حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 41

روز 9 دی 1360، ساعت پنج صبح بود. رفتم پادگان ابوذر، پیش حاج بابا و گفتم: «می خواهند به ما حمله کنند.»
انگار که حرفم را نشنیده باشد، گفت: «چی؟»
گفتم: «قرار سه روز دیگه به ما حمله کنن.»
گفت: «تو از کجا می دونی؟»
گفتم: «از ساعت دو نصفه شب داریم بازجویی می کنیم. همان پناهنده عراقی این را گفت.»
حاج بابا گفت: «بشین ببینم چی شده؟»
خلاصه جریان را برایش تعریف کردم و قرار شد از جبهه های دیگر کمک بگیریم، نیروهای خودمان در منطقه باشند و از ارتش هم بخواهیم برایمان نیرو بفرستد.
بلافاصله دست به کار شدیم. اول با جبهه های دیگر تماس گرفتیم. از شهید بروجردی در منطقه هفت خواستیم برایمان نیرو بفرستد. از جبهه چپ سر پل ذهاب، بچه های نجف آباد، از ارتفاعات قلاویز، بچه های همدان، عده ای از نیروهای جبهه «شیشه راه» که انتهایی ترین جبهه سر پل ذهاب بود و همین طور تعدادی از بچه های دشت ذهاب اعلام کردند که خودشان را به ما برسانند.
از طرف دیگر، تیپ سه زرهی لشکر 81 ارتش یک دسته سوار زرهی و یک آتشبار توپخانه به کمک ما فرستاد. دسته سوار زرهی چند «اسکورپین»، «پی ام پی» و «تفربر» با خودش آورد. دیدیم اگر اینها را به خط ببریم، می فهمند که ما بی خبریم. آنها را همان جا نگه داشتیم. با هلیکوپترهای «کبری» هم هماهنگ کردیم. طوری برنامه ریزی کردیم که از زمان حمله عراق تا رسیدن نیروها بیشتر از یک ساعت زمان لازم نداشته باشیم.
در این میان، به سپاه ریجاب، پیش حاج آقا طهماسبی رفتم و گفتم: «حاجی! آماده مقابله با حمله عراق باش! قراره به شما حمله کنن.»
گفت: «چی؟ مگه چی شده؟»
گفتم: «همان پناهنده ای که دیروز آوردینش حمام و بهش کباب دادین، گفت قراره به ما حمله کنن.»
باورش نمی شد که آن اسیر این اطلاعات را داشته و در قبال محبت های آنها هیچ حرفی نزده باشد. با نشان دادن برگه بازجویی، حرف من را باور کرد.
گفتم: «به هر حال، امروز که داره تمام می شه و شما فقط دو روز دیگه فرصت دارین. در ضمن، ساعت حمله هم مشخض نیست.»
شروع کرد به آماده کردن تجهیزات و امکانات مقر خودش.
از روز سوم، هنوز سه ساعت نگذشته بود که حمله عراق و ضد انقلاب شروع شد. آنها اول ارتفاعات بلند منطقه، از جمله «آسیابان» که به آن «آشیوبا» هم می گفتند، گرفتند. این بنا از یادبودهای دوران «یزد گرد» بود که در بلندترین نقطه منطقه قرار داشت. به این ترتیب، آنها کاملا بر ما مشرف شدند. زیر پای این قصر، مکانی بود به نام «بابا یادگار» که از مکان های مقدس قلخانی ها بود. بعد از گرفتن آشیوبا، به طرف بابا یادگار سرازیر شدند. در این فاصله بچه ها حرکتشان را به آن طرف آغاز کردند.
مردم ریجاب که تازه از حمله باخبر شده بودند، شروع کردند به گریه و زاری. فکر می کردند شهر سقوط می کند. من به آقای طهماسبی گفتم: «شما فقط بومی های خودتان را از مهاجمان مشخص کنید.»
همه آنها لباس کردی تنشان بود. او به همه لباس های مشخص داد و آنها هم پس از تجهیز راه افتادند. بعد از حرکت این گروه و نیروهای دیگر، درگیری شدیدی آغاز شد. هلیکوپترهای کبری هم از بالا آنها را می زدند. نفربرها، خشایارها و پی ام پی ها هم همراه با نیروها حرکت کردند.
توی این درگیری، تعداد زیادی از مهاجمان کشته شدند. با تکنیک و تاکتیک درستی نمی جنگیدند و اصلا در توانشان نبود بیایند خط اول. بیشتر از نصف روز طول نکشید که آنها با تلفات زیادی که داده بودند، شروع به عقب نشینی کردند و رفتند پایین.
مردم خیلی خوشحال بودند و شیرینی پخش می کردند. اگر دشمن به ریجاب می رسید، علی رغم کرد بودنشان، خسارت مالی و جانی فراوانی وارد می کردند.
یکی از مهمترین آثار این عملیات، نمایش قدرت بچه های «القارعه» بود و این که وجود آنها بسیار مثمر ثمر بود. شاید بتوان گفت، آخرین عملیاتی بود که بچه ها همه با هم در آن حضور داشتند.
تصمیم گرفتیم برادران را تقسیم کنیم و بفرستیم به جبهه های مختلف تا بتوانند منطقه وسیعی را پوشش دهند. ابتدای کار، کاملا موفق بودیم. کم کم، تعداد افراد جذب شده، کمتر از تعداد شهیدان گردید. دیگر نیرویی برای گردان باقی نماند. بنا شد مدتی برای تجدید قوا، کار گردان را متوقف کنیم و تمام نیروهایمان را برای عملیات های بزرگتر حفظ کنیم.(74)

خاطره 42

دوباره شروع کردیم به شناسایی منطقه. برنامه مان این بود که اگر خواستیم به قصر شیرین حمله کنیم، از رو به رو وارد عمل نشویم. برای همین، در شناسایی سعی کردیم تا نزدیکی دشمن را بررسی کنیم. در این شناسایی، حاج بابا هم آمد. با آقای «حسین چنگیزی» و «حسین جعفر زاده» که از اعضای توپخانه بود، هماهنگ کردیم و راه افتادیم.
حاج بابا به حسین جعفر زاده می گفت «حسین مظلوم» و به حسین چنگیزی که مسؤول طرح و عملیات بود، می گفت «حسین ظالم!»
به طور فشرده داخل تویوتا نشستیم و می خواستیم ببینم می شود سکوی تانک زد یا نه. منطقه زیر دید مستقیم دشمن بود. زمان رفتن، مشکل چندانی پیش نیامد. اما در برگشت، آنها دیدند و ما را گرفتند زیر آتش خمپاره. چپ و راست ماشین خمپاره می خورد. رسیدیم به جایی که صخره و سنگ بود. حاج بابا فرمان را چرخاند؛ اما ماشین خوب نچرخید و پهلو داد و چپ شد. از پنجره ماشین بیرون آمدیم. زیر دید دشمن بودیم و یکسره خمپاره می ریخت روی سرمان. اول سعی کردیم از ماشین دور شویم. چند متری بیشتر نرفته بودیم که زوزه توپ شنیدم. سریع شیرجه رفتم. موجش که تمام شد، بقیه را صدا زدم. صدای حسین مظلوم خیلی ضعیف بود. رفتم طرفش. دیدم ترکش خورده. حاج بابا مدام سر به سر آنها می گذاشت و می گفت: «همش تقصیر این حسین ظالمه که حسین مظلوم زخمی شده!»
حسین مظلوم را آوردیم عقب و شب ماشین را برگرداندیم. این شناسایی، اولین حرکتی برای عملیات بعدی، یعنی «عملیات قصر شیرین» بود.

خاطره 43

در منطقه سومار هم «حسین راحت»،(75) برادر «کریمی»، «تویسرکانی» و آقای «جوهری» شروع به شناسایی کردند. در یکی از شناسایی ها با حسین راحت، توانستیم تا نزدیکی شهر «مندلی» عراق پیش برویم. منطقه بکر بود و تا آن موقع هم عملیاتی در آن جا انجام نشده بود. برایم خیلی جالب بود که این قدر راحت بشود تو دل خاک دشمن رفت. شناسایی سطحی کردیم و قرار شد دوباره با هماهنگی برگردیم برای شناسایی.
با حاج بابا صحبت کردم. او هم به شهید بروجردی(76) پیشنهاد را ارائه کرد.
بروجردی گفت: «امکانات من زیاد نیست؛ ولی اگر آمادگی داشته باشین، حاضریم از یه لشکر ارتش هم کمک بگیریم و یه تک کوچک در اون جا انجام بدیم.»
گفتم: «نیت ما اینه که ان شاء الله عملیات خوبی انجام بشه؛ چون منطقه کاملا بکر و دست نخورده است.»
گفت: «پس محور قصر شیرین چی؟»
گفتم: «روی اون منطقه هم داریم کار می کنیم.»
گفت: «من منتظر هر دو گزارش شمام.»
در آن زمان، تقسیماتی در سپاه معمول بود تحت عنوان: پاسگاه، پایگاه، منطقه و ناحیه. هر قسمت مسؤول خاص خود را داشت. من مسؤول اطلاعات ـ عملیات ناحیه بودم. شبی که بچه ها داشتند می رفتند برای شناسایی ارتفاعات «بمو»، که مشرف به سد دربندی خان عراق است، حاج بابا گفت: «تو نیا، برو سر پل ذهاب، آن جا خالیه و هیچ کس آن جا نیست.»
به اجبار من را فرستاند سر پل ذهاب. خیلی اصرار می کرد و من چیزی نگفتم. آن شب، همه بچه ها در حال و هوای خاصی بودند؛ بخصوص حاج بابا. بهش گفتم: «حاجی برامون غزل می خونی؟»
چیزی نگفت. در را بستم و دوربین را راه انداختم. حاج بابا شروع کرد. صدایش خوب بود؛ ولی آن شب حال دیگری داشت. شروع کرد به خواندن. سراینده غزل، ظاهرا ژولیده بود. می خواند و گریه می کرد. تا به حال آن طور ندیده بودمش. آخرش هم گفت: «دوست دارم شهید بشم. دیگه نمی خوام بمونم. دلم می خواد طوری برم که حتی تیکه تیکه های جنازه ام را نتونند جمع کنن!»
گریه می کرد و حرف می زد. هم عاشق بود و هم مسؤول. عجیب مظلوم بود. توی حال خودش بود و من هم فیلمبرداری می کردم. دو، سه ساعت پیشش ماندم و بعد آمدم سر پل ذهاب. همان شب هم آقای افروز(77) مسؤول طرح عملیات قرارگاه نجف، او را برد شهر تا به قول خودش، موهایش را مدل دامادی کوتاه کند. قرار بود بعد از عملیات،حاج بابا ازدواج کند.