حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 43

در منطقه سومار هم «حسین راحت»،(75) برادر «کریمی»، «تویسرکانی» و آقای «جوهری» شروع به شناسایی کردند. در یکی از شناسایی ها با حسین راحت، توانستیم تا نزدیکی شهر «مندلی» عراق پیش برویم. منطقه بکر بود و تا آن موقع هم عملیاتی در آن جا انجام نشده بود. برایم خیلی جالب بود که این قدر راحت بشود تو دل خاک دشمن رفت. شناسایی سطحی کردیم و قرار شد دوباره با هماهنگی برگردیم برای شناسایی.
با حاج بابا صحبت کردم. او هم به شهید بروجردی(76) پیشنهاد را ارائه کرد.
بروجردی گفت: «امکانات من زیاد نیست؛ ولی اگر آمادگی داشته باشین، حاضریم از یه لشکر ارتش هم کمک بگیریم و یه تک کوچک در اون جا انجام بدیم.»
گفتم: «نیت ما اینه که ان شاء الله عملیات خوبی انجام بشه؛ چون منطقه کاملا بکر و دست نخورده است.»
گفت: «پس محور قصر شیرین چی؟»
گفتم: «روی اون منطقه هم داریم کار می کنیم.»
گفت: «من منتظر هر دو گزارش شمام.»
در آن زمان، تقسیماتی در سپاه معمول بود تحت عنوان: پاسگاه، پایگاه، منطقه و ناحیه. هر قسمت مسؤول خاص خود را داشت. من مسؤول اطلاعات ـ عملیات ناحیه بودم. شبی که بچه ها داشتند می رفتند برای شناسایی ارتفاعات «بمو»، که مشرف به سد دربندی خان عراق است، حاج بابا گفت: «تو نیا، برو سر پل ذهاب، آن جا خالیه و هیچ کس آن جا نیست.»
به اجبار من را فرستاند سر پل ذهاب. خیلی اصرار می کرد و من چیزی نگفتم. آن شب، همه بچه ها در حال و هوای خاصی بودند؛ بخصوص حاج بابا. بهش گفتم: «حاجی برامون غزل می خونی؟»
چیزی نگفت. در را بستم و دوربین را راه انداختم. حاج بابا شروع کرد. صدایش خوب بود؛ ولی آن شب حال دیگری داشت. شروع کرد به خواندن. سراینده غزل، ظاهرا ژولیده بود. می خواند و گریه می کرد. تا به حال آن طور ندیده بودمش. آخرش هم گفت: «دوست دارم شهید بشم. دیگه نمی خوام بمونم. دلم می خواد طوری برم که حتی تیکه تیکه های جنازه ام را نتونند جمع کنن!»
گریه می کرد و حرف می زد. هم عاشق بود و هم مسؤول. عجیب مظلوم بود. توی حال خودش بود و من هم فیلمبرداری می کردم. دو، سه ساعت پیشش ماندم و بعد آمدم سر پل ذهاب. همان شب هم آقای افروز(77) مسؤول طرح عملیات قرارگاه نجف، او را برد شهر تا به قول خودش، موهایش را مدل دامادی کوتاه کند. قرار بود بعد از عملیات،حاج بابا ازدواج کند.

خاطره 44

مدتی از رفتن حاج بابا می گذشت و من در سر پل ذهاب بودم. فکرم پیش او بود. دلم بی قراری می کرد. نمی توانستم بمانم. ساعت نه صبح بود. ستاد سر پل ذهاب را سپردم به بچه ها و برگشتم ریجاب. دیدم همه نشسته اند توی اتاق. مطمئن شدم خبری شده است که همه جمع هستند. پرسیدم: «حاج بابا کجاست؟»
گفتند: «رفته شناسایی.»
پرسیدم: «کی؟»
گفتند: «قبل از اذان صبح.»
گفتم: «خیلی خوب، من شب برمی گردم این جا.»
نمی توانستم سر پل ذهاب را رها کنم. برگشتم. نزدیک غروب کارها تمام شده بود. به بچه ها گفتم: «من می رم ریجاب. اگر خبری شد، به من اطلاع بدید.»
وقتی رسیدم، دیدم آقای صادقی، مهدی خندان(78)، حسین اسکندرلو(79) و آقای بیات دور هم نشسته اند.(80)
پرسیدم: «از حاج بابا چه خبر؟»
گفتند: «خبر نداریم.»
پرسیدم: «هنوز نیامده؟»
خندان گفت: «چرا آمد، یک سری اطلاعات داد و دوباره بازگشت.»
وقتی با من حرف می زد، تو چشم هایم نگاه نمی کرد. فهمیدم یک چیزی را می خواهند پنهان کنند.
رفتم توی اتاق اطلاعات ـ عملیات. حمید غفوری(81) آن جا بود.(82) گفتم: «حاج بابا کجاست؟»
گفت: «هنوز نیامده.»
نگران بودم. آنها هم جواب درست و حسابی نمی دادند. گفتم: «اقلا تو راست بگو. چی به سر حاج بابا آمده؟»
دلم گواهی می داد که خبر خوبی برایم ندارد. غفوری بلند شد. پرسیدم: «کجا؟»
گفت: «الان می آم.»
نمی دانم چقدر طول کشید که برگشت. رضا صادقی و خندان هم همراهش بودند. صادقی نشست پهلویم. بی مقدمه پرسید: «ناراحت نمی شی؟»
گفتم: «تا حالا که من رو کشتید، تازه می پرسید ناراحت نمی شی، بگویید ببینم، زخمی شده؟»
راضی بودم بهم بگویند تیر خورده به دستش، پاهایش، کمرش؛ اما فقط در همین حد، زخمی شده باشد. ولی هیچ کدام از چیزهایی را که منتظر شنیدنش بودم، نگفتند. خندان گفت: «نه».
سعی کردم خودم را کنترل کنم. سرم را انداختم پایین و دست هایم را توی هم قفل کردم. می خواستم نشان بدهم که مقاوم هستم. باید می فهمیدم چه به سر حاج بابا آمده است.
آن شب، بعد از این که رفتم سر پل ذهاب، او با افروز سری به شهر زده و قبل از اذان صبح حرکت کرده بود. ارتفاعات بمو را قدم به قدم کروکی کشیده و مشخص کرده بود. با دستخط خودش نوشته بود که به کدام قله رفتند و چه کار کردند. بعد برگشته بود و مدراک را گذاشته بود در سپاه ریجاب، پیش «خندان» که فرمانده سپاه ریجاب بود و با سه نفر از بچه های سپاه ریجاب دوباره رفته بودند شناسایی.
از بچه هایی که با حاج بابا بودند، یکی شان از بچه های شهر «ری» بود؛ به نام بیابانی. در جریان جنگ متحول شده بود. از مریدان حاج بابا بود و هر جا او می رفت، بیابانی هم همراه او بود. دیگری «پشندی» نام داشت که فرد زرنگ و فعالی بود. در مرحله دوم شناسایی، دشمن آنها را می بیند و زیر آتش می گیرد.
حاج بابا، پشندی و بیابانی توی وانت نشسته بودند و یکی دیگر هم عقب وانت بوده است.
وقتی توپ 130 می خورد به وانت، کسی که عقب نشسته بود، بر اثر موج انفجار به بیرون از ماشین پرت می شود و در جا شهید می شود. سه نفر دیگر هم بدنشان پر از ترکش می شود؛ به خصوص سر و صورتشان. بعد هم باک ماشین آتش می گیرد و جنازه ها می سوزد.(83)
شب که آتش دشمن قطع شد، رفتیم آوردیمشان. حاج بابا را از روی انگشتر مرحوم مادرش که همیشه دستش بود، شناختم. مادرش را خیلی دوست داشت.
نمی دانم آن شب را چه طور گذراندم. کسی را که از اول تشکیل سپاه می شناختم و با او بودم، فرمانده گروهانم بود، بعد خودش من را انتخاب کرد و تو جبهه با هم بودیم؛ حالا دیگر نبود. او به آرزویش رسید.
فردا جنازه را برداشتم و گفتم: «می رم تهران.»
گفتند: «نه! اگر تو بری، این جا آشفته می شه.»
گفتم: «فقط یک هفته به من فرصت بدین. من باید جسد حاج بابا رو برسونم تهران.»
نمی خواستم تجربه تلخ سیامک را یک بار دیگر تکرار کنم. دیدند نمی توانند جلو من را بگیرند و از نظر روحی، اصلا نمی توانستم بمانم.

خاطره 45

در تهران رفتم پیش پدر شهید حاج بابا. توی خانواده شان تک بود. بقیه هیچ کدام به اندازه او عاشقی را نمی فهمیدند. یک بار، یکی از برادرانش بد جوری با او درگیر شده بود. در روز چهلم محسن، او خودش آمد به جبهه و در همان محور به شهادت رسید.
شهید محسن حاج بابا را با همراهانش در آن عملیات شناسایی، در قطعه 26 بهشت زهرا (س) به خاک سپردیم و بعد برگشتم منطقه.(84)