گفت: «چرا آمد، یک سری اطلاعات داد و دوباره بازگشت.»
وقتی با من حرف می زد، تو چشم هایم نگاه نمی کرد. فهمیدم یک چیزی را می خواهند پنهان کنند.
رفتم توی اتاق اطلاعات ـ عملیات. حمید غفوری(81) آن جا بود.(82) گفتم: «حاج بابا کجاست؟»
گفت: «هنوز نیامده.»
نگران بودم. آنها هم جواب درست و حسابی نمی دادند. گفتم: «اقلا تو راست بگو. چی به سر حاج بابا آمده؟»
دلم گواهی می داد که خبر خوبی برایم ندارد. غفوری بلند شد. پرسیدم: «کجا؟»
گفت: «الان می آم.»
نمی دانم چقدر طول کشید که برگشت. رضا صادقی و خندان هم همراهش بودند. صادقی نشست پهلویم. بی مقدمه پرسید: «ناراحت نمی شی؟»
گفتم: «تا حالا که من رو کشتید، تازه می پرسید ناراحت نمی شی، بگویید ببینم، زخمی شده؟»
راضی بودم بهم بگویند تیر خورده به دستش، پاهایش، کمرش؛ اما فقط در همین حد، زخمی شده باشد. ولی هیچ کدام از چیزهایی را که منتظر شنیدنش بودم، نگفتند. خندان گفت: «نه».
سعی کردم خودم را کنترل کنم. سرم را انداختم پایین و دست هایم را توی هم قفل کردم. می خواستم نشان بدهم که مقاوم هستم. باید می فهمیدم چه به سر حاج بابا آمده است.
آن شب، بعد از این که رفتم سر پل ذهاب، او با افروز سری به شهر زده و قبل از اذان صبح حرکت کرده بود. ارتفاعات بمو را قدم به قدم کروکی کشیده و مشخص کرده بود. با دستخط خودش نوشته بود که به کدام قله رفتند و چه کار کردند. بعد برگشته بود و مدراک را گذاشته بود در سپاه ریجاب، پیش «خندان» که فرمانده سپاه ریجاب بود و با سه نفر از بچه های سپاه ریجاب دوباره رفته بودند شناسایی.
از بچه هایی که با حاج بابا بودند، یکی شان از بچه های شهر «ری» بود؛ به نام بیابانی. در جریان جنگ متحول شده بود. از مریدان حاج بابا بود و هر جا او می رفت، بیابانی هم همراه او بود. دیگری «پشندی» نام داشت که فرد زرنگ و فعالی بود. در مرحله دوم شناسایی، دشمن آنها را می بیند و زیر آتش می گیرد.
حاج بابا، پشندی و بیابانی توی وانت نشسته بودند و یکی دیگر هم عقب وانت بوده است.
وقتی توپ 130 می خورد به وانت، کسی که عقب نشسته بود، بر اثر موج انفجار به بیرون از ماشین پرت می شود و در جا شهید می شود. سه نفر دیگر هم بدنشان پر از ترکش می شود؛ به خصوص سر و صورتشان. بعد هم باک ماشین آتش می گیرد و جنازه ها می سوزد.(83)
شب که آتش دشمن قطع شد، رفتیم آوردیمشان. حاج بابا را از روی انگشتر مرحوم مادرش که همیشه دستش بود، شناختم. مادرش را خیلی دوست داشت.
نمی دانم آن شب را چه طور گذراندم. کسی را که از اول تشکیل سپاه می شناختم و با او بودم، فرمانده گروهانم بود، بعد خودش من را انتخاب کرد و تو جبهه با هم بودیم؛ حالا دیگر نبود. او به آرزویش رسید.
فردا جنازه را برداشتم و گفتم: «می رم تهران.»
گفتند: «نه! اگر تو بری، این جا آشفته می شه.»
گفتم: «فقط یک هفته به من فرصت بدین. من باید جسد حاج بابا رو برسونم تهران.»
نمی خواستم تجربه تلخ سیامک را یک بار دیگر تکرار کنم. دیدند نمی توانند جلو من را بگیرند و از نظر روحی، اصلا نمی توانستم بمانم.

خاطره 45

در تهران رفتم پیش پدر شهید حاج بابا. توی خانواده شان تک بود. بقیه هیچ کدام به اندازه او عاشقی را نمی فهمیدند. یک بار، یکی از برادرانش بد جوری با او درگیر شده بود. در روز چهلم محسن، او خودش آمد به جبهه و در همان محور به شهادت رسید.
شهید محسن حاج بابا را با همراهانش در آن عملیات شناسایی، در قطعه 26 بهشت زهرا (س) به خاک سپردیم و بعد برگشتم منطقه.(84)

خاطره 46

وقتی برگشتم سر پل ذهاب، دیدم آقای «ناصح»(85) را به عنوان مسؤول منطقه معرفی کرده اند. رفتم دیدنش. گفت: «منتظر بودم بیاین و مسؤولیت رو به جای من قبول کنین.»
گفتم: «من دنبال مسؤولیت نیستم. بهتره عملیات رو سرو سامان بدیم و تمومش کنیم. حاجی کار رو به این جا رسوند و ما باید اون رو به آخر برسونیم.»
دیگر اصرار نکرد. پرسید: «خب، قضیه از چه قراره؟»
برایش برنامه عملیات را تعریف کردم و قرار شد شناسایی ها را ادامه بدهیم. بچه ها خیلی خوب کار می کردند و امیدوار بودیم که به موقع عملیات را شروع کنیم.
اولین کار ما این بود که در منطقه «کرند» جاده بزنیم تا از دید دشمن دور شویم. جاده هایی که تا آن موقع داشتیم، دشمن کاملا بر آنها مشرف بود و ما را می دید.
ناصر کاظمی(86) فرمانده سپاه کردستان بود و برنامه تشکیل «تیپ ویژه شهدا»ی کردستان را در دست داشت. او تعدادی نیرو داشت و می خواست در این عملیات هم شرکت کند. بعد از چند بار صحبت، قرار شد او فرمانده بخشی از منطقه شود و دشت ذهاب هم در دست ما باشد و قلاویز را هم به یکی دیگر سپردند. فرمانده منطقه، آقای بروجردی بود که خودش از نزدیک به کار ما نظارت می کرد و حتی در شناسایی ها حاضر می شد.
نکته جالب در این عملیات، آشنایی با کاظمی بود. در مورد صفات و روحیاتش چیزهایی شنیده بودم؛ بخصوص زمانی که «پاوه» کاملا در اختیار ضد انقلاب بود او به راحتی به شهر رفت و آمد می کرد. شنیده بودم یک بار تنها به پاوه می رفته که در وسط راه، ضد انقلاب جلوش را می گیرد و می پرسد: «تو کی هستی؟»
می گوید: «من فرماندار پاوه هستم.»
آن قدر جدی حرف می زند که آنها دیگر چیزی نمی گویند و او به راحتی به پاوه می رود و بر می گردد. شجاعت او واقعا بی نظیر بود.
برای تدارکات عملیات، هر کدام باید به وضعیت منطقه خودمان رسیدگی می کردیم. هر چند روز یک بار هم در ریجاب بر پا می شد تا بتوانیم برنامه های عملیات را با هم هماهنگ کنیم.
کار جاده به سختی پیش می رفت. جاده از کرند شروع می شد. از یک طرف، به سمت دشت ذهاب می آمد و از طرف دیگر، به سمت ارتفاعات «بمو» می رسید.
تا تمام شدن جاده، بقیه برنامه ها مرتب شده بود و تقریبا همه آماده انجام عملیات بودیم. ساعت «سین» و روز «ر» برای شروع عملیات مشخص شد.
مطمئن بودم در این عملیات دشمن کاملا غافلگیر می شود. تا آن موقع، ما همیشه سینه به سینه حمله کرده بودیم و دشمن هم می فهمید ما مشغول تدارک عملیات هستیم و بلافاصله استحکامات خودش را تقویت می کرد. اما این بار طی شناسایی ها فهمیده بودیم که دشمن در این منطقه امکاناتش ضعیف است. ما هم از جاده قدیمی تردد نمی کردیم تا نفهمد وضع تدارکات ما چگونه است.
در همین گیر و دار که منتظر رسیدن روز «ر» بودیم، در کردستان درگیری پیش آمد. از آقای کاظمی خواستند تا به آن جا برود. او سعی کرد با چند تماس مسأله را حل کند. نمی خواست برود، چون قول داده بود در عملیات شرکت کند.
پس از عملیات «بیت المقدس» بود. یکی، دو روز قبل از اجرای عملیات، از یک طرف، عراق شعار صلح را مطرح کرد و از طرف دیگر، بچه های دیده بان گزارش دادند که وضعیت سنگرهای عراق مشکوک است. می گفتند: «همه چیز سر جای خودش است؛ اما اصلا تکان نمی خورد.»
عجیب این بود که دیده بان عراقی از صبح تا ظهر از جایش بلند نمی شد و حتی سرش را تکان نمی داد. بحث صلح هم طرح شده بود و امکان عقب نشینی عراق وجود داشت.
وقتی مسائل به این شکل عنوان شد، آقای کاظمی تصمیم گرفت برود کردستان و هر وقت وضعیت عملیات مشخص شد، برگردد.
موقع خداحافظی، هیچ کدام فکر نمی کردیم دیگر همدیگر را نمی بینیم. دو روز بعد، خبر شهادتش را به ما دادند. بعدها بچه ها برایمان تعریف کردند که به محض رسیدن برادر کاظمی به مقر، یک دسته از نیروها که در کمین افتاده بودند، تقاضای کمک می کنند. او هم با نوزده نفر راه می افتد و به کمک آنها می رود. گروه آنان موفق می شوند تا کمین را از بین ببرند و درگیری به صورت تعقیب و گریز ادامه پیدا می کند. در این درگیری، آنها در حال عبور از یک ارتفاع، زیر تیر ضد انقلاب قرار می گیرند و درگیری تن به تن در می گیرد. بیشتر بچه های شرکت کننده در این درگیری شهید می شوند. در این بین کاظمی هم تیر می خورد؛ اما در آخرین لحظه، خودش را پرت می کند داخل رودخانه. دو، سه نفر از بچه ها هم که باقی مانده بودند، همین کار را می کنند. بعد از طی مسافتی، بیرون می آیند و سوار جیپ می شوند تا منطقه را ترک کنند. در همین حال، ضد انقلاب هم آنها را تعقیب می کرده است. یکی از بچه ها که پهلوی کاظمی نشسته بوده، شنیده که کاظمی می گوید: «الحمد الله راحت شدم.»
تعجب می کند که این حرف، چه ربطی به آن موقعیت دارد. چند لحظه ای نمی گذرد که می بیند، ماشین دارد به چپ و راست منحرف می شود. وقتی به کاظمی نگاه می کند، می بیند که غرق در خون است. گلوله ای از پشت به سرش خورده بود.
و به این صورت، ناصر کاظمی هم توفیق شهادت را پیدا کرد.