حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 35

تدارکات عملیات «مطلع الفجر» حدود دو ماه طول کشید. امکانات را بردیم خط و مسؤول منطقه، شهید «بروجردی» مرتب به آن جا رفت و آمد می کرد. اوضاع را نمی پسندیدم. ظاهرا کارها درست پیش می رفت؛ اما فعل و انفعالات هنوز جا نیفتاده بود.
از نظر مدیریتی، کارها هنوز جا نیفتاده بود؛ اما تصمیم گرفتند عملیات را شروع کنند. حاج بابا، یکی از بچه های بسیجی پادگان امام حسین (ع) به نام «حسین چنگیزی»(57) را شب قبل از عملیات، مأمور کرد تا موشک های «دراگون» را به چم امام حسن (ع) و «کورک»(58) ببرد. در آن جا احتمال حرکت تانک های دشمن بود. این موشک ها ضد زره، سبک و در عین حال قوی بودند. وقتی چنگیزی با بچه ها مشغول جا به جا کردن و انتقال موشک ها بودند، خدمه یکی از تانک های عراق آنها را دیده و سریع می پرد پشت تانک و آنها را به رگبار می بندد. بچه ها هم سریع یکی از دراگون ها را آماده می کنند و با آن، تانک را خفه می کنند.
کاری که نباید می شد، اتفاق افتاد و عملیات لو رفت. کارها را متوقف کردیم و منتظر شدیم. انگار صلاح بود عملیات عقب بیفتد و در این مدت بچه ها از نظر روحی آماده شوند. قرار بود عملیات در سطح گسترده ای انجام شود؛ یعنی از ارتفاعات دشت «بره پلنگ»، بین سومار و گیلانغرب، تا ارتفاعات بزرگ منطقه غرب «پشت پلیا»، «بان سیران» و «بزن لی لی» و گیلانغرب، منطقه دشت «کاسه کبود» و چم امام حسن (ع) و «تنگه کورک» و تنگه «حاجیان».
مقر فرماندهی را روی ارتفاعات «برآفتاب» معین کرده بودند. محمد بروجردی و «سرهنگ صیاد شیرازی» که تازه فرمانده نیروی زمینی ارتش شده بود، در آن جا مستقر شدند. توپخانه و تانک ها آماده و بچه ها هم در تمام محورها گوش به زنگ بودند.
از فرماندهان منطقه گیلانغرب در عملیات «جمال تاجیک»(59) از سپاهیان شجاع و کارآمد بود که بسیجیان خیلی دوستش داشتند. شهادتش دل خیلی ها را سوزاند. او در بین دو ارتفاع، به نام حسن و حسین شهید شد. دیگری «عباس ملکی» از مربیان پادگان امام حسین (ع) بود که بر روی ارتفاع «چغالوند» عمل کرد و در همان ارتفاع به شهادت رسید.
فرمانده یکی از محورها، «احمد لو»(60) و «سبزه بین»(61) بودند(62). سبزه بین، در گشتی شناسایی ها و عملیات های قبلی خیلی به من کمک می کرد.
نقطه ای را که در آن مستقر بودم، نیروهای باختران و همدان پوشانیده بودند. برادر شادمانی و شهید شهبازی، فرمانده سپاه همدان، هم حاضر بودند.
نزدیک سحر، صدای الله اکبر از تمام بی سیم ها بلند شد و نیروها به راه افتادند. قرار شد بچه ها را بکشیم بالا. راه افتادیم. از همان اولین لحظه ها، درگیری شدید شد. دشمن گلوله توپ می زد بین نیروها. صخره ای که قرار بود به تصرف درآوریم، رو به دشمن بود و آنها دور تا دور ما را با خمپاره و توپ می زدند. تانک ها هم ما را زیر آتش گرفته بودند. بالا رفتیم. دیدم دیگر تکان خوردن ممکن نیست. اگر می خواستیم با این وضع ادامه بدهیم، ممکن بود تلفات سنگینی بدهیم. به بچه ها اشاره کردم که هر کس برای خودش جان پناه پیدا کند و همان جا بماند. خودم هم با سه نفر دیگر توی شکاف صخره پناه گرفتیم.
همچنان تیر و خمپاره بود که ریخته می شد. وضع بدی بود. دیدم چند گونی پرتقال و جعبه مهمات را آورده اند بالا. همان هم غنیمت بود. آنها را چیدم دورمان و پشتشان سنگر گرفتیم. از جلو تیر می آمد و از آسمان ترکش.
گونی های پرتقال از شدت ترکش، جای سالمی نداشتند؛ ولی به قدرت خدا یک ترکش هم از آنها رد نشد!
یکی از بچه ها آرام سرش را برد بالا. کشیدمش پایین و گفتم: «چیکار می کنی؟»
گفت: «می خوام ببینم خمپاره کجا می خوره.»
گفتم: «تو چیکار داری که کجا می خوره، سرت رو بپا!»
چند دقیقه بعد، دوباره سرش را بلند کرد. این بار یک ترکش گرفت به شانه اش. گفتم: «دیدی می گم بشین، مگه اون جا چه خبره؟»
شانه اش را بستم، انگار طاقت نمی آورد. یک بار دیگر سرش را برد بالا. بوی خاک و خون توی مغزم پیچید. همین طور که سرم پایین بود، نگاهم به لباس هایم افتاد. تکه های متلاشی شده مغز و خون او، لباسم را پر کرده بود.(63)

خاطره 36

چهل و هشت ساعت را همین طور گذراندیم. نه می توانستیم برویم بالا، نه می شد برگردیم. تمام صخره سوراخ شده بود. آن قدر تیر به سنگ های پشت سرم خورده بود که از صدایش منگ شده بودم.
شب دوم، از شیار بغل دستمان سر و صدای عراقی ها را شنیدم. داشتند می آمدند بالا. آهسته گفتم: «بچه ها! نارنجک.»
آماده شدیم. نزدیک تر که آمدند، دادم زدم: «قف، لا تتحرک.»
یک لحظه ساکت شدند؛ اما دوباره راه افتادند. فاصله ای نداشتیم. گذاشتم نزدیک شوند. وقتی به حدی رسید که تو تاریکی حرکتشان را دیدم، گفتم: «حالا!»
سه نفری نارنجک را ریختیم پایین و شروع کردیم به تیراندازی. جوابی از آن طرف نیامد ظاهرا همه شان لت و پار شدند و نتوانستند ادامه بدهند.
نزدیک صبح، آتش دشمن سبک تر شد. بچه ها را آرایش دادم و آمدم پایین. به وسیله بی سیم با شهبازی(64) تماس گرفتم و پرسیدم: «چه خبر؟»
گفت: «هیچی، داریم استقامت می کنیم. نیرو کم داریم. نمی دانم که چه پیش می آید.»
گفتم: «ظاهرا فهمیدند که موفق نیستند، آتش سبک تر شده.»
پرسید: «شما الان چه کار می کنید؟»
گفتم: «آمدم پایین ببینم چه خبره.»
گفت: «همان جا باشید، من نیرو می فرستم جای شما. شما هم بیایید این جا بریم سرکشی.»
دلم نمی خواست بچه ها را تنها بگذارم؛ اما باید می آمدم پایین. توی راه، بچه ها گفتند: «یک شهید این جا هست، بیایید ببریدش.»
او را گذاشتیم روی برانکارد و آمدیم. کمی جلوتر به فکرم رسید ببینم چه کسی را داریم می آوریم.
چراغ قوه ضعیفی داشتم. انداختم توی صورتش. دیدم عراقی است! یک گوشه دفنش کردیم. آمدیم جلوتر. دیدم یک نفر افتاده روی زمین. رفتم جلو و نگاهش کردم. دیدم انگار عراقی نیست. شناسنامه اش را از توی جیبش بیرون آوردم. نامش «سلیمان» بود، از اهالی مراغه. آوردیمش عقب. آن شب باید با برانکارد، بیراهه می رفتیم تا او را ببریم عقب.
در آن جبهه ها، عنایت خدا با ما بود.

خاطره 37

برگشتم به مقر. دنبال حاج بابا می گشتم تا ببینم چه خبر است. یکی از بچه ها گفت: «اتفاقا او هم دنبال شما می گردد.»
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «شنیده شهید شدی، می خواست با چند تا از بچه ها بیاد جلو تا جنازه ات رو بیاره!»
گفتم: «نه بابا، ما کجا سعادت داریم. سه روز گیر افتاده بودیم.»
در مقر داشتم می گشتم و به این فکر می کردم که بچه ها چه فکرهایی می کردند و چه قدر نگران من بودند که یکدفعه برق از چشم هایم پرید. یک نفر محکم خواباند توی گوشم. جا خوردم. فکر کردم چه کسی این طور از من استقبال کرده است؟! چشم هایم که باز شد، دیدم حاج باباست. من را بغل کرد و زد زیر گریه. پرسیدم: «مگه چی شده؟»
گفت: «نمی دونی توی این سه روز چی به سر ما آوردی. تا حالا کجا بودی؟ چرا تماس نگرفتی؟»
ناراحت بود. او را آرام کردم و گفتم: «حالا چرا بوی بنزین می دی؟»
گفت: «می خواستم بیام دنبالت که توی سر بالایی جیپ چپ کرد.»
پرسیدم: «اوضاع چطوره؟»
گفت: «خوبه، یک سری موفق بودن، بقیه نه چندان. حالا تو کجا می ری؟»
گفتم: «محور کورک، می خوام برم ببینم اون جا چه خبره.»
گفت: «خدا به همرات، ما را بی خبر نذار.»
گفتم: «مواظب خودت باش!»
برایش نگران بودم. نمی دانم چرا.
توی جبهه کورک اوضاع وخیم بود. یکی از بچه ها را فرستادم دنبال تفنگ 106 تا آن جا را کمی تقویت کنم. فردا صبح زود شروع کردیم.
عراق دو قبضه تیربار کالیبر بالا کار گذاشته بود؛ کنار سنگر دیده بانی اش. هم نفرات ما را می زد و هم برای توپخانه دیده بانی می کرد. دو، سه نفر هم قناسه زن در کنارش بودند و می زدند.
بچه ها را گذاشتیم تا با تفنگ 106 روی آنها کار کنند. فیلمی را که از این پس صحنه ها گرفته شده، هنوز دارم. اگر کسی فیلم را ببیند، می فهمد مقاومت در زیر آتش سنگین یعنی چه. یکی از کالیبرها را زدیم؛ اما آن یکی مدام می زد. یکی از بچه های بی سیم چی خبر آورد «منتظری»(65) شهید شد. او از بچه های با سواد و فعالی بود که کار دیده بانی می کرد.(66)
سبزه بین گفت می رود او را بیاورد. اما سبزه بین هم تیر خورد و شهید شد. حالا مشکل دیده بان داشتیم. دیدم بچه ها همه درگیرند، خودم راه افتادم. موقعیت بدی بود. وقتی فهمیدند یکی دارد روی تنگه می آید، آن جا را گرفتند زیر آتش خمپاره. حتی نمی شد تکان خورد. دیدم فایده ای ندارد. برای انجام تک، نیرو کم داشتیم. ترسیدم با یک پاتک، بتوانند مواضع را از ما پس بگیرند. گفتم: «بچه ها! پدافند کنیم تا مواضعمون رو از دست ندیم.»
تا آن موقع چند بار تلاش کرده بودیم تنگه را بگیریم؛ ولی آنها خیلی استقامت می کردند. در وسط درگیری، یکی از بچه ها به نام ترکاشوند فیلمبرداری می کرد. وارد نبود و کارش گیر می کرد، می آمد می گفت: «برادر مرندی، چیکار کنم؟»
در آن قسمت موفق بودیم؛ اما در قسمتی که اول آن جا بودیم، بچه های همدان و باختران نتوانستند بیشتر مقاومت کنند. موقعیت بدی داشتند. چپ و راست آنها دشمن بود. برای همین مجبور شدند جاخالی بدهند و بیایند پایین. توی ارتفاعات کورک و «کاسه گران» ما موفق بودیم؛ اما منطقه چم امام حسن (ع) دست آنها ماند.
از منطقه دشت گیلانغرب، قسمت وسیعی آزاد شد. در آن منطقه خیالمان راحت بود. توی محور نشسته بودم که بچه ها گفتند: «توی دشت داران از پشت بچه ها را می زنن.»
جا خوردم. چطوری توانستند بیایند پشت بچه ها؟ نشستم پشت بی سیم. پرسیدم: «چه خبره؟»
اصلا باورم نمی شد. مهندسی دشمن چهل و هشت ساعته یک صخره را خرد کرده و آمده بود توی دشت!
در این منطقه، دشمن با کماندوهای لشکر هفت، سه بار پاتک کرده بود. وقتی دید فایده ای ندارد، دست به کار شد و یک معبر برای عبور تانک درست کرد.
بچه ها غافلگیر شده بودند. در وسط درگیری، تانک ها از پشت شروع کردند به ریختن آتش. در آن منطقه، ما امکانات زرهی نداشتیم. چون با آن ارتفاعات، جای مانور تانک نبود. بچه ها تا آن موقع خیلی خوب کار کردند. روی ارتفاعات «شیاکوه» عالی استقامت کردند؛ ولی وقتی تانک ها را آوردند، بچه ها گیر افتادند. دیگر آذوقه نمی رسید و مشکل تدارکات داشتیم. به هر حال، بخشی از ارتفاع را حفظ کردیم و مجبور شدیم بخش دیگر را تخلیه کنیم.
همین برخوردهای دشمن در این عملیات، باعث شد تا مسؤولان تصمیم بگیرند دیگر در آن منطقه عملیات نکنند. البته وسعت عملیات زیاد بود و بعدها وقتی با یکی از فرماندهان عملیات سپاه درباره آن حرف زدم و منطقه عملیات را به او نشان دادم و پرسیدم برای این عملیات چقدر نیرو لازم است، گفت: «اگه ما عمل می کردیم، قطعا برای این محدوده ده لشکر می خواستیم.»
ما با یک تیپ از سپاه و یک تیپ از ارتش وارد عمل شدیم. پشتیبانی هم نداشتیم. در مقابل ما، دشمن با یک سازمان دست نخورده و تازه نفس حضور داشت. منطقه خیلی حساس بود. اگر موفق می شدیم ارتفاعات را آزاد کنیم، می توانستیم به سمت نوار مرزی، «نفت شهر» و «بغداد» حرکت کنیم. این برای دشمن سنگین بود و نمی خواست این طور شود. برای همین، به شدت مقاومت می کرد. در این عملیات، تلفات سنگینی را متحمل شد. البته ما هم چند نفر از نیروهای بسیار خوبمان را از دست دادیم. توی درگیری های چم امام حسن (ع)، برادر پیچک(67) در حال شلیک آر پی جی، تیر قناسه به گردنش خورد و شهید شد.(68) حاضر نشد در عملیات مسؤولیتی را قبول کند و به عنوان یک فرد عادی در عملیات شرکت کرد و توفیق شهادت نصیبش شد.