حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 30

ـ ایست!...ایست!
دست هایم را بردم بالا و گفتم: «منم، مرندی...!»
از پشت سر نیروهای خودمان، سر در آورده بودم. رفتم جلو. دوباره پرسیدند: «کی هستی؟»
گفتم: «من از همان گروهی ام که دیشب رفتن پایین... مسؤولتون کجاس؟»
من را بردند پیش مسؤولشان. همین که من را دید، شروع کرد به حال و احوال: «کجا بودین؟ بقیه کجان؟»
گفتم: «با عباس هستن.»
گفت: «مگه عباس جلو هس؟»
گفتم: «آره. دو نفرن، آدرس می دم... دو نفر رو هم بفرست حسن رو بیارن. یک بی سیم و چند تا نیرو هم به من بده تا برم دنبال عباس و بقیه.»
فرمانده آنها کارها را رو به راه کرده و پرسید: «راستی، زیر چشمت چی شده؟»
گفتم: «هیچی، پزشکیارتون هس؟»
گفت: «اون پایین یک قاطر ترکش خورده، رفته پانسمانش کنه!»
گفتم: «پس بهش بگین، بعد از قاطر یک نوبت هم برای من بگذاره!»
تا بی سیم فراهم شد. چشمم را پانسمان کردند. حسن را هم آوردند. بهش شربت آبلیموی خنک دادند. کمی سر حال آمد. بعد دیدم شاد و شنگول آمد و توی دستش هم هندوانه قرمز خنک بود. گفتم: «خب الحمدالله، دو تا از آرزوهات برآورده شد. سومیش هم ان شاء الله تهران. اون جا دلی از عزا در می آری.»
خندید.

خاطره 31

بی سیم و وسایل را برداشتم. با چهار تا از بچه ها رفتیم دنبال عباس و بقیه. یکسره با عقب تماس داشتیم تا اگر کمک خواستیم، آنها خودشان را برسانند. ده دقیقه ای راه رفتیم که دیده بان گفت: «دو نفر دارند می آیند.»
همان جا ماندیم تا تکلیف آن دو نفر روشن شود. یک ربع طول کشید تا به ما رسیدند. دیدم خودشان هستند. همه شان سالم بودند. از آن پانزده کماندوی عراقی، هیچ کدام زنده نمانده بودند.
بی سیم زدیم، ماشین آمد دنبالمان. رفتیم عقب. توی بیمارستان «ابوذر»، چشم من را پانسمان کردند. رفتم سراغ پیچک و از بای بسم الله شروع کردم:
«به دلیل نداشتن شناسایی صحیح از وضعیت آرایش دشمن، نتوانستیم کاری انجام بدهیم. دوربین، بین سیم و امکاناتمان هم جا ماند.»
خیلی ناراحت شد. قرار بود اطلاعات کلیدی از وضعیت دشمن برایشان بیاوریم. نشد. خودش هم می دانست تقصیر ما نبود. لباسی را که قبلا به من داده بود، در آوردم و بهش برگرداندم؛ اما نه تمیز مثل قبل. خونی شده بود. بعد لباس خودم را تحویل گرفتم و برگشتم به مقر خودمان.(47)

خاطره 32

آقای «بنی احمد» از بچه های خوب سپاه بود و مدتی هم مسؤول اطلاعات منطقه سر پل ذهاب شده بود. یک روز تو پادگان ابوذر، دیدم دارد با یک نفر که لباس افسران ارتش عراقی تنش است، راه می رود. رفتم جلو. بعد از حال و احوال، پرسیدم: «این کیه؟»
گفت: «یک افسر اسیر.»
گفتم: «با چشم باز داری می چرخونیش توی پادگان؟!»
گفت: «اسیره، نمی تونه کاری بکنه.»
گفتم: «بالاخره اگر بره توی اردوگاه، باز هم اطلاعات اینجا رو داره.»
گفت: «باشه! مراقبت می کنم.»
اسیر عراقی را آورده بود توی پادگان. چون افسر عراقی دیده بان بود، بنی ـ احمد توانسته بود اطلاعات زیادی از او بگیرد. افسر عراقی هم توانسته بود خیلی از مواضع ما را ببیند. مشکل اصلی این بود که عراقی ها اسامی مواضع ما را برداشته بودند و خودشان روی مواضع اسم گذاشته بودند. مثلا جایی که ما بهش می گفتیم «قلاویزه» آنها می گفتند «سی سر» به همین خاطر اطلاعات افسر عراقی خیلی مفهوم نبود. قرار شد بنی احمد و اسیر عراقی با هم بروند خط تا بتوانند نقشه را با هم تطبیق بدهند.
بنی احمد با یک دستبند، دست خودش را به دست افسر عراقی بسته بود. می روند روی ارتفاعات 1100 که به دو طرف مشرف است. از قضا یک گلوله خمپاره نزدیک آنها به زمین می خورد. ترکشش می گیرد به دستبند. تا بنی احمد به خود بیاید، افسر عراقی فرار می کند و می رود آن طرف.(48)
بنی احمد با یک دستبند ترکش خورده برگشت به پادگان. از آن به بعد، نزدیک به یک ماه، آتش دشمن روی پادگان متمرکز شده بود. طوری که مجبور شدیم جای خیلی چیزها را تغییر دهیم. خوشبختانه نتوانسته بود یک نقشه دقیق ارائه بدهد. ولی حدودا می دانست پادگان کجا واقع شده است و دو مرتبه توانستند پمپ بنزین ما را بزنند.
البته این خاطره، به زمانی مربوط می شود که هنوز بچه ها تجربه کافی نداشتند. بعدها آقای بنی احمد، به دلیل تسلطی که به زبان عربی داشت، کمک های خیلی زیادی به ما کرد.