حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 40

یک شب به من خبر دادند یک افسر عراقی تسلیم شده است. گفتند: «شما بیایید، او را تحویل بگیرید و منتقل کنید.»
وقتی به «ریجاب» رسیدم، «حاج طهماسبی»(72) گفت: «اسیر آماده انتقال است.»
پرسیدم: «چه اطلاعاتی ازش گرفتید؟»
گفت: «خودش پناهنده شده، ما خیلی ازش سؤال نکردیم.»
گفتم: «از کجا فهمیدید که پناهنده شده؟»
گفت: «تا بچه ها دیدنش، دست هاش رو برده بالا و گفته من پناهنده هستم.»
آنها هم او را به عقب منتقل کرده بودند. پذیرایی مفصل و استحمام و خلاصه امکاناتی که رزمندگان خودمان هم نداشتند، در اختیارش قرار داده بودند.
همین که افسر عراقی را دیدم، حدس زدم برای شناسایی آمده بوده و برای این که خیلی بازجویی نشود، گفته است که من پناهنده ام. به حاج آقا گفتم: «شما هر کاری دارید، انجام بدید، من می خوام ببرمش سر پل.»
گفت: «دیر وقته، شاید توی راه براتون کمین بزنن.»
گفتم: «نه، همین امشب باید بریم.»
افسر عراقی را برداشتیم و راه افتادیم. بین راه، من رانندگی می کردم و «مهدی خندان»(73)با اسلحه کلت مراقب اسیر بود.
آن شب در حالی که باران هم می بارید، اسیر را آوردیم سر پل ذهاب. تصمیم گرفتم که او را به پادگان نبرم و در مقر خودمان ازش بازجویی کنم. ساعت دو نیمه شب بود. ماشین را گذاشتم جلو ساختمان و رفتم بالا. آقای بنی احمد را بیدار کردم و گفتم: «اسیر دارم، می خواهم بازجویی کنی. فکر کنم اطلاعات زیادی داره و نمی خواد لو بده.»
بنی احمد بلند شد. چشم هایش را مالید و گفت: «باشه، هر وقت گفتم، بیارینش. بگذار کمی آب به صورتم بزنم.»
همه نیروهای آموزشی خواب بودند. برگشتم پایین پیش خندان. داشتم در را باز می کردم اسیر را بیاورم پایین که یکدفعه صدای رگبار بلند شد. حدس زدم بنی احمد دارد بچه ها را بیدار می کند. این سریعترین و راحت ترین روش بیدار کردن بچه ها بود.
می دانستم بچه ها در کمتر از یک دقیقه لباس پوشیده و مسلح به خط می ایستند. تا اسیر عراقی از ماشین پیاده شد، یکی از بچه ها آمد و گفت: «آقای مرندی، بفرمایید بالا!»
چشم های افسر عراقی بسته بود. دستش را گرفتم به طرف مقر بردمش. توی سالن، بچه ها پشت سر هم توی سه خط ایستاده بودند. بنی احمد شروع کرد به راه رفتن. دور بچه ها قدم می زد و صدای پایش توی سالن می پیچید. افسر عراقی رنگش پریده بود. حتی صدای نفس کشیدن بچه ها هم به گوش نمی رسید. من و خندان هم دست های او را رها کرده و کناری ایستاده بودیم. نمی دانستم بنی احمد می خواهد چه کار کند. یکدفعه فریاد زد: «تکبیر» و بچه ها توی ستون گفتند: «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر!»
چشم های اسیر عراقی بسته بود و فقط صدای تکبیر را که در فضای بزرگ سالن می پیچید، می شنید. رنگ صورتش سفید شده بود و زانوها و لب هایش می لرزید. بنی احمد در حالی که پاهایش را شاید محکم تر از همیشه به زمین می کوبید، جلو آمد. رسید به اسیر عراقی، دستش را گذاشت وسط سینه اش و آرام فشار داد، طوری که عقب عقب برود. تا پشتش به دیوار رسید، پرسید: «شی اسمک؟»
اسیر عراقی جواب داد. پرسید: «اهل کجایی؟»
او جواب داد. پشت سر هم سؤال کرد. به عربی مسلط بود. بعد از دو، سه سؤال، دستش را از روی سینه او برداشت و آرام آرام شروع کرد به راه رفتن. این بار بی صدا راه می رفت. لحن حرف زدن افسر عراقی نشان می داد دارد دروغ می گوید. برای جواب دادن مکث می کرد. بنی احمد جلو آمد. حرف های افسر عراقی که تمام شد، محکم خواباند توی گوشش و بهش گفت: «تو اول گفتی من مسلمونم، شیعه ام. مگه شیعه دروغ می گه؟ این ضربه برای دروغت بود که این جا عذابش رو بکشی و گناهش رو با خودت به اون دنیا ببری.»
اسیر عراقی با شنیدن این حرف، بیشتر از قبل ترسید. صدای تکبیری که در فضا پیچیده بود و این بازجویی حرفه ای، همه و همه باعث شده بود تا زبانش باز شود و اطلاعات بدهد.
پس از حدود دو ساعت، علاوه بر این که روش جدیدی برای بازجویی یاد گرفتم، فهمیدم که قرار است هشتصد نفر از نیروهای ضد انقلاب که رهبرشان به نام «الله نظری» از طایفه «قلخانی» است. همراه با دو گردان عراقی به ریجاب حمله کنند و جاده سر پل ذهاب به باختران را قطع کنند. اگر این حمله با موفقیت انجام می شد، ارتباط ما با باختران قطع و دچار مشکلات زیادی می شدیم.
افسر عراقی گفت: «زمان حمله سه روز دیگر است.»
بنی احمد بازجویی خوبی انجام داد. اطلاعات ارزشمندی نصیبمان شده بود.

خاطره 41

روز 9 دی 1360، ساعت پنج صبح بود. رفتم پادگان ابوذر، پیش حاج بابا و گفتم: «می خواهند به ما حمله کنند.»
انگار که حرفم را نشنیده باشد، گفت: «چی؟»
گفتم: «قرار سه روز دیگه به ما حمله کنن.»
گفت: «تو از کجا می دونی؟»
گفتم: «از ساعت دو نصفه شب داریم بازجویی می کنیم. همان پناهنده عراقی این را گفت.»
حاج بابا گفت: «بشین ببینم چی شده؟»
خلاصه جریان را برایش تعریف کردم و قرار شد از جبهه های دیگر کمک بگیریم، نیروهای خودمان در منطقه باشند و از ارتش هم بخواهیم برایمان نیرو بفرستد.
بلافاصله دست به کار شدیم. اول با جبهه های دیگر تماس گرفتیم. از شهید بروجردی در منطقه هفت خواستیم برایمان نیرو بفرستد. از جبهه چپ سر پل ذهاب، بچه های نجف آباد، از ارتفاعات قلاویز، بچه های همدان، عده ای از نیروهای جبهه «شیشه راه» که انتهایی ترین جبهه سر پل ذهاب بود و همین طور تعدادی از بچه های دشت ذهاب اعلام کردند که خودشان را به ما برسانند.
از طرف دیگر، تیپ سه زرهی لشکر 81 ارتش یک دسته سوار زرهی و یک آتشبار توپخانه به کمک ما فرستاد. دسته سوار زرهی چند «اسکورپین»، «پی ام پی» و «تفربر» با خودش آورد. دیدیم اگر اینها را به خط ببریم، می فهمند که ما بی خبریم. آنها را همان جا نگه داشتیم. با هلیکوپترهای «کبری» هم هماهنگ کردیم. طوری برنامه ریزی کردیم که از زمان حمله عراق تا رسیدن نیروها بیشتر از یک ساعت زمان لازم نداشته باشیم.
در این میان، به سپاه ریجاب، پیش حاج آقا طهماسبی رفتم و گفتم: «حاجی! آماده مقابله با حمله عراق باش! قراره به شما حمله کنن.»
گفت: «چی؟ مگه چی شده؟»
گفتم: «همان پناهنده ای که دیروز آوردینش حمام و بهش کباب دادین، گفت قراره به ما حمله کنن.»
باورش نمی شد که آن اسیر این اطلاعات را داشته و در قبال محبت های آنها هیچ حرفی نزده باشد. با نشان دادن برگه بازجویی، حرف من را باور کرد.
گفتم: «به هر حال، امروز که داره تمام می شه و شما فقط دو روز دیگه فرصت دارین. در ضمن، ساعت حمله هم مشخض نیست.»
شروع کرد به آماده کردن تجهیزات و امکانات مقر خودش.
از روز سوم، هنوز سه ساعت نگذشته بود که حمله عراق و ضد انقلاب شروع شد. آنها اول ارتفاعات بلند منطقه، از جمله «آسیابان» که به آن «آشیوبا» هم می گفتند، گرفتند. این بنا از یادبودهای دوران «یزد گرد» بود که در بلندترین نقطه منطقه قرار داشت. به این ترتیب، آنها کاملا بر ما مشرف شدند. زیر پای این قصر، مکانی بود به نام «بابا یادگار» که از مکان های مقدس قلخانی ها بود. بعد از گرفتن آشیوبا، به طرف بابا یادگار سرازیر شدند. در این فاصله بچه ها حرکتشان را به آن طرف آغاز کردند.
مردم ریجاب که تازه از حمله باخبر شده بودند، شروع کردند به گریه و زاری. فکر می کردند شهر سقوط می کند. من به آقای طهماسبی گفتم: «شما فقط بومی های خودتان را از مهاجمان مشخص کنید.»
همه آنها لباس کردی تنشان بود. او به همه لباس های مشخص داد و آنها هم پس از تجهیز راه افتادند. بعد از حرکت این گروه و نیروهای دیگر، درگیری شدیدی آغاز شد. هلیکوپترهای کبری هم از بالا آنها را می زدند. نفربرها، خشایارها و پی ام پی ها هم همراه با نیروها حرکت کردند.
توی این درگیری، تعداد زیادی از مهاجمان کشته شدند. با تکنیک و تاکتیک درستی نمی جنگیدند و اصلا در توانشان نبود بیایند خط اول. بیشتر از نصف روز طول نکشید که آنها با تلفات زیادی که داده بودند، شروع به عقب نشینی کردند و رفتند پایین.
مردم خیلی خوشحال بودند و شیرینی پخش می کردند. اگر دشمن به ریجاب می رسید، علی رغم کرد بودنشان، خسارت مالی و جانی فراوانی وارد می کردند.
یکی از مهمترین آثار این عملیات، نمایش قدرت بچه های «القارعه» بود و این که وجود آنها بسیار مثمر ثمر بود. شاید بتوان گفت، آخرین عملیاتی بود که بچه ها همه با هم در آن حضور داشتند.
تصمیم گرفتیم برادران را تقسیم کنیم و بفرستیم به جبهه های مختلف تا بتوانند منطقه وسیعی را پوشش دهند. ابتدای کار، کاملا موفق بودیم. کم کم، تعداد افراد جذب شده، کمتر از تعداد شهیدان گردید. دیگر نیرویی برای گردان باقی نماند. بنا شد مدتی برای تجدید قوا، کار گردان را متوقف کنیم و تمام نیروهایمان را برای عملیات های بزرگتر حفظ کنیم.(74)

خاطره 42

دوباره شروع کردیم به شناسایی منطقه. برنامه مان این بود که اگر خواستیم به قصر شیرین حمله کنیم، از رو به رو وارد عمل نشویم. برای همین، در شناسایی سعی کردیم تا نزدیکی دشمن را بررسی کنیم. در این شناسایی، حاج بابا هم آمد. با آقای «حسین چنگیزی» و «حسین جعفر زاده» که از اعضای توپخانه بود، هماهنگ کردیم و راه افتادیم.
حاج بابا به حسین جعفر زاده می گفت «حسین مظلوم» و به حسین چنگیزی که مسؤول طرح و عملیات بود، می گفت «حسین ظالم!»
به طور فشرده داخل تویوتا نشستیم و می خواستیم ببینم می شود سکوی تانک زد یا نه. منطقه زیر دید مستقیم دشمن بود. زمان رفتن، مشکل چندانی پیش نیامد. اما در برگشت، آنها دیدند و ما را گرفتند زیر آتش خمپاره. چپ و راست ماشین خمپاره می خورد. رسیدیم به جایی که صخره و سنگ بود. حاج بابا فرمان را چرخاند؛ اما ماشین خوب نچرخید و پهلو داد و چپ شد. از پنجره ماشین بیرون آمدیم. زیر دید دشمن بودیم و یکسره خمپاره می ریخت روی سرمان. اول سعی کردیم از ماشین دور شویم. چند متری بیشتر نرفته بودیم که زوزه توپ شنیدم. سریع شیرجه رفتم. موجش که تمام شد، بقیه را صدا زدم. صدای حسین مظلوم خیلی ضعیف بود. رفتم طرفش. دیدم ترکش خورده. حاج بابا مدام سر به سر آنها می گذاشت و می گفت: «همش تقصیر این حسین ظالمه که حسین مظلوم زخمی شده!»
حسین مظلوم را آوردیم عقب و شب ماشین را برگرداندیم. این شناسایی، اولین حرکتی برای عملیات بعدی، یعنی «عملیات قصر شیرین» بود.