حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 39

پس از عملیات «مطلع الفجر»، تلاش کردیم تا دوباره سازماندهی کنیم. عده ای از بچه ها شهید شده و عده ای هم ترخیص شده بودند. مناطق جدیدی تصرف شده بود و باید مقرها تغییر می کرد. علاوه بر این، باید برای عملیات بعدی آماده می شدیم. این بود که شروع کردیم به کار و فعالیت.
وظیفه من شناسایی ارتفاعات مهم منطقه بود که در برنامه کار، عملیات آینده قرار داشت. هماهنگ کردن بچه ها و آموزش آنها را آغاز کردم. بچه ها تازه نفس بودند؛ اما بی تجربه. کار را از اول شروع کردیم و کم کم روش های شناسایی را به آنها یاد دادم. خیلی زود راه افتادند و شناسایی ها شروع شد. در همین گیرودار، یک روز که با حاج بابا مسائل منطقه را بررسی می کردیم، پیشنهاد کردم بیاییم و یک گردان مخصوص شناسایی تشکیل بدهیم. کم کم طرح گردان شناسایی کامل تر شد، طوری که تبدیل شد به «گردان القارعه»؛ یا «عملیات بدون بازگشت».
در ضمن، این که بچه ها مشغول چسبانیدن اطلاعیه های جذب نیرو به در و دیوار بودند. ما هم گشتیم و محلی را در ده کیلومتری سر پل ذهاب پیدا کردیم. مقر گردان القارعه، شهرک «کشاورزی» بود که به دلیل جنگ خالی شده بود و ساختمان های سنگی محکمی داشت. کنارش هم یک ده کوچک بود. تا زمانی که اولین نیروهای شهادت طلب برای نوشتن رضایت نامه به ما مراجعت کردند، مقر را راه انداختیم و امکانات دفاعی برای آنان فراهم کردیم. همچنین، به ساکنان روستا هم کمک می کردیم. آنها حمام نداشتند. بعد از رو به راه شدن حمام مقر، اجازه دادیم که دو روز در هفته هم آنها از آن استفاده کنند.
در مقر، ساختمان مناسبی را پیدا کردم. دو طبقه بود و سالن بزرگی داشت. طبقه بالا را برای کار تشکیلات گردان و طبقه پایین را به عنوان اتاق تمرین، ورزش و آموزش در نظر گرفتیم.
یک روز داشتم از سر پل ذهاب رد می شدم، تو مسیر دیدم بچه ها تمام در و دیوار را پر کرده بودند از آگهی های القارعه. در آگهی نوشته شده بود: «این گردان تعدادی شهادت طلب را جهت عملیات های ویژه آموزش می دهد.»
در آن زمان، عده زیادی عاشق فداکاری و تلاش بودند که به منطقه غرب می آمدند برای جنگیدن. اما بعد از این که می دیدند جنگ آن جا فقط پدافند است، خسته می شدند. بنابراین، یا بر می گشتند، یا تقاضای انتقال می کردند.
در همان چند روز اول، پانزده نفر خودشان را معرفی کردند. بچه هایی بودند از اصفهان، نجف آباد، مشهد، لرستان، گیلان و چند شهر دیگر. ثبت نام رسمی شروع شد. تعداد افراد به بیست و هفت نفر رسید؛ در حد یک دسته. قرار شد کارهای عملیاتی را من انجام بدهم و کارهای عقیدتی و سازماندهی را هم آقای «بنی احمد» به عهده بگیرد.
پس از ثبت نام، بنی احمد یک جلسه توجیهی گذاشت. برایشان توضیح داد که می خواهیم فعالیت خارج از عملیات جاری در جبهه داشته باشیم. این عملیات احتیاج به بچه هایی دارد که شهادت طلب باشند و ما به کسانی نیاز داریم که وقتی رفتند پشت دشمن، وحشت نکنند و بتوانند نیازهای اطلاعاتی ما را برآورده کنند.
بعد از جلسه، تمام بچه ها فرم هایی را پر و زیر آن را هم امضا کردند. مضمون فرم این بود: «ما با پای خود به این گردان آمده ایم و تا مرز شهادت پیش می رویم و برای انجام هر گونه فعالیت سخت حاضریم.»
شناسنامه هایشان را هم ضمیمه فرم کردند!
حیرت زده مانده بودم. این کار از تکلیف هم خارج بود. جلوه هایی از عشق در تک تک آن برگه ها نمایان بود. کاش الان این اسناد دستم بود. بچه ها آن جا ره صد ساله را یک شبه طی کردند.
یکی، دو روز بعد، برنامه ها منظم شد و کار آموزش را شروع می کردیم. سعی می کردیم با روش های مختلف، روی سلاح ها کار کنیم. این کار دو، سه روزی ادامه داشت و بعد از آن افراد را با تاریکی شب آشنا کردیم. نزدیک شدن به روستاها؛ بدون این که حتی سگ محافظ روستا متوجه شود، راه رفتن توی صخره و شیار و در تاریکی شب، مین برداری و مین گذاری در شب و ...
تمرین ها برای بچه ها سخت نبود. تازه علاقه مند هم بودند و خودشان پیشنهاد جدید می دادند. نیروها آموزش مین گذاری در جاده را گذراندند و به جایی رسیدند که یک شب تا خلع سلاح یکی از پاسگاه های دشمن پیش رفتند. فقط کافی بود اولین تیر شلیک می شد تا همه را به اسارت می گرفتیم؛ اما چون با فرمانده پاسگاه خودمان هماهنگی نکرده بودم، منصرف شدیم و برگشتیم و برگشتیم. دیگر برایمان مشخص شد که بچه ها می توانند کار کنند و توانستیم افراد قوی و ضعیف را بشناسیم.
اولین مأموریتی که بچه ها تحت عنوان «گردان القارعه» انجام دادند، شناسایی کامل منطقه بود. این کار باعث شد تا کاملا به منطقه توجیه شوند. دومین مأموریت مهم و جالب، تهیه مهمات از منابع دشمن بود! به بچه ها گفتیم: «از جبهه های عراق برایمان خمپاره 60 بیاورید!»
در ضمن شناسایی، دو موضع خمپاره 60 را شناسایی کرده بودند. رفتند و کوله پشتی هاشان را پر از مهمات کردند و برگشتند! اولویت هم گذاشته بودیم؛ در مرحله اول منور و بعد دود زا؛ اگر اینها نبود، جنگی!
وضعیت مهمات ما چندان خوب نبود و باید خودمان به فکر تهیه مهمات می افتادیم. در کنار این فعالیت، کار شناسایی برای عملیات آینده را هم انجام می دادیم. مرحله اول شناسایی، مربوط به ارتفاعات مشرف به منطفه سر پل ذهاب بود. این منطقه، ادامه ارتفاعات قصر شیرین محسوب می شد. اگر می توانستیم این ارتفاعات را تصرف کنیم، در عملیات های بعدی، دید دشمن کور می شد. به همین دلیل، سعی می کردیم تا علی رغم صعب العبور بودن ارتفاعات، هر طور شده آنها را از دست دشمن بیرون بیاوریم.
بچه ها به راحتی رفتند شناسایی کردند و با اطلاعات جالبی برگشتند. برای بار دوم خودم هم با آنها رفتم و اسلاید تهیه کردیم.
در شناسایی بعدی، متاسفانه عده ای از آنها به میدان مین برخوردند. دشمن مین های پراکنده و نامنظم کاشته بود که دیده نمی شد. به این مین های جهنده «تیز پنجه» می گفتند. بچه ها با میدان برخورد کردند و بعد از انفجار، دو نفر از آنها به شدت مجروح شدند. طوری که قادر به ایستادن نبودند و تا جایی می توانستند خودشان را سینه خیز روی زمین کشیدند. شش نفر بودند. «پرویز لرستانی» هم در بین آنها بود. پرویز بسیار شجاع بود و روحیه مبارزی داشت. لباس آبی روشن، از لباس های نیروی هوایی ارتش، می پوشید و چفیه کردی می بست. برای این که راحت باشد، سرش را می تراشید. او خیلی تلاش کرده بود تا به جایی برسد که بتواند اطلاعاتش را منتقل کند. خونریزی زیاد به او مجال نداده بود.
وقتی دیدیم بچه ها نیامدند، به دیده بان گفتیم تا مراقب مسیر باشد و ببیند می آیند یا نه. وقتی دیده بان گفت کسی را نمی بیند، چون مسیر حرکتشان را می دانستیم، راه افتادیم به سمت آنها.
وقتی پیداشان کردیم که خیلی دیر شده بود. تمام سر و رویشان را خاک پوشانیده بود و پا و سینه و کتف هایشان زخمی بود. زخم، صورت پرویز را پوشانیده بود؛ با این حال از همه جلوتر بود. رد خونی که از آنها باقی مانده بود، تا میدان مین، یعنی حدود یک کیلومتر دورتر، دیده می شد. این شش نفر، اولین گروه القارعه بودند که به شهادت رسیدند.
گروه دوم برای شناسایی ارتفاعات «بمو» تا «تنگه بیشگاه» که نوار مرزی بود، تعیین شدند. این گروه هشت نفره هم شناسایی بسیار کاملی انجام دادند و با آوردن عکس های بسیار مهم، کارشان را کامل کردند. پس از انجام شناسایی، برای بازگشت، به دو گروه پنج نفره و سه نفره تقسیم شده بودند. گروه پنج نفره به راحتی و بدون برخورد با مشکلی به مقر برگشتند. اما گروه بعدی تأخیر داشت. بچه ها آماده دریافت پیام از بی سیم بودند و مراقبت کامل داشتند. هیچ تماسی از آن طرف برقرار نشد. بیست و چهار ساعت بعد، یکی از سه نفر آمد؛ در حالی که تمامی اطلاعات و گزارش ها را آورده بود. نامش «جهرمی»(71) بود.
او گفت در مسیرشان، از نزدیکی یکی از مقرهای عراق رد می شده اند. یکی از آنها می گوید: «نمی توانم خالی برگردم.» عراقی ها داشتند غذا می گرفتند و به کارهای روزمره خودشان می رسیدند. تصمیم می گیرد روی آنها عملیات انجام بدهد. هر چه بقیه می گویند قرار نیست عملیات داشته باشیم، باید اطلاعات را ببریم، او جواب منفی می دهد. نفر دوم هم دوست نداشت او را تنها بگذارد. جهرمی تنها می آید تا به مقر می رسد.
بعد ها باخبر شدیم که آن دو نفر، صبح خیلی زود، عملیات خودشان را انجام می دهند و به قلب مقر حمله می کنند و بعد از درگیری شدید با دشمن، به شهادت می رسند. همچنین چند نفر از افراد دشمن را هم به هلاکت می رسانند.
اینها اولین تجربه های القارعه بود.

خاطره 40

یک شب به من خبر دادند یک افسر عراقی تسلیم شده است. گفتند: «شما بیایید، او را تحویل بگیرید و منتقل کنید.»
وقتی به «ریجاب» رسیدم، «حاج طهماسبی»(72) گفت: «اسیر آماده انتقال است.»
پرسیدم: «چه اطلاعاتی ازش گرفتید؟»
گفت: «خودش پناهنده شده، ما خیلی ازش سؤال نکردیم.»
گفتم: «از کجا فهمیدید که پناهنده شده؟»
گفت: «تا بچه ها دیدنش، دست هاش رو برده بالا و گفته من پناهنده هستم.»
آنها هم او را به عقب منتقل کرده بودند. پذیرایی مفصل و استحمام و خلاصه امکاناتی که رزمندگان خودمان هم نداشتند، در اختیارش قرار داده بودند.
همین که افسر عراقی را دیدم، حدس زدم برای شناسایی آمده بوده و برای این که خیلی بازجویی نشود، گفته است که من پناهنده ام. به حاج آقا گفتم: «شما هر کاری دارید، انجام بدید، من می خوام ببرمش سر پل.»
گفت: «دیر وقته، شاید توی راه براتون کمین بزنن.»
گفتم: «نه، همین امشب باید بریم.»
افسر عراقی را برداشتیم و راه افتادیم. بین راه، من رانندگی می کردم و «مهدی خندان»(73)با اسلحه کلت مراقب اسیر بود.
آن شب در حالی که باران هم می بارید، اسیر را آوردیم سر پل ذهاب. تصمیم گرفتم که او را به پادگان نبرم و در مقر خودمان ازش بازجویی کنم. ساعت دو نیمه شب بود. ماشین را گذاشتم جلو ساختمان و رفتم بالا. آقای بنی احمد را بیدار کردم و گفتم: «اسیر دارم، می خواهم بازجویی کنی. فکر کنم اطلاعات زیادی داره و نمی خواد لو بده.»
بنی احمد بلند شد. چشم هایش را مالید و گفت: «باشه، هر وقت گفتم، بیارینش. بگذار کمی آب به صورتم بزنم.»
همه نیروهای آموزشی خواب بودند. برگشتم پایین پیش خندان. داشتم در را باز می کردم اسیر را بیاورم پایین که یکدفعه صدای رگبار بلند شد. حدس زدم بنی احمد دارد بچه ها را بیدار می کند. این سریعترین و راحت ترین روش بیدار کردن بچه ها بود.
می دانستم بچه ها در کمتر از یک دقیقه لباس پوشیده و مسلح به خط می ایستند. تا اسیر عراقی از ماشین پیاده شد، یکی از بچه ها آمد و گفت: «آقای مرندی، بفرمایید بالا!»
چشم های افسر عراقی بسته بود. دستش را گرفتم به طرف مقر بردمش. توی سالن، بچه ها پشت سر هم توی سه خط ایستاده بودند. بنی احمد شروع کرد به راه رفتن. دور بچه ها قدم می زد و صدای پایش توی سالن می پیچید. افسر عراقی رنگش پریده بود. حتی صدای نفس کشیدن بچه ها هم به گوش نمی رسید. من و خندان هم دست های او را رها کرده و کناری ایستاده بودیم. نمی دانستم بنی احمد می خواهد چه کار کند. یکدفعه فریاد زد: «تکبیر» و بچه ها توی ستون گفتند: «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر!»
چشم های اسیر عراقی بسته بود و فقط صدای تکبیر را که در فضای بزرگ سالن می پیچید، می شنید. رنگ صورتش سفید شده بود و زانوها و لب هایش می لرزید. بنی احمد در حالی که پاهایش را شاید محکم تر از همیشه به زمین می کوبید، جلو آمد. رسید به اسیر عراقی، دستش را گذاشت وسط سینه اش و آرام فشار داد، طوری که عقب عقب برود. تا پشتش به دیوار رسید، پرسید: «شی اسمک؟»
اسیر عراقی جواب داد. پرسید: «اهل کجایی؟»
او جواب داد. پشت سر هم سؤال کرد. به عربی مسلط بود. بعد از دو، سه سؤال، دستش را از روی سینه او برداشت و آرام آرام شروع کرد به راه رفتن. این بار بی صدا راه می رفت. لحن حرف زدن افسر عراقی نشان می داد دارد دروغ می گوید. برای جواب دادن مکث می کرد. بنی احمد جلو آمد. حرف های افسر عراقی که تمام شد، محکم خواباند توی گوشش و بهش گفت: «تو اول گفتی من مسلمونم، شیعه ام. مگه شیعه دروغ می گه؟ این ضربه برای دروغت بود که این جا عذابش رو بکشی و گناهش رو با خودت به اون دنیا ببری.»
اسیر عراقی با شنیدن این حرف، بیشتر از قبل ترسید. صدای تکبیری که در فضا پیچیده بود و این بازجویی حرفه ای، همه و همه باعث شده بود تا زبانش باز شود و اطلاعات بدهد.
پس از حدود دو ساعت، علاوه بر این که روش جدیدی برای بازجویی یاد گرفتم، فهمیدم که قرار است هشتصد نفر از نیروهای ضد انقلاب که رهبرشان به نام «الله نظری» از طایفه «قلخانی» است. همراه با دو گردان عراقی به ریجاب حمله کنند و جاده سر پل ذهاب به باختران را قطع کنند. اگر این حمله با موفقیت انجام می شد، ارتباط ما با باختران قطع و دچار مشکلات زیادی می شدیم.
افسر عراقی گفت: «زمان حمله سه روز دیگر است.»
بنی احمد بازجویی خوبی انجام داد. اطلاعات ارزشمندی نصیبمان شده بود.

خاطره 41

روز 9 دی 1360، ساعت پنج صبح بود. رفتم پادگان ابوذر، پیش حاج بابا و گفتم: «می خواهند به ما حمله کنند.»
انگار که حرفم را نشنیده باشد، گفت: «چی؟»
گفتم: «قرار سه روز دیگه به ما حمله کنن.»
گفت: «تو از کجا می دونی؟»
گفتم: «از ساعت دو نصفه شب داریم بازجویی می کنیم. همان پناهنده عراقی این را گفت.»
حاج بابا گفت: «بشین ببینم چی شده؟»
خلاصه جریان را برایش تعریف کردم و قرار شد از جبهه های دیگر کمک بگیریم، نیروهای خودمان در منطقه باشند و از ارتش هم بخواهیم برایمان نیرو بفرستد.
بلافاصله دست به کار شدیم. اول با جبهه های دیگر تماس گرفتیم. از شهید بروجردی در منطقه هفت خواستیم برایمان نیرو بفرستد. از جبهه چپ سر پل ذهاب، بچه های نجف آباد، از ارتفاعات قلاویز، بچه های همدان، عده ای از نیروهای جبهه «شیشه راه» که انتهایی ترین جبهه سر پل ذهاب بود و همین طور تعدادی از بچه های دشت ذهاب اعلام کردند که خودشان را به ما برسانند.
از طرف دیگر، تیپ سه زرهی لشکر 81 ارتش یک دسته سوار زرهی و یک آتشبار توپخانه به کمک ما فرستاد. دسته سوار زرهی چند «اسکورپین»، «پی ام پی» و «تفربر» با خودش آورد. دیدیم اگر اینها را به خط ببریم، می فهمند که ما بی خبریم. آنها را همان جا نگه داشتیم. با هلیکوپترهای «کبری» هم هماهنگ کردیم. طوری برنامه ریزی کردیم که از زمان حمله عراق تا رسیدن نیروها بیشتر از یک ساعت زمان لازم نداشته باشیم.
در این میان، به سپاه ریجاب، پیش حاج آقا طهماسبی رفتم و گفتم: «حاجی! آماده مقابله با حمله عراق باش! قراره به شما حمله کنن.»
گفت: «چی؟ مگه چی شده؟»
گفتم: «همان پناهنده ای که دیروز آوردینش حمام و بهش کباب دادین، گفت قراره به ما حمله کنن.»
باورش نمی شد که آن اسیر این اطلاعات را داشته و در قبال محبت های آنها هیچ حرفی نزده باشد. با نشان دادن برگه بازجویی، حرف من را باور کرد.
گفتم: «به هر حال، امروز که داره تمام می شه و شما فقط دو روز دیگه فرصت دارین. در ضمن، ساعت حمله هم مشخض نیست.»
شروع کرد به آماده کردن تجهیزات و امکانات مقر خودش.
از روز سوم، هنوز سه ساعت نگذشته بود که حمله عراق و ضد انقلاب شروع شد. آنها اول ارتفاعات بلند منطقه، از جمله «آسیابان» که به آن «آشیوبا» هم می گفتند، گرفتند. این بنا از یادبودهای دوران «یزد گرد» بود که در بلندترین نقطه منطقه قرار داشت. به این ترتیب، آنها کاملا بر ما مشرف شدند. زیر پای این قصر، مکانی بود به نام «بابا یادگار» که از مکان های مقدس قلخانی ها بود. بعد از گرفتن آشیوبا، به طرف بابا یادگار سرازیر شدند. در این فاصله بچه ها حرکتشان را به آن طرف آغاز کردند.
مردم ریجاب که تازه از حمله باخبر شده بودند، شروع کردند به گریه و زاری. فکر می کردند شهر سقوط می کند. من به آقای طهماسبی گفتم: «شما فقط بومی های خودتان را از مهاجمان مشخص کنید.»
همه آنها لباس کردی تنشان بود. او به همه لباس های مشخص داد و آنها هم پس از تجهیز راه افتادند. بعد از حرکت این گروه و نیروهای دیگر، درگیری شدیدی آغاز شد. هلیکوپترهای کبری هم از بالا آنها را می زدند. نفربرها، خشایارها و پی ام پی ها هم همراه با نیروها حرکت کردند.
توی این درگیری، تعداد زیادی از مهاجمان کشته شدند. با تکنیک و تاکتیک درستی نمی جنگیدند و اصلا در توانشان نبود بیایند خط اول. بیشتر از نصف روز طول نکشید که آنها با تلفات زیادی که داده بودند، شروع به عقب نشینی کردند و رفتند پایین.
مردم خیلی خوشحال بودند و شیرینی پخش می کردند. اگر دشمن به ریجاب می رسید، علی رغم کرد بودنشان، خسارت مالی و جانی فراوانی وارد می کردند.
یکی از مهمترین آثار این عملیات، نمایش قدرت بچه های «القارعه» بود و این که وجود آنها بسیار مثمر ثمر بود. شاید بتوان گفت، آخرین عملیاتی بود که بچه ها همه با هم در آن حضور داشتند.
تصمیم گرفتیم برادران را تقسیم کنیم و بفرستیم به جبهه های مختلف تا بتوانند منطقه وسیعی را پوشش دهند. ابتدای کار، کاملا موفق بودیم. کم کم، تعداد افراد جذب شده، کمتر از تعداد شهیدان گردید. دیگر نیرویی برای گردان باقی نماند. بنا شد مدتی برای تجدید قوا، کار گردان را متوقف کنیم و تمام نیروهایمان را برای عملیات های بزرگتر حفظ کنیم.(74)