حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 31

بی سیم و وسایل را برداشتم. با چهار تا از بچه ها رفتیم دنبال عباس و بقیه. یکسره با عقب تماس داشتیم تا اگر کمک خواستیم، آنها خودشان را برسانند. ده دقیقه ای راه رفتیم که دیده بان گفت: «دو نفر دارند می آیند.»
همان جا ماندیم تا تکلیف آن دو نفر روشن شود. یک ربع طول کشید تا به ما رسیدند. دیدم خودشان هستند. همه شان سالم بودند. از آن پانزده کماندوی عراقی، هیچ کدام زنده نمانده بودند.
بی سیم زدیم، ماشین آمد دنبالمان. رفتیم عقب. توی بیمارستان «ابوذر»، چشم من را پانسمان کردند. رفتم سراغ پیچک و از بای بسم الله شروع کردم:
«به دلیل نداشتن شناسایی صحیح از وضعیت آرایش دشمن، نتوانستیم کاری انجام بدهیم. دوربین، بین سیم و امکاناتمان هم جا ماند.»
خیلی ناراحت شد. قرار بود اطلاعات کلیدی از وضعیت دشمن برایشان بیاوریم. نشد. خودش هم می دانست تقصیر ما نبود. لباسی را که قبلا به من داده بود، در آوردم و بهش برگرداندم؛ اما نه تمیز مثل قبل. خونی شده بود. بعد لباس خودم را تحویل گرفتم و برگشتم به مقر خودمان.(47)

خاطره 32

آقای «بنی احمد» از بچه های خوب سپاه بود و مدتی هم مسؤول اطلاعات منطقه سر پل ذهاب شده بود. یک روز تو پادگان ابوذر، دیدم دارد با یک نفر که لباس افسران ارتش عراقی تنش است، راه می رود. رفتم جلو. بعد از حال و احوال، پرسیدم: «این کیه؟»
گفت: «یک افسر اسیر.»
گفتم: «با چشم باز داری می چرخونیش توی پادگان؟!»
گفت: «اسیره، نمی تونه کاری بکنه.»
گفتم: «بالاخره اگر بره توی اردوگاه، باز هم اطلاعات اینجا رو داره.»
گفت: «باشه! مراقبت می کنم.»
اسیر عراقی را آورده بود توی پادگان. چون افسر عراقی دیده بان بود، بنی ـ احمد توانسته بود اطلاعات زیادی از او بگیرد. افسر عراقی هم توانسته بود خیلی از مواضع ما را ببیند. مشکل اصلی این بود که عراقی ها اسامی مواضع ما را برداشته بودند و خودشان روی مواضع اسم گذاشته بودند. مثلا جایی که ما بهش می گفتیم «قلاویزه» آنها می گفتند «سی سر» به همین خاطر اطلاعات افسر عراقی خیلی مفهوم نبود. قرار شد بنی احمد و اسیر عراقی با هم بروند خط تا بتوانند نقشه را با هم تطبیق بدهند.
بنی احمد با یک دستبند، دست خودش را به دست افسر عراقی بسته بود. می روند روی ارتفاعات 1100 که به دو طرف مشرف است. از قضا یک گلوله خمپاره نزدیک آنها به زمین می خورد. ترکشش می گیرد به دستبند. تا بنی احمد به خود بیاید، افسر عراقی فرار می کند و می رود آن طرف.(48)
بنی احمد با یک دستبند ترکش خورده برگشت به پادگان. از آن به بعد، نزدیک به یک ماه، آتش دشمن روی پادگان متمرکز شده بود. طوری که مجبور شدیم جای خیلی چیزها را تغییر دهیم. خوشبختانه نتوانسته بود یک نقشه دقیق ارائه بدهد. ولی حدودا می دانست پادگان کجا واقع شده است و دو مرتبه توانستند پمپ بنزین ما را بزنند.
البته این خاطره، به زمانی مربوط می شود که هنوز بچه ها تجربه کافی نداشتند. بعدها آقای بنی احمد، به دلیل تسلطی که به زبان عربی داشت، کمک های خیلی زیادی به ما کرد.

خاطره 33

یازده شهریور ماه سال 60 از دو طرف، یکی ارتفاعات 1100 صخره ای و دیگری دشت داربلوط، حمله را آغاز کردیم. پیچک و علی موحد(49) با گردان هشت(50) و نه(51) به ارتفاعات 1150 و 1100 گچی حمله کردند. نیروهای جبهه ما هم با تعدادی از بچه های گردان هشت و نه و تعدادی از گردان دو از پادگان ولی عصر (عج)، و گردان بسیجی(52) اعزامی از نجف آباد، از طریق دشت داربلوط به طرف قصر شیرین حرکت کردیم.
دشمن ظاهرا اطلاعات خوبی جمع آوری کرده بود. بلافاصله بعد از حرکت ما، او هم نیروی زرهی اش را تو دشت راه انداخت و با آرایش منظم به طرف ما هجوم آورد.
همان اول دیدیم که امکانات ما در حد برخورد با این زرهی سنگین نیست. سریع با ارتش تماس گرفتم و تقاضای نیروی زرهی کردم. سه دستگاه تانک از گردان 215 تیپ 3 لشکر 81 زرهی را به کمک ما فرستادند. فایده ای نداشت. یکی از تانک ها پس از دو یا سه شلیک آسیب دید. تانک بعدی، چند دقیقه بعد از شروع مانور، شنی اش پاره شد و تانک سوم هم بعد از این که چند گلوله به اطرافش خورد، راننده اش ترسید و فرار کرد!
یادم نمی رود؛ یکی از نیروهای جهادگر همدان که شب قبل از عملیات با بولدوزرش برای درست کردن جاده و خاکریزها کمک می کرد، وقتی دید تانک آن وسط بی استفاده افتاده، پرید پشت تانک و شروع کرد به جابه جا کردن آن، آن را وارد سکو، با این که وارد نبود، شروع کرد به زدن عراقی ها. تانک های دشمن او را گرفتند زیر آتش. پریسکوپ تانک تیر خورد. او می آمد بالا، با دوربین نگاه می کرد و می رفت پایین و شلیک می کرد. آنها هم آتشبارهایشان را قفل کرده بودند روی این تانک. تا این که یک بار در زمان نگاه کردن، یک گلوله خورد بغل تانک و ترکش گرفت به سرش و همان جا شهید شد.
وقتی رسیدیم بالای سرش، فهمیدم چند دقیقه ای می شود که شهید شده است. نیمی از سرش رفته بود و تمام صورتش غرق خون بود. لب هایش می خندید. جنازه اش را گذاشتیم داخل تویوتا و فرستادیم عقب.
به کمک بچه ها رفتم. کار به جایی رسیده بود که بچه ها با نارنجک تفنگی می زدند روی بدنه تانک ها و آنها را منهدم می کردند. فشار که بیشتر شد، بچه ها مجبور به عقب نشینی شدند. امکانات ما در حد مبارزه با توان زرهی دشمن نبود. برای کل عملیات، دو قبضه تفنگ پنجاه و هفت داشتیم که یکی از آنها هم نمی چکاند. دومی هم به سر لوله اش ترکش خورده بود و کار نمی کرد. آر پی جی ها هم بعد از پانصد متر منفجر می شدند و به تانک ها نمی رسیدند.
مانده بودیم چه کار کنیم. من با قناسه، نفرات دشمن را می زدم؛ اما کاری از پیش نمی رفت. تانک ها همچنان جلو می آمدند.
برادر «رضا صادقی»(53)یک دیده بان فرستاد جلو و دو قبضه توپ 203 را هم به ما مأمور کرد. این توپ ها خیلی قدرتمند بودند. وقتی گلوله هایشان به زمین می خوردند، صدای وحشتناکی داشتند؛ اما باز هم زرهی دشمن جلو می آمد. دو دستگاه از تانک ها را با توپ 203 منهدم کردیم.
شب شد. هر دو جبهه آرام شدند. یک قسمت از جبهه را سپردیم به آقای «سعید امین»(54). او به عنوان کمک پزشکیار آمده بود جبهه. بعد هم وسایل را گذاشته بود کنار و گفته بود: «من پزشکیار نیستم. مرد جنگم.»
قد بلندی داشت. سقا بود و به بچه ها آب می داد تا این که آموزش دید و آمد تو خط مقدم.
بعدها فهمیدم که او آن شب بچه ها را مرتب می کند و چند نفر را می گذارد برای دیده بانی. خودش توی سنگر به کارهای دیگر سرگرم می شود. یکی از بچه ها سریع می آید طرفش و می گوید: «برادر سعید! برادر سعید...!»
سعید مشغول صحبت با بی سیم بوده است. می پرسند: «چیه؟»
طرف جواب می دهد: «صدای تانک می آد.»
سعید می گوید: «صبر کن، اومدم.»
بی سیم را قطع می کند و می رود بیرون. هر چه گوش می دهد، می بیند خبری نیست. بر می گردد و دوباره مشغول صحبت با بی سیم می شود.
چند دقیقه بعد، همان جوان دوباره می آید سراغ سعید و می گوید: «تانک ها دارن می آن.»
سعید دوباره می رود و گشت می زند. می بیند بولدوزر دارد کار می کند و سنگر درست می کند. می فهمد وقتی بولدوزر گاز می داده، آن جوان خیال می کرده که صدای حرکت تانک است. بر می گردد توی سنگر!
نیم ساعت بعد، دوباره همان جوان با هیجان می آید: «برادر سعید، تانک ها واقعا دارن می آن. چیکار کنیم؟»
سعید می گوید: «هیچی، لطف کن شمارشون رو بردار تا بدم به شهربانی جریمه شون کنه!»
جوان اول تعجب می کند و بعد می خندد و می رود سر پستش.
یک ساعت بعد، دوباره بر می گردد: «برادر سعید! برادر سعید! یک کاری کن، دارن سنگر می کنن.»
او هم جواب می دهد: «شما توی سنگر نشستید، اونها هم هوس کردن سنگر درست کنن، چه عیبی داره؟!»
در همان لحظه با من تماس گرفت و ماجرا را برایم تعریف کرد. پرسید: «نظرت چیه؟»
گفتم: «چند تا از بچه ها رو آماده کن. من هم یک راهنما می فرستم با مین ضد تانک که توی چند تا از مواضع مین کار بگذارن.»
آن شب، بچه ها در حین مین گذاری درگیر شدند. همان جوانی که قرار بود شماره تانک ها را بردارد، توی درگیری شهید شد. کار مین گذاری خوب انجام شد. آنها تمام موضع های خالی دشمن را که روزها در آن فعالیت می کردند و شب ها خالی بود، مین گذاری کردند.
ساعت حدود دو صبح، از محور برادر حاج بابا آمدم پیش برادر سعید. با پای پیاده، حدود بیست دقیقه ای راه بود. وقتی رسیدم، دیدم توی خط سر و صداست. رفتم جلو. بچه های بسیجی نگران بودند. مسأله خاصی نبود. برگشتم عقب تا قبضه ها را برای نبرد فردا آرایش بدهم. صدای انفجار نارنجک شنیدم! خودم را به خط رساندم. دیدم هر کدام از بچه ها یک طرف افتاده اند. دو نفر مجروح شده اند و سه نفر هم شهید. پرسیدم: «چی شده؟ انفجار نارنجک کار کی بود؟»
یکی از بچه ها گفت: «از پایین سنگر سر و صدا می آمد. خیال کردیم عراقی ها دارن می آن. پیم دو تا نارنجک را کشیدیم که وقتی رسیدن، آماده پرتاب باشد. اما صدا قطع شد. تا می خواستیم پیم را جا بزنیم، منفجر شد.»(55)
دیگر نمی شد کاری کرد. گفتم آنها را به عقب منتقل کنند. با برادر سعید ماندیم تا ببینیم جریان از چه قرار است. چند دقیقه بعد، دوباره سر و صدا بلند شد. سعید آرام رفت پایین. ده دقیقه طول کشید تا برگردد. پرسیدم: «چی بود؟»
گفت: «موش!»
پرسیدم: «موش؟!»
گفت: «آره، دارن ته مانده غذاهای داخل چند تا قوطی کنسرو را می خورند. صدا مال موش هاست!»