حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 28

پس از عملیات بازی دراز، یک روز بعد از ظهر توی مقر داشتم لباس هایم را می شستم که حاج بابا مرا صدا زد. دیدم پیچک آمده است به مقر. پیچک، بعد از سلام و احوالپرسی، به حاج بابا گفت: «ما می خواهیم این آقای مرندی تون رو ببریم.»
حاج بابا گفت: «این رو دیگه چیکار دارین؟»
گفت: «موضوع یک شناسایی است. از قرار معلوم، ایشان تو اون منطقه بوده.»
بعد رو به من گفت: «شب بیایید وسایل رو تحویل بگیرین و حرکت کنین.»
من ساکت ایستاده بودم و گوش می کردم. توی این فکر بودم که چطور با لباس های خیس می توانم به شناسایی بروم! برادر پیچک که رفت، حاج بابا گفت: «خیلی خب، قیافه نگیر. بیا لباس های من رو بپوش!»
از توی ساکش یک دست لباس پلنگی سبز رنگ داد به من و دیگر مشکلی نداشتم. کارهایم را سر و سامان دادم و راه افتادم به طرف ستاد سر پل ذهاب. این اولین باری بود که در یک عملیات شناسایی شرکت می کردم و نمی دانستم در کدام منطقه است و چه کار باید بکنم. اما این را می دانستم که پیچک بی دلیل کار نمی کند.
در مقر سر پل ذهاب، پیچک من را به مسؤول اطلاعاتشان معرفی کرد و بعد هم با بقیه تیم شناسایی آشنا شدم. مسؤول اطلاعات، کاری به اطلاعات ـ عملیات نداشت و کارهای امنیتی می کرد. بچه های تیم، دو نفر عرب بودند و سه نفر سپاهی. یکی شان از بچه های اطلاعات سپاه تهران بود و یکی هم از بچه های منطقه به نام عباس کاظمی(44). چهره جوان عباس توجه ام را جلب کرد. او معاون برادر شفیعی(45) در محور «دشت دیره» و به عنوان نماینده جبهه خودشان با ما همراه بود.
فهمیدم شناسایی مربوط به همان تنگه ای است که ما در عملیات قبلی، در آن کمین زده بودیم و درگیری داشتیم. خیالم راحت شد. کاملا به منطقه آشنا بودم. باید توپخانه سنگین دشمن را که آتش سنگینی روی منطقه می ریخت، شناسایی می کردیم. پیچک قصد داشت «ضد آتشبار» روی قبضه های دشمن اجرا کند.
برای شناسایی، باید از خط رد می شدیم و پشت خط دشمن را شناسایی می کردیم. خط دشمن، طوری بود که برای شناسایی اش به بلد چی نیاز داشتیم. پیچک هم عباس را که مدتی در آن جا بود، انتخاب کرده بود. چون کار خیلی مهم بود، خواسته بود تا من هم با گروه شناسایی باشم.
برنامه ریزی انجام شد. قرار شد با یک ماشین آهوی آبی رنگ راه بیوفتیم و بیاییم به ارتفاعات بازی دراز. قبل از این که حرکت کنیم، پیچک من را صدا کرد و گفت: «بیا لباس هات رو عوض کن.»
پرسیدم: «چی بپوشم؟»
گفت: «خودم بهت لباس می دم.»
بعد از پوشیدن لباس های او، قیافه ام خیلی جالب شده بود. پیچک قد بلند و چهار شانه بود و لباسهایش برای من گشاد! آرم سپاه هم داشت. گفتم: «این که بدتر شد.»
گفت: «راه بیفت. ان شاء الله چیزی نیست. اگر به خطر برخوردی، لباس رو در بیار و پرت کن. فعلا غیر از این لباسی نداریم.»
حرکت کردیم. باید ساعت سه نیمه شب راه می افتادیم طرف خط. وقتی رسیدیم به مقر، هنوز ساعت ده شب بود. همان جا خوابیدیم.
ساعت دو نشده بود که بیدار شدم و عباس را بیدار کردم. گفت: «به نظر شما بهتر نیست عرب ها رو نبریم؟!»
پرسیدم: «چرا؟!»
گفت: «آخه به جای این که کمک کنند، بیشتر مشکل درست می کنند.»
وقتی به بقیه گفتم، نظر آنها هم همین بود.
دوربین عکاسی را توی کیسه ماسک ضد گاز جاسازی کردم و کمی آب و غذا برداشتیم و پنج نفری راه افتادیم به طرف چم امام حسن (ع).
در بین راه متوجه شدم که حسن لباس سپاه پوشیده است. لباس دیگری همراهش نبود. پیراهن و مدارکش را پهلوی یک سنگ بزرگ چال کردیم. عباس می گفت منطقه را می شناسد و دارد ما را به سمتی می برد که راحت تر نفوذ کنیم. رسیدیم به میدان مین. میدان خیلی عمیقی بود و پر بود از مین های مخلوط. ساعت چهار بود و ما فقط دو ساعت فرصت داشتیم.
راحت می شد مین ها را خنثی کرد. سعی کردم یک معبر باریک باز کنم. مین ها را بر نداشتم. اگر از دور نگاه می کردی، به نظر دست نخورده می آمد؛ اما هیچ کدام عمل نمی کرد.
من جلو می رفتم و بچه ها پشت سرم می آمدند. اگر یک قدم اضافی بر می داشتم، کار همه تمام بود. میدان که تمام شد، خیس عرق شده بودم. بقیه راه را دویدیم تا رسیدیم به سیم های خاردار. به نیم متری سیم خاردار که رسیدیم، صدای ویز ویز شنیدیم. به بچه ها اشاره کردم که نزدیک نشوند. سیم ها برق داشتند. شروع کردیم به گشتن برای جایی که بشود راحت تر رد شد. دیدم حسن دارد اشاره می کند. رفتیم آن جا. سیم ها کمی از هم فاصله داشتند. دست به کار شدیم و راهی برای عبور باز کردیم.
ساعت پنج و ربع بود که وارد مواضع دشمن شدیم و آرام جلو رفتیم. بعد از بیست، سی قدم، دیدم پهلویمان یک شیار است. رفتم جلوتر. یک قبضه خمپاره بود و پنج، شش عراقی هم خوابیده بودند. مسؤول اطلاعات هم خبر آورد که در آن طرف یک تیربار کالیبر 5/14 م م است. به عباس نگاه کردم. شانه هایش را بالا انداخت. انگار قرار نبود آنها آن جا باشند! جای بحث کردن نبود. چند قدم جلوتر، یک خاکریز کوچک بود. از آن بالا رفتم. پشت خاکریز، مرکز تجمع نیرو و تانک دشمن بود. در آن مهتاب ضعیف، فقط برق تانک ها و سوسوی چراغ سنگرها دیده می شدند. راه باز بود؛ اما معلوم نبود بتوانیم برویم و سالم برگردیم. دیدم نمی شود رد شد. برگشتیم عقب و با هزار مصیبت، دوباره از سیم خاردار رد شدیم. این بار گذاشتم تا بچه ها جلوتر از من حرکت کنند تا بتوانم همه شان را ببینم. وارد میدان مین شدیم. از همان معبر قبلی داشتم بر می گشتم. یک لحظه به نوک تپه ای که ازش عبور کرده بودیم، نگاه کردم. دیدم خدمه کالیبر 5/14 بیدار شده اند. هوا داشت روشن می شد. گفتم: «بچه ها، تیر اومد، فرار کنید!»
یک تیر خورد کنار پایم. خدمه تیربار ما را دیده بودند و یکسره شلیک می کردند. خدمه بقیه تیربارهای دشمن هم بیدار شدند و شروع کردند به تیراندازی. با آر پی جی و قناسه ما را می زدند. فاصله مان صد متر هم نبود. خمپاره 60 هم شروع به کار کرد.
در یک لحظه احساس کردم که بین زمین و آسمان هستم و دارم می آیم پایین. قبل از این که زمین بخورم، صدای شکستن دوربین را شنیدم. اسلحه ام کلاش تاشو بود. به زمین که رسیدم، ته کلاش خورد توی شکمم و سرش فرو رفت نزدیک چشمم. اول نفهمیدم که چه شده است. فقط به این فکر می کردم که اگر با این لباس آرم دار و دوربین و این همه ریش، گیر آنها بیفتم، کارم تمام است. مسؤول اطلاعات ـ عملیات منطقه بودم و اطلاعات کامل از تمام عملیات ها و منطقه داشتم. اسلحه ام را به خودم چسباندم و سعی کردم ببینم بچه ها کجا هستند. زیر آتشی که روی سرمان ریخته می شد، امکان یک لحظه تأمل نبود.
خون تمام صورت و گردنم را پوشانیده بود. چشم راستم جایی را نمی دید. کلاش را محکم توی دستم گرفتم و شروع کردم به سینه خیز رفتن. تازه آن جا بود که معنای سینه خیزهای پادگان امام حسین (ع) را فهمیدم. در سرازیری پر از سنگ و زیر آتش کالیبری که از بالای سرم رد می شد، با یک چشم حرکت می کردم!
همان طور که سینه خیز می رفتم، بی سیم خودم را دیدم. بی سیم سبک و جالبی بود. توی عملیات قبلی غنیمت گرفته بودم. حالا نمی توانستم آن را با خودم ببرم. کمی جلوتر، دفتر چه کارگر(46) را دیدم. در آن تمام کد و رمزهای توپخانه مان نوشته شده بود. حدس زدم زمان برگشت از جیبش افتاده است. برداشتمش. می خواستم بگذارمش توی کیسه دوربین، دیدم کیسه دوربین خالی است. دوربین افتاده بود. به سختی آن را خریده بودم. برایم خیلی عزیز بود. با خودم گفتم: «دوربین دست آنها بیفتد، بهتر است تا خودم.»
به یک سه راهی رسیدم. سمت راست، یک شیار بود که خودم را به آن طرف کشیدم. پیچیدم توی شیار. بچه ها نشسته بودند. هوا روشن شده بود. همان جا ماندیم. بچه ها نگران بودند. گفتم: «اگر الان راه بیفتید، حداقل باید چهار، پنج کیلومتر زیر این آتش بدوید. اگر هم زخمی شوید، توی این بیابان کسی نیست که به دادتان برسد.»
گفتند: «رفتن بهتر از ماندن است.»
گفتم: «خوب برید؛ اما من با شما نمی آم.»
حسن گفت: «این طوری که نمی شه. اگر شما را بگیرن چی؟»
گفتم: «شماها برید و به من کاری نداشته باشین. اما من توصیه نمی کنم که برید!»
کلاش را تو دستم گرفتم و صاف نشستم. با دست به آنها اشاره کردم که بروند. بلند شدند و دولا شروع به حرکت کردند. هنوز به شیار نرسیده بودند که نظر شان عوض شد و تصمیم گرفتند بمانند. برگشتند و پهلوی من نشستند. وقتی دیدم رفتنی نیستند، گفتم: «حالا که مانده اید، حداقل آرایش بگیرید.»
دو نفر از بچه ها رفتند ته شیار، دو تا هم وسط شیار و من جلو شیار آماده نشستیم. اگر بی سیم وسط راه نشکسته بود و دستمان بهش می رسید، می توانستیم با پشتیبانی توپخانه 203، عراقی ها را داغان کنیم. ولی حالا، جز انتظار برای تاریک شدن هوا، کار دیگری نمی توانستیم انجام بدهیم.
توی شیار، زیر آفتاب نشسته بودم. چشم راستم بسته بود و خون زیادی ازم رفته بود. حسابی ضعف کرده بودم. گفتم: «بچه ها من می خوابم. شماها حواستون جمع باشه.»
کیسه ماسک را که خالی بود، روی سرم کشیدم تا آفتاب به من نخورد و از حال رفتم.
از صدای ناله های خودم بیدار شدم. تشنه بودم و توی خواب آب می خواستم. عباس برایم قمقمه آورد. آب، آفتاب خورده بود و به جوش آمده بود. کمی خوردم. دیدم آب قمقمه، دست نخورده است. به عباس گفتم: «شماها مگه تشنه نیستید؟»
گفت: «نه! آب را برای شما نگه داشتیم.»
پرسیدم: «ساعت چنده؟»
گفت: «یک ربع به دوازده.»
پرسیدم: «چه خبر؟»
گفت: «هیچی.»
باید همچنان منتظر می ماندیم.

خاطره 29

آتش قطع شده بود و همه جا ساکت. به عباس گفتم من دوباره می خوابم و ماسک را کشیدم روی سرم. نفهمیدم چه قدر گذشت که از پشت هولم دادند به طرف جلو. سریع ماسک را برداشتم. کلاش مسلح تو دستم بود. پشت سرم را نگاه کردم. کارگر به جلو اشاره کرد. دیدم یک سرباز عراقی در فاصله دو متری ایستاده است. پشتش به ما و خم شده بود و یک چتر منور توپ را که بزرگ و سفید بود، برداشت . با سرنیزه کابل هایش را قیچی کرد و چتر را جمع کرد. حالا دیگر رویش طرف ما بود. هنوز ما را ندیده بود. کمی بالا را نگاه کرد و بعد یکدفعه چشمش به شیار افتاد. آمد جلو. همین طور که داشت داخل شیار می شد، خیال کرد نیروهای خودشان است و گفت: «السلام. هل ... هل...»
حرف توی دهانش خشکید. دست به کلاشینکف برد که زدم به کتفش و او پرت شد آن طرف.
دیگر نمی شد آن جا ماند. بلند شدیم و شروع کردیم به دویدن. از شیار که بیرون آمدیم، از روی ارتفاع، ما را به رگبار بستند. به شیار بعدی رسیدیم. توانستم سرم را بلند کنم و آنها را ببینم. پانزده کماندو بودند که دنبال ما می گشتند. فرمانده شان هم داشت داد می زد. بدجوری هول شده بودند. انتظار درگیری به این شکل را نداشتند. یکی از سربازان عراقی می دوید و یک بی «راکال» هم روی کولش بود، گفتم: «این نامرد بی سیم ما را برداشته.» یک رگبار گرفتم رویش. نمی توانستم با یک چشم هدف بگیرم. تیر به پایش خورد و با سر افتاد زمین.
فرمانده کماندوها روبه رویمان بود. هنوز داشت فریاد می زد. عباس جلوتر از من می دوید. کلاش را گرفت روی صورت فرمانده و خشاب را خالی کرد. دیدم که صورت فرمانده باز شد. و از هم پاشید. افتاد زمین. بقیه یک لحظه ایستادند و بعد شروع کردن به دویدن. نفر بعدی را من زدم. رگبار گرفتم توی شکمش.
توی شیار به دو راهی رسیدیم. به عباس گفتم: «تقسیم بشیم که همه را نگیرند.»
عباس و کارگر با هم رفتند. من و حسن هم آمدیم طرف نیزارها و رودخانه. خیلی عطش داشتم. خوابیدم روی زمین و آب خوردم. آب زرد رنگی بود. بو می داد. خوردم و بلند شدم. دوباره تشنه ام شد. خوابیدم. هنوز لب هایم به آب نرسیده بود که دو، سه تیر خورد کنارم. خودمان را کشیدیم توی سینه کش شیار و شروع کردیم به تیر اندازی. تیربار، بالای شیار مستقر بود. حسن یک رگبار گرفت طرفش. سرباز عراقی با سر پایین آمد و صدای تیر اندازی قطع شد.
از بقیه بچه ها خبر نداشتم. فقط می شنیدم که صدای تیر اندازی قطع شده است. نگران شدم. گفتم: «نکنه بلایی سر بچه ها آمده. حسن! بیا بریم پیداشون کنیم.»
حسن گفت: «من نمی آم. تو هم نباید بری. من منطقه رو بلند نیستم.»
شروع کرد به بهانه آوردن که من نیروی اطلاعاتم و حتما باید برگردم به منطقه خودمان. نگذاشت من برگردم. دلم راضی نمی شد آنها را تنها بگذارم. هر چه باشد، پیچک آنها را به من سپرده بود.
رسیدیم به میدان مین. حسن بیرون میدان ماند و من رفتم راه باز کنم. از همان جا که نشسته بود، صدایش می آمد. ناله می کرد و می گفت: «تشنه ام. آب!...آب!»
توی میدان، یک گودال پیدا کردم. تویش آب زیادی جمع شده بود. چند تا کیسه پلاستیکی عراقی که آن اطراف بود، پر از آب کردم و آوردم برای او. کمی آب خورد بقیه را با کیسه گذاشتم روی سرش تا خنک شود. آفتاب لب هایش را خشک و کبود کرده بود. کمکش کردم تا از میدان مین رد بشود. خورشید روی سرمان بود. گرما، خستگی و تشنگی داشت از پا می انداختمان. توی سوراخ وسط یک سنگ، چشمم به آب افتاد. دستم را بردم توی آن، تا مشتم را پر آب کنم. نگاه کردم، پر از کرم بود! کرم ها را ریختم بیرون و آب را خوردم! دلچسب ترین آبی بود که تا آن روز خورده بودم. حسن هم همین را می گفت.
رسیدیم به دو تا چاه نفت مهر و موم شده. اطرافش پر بود از کالیبرهای هلیکوپتر کبری. ده، دوازده تا هم تانک تو همان محوطه افتاده بود. با چشم خودم، نتیجه کارهای شهید شیرودی را می دیدم. او همیشه توی عمق مواضع دشمن کار می کرد. کارهای زیربنایی که آمار و ارقام، آنها را نشان نمی دهد. داشتم تانک ها را می شمردم. حسن گفت: «آقا مهدی!»
گفتم: «چیه؟»
گفت: «اگر الان این یک دونه هندوانه قرمز خنک بود، چقدر خوب بود، ها!»
خشکم زد. برگشتم نگاهش کردم. چشم هایم بسته بود. از شدت گرما داشت هذیان می گفت. شانه ام را دادم زیر بغلش و گفتم: «سعی کن تندتر راه بیای.»
جواب نداد. چند بار صدای ناله اش را شنیدم. می گفت: «نمی تونم. دیگه نمی تونم... آقا مهدی!»
گفتم: «چی شده؟»
گفت: «اگه الان یک لیوان شربت خنک بود، چقدر خوب بود.»
گفتم: «آره، خوب بود.»
هذیان می گفت. شاید در آن جا من حق بیشتری برای هذیان گفتن داشتم. خون بیشتری ازم رفته بود.
فاصله ای تا نیروهای خودی نداشتیم. گفتم: «حسن تندتر بیا! رسیدیم.»
خواستم شانه ام را از بغلش بیرون بکشم، ببینم می تواند راه برود یا نه. افتاد. او را کشاندم زیر سایه یک درخت. گفتم: «تو همین جا بشین تا من برم و برگردم.»
دستم را گرفت، گفت: «نه، نرو. من رو تنها نگذار.»
گفتم: «می رم تا بچه ها رو بیارم، کمک کنند بریم بالا. زود بر می گردم.»
دستم را رها کرد. گفت: «آقا مهدی!»
گفتم: «چیه؟»
گفت: «یک لیوان بزرگ هویج بستنی!»

خاطره 30

ـ ایست!...ایست!
دست هایم را بردم بالا و گفتم: «منم، مرندی...!»
از پشت سر نیروهای خودمان، سر در آورده بودم. رفتم جلو. دوباره پرسیدند: «کی هستی؟»
گفتم: «من از همان گروهی ام که دیشب رفتن پایین... مسؤولتون کجاس؟»
من را بردند پیش مسؤولشان. همین که من را دید، شروع کرد به حال و احوال: «کجا بودین؟ بقیه کجان؟»
گفتم: «با عباس هستن.»
گفت: «مگه عباس جلو هس؟»
گفتم: «آره. دو نفرن، آدرس می دم... دو نفر رو هم بفرست حسن رو بیارن. یک بی سیم و چند تا نیرو هم به من بده تا برم دنبال عباس و بقیه.»
فرمانده آنها کارها را رو به راه کرده و پرسید: «راستی، زیر چشمت چی شده؟»
گفتم: «هیچی، پزشکیارتون هس؟»
گفت: «اون پایین یک قاطر ترکش خورده، رفته پانسمانش کنه!»
گفتم: «پس بهش بگین، بعد از قاطر یک نوبت هم برای من بگذاره!»
تا بی سیم فراهم شد. چشمم را پانسمان کردند. حسن را هم آوردند. بهش شربت آبلیموی خنک دادند. کمی سر حال آمد. بعد دیدم شاد و شنگول آمد و توی دستش هم هندوانه قرمز خنک بود. گفتم: «خب الحمدالله، دو تا از آرزوهات برآورده شد. سومیش هم ان شاء الله تهران. اون جا دلی از عزا در می آری.»
خندید.