حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 29

آتش قطع شده بود و همه جا ساکت. به عباس گفتم من دوباره می خوابم و ماسک را کشیدم روی سرم. نفهمیدم چه قدر گذشت که از پشت هولم دادند به طرف جلو. سریع ماسک را برداشتم. کلاش مسلح تو دستم بود. پشت سرم را نگاه کردم. کارگر به جلو اشاره کرد. دیدم یک سرباز عراقی در فاصله دو متری ایستاده است. پشتش به ما و خم شده بود و یک چتر منور توپ را که بزرگ و سفید بود، برداشت . با سرنیزه کابل هایش را قیچی کرد و چتر را جمع کرد. حالا دیگر رویش طرف ما بود. هنوز ما را ندیده بود. کمی بالا را نگاه کرد و بعد یکدفعه چشمش به شیار افتاد. آمد جلو. همین طور که داشت داخل شیار می شد، خیال کرد نیروهای خودشان است و گفت: «السلام. هل ... هل...»
حرف توی دهانش خشکید. دست به کلاشینکف برد که زدم به کتفش و او پرت شد آن طرف.
دیگر نمی شد آن جا ماند. بلند شدیم و شروع کردیم به دویدن. از شیار که بیرون آمدیم، از روی ارتفاع، ما را به رگبار بستند. به شیار بعدی رسیدیم. توانستم سرم را بلند کنم و آنها را ببینم. پانزده کماندو بودند که دنبال ما می گشتند. فرمانده شان هم داشت داد می زد. بدجوری هول شده بودند. انتظار درگیری به این شکل را نداشتند. یکی از سربازان عراقی می دوید و یک بی «راکال» هم روی کولش بود، گفتم: «این نامرد بی سیم ما را برداشته.» یک رگبار گرفتم رویش. نمی توانستم با یک چشم هدف بگیرم. تیر به پایش خورد و با سر افتاد زمین.
فرمانده کماندوها روبه رویمان بود. هنوز داشت فریاد می زد. عباس جلوتر از من می دوید. کلاش را گرفت روی صورت فرمانده و خشاب را خالی کرد. دیدم که صورت فرمانده باز شد. و از هم پاشید. افتاد زمین. بقیه یک لحظه ایستادند و بعد شروع کردن به دویدن. نفر بعدی را من زدم. رگبار گرفتم توی شکمش.
توی شیار به دو راهی رسیدیم. به عباس گفتم: «تقسیم بشیم که همه را نگیرند.»
عباس و کارگر با هم رفتند. من و حسن هم آمدیم طرف نیزارها و رودخانه. خیلی عطش داشتم. خوابیدم روی زمین و آب خوردم. آب زرد رنگی بود. بو می داد. خوردم و بلند شدم. دوباره تشنه ام شد. خوابیدم. هنوز لب هایم به آب نرسیده بود که دو، سه تیر خورد کنارم. خودمان را کشیدیم توی سینه کش شیار و شروع کردیم به تیر اندازی. تیربار، بالای شیار مستقر بود. حسن یک رگبار گرفت طرفش. سرباز عراقی با سر پایین آمد و صدای تیر اندازی قطع شد.
از بقیه بچه ها خبر نداشتم. فقط می شنیدم که صدای تیر اندازی قطع شده است. نگران شدم. گفتم: «نکنه بلایی سر بچه ها آمده. حسن! بیا بریم پیداشون کنیم.»
حسن گفت: «من نمی آم. تو هم نباید بری. من منطقه رو بلند نیستم.»
شروع کرد به بهانه آوردن که من نیروی اطلاعاتم و حتما باید برگردم به منطقه خودمان. نگذاشت من برگردم. دلم راضی نمی شد آنها را تنها بگذارم. هر چه باشد، پیچک آنها را به من سپرده بود.
رسیدیم به میدان مین. حسن بیرون میدان ماند و من رفتم راه باز کنم. از همان جا که نشسته بود، صدایش می آمد. ناله می کرد و می گفت: «تشنه ام. آب!...آب!»
توی میدان، یک گودال پیدا کردم. تویش آب زیادی جمع شده بود. چند تا کیسه پلاستیکی عراقی که آن اطراف بود، پر از آب کردم و آوردم برای او. کمی آب خورد بقیه را با کیسه گذاشتم روی سرش تا خنک شود. آفتاب لب هایش را خشک و کبود کرده بود. کمکش کردم تا از میدان مین رد بشود. خورشید روی سرمان بود. گرما، خستگی و تشنگی داشت از پا می انداختمان. توی سوراخ وسط یک سنگ، چشمم به آب افتاد. دستم را بردم توی آن، تا مشتم را پر آب کنم. نگاه کردم، پر از کرم بود! کرم ها را ریختم بیرون و آب را خوردم! دلچسب ترین آبی بود که تا آن روز خورده بودم. حسن هم همین را می گفت.
رسیدیم به دو تا چاه نفت مهر و موم شده. اطرافش پر بود از کالیبرهای هلیکوپتر کبری. ده، دوازده تا هم تانک تو همان محوطه افتاده بود. با چشم خودم، نتیجه کارهای شهید شیرودی را می دیدم. او همیشه توی عمق مواضع دشمن کار می کرد. کارهای زیربنایی که آمار و ارقام، آنها را نشان نمی دهد. داشتم تانک ها را می شمردم. حسن گفت: «آقا مهدی!»
گفتم: «چیه؟»
گفت: «اگر الان این یک دونه هندوانه قرمز خنک بود، چقدر خوب بود، ها!»
خشکم زد. برگشتم نگاهش کردم. چشم هایم بسته بود. از شدت گرما داشت هذیان می گفت. شانه ام را دادم زیر بغلش و گفتم: «سعی کن تندتر راه بیای.»
جواب نداد. چند بار صدای ناله اش را شنیدم. می گفت: «نمی تونم. دیگه نمی تونم... آقا مهدی!»
گفتم: «چی شده؟»
گفت: «اگه الان یک لیوان شربت خنک بود، چقدر خوب بود.»
گفتم: «آره، خوب بود.»
هذیان می گفت. شاید در آن جا من حق بیشتری برای هذیان گفتن داشتم. خون بیشتری ازم رفته بود.
فاصله ای تا نیروهای خودی نداشتیم. گفتم: «حسن تندتر بیا! رسیدیم.»
خواستم شانه ام را از بغلش بیرون بکشم، ببینم می تواند راه برود یا نه. افتاد. او را کشاندم زیر سایه یک درخت. گفتم: «تو همین جا بشین تا من برم و برگردم.»
دستم را گرفت، گفت: «نه، نرو. من رو تنها نگذار.»
گفتم: «می رم تا بچه ها رو بیارم، کمک کنند بریم بالا. زود بر می گردم.»
دستم را رها کرد. گفت: «آقا مهدی!»
گفتم: «چیه؟»
گفت: «یک لیوان بزرگ هویج بستنی!»

خاطره 30

ـ ایست!...ایست!
دست هایم را بردم بالا و گفتم: «منم، مرندی...!»
از پشت سر نیروهای خودمان، سر در آورده بودم. رفتم جلو. دوباره پرسیدند: «کی هستی؟»
گفتم: «من از همان گروهی ام که دیشب رفتن پایین... مسؤولتون کجاس؟»
من را بردند پیش مسؤولشان. همین که من را دید، شروع کرد به حال و احوال: «کجا بودین؟ بقیه کجان؟»
گفتم: «با عباس هستن.»
گفت: «مگه عباس جلو هس؟»
گفتم: «آره. دو نفرن، آدرس می دم... دو نفر رو هم بفرست حسن رو بیارن. یک بی سیم و چند تا نیرو هم به من بده تا برم دنبال عباس و بقیه.»
فرمانده آنها کارها را رو به راه کرده و پرسید: «راستی، زیر چشمت چی شده؟»
گفتم: «هیچی، پزشکیارتون هس؟»
گفت: «اون پایین یک قاطر ترکش خورده، رفته پانسمانش کنه!»
گفتم: «پس بهش بگین، بعد از قاطر یک نوبت هم برای من بگذاره!»
تا بی سیم فراهم شد. چشمم را پانسمان کردند. حسن را هم آوردند. بهش شربت آبلیموی خنک دادند. کمی سر حال آمد. بعد دیدم شاد و شنگول آمد و توی دستش هم هندوانه قرمز خنک بود. گفتم: «خب الحمدالله، دو تا از آرزوهات برآورده شد. سومیش هم ان شاء الله تهران. اون جا دلی از عزا در می آری.»
خندید.

خاطره 31

بی سیم و وسایل را برداشتم. با چهار تا از بچه ها رفتیم دنبال عباس و بقیه. یکسره با عقب تماس داشتیم تا اگر کمک خواستیم، آنها خودشان را برسانند. ده دقیقه ای راه رفتیم که دیده بان گفت: «دو نفر دارند می آیند.»
همان جا ماندیم تا تکلیف آن دو نفر روشن شود. یک ربع طول کشید تا به ما رسیدند. دیدم خودشان هستند. همه شان سالم بودند. از آن پانزده کماندوی عراقی، هیچ کدام زنده نمانده بودند.
بی سیم زدیم، ماشین آمد دنبالمان. رفتیم عقب. توی بیمارستان «ابوذر»، چشم من را پانسمان کردند. رفتم سراغ پیچک و از بای بسم الله شروع کردم:
«به دلیل نداشتن شناسایی صحیح از وضعیت آرایش دشمن، نتوانستیم کاری انجام بدهیم. دوربین، بین سیم و امکاناتمان هم جا ماند.»
خیلی ناراحت شد. قرار بود اطلاعات کلیدی از وضعیت دشمن برایشان بیاوریم. نشد. خودش هم می دانست تقصیر ما نبود. لباسی را که قبلا به من داده بود، در آوردم و بهش برگرداندم؛ اما نه تمیز مثل قبل. خونی شده بود. بعد لباس خودم را تحویل گرفتم و برگشتم به مقر خودمان.(47)