حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 36

چهل و هشت ساعت را همین طور گذراندیم. نه می توانستیم برویم بالا، نه می شد برگردیم. تمام صخره سوراخ شده بود. آن قدر تیر به سنگ های پشت سرم خورده بود که از صدایش منگ شده بودم.
شب دوم، از شیار بغل دستمان سر و صدای عراقی ها را شنیدم. داشتند می آمدند بالا. آهسته گفتم: «بچه ها! نارنجک.»
آماده شدیم. نزدیک تر که آمدند، دادم زدم: «قف، لا تتحرک.»
یک لحظه ساکت شدند؛ اما دوباره راه افتادند. فاصله ای نداشتیم. گذاشتم نزدیک شوند. وقتی به حدی رسید که تو تاریکی حرکتشان را دیدم، گفتم: «حالا!»
سه نفری نارنجک را ریختیم پایین و شروع کردیم به تیراندازی. جوابی از آن طرف نیامد ظاهرا همه شان لت و پار شدند و نتوانستند ادامه بدهند.
نزدیک صبح، آتش دشمن سبک تر شد. بچه ها را آرایش دادم و آمدم پایین. به وسیله بی سیم با شهبازی(64) تماس گرفتم و پرسیدم: «چه خبر؟»
گفت: «هیچی، داریم استقامت می کنیم. نیرو کم داریم. نمی دانم که چه پیش می آید.»
گفتم: «ظاهرا فهمیدند که موفق نیستند، آتش سبک تر شده.»
پرسید: «شما الان چه کار می کنید؟»
گفتم: «آمدم پایین ببینم چه خبره.»
گفت: «همان جا باشید، من نیرو می فرستم جای شما. شما هم بیایید این جا بریم سرکشی.»
دلم نمی خواست بچه ها را تنها بگذارم؛ اما باید می آمدم پایین. توی راه، بچه ها گفتند: «یک شهید این جا هست، بیایید ببریدش.»
او را گذاشتیم روی برانکارد و آمدیم. کمی جلوتر به فکرم رسید ببینم چه کسی را داریم می آوریم.
چراغ قوه ضعیفی داشتم. انداختم توی صورتش. دیدم عراقی است! یک گوشه دفنش کردیم. آمدیم جلوتر. دیدم یک نفر افتاده روی زمین. رفتم جلو و نگاهش کردم. دیدم انگار عراقی نیست. شناسنامه اش را از توی جیبش بیرون آوردم. نامش «سلیمان» بود، از اهالی مراغه. آوردیمش عقب. آن شب باید با برانکارد، بیراهه می رفتیم تا او را ببریم عقب.
در آن جبهه ها، عنایت خدا با ما بود.

خاطره 37

برگشتم به مقر. دنبال حاج بابا می گشتم تا ببینم چه خبر است. یکی از بچه ها گفت: «اتفاقا او هم دنبال شما می گردد.»
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «شنیده شهید شدی، می خواست با چند تا از بچه ها بیاد جلو تا جنازه ات رو بیاره!»
گفتم: «نه بابا، ما کجا سعادت داریم. سه روز گیر افتاده بودیم.»
در مقر داشتم می گشتم و به این فکر می کردم که بچه ها چه فکرهایی می کردند و چه قدر نگران من بودند که یکدفعه برق از چشم هایم پرید. یک نفر محکم خواباند توی گوشم. جا خوردم. فکر کردم چه کسی این طور از من استقبال کرده است؟! چشم هایم که باز شد، دیدم حاج باباست. من را بغل کرد و زد زیر گریه. پرسیدم: «مگه چی شده؟»
گفت: «نمی دونی توی این سه روز چی به سر ما آوردی. تا حالا کجا بودی؟ چرا تماس نگرفتی؟»
ناراحت بود. او را آرام کردم و گفتم: «حالا چرا بوی بنزین می دی؟»
گفت: «می خواستم بیام دنبالت که توی سر بالایی جیپ چپ کرد.»
پرسیدم: «اوضاع چطوره؟»
گفت: «خوبه، یک سری موفق بودن، بقیه نه چندان. حالا تو کجا می ری؟»
گفتم: «محور کورک، می خوام برم ببینم اون جا چه خبره.»
گفت: «خدا به همرات، ما را بی خبر نذار.»
گفتم: «مواظب خودت باش!»
برایش نگران بودم. نمی دانم چرا.
توی جبهه کورک اوضاع وخیم بود. یکی از بچه ها را فرستادم دنبال تفنگ 106 تا آن جا را کمی تقویت کنم. فردا صبح زود شروع کردیم.
عراق دو قبضه تیربار کالیبر بالا کار گذاشته بود؛ کنار سنگر دیده بانی اش. هم نفرات ما را می زد و هم برای توپخانه دیده بانی می کرد. دو، سه نفر هم قناسه زن در کنارش بودند و می زدند.
بچه ها را گذاشتیم تا با تفنگ 106 روی آنها کار کنند. فیلمی را که از این پس صحنه ها گرفته شده، هنوز دارم. اگر کسی فیلم را ببیند، می فهمد مقاومت در زیر آتش سنگین یعنی چه. یکی از کالیبرها را زدیم؛ اما آن یکی مدام می زد. یکی از بچه های بی سیم چی خبر آورد «منتظری»(65) شهید شد. او از بچه های با سواد و فعالی بود که کار دیده بانی می کرد.(66)
سبزه بین گفت می رود او را بیاورد. اما سبزه بین هم تیر خورد و شهید شد. حالا مشکل دیده بان داشتیم. دیدم بچه ها همه درگیرند، خودم راه افتادم. موقعیت بدی بود. وقتی فهمیدند یکی دارد روی تنگه می آید، آن جا را گرفتند زیر آتش خمپاره. حتی نمی شد تکان خورد. دیدم فایده ای ندارد. برای انجام تک، نیرو کم داشتیم. ترسیدم با یک پاتک، بتوانند مواضع را از ما پس بگیرند. گفتم: «بچه ها! پدافند کنیم تا مواضعمون رو از دست ندیم.»
تا آن موقع چند بار تلاش کرده بودیم تنگه را بگیریم؛ ولی آنها خیلی استقامت می کردند. در وسط درگیری، یکی از بچه ها به نام ترکاشوند فیلمبرداری می کرد. وارد نبود و کارش گیر می کرد، می آمد می گفت: «برادر مرندی، چیکار کنم؟»
در آن قسمت موفق بودیم؛ اما در قسمتی که اول آن جا بودیم، بچه های همدان و باختران نتوانستند بیشتر مقاومت کنند. موقعیت بدی داشتند. چپ و راست آنها دشمن بود. برای همین مجبور شدند جاخالی بدهند و بیایند پایین. توی ارتفاعات کورک و «کاسه گران» ما موفق بودیم؛ اما منطقه چم امام حسن (ع) دست آنها ماند.
از منطقه دشت گیلانغرب، قسمت وسیعی آزاد شد. در آن منطقه خیالمان راحت بود. توی محور نشسته بودم که بچه ها گفتند: «توی دشت داران از پشت بچه ها را می زنن.»
جا خوردم. چطوری توانستند بیایند پشت بچه ها؟ نشستم پشت بی سیم. پرسیدم: «چه خبره؟»
اصلا باورم نمی شد. مهندسی دشمن چهل و هشت ساعته یک صخره را خرد کرده و آمده بود توی دشت!
در این منطقه، دشمن با کماندوهای لشکر هفت، سه بار پاتک کرده بود. وقتی دید فایده ای ندارد، دست به کار شد و یک معبر برای عبور تانک درست کرد.
بچه ها غافلگیر شده بودند. در وسط درگیری، تانک ها از پشت شروع کردند به ریختن آتش. در آن منطقه، ما امکانات زرهی نداشتیم. چون با آن ارتفاعات، جای مانور تانک نبود. بچه ها تا آن موقع خیلی خوب کار کردند. روی ارتفاعات «شیاکوه» عالی استقامت کردند؛ ولی وقتی تانک ها را آوردند، بچه ها گیر افتادند. دیگر آذوقه نمی رسید و مشکل تدارکات داشتیم. به هر حال، بخشی از ارتفاع را حفظ کردیم و مجبور شدیم بخش دیگر را تخلیه کنیم.
همین برخوردهای دشمن در این عملیات، باعث شد تا مسؤولان تصمیم بگیرند دیگر در آن منطقه عملیات نکنند. البته وسعت عملیات زیاد بود و بعدها وقتی با یکی از فرماندهان عملیات سپاه درباره آن حرف زدم و منطقه عملیات را به او نشان دادم و پرسیدم برای این عملیات چقدر نیرو لازم است، گفت: «اگه ما عمل می کردیم، قطعا برای این محدوده ده لشکر می خواستیم.»
ما با یک تیپ از سپاه و یک تیپ از ارتش وارد عمل شدیم. پشتیبانی هم نداشتیم. در مقابل ما، دشمن با یک سازمان دست نخورده و تازه نفس حضور داشت. منطقه خیلی حساس بود. اگر موفق می شدیم ارتفاعات را آزاد کنیم، می توانستیم به سمت نوار مرزی، «نفت شهر» و «بغداد» حرکت کنیم. این برای دشمن سنگین بود و نمی خواست این طور شود. برای همین، به شدت مقاومت می کرد. در این عملیات، تلفات سنگینی را متحمل شد. البته ما هم چند نفر از نیروهای بسیار خوبمان را از دست دادیم. توی درگیری های چم امام حسن (ع)، برادر پیچک(67) در حال شلیک آر پی جی، تیر قناسه به گردنش خورد و شهید شد.(68) حاضر نشد در عملیات مسؤولیتی را قبول کند و به عنوان یک فرد عادی در عملیات شرکت کرد و توفیق شهادت نصیبش شد.

خاطره 38

روز سوم، بی سیم چی خبر داد که ژاندارمری ها دارند تماس می گیرند. نمی فهمید چه می گویند. رفتم پای بی سیم. بی سیم ژاندارمری با ما هماهنگ نبود. پشت بی سیم فقط می شنیدم یکی می گوید: «عگاب، عگاب...»
از قرار معلوم ترک زبان بود و نمی توانست عقاب را درست تلفظ کند. معطل نکردم و گفتم: «بچه ها مثل این که خبری شده!»
یک عده از بچه ها را فرستادم جلو. دشمن دست به تک شناسایی زد و آنها بلافاصله عقب نشینی کرده بودند. عراقی ها تعدادی از نیروهای ژاندارمری را هم با خود برده بودند تا از آنها اطلاعات بگیرند. بچه ها تماس گرفتند و گفتند چهل نفر از عراقی ها سوار بر زرهی آمده بودند و موفق شدند تعدادی اسیر بگیرند. آنها می پرسیدند حالا چه کار کنند؟
به دو نفر از نیروها ـ برادر سبزه بین از نیروهای مشهد و آقای سلیمانی از بچه های همدان که بسیار قوی و فعال بودند ـ گفتم: «یک گروه از بچه ها را بردارید و برید تعقیب دشمن.»
رفت و آمد در روز خطرناک بود. بچه ها حرکت کردند. نزدیک غروب، نرسیده به یک روستا، به عراقی ها رسیدند و درگیر شدند. توی درگیری، یک نارنجک پشت پای برادر سبزه بین منفجر می شود و ترکشش قسمتی از عضله پایش را پاره می کند. تیر قناسه ای هم می خورد به کتف آقای سلیمانی. بچه ها موفق شدند از آن چهل نفر، نوزده نفر را اسیر کنند و با خود بیاورند و توانستند تعدادی از اسرای ژاندارمری را هم آزاد کنند. بیشتر بچه ها زخمی بازگشتند.(69)
در این فاصله، توپخانه هم سر و سامان پیدا کرد. آقای «رضا صادقی» دیده بان بود. یک آتشبار 105، یک آتشبار خمپاره 120، و 82، کل آتش سپاه را در منطقه تشکیل می داد که پایه گذار توپخانه سپاه در غرب کشور شد.
خمپاره ها را در ششصد متری دشمن، جایی که حتی تصورش را هم نمی کرد، کار گذاشتیم. توپ 105، جزو توپ های اسقاطی ارتش بود و سعی کردیم آن را هم رو به راه کنیم.
در این مدت، دشمن بیکار نبود و یک سکوی موشک «فراگ» در منطقه مستقر کرد و مقرها را زیر آتش گرفت.
با این وضعیت، نمی دانستیم بر سر توپخانه ما چه می آید. تنها راه حلی که به ذهنمان رسید، استفاده از سوله های «آرمیکو» بود. «توسلی»(70) را که از گردان هفت بود، فرستادیم تهران. سوله ها را خریدو آورد. آنها را سر هم کردیم. محل آن را که قبلا در نظر گرفته بودیم، بتون ریختیم. در منطقه «ریخک» بین محور بچه های همدان و محور چپ دشت ذهاب که بچه های حاج بابا مستقر بودند. سوله را به پا کردیم و توپ ها را در آن جا دادیم.
وقتی سوله ها را آماده کردیم، رفتیم پیش فرماندهان توپخانه ارتش و تقاضای توپ 203 کردیم. اول قبول نمی کردند. می گفتند: «ما توپ 203 را بیاوریم زیر برد خمپاره! این کار را ارتش هیچ جای دنیا انجام نمی دهد.»
با کلی خواهش و درخواست، ازشان خواستیم بیایند و مقر توپخانه را ببینند. بالاخره راضی شدند و آمدند. بعد از دیدن مقر، خیلی زود موافقتشان را اعلام کردند و یک قبضه 203 به آن جا منتقل شد.
توپ 203 برد زیادی نداشت و فقط می توانست شانزده کیلومتر را پوشش بدهد. اما در عوض، قدرت تخریبش زیاد بود. گلوله هایش 95 کیلو وزن دارد و بعد از برخورد، تا شعاع دویست متری موج ایجاد می کند.
بالاخره توپ 203 را مستقر کردیم. یک دوربین مهندسی خیلی قوی که از مقر «سر آب گرم» پیدا کرده بودیم، آن را در اختیار آقای صادقی گذاشتم. با آن دوربین می شد نقاط حساس را دید. صادقی هم با آن دوربین، دو سکوی موشکی دشمن را زیر آتش گرفت و منهدم کرد. عراقی ها مجبور شدند سکوی متحرک برپا کنند. روی ماشین حامل موشک آتش ریختیم. آنها نمی توانستند از سکو خوب استفاده کنند. دست به کار شدند و تصمیم گرفتند توپخانه ما را خفه کنند؛ با آتشبار 130، خمپاره 120 و 82، کاتیوشا و خلاصه هر چه داشتند، روی ما متمرکز کردند؛ ولی فایده نداشت. حتی هواپیماهایشان می آمدند و بمب خوشه ای می ریختند؛ اما سوله ما همچنان اجازه به کار آنها نمی داد. حتی نمی توانستند تشخیص بدهند مقر ما کجاست. اطراف سرسبز بود و روی سوله ها هم خاک ریخته بودیم. فقط شب ها امکان داشت آتش دهانه توپ دیده شود، که در شب هم شلیک نمی کردیم. با هواپیما و توپخانه شان از سر پل ذهاب تا پادگان ابوذر را زیر آتش گرفتند؛ اما نتوانستند توپ را بزنند. خوشبختانه مقر موشکی عراق منهدم شد و ما از شر موشک فراگ راحت شدیم.
در این عملیات، حدود سیصد نفر اسیر گرفتیم و حدود شش هزار نفر از نیروهای دشمن کشته شدند. روی هم تقریبا دو لشکر عراق در این عملیات آسیب دیدند.
من از آن جبهه بیرون آمدم و مسؤولیت اطلاعات ـ عملیات منطقه و کارهای شناسایی برای عملیات بعدی را آغاز کردم.