حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 26

ساعت دوازده ظهر از خواب بیدارم کردند. وقتی پشت سرمان را گشت زدیم، دیدم جنازه عراقی است که ریخته روی زمین. مطمئن شدم تنها حضرت حق گلوله های ما را هدایت کرده است. سر و کله یکی از بچه ها پیدا شد. با خودش دو کیسه آورد و خالی کرد روی زمین. یکی از کیسه ها پر از کلت بود؛ دیگری هم پر از انگشتر و وسایل قیمتی. از کارش خیلی ناراحت شدم. ولی پیروزی و لطف خدا آن قدر حالم را منقلب کرده بود که نتوانستم توبیخش کنم. همه خوشحال بودند از این که خدا لطفش را شامل حال ما کرده است. پرسیدم: «از بچه های ما کسی شهید و زخمی شده؟»
جواب دادند: «نه، فقط همان زخمیه سطحی دیشبیه.»(39)
سجده شکر به جا آوردم. همه اینها در حالی بود که در آخرین لحظه های درگیری، بچه ها به جای نارنجک، سنگ پرت می کردند طرف دشمن! مانند وضعی که روی ارتفاعات «1100» گچی داشتیم.
سکوت و آرامش عجیبی حکمفرما شده بود. انگار نه انگار که آن جا جبهه است. پرنده ها آواز می خواندند و این دیگر خیلی برایم جالب و عجیب بود. تشنه بودم. یکی از «سان کوئیک»های عراقی را ریختم تو قمقمه ام و نوشیدم. باز هم عطش داشتم؛ خیلی زیاد. بچه ها را مأمور کردیم تا جنازه های عراقی را خاک کنند.
از بقیه محورها پرسیدم وضع آنها چه طور است. همه شان از تلفات زیاد دشمن صحبت می کردند. البته بعضی هنوز هم درگیر بودند.
یادم هست، گزارشی که در مقطع به ما می دادند، این بود: 2 اردیبهشت ماه 1360، عملیات شروع شد. تکی که دشمن به ما زد، در 4 اردیبهشت ماه 1360 اتفاق افتاد؛ دو روز بعد. البته چهار ساعت مانده به روز چهارم، یعنی ساعت هشت شب روز سوم، تک دشمن شروع شد. در کل عملیات هفتصد اسیر گرفتیم. این تعداد در مقایسه با اسیران عملیات های دیگر بی سابقه بود. دشمن حدود سه هزار نفر کشته داد و چهار تیپ عراق، سازماندهی خود را از دست دادند. دشمن بیست و یک بار روی بچه های ارتفاعات1150 و 1100 پاتک کرد. تلفات ما 40 یا 50 شهید بود و تعدادی زخمی.
وقتی رفته بودم عقب؛ دو کامیون بزرگ، بی سیم بار کرده بودند. بی سیم های سبک قابل حمل و بی سیم های مادر. همه را می خواستند ببرند تهران. تا آن روز، سپاه امکانات مخابراتی نداشت.
با شهید پیچک داشتم حرف می زدم. قناسه همراهم بود. پرسید: «این دیگه چیه؟»
گفتم: «قناسه است.»
برایش توضیح دادم. خواست با آن تیراندازی کند، بخشی از دوربین که لاستیک نداشت، خورد به کنار چشمش. چفیه ام را باز کردم و چشمش را بستم.
پس از سیزده روز که در آن جا ماندیم، یکی از گردان های سپاه تهران از پادگان ولی عصر (عج) آمد و منطقه را تحویل گرفت. در این مدت آب نداشتیم؛ نه برای حمام و نه برای نظافت. مجبور بودیم از لباس های نو دشمن که توی سنگرهایشان به جا مانده بود، استفاده کنیم. وقتی منطقه را تحویل دادیم. من از یک مسیر فرعی راه افتادم و یک شناسایی هم انجام دادم.
یادم هست، در عملیات «مطلع الفجر» وقتی چند روز از من و بچه ها خبری نشد و خبر شهادت تعداد زیادی از بچه ها به گوش بقیه رسیده بود، بچه ها آمدند توی همین تنگه و در آن جا عزاداری کردند و اسم تنگه را هم گذاشتند: «تنگه مرندی!»

خاطره 27

یکی دیگر از خاطرات جالبی که دارم، بر می گردد به قبل از عملیات بازی دراز. آن وقت ها، خیلی مواظب بودیم تا پای جاسوسان توی خط باز نشود. منطقه، نیروی بومی زیاد داشت و تشخیص بومی از غیر بومی چندان آسان نبود. از طرف دیگر، باید سعی می کردیم تا عملیات ها و اطلاعاتمان تا آخرین لحظه لو نرود.
یک شب با بچه ها نشسته بودیم و برای عملیات بازی دراز برنامه ریزی می کردیم. دیدم برادری به نام «ودود»(40) ـ که کارهای مهندسی پشتیبانی را انجام می داد و مثل آچار فرانسه هر جا که گیر می کردیم ـ کارمان را راه می انداخت، آمد توی مقر و گفت: «یک نفر رو پیدا کردم که خودش هم نمی دونه از کجا اومده!»
گفتم: «بیارش تو.»
رفت و بعد از چند دقیقه با یک فرد بلند قد که لباس شخصی بر تن داشت، برگشت. مرد، صورت کشیده ای داشت و چهره اش طوری بود که در لحظه اول فکر می کردی عقب افتاده ذهنی است. به نظر بیست و شش یا بیست و هفت ساله می آمد. بلوز آبی رنگ و شلوار قهوه ای پوشیده بود. شلوارش کردی مایل به لکی(41). ازش خواستم بنشیند و برایش چای آوردند. پرسیدم: «توی منطقه با لباس شخصی چه کار می کنی؟»
گفت: «آمدم تفریح، می خوام برگردم.»
از این که به این راحتی می توانست پرت و پلا بگوید، تعجب کردم. همین طور که داشتم از گوشه و کنار صحبت می کردم تا او به حرف بیاید، حاج بابا هم از سرکشی منطقه برگشت. آمد نشست و طرف را تحویل گرفت. او هم وقتی دید جو چقدر صمیمی و راحت است، اعتمادش جلب شد و شروع کرد به حرف زدن. تعریف کرد که اسمش «قدرت کله پایی» است و با خانواده اش دعوا کرده، اصلا این زندگی را نمی خواهد و زده به کوه. خانواده اش در استان لرستان زندگی می کردند و او از آن جا تا سر پل ذهاب با پای پیاده آمده بود!
به نظر نمی آمد دروغ بگوید؛ ولی باز هم گفتیم تا چند روزی ازش مراقبت کنند. کم کم مطمئن شدیم که در فکر جمع آوری اطلاعات نیست. با بچه ها رفیق شده بود. بیشتر از همه، شیفته روحیات عرفانی برادر حاج بابا شده بود. سعی می کرد تا همیشه با او باشد و هر کاری او می خواهد، برایش انجام دهد. در عین حال، تا آغاز عملیات بازی دراز هم به ما کمک زیادی می کرد.
در یکی از گشتی های شناسایی برای عملیات، برادر حاج بابا از او می خواهد برود از یک تپه که توی محور عملیات بوده، اطلاعات بیاورد.
او به تنهایی راه می افتد. شب بوده که از قرار معلوم پایش روی مین می رود و قطع می شود. فردای آن روز، زمان عملیات بود. بچه هایی که اطراف آن محل مستقر بودند، می گویند: «تا صبح صدای ناله می شنیدیم!»
یکی شان جلو می رود و می شنود انگار یک نفر دارد حاج بابا را صدا می زند. اما نتوانسته بود تشخیص بدهد صدا از کدام طرف می آید. منطقه آلوده بود و نمی شد در شب حرکت کرد.
همان روز می فرستند تا جنازه اش را به عقب بیاورند. شرایط طوری بود که نمی توانستیم برویم و خانواده اش را پیدا کنیم. قدرت کله پایی(42) هم جزو افراد گمنامی است که بدون پرونده بسیجی آمد، خدمت کرد و شهید شد.(43)

خاطره 28

پس از عملیات بازی دراز، یک روز بعد از ظهر توی مقر داشتم لباس هایم را می شستم که حاج بابا مرا صدا زد. دیدم پیچک آمده است به مقر. پیچک، بعد از سلام و احوالپرسی، به حاج بابا گفت: «ما می خواهیم این آقای مرندی تون رو ببریم.»
حاج بابا گفت: «این رو دیگه چیکار دارین؟»
گفت: «موضوع یک شناسایی است. از قرار معلوم، ایشان تو اون منطقه بوده.»
بعد رو به من گفت: «شب بیایید وسایل رو تحویل بگیرین و حرکت کنین.»
من ساکت ایستاده بودم و گوش می کردم. توی این فکر بودم که چطور با لباس های خیس می توانم به شناسایی بروم! برادر پیچک که رفت، حاج بابا گفت: «خیلی خب، قیافه نگیر. بیا لباس های من رو بپوش!»
از توی ساکش یک دست لباس پلنگی سبز رنگ داد به من و دیگر مشکلی نداشتم. کارهایم را سر و سامان دادم و راه افتادم به طرف ستاد سر پل ذهاب. این اولین باری بود که در یک عملیات شناسایی شرکت می کردم و نمی دانستم در کدام منطقه است و چه کار باید بکنم. اما این را می دانستم که پیچک بی دلیل کار نمی کند.
در مقر سر پل ذهاب، پیچک من را به مسؤول اطلاعاتشان معرفی کرد و بعد هم با بقیه تیم شناسایی آشنا شدم. مسؤول اطلاعات، کاری به اطلاعات ـ عملیات نداشت و کارهای امنیتی می کرد. بچه های تیم، دو نفر عرب بودند و سه نفر سپاهی. یکی شان از بچه های اطلاعات سپاه تهران بود و یکی هم از بچه های منطقه به نام عباس کاظمی(44). چهره جوان عباس توجه ام را جلب کرد. او معاون برادر شفیعی(45) در محور «دشت دیره» و به عنوان نماینده جبهه خودشان با ما همراه بود.
فهمیدم شناسایی مربوط به همان تنگه ای است که ما در عملیات قبلی، در آن کمین زده بودیم و درگیری داشتیم. خیالم راحت شد. کاملا به منطقه آشنا بودم. باید توپخانه سنگین دشمن را که آتش سنگینی روی منطقه می ریخت، شناسایی می کردیم. پیچک قصد داشت «ضد آتشبار» روی قبضه های دشمن اجرا کند.
برای شناسایی، باید از خط رد می شدیم و پشت خط دشمن را شناسایی می کردیم. خط دشمن، طوری بود که برای شناسایی اش به بلد چی نیاز داشتیم. پیچک هم عباس را که مدتی در آن جا بود، انتخاب کرده بود. چون کار خیلی مهم بود، خواسته بود تا من هم با گروه شناسایی باشم.
برنامه ریزی انجام شد. قرار شد با یک ماشین آهوی آبی رنگ راه بیوفتیم و بیاییم به ارتفاعات بازی دراز. قبل از این که حرکت کنیم، پیچک من را صدا کرد و گفت: «بیا لباس هات رو عوض کن.»
پرسیدم: «چی بپوشم؟»
گفت: «خودم بهت لباس می دم.»
بعد از پوشیدن لباس های او، قیافه ام خیلی جالب شده بود. پیچک قد بلند و چهار شانه بود و لباسهایش برای من گشاد! آرم سپاه هم داشت. گفتم: «این که بدتر شد.»
گفت: «راه بیفت. ان شاء الله چیزی نیست. اگر به خطر برخوردی، لباس رو در بیار و پرت کن. فعلا غیر از این لباسی نداریم.»
حرکت کردیم. باید ساعت سه نیمه شب راه می افتادیم طرف خط. وقتی رسیدیم به مقر، هنوز ساعت ده شب بود. همان جا خوابیدیم.
ساعت دو نشده بود که بیدار شدم و عباس را بیدار کردم. گفت: «به نظر شما بهتر نیست عرب ها رو نبریم؟!»
پرسیدم: «چرا؟!»
گفت: «آخه به جای این که کمک کنند، بیشتر مشکل درست می کنند.»
وقتی به بقیه گفتم، نظر آنها هم همین بود.
دوربین عکاسی را توی کیسه ماسک ضد گاز جاسازی کردم و کمی آب و غذا برداشتیم و پنج نفری راه افتادیم به طرف چم امام حسن (ع).
در بین راه متوجه شدم که حسن لباس سپاه پوشیده است. لباس دیگری همراهش نبود. پیراهن و مدارکش را پهلوی یک سنگ بزرگ چال کردیم. عباس می گفت منطقه را می شناسد و دارد ما را به سمتی می برد که راحت تر نفوذ کنیم. رسیدیم به میدان مین. میدان خیلی عمیقی بود و پر بود از مین های مخلوط. ساعت چهار بود و ما فقط دو ساعت فرصت داشتیم.
راحت می شد مین ها را خنثی کرد. سعی کردم یک معبر باریک باز کنم. مین ها را بر نداشتم. اگر از دور نگاه می کردی، به نظر دست نخورده می آمد؛ اما هیچ کدام عمل نمی کرد.
من جلو می رفتم و بچه ها پشت سرم می آمدند. اگر یک قدم اضافی بر می داشتم، کار همه تمام بود. میدان که تمام شد، خیس عرق شده بودم. بقیه راه را دویدیم تا رسیدیم به سیم های خاردار. به نیم متری سیم خاردار که رسیدیم، صدای ویز ویز شنیدیم. به بچه ها اشاره کردم که نزدیک نشوند. سیم ها برق داشتند. شروع کردیم به گشتن برای جایی که بشود راحت تر رد شد. دیدم حسن دارد اشاره می کند. رفتیم آن جا. سیم ها کمی از هم فاصله داشتند. دست به کار شدیم و راهی برای عبور باز کردیم.
ساعت پنج و ربع بود که وارد مواضع دشمن شدیم و آرام جلو رفتیم. بعد از بیست، سی قدم، دیدم پهلویمان یک شیار است. رفتم جلوتر. یک قبضه خمپاره بود و پنج، شش عراقی هم خوابیده بودند. مسؤول اطلاعات هم خبر آورد که در آن طرف یک تیربار کالیبر 5/14 م م است. به عباس نگاه کردم. شانه هایش را بالا انداخت. انگار قرار نبود آنها آن جا باشند! جای بحث کردن نبود. چند قدم جلوتر، یک خاکریز کوچک بود. از آن بالا رفتم. پشت خاکریز، مرکز تجمع نیرو و تانک دشمن بود. در آن مهتاب ضعیف، فقط برق تانک ها و سوسوی چراغ سنگرها دیده می شدند. راه باز بود؛ اما معلوم نبود بتوانیم برویم و سالم برگردیم. دیدم نمی شود رد شد. برگشتیم عقب و با هزار مصیبت، دوباره از سیم خاردار رد شدیم. این بار گذاشتم تا بچه ها جلوتر از من حرکت کنند تا بتوانم همه شان را ببینم. وارد میدان مین شدیم. از همان معبر قبلی داشتم بر می گشتم. یک لحظه به نوک تپه ای که ازش عبور کرده بودیم، نگاه کردم. دیدم خدمه کالیبر 5/14 بیدار شده اند. هوا داشت روشن می شد. گفتم: «بچه ها، تیر اومد، فرار کنید!»
یک تیر خورد کنار پایم. خدمه تیربار ما را دیده بودند و یکسره شلیک می کردند. خدمه بقیه تیربارهای دشمن هم بیدار شدند و شروع کردند به تیراندازی. با آر پی جی و قناسه ما را می زدند. فاصله مان صد متر هم نبود. خمپاره 60 هم شروع به کار کرد.
در یک لحظه احساس کردم که بین زمین و آسمان هستم و دارم می آیم پایین. قبل از این که زمین بخورم، صدای شکستن دوربین را شنیدم. اسلحه ام کلاش تاشو بود. به زمین که رسیدم، ته کلاش خورد توی شکمم و سرش فرو رفت نزدیک چشمم. اول نفهمیدم که چه شده است. فقط به این فکر می کردم که اگر با این لباس آرم دار و دوربین و این همه ریش، گیر آنها بیفتم، کارم تمام است. مسؤول اطلاعات ـ عملیات منطقه بودم و اطلاعات کامل از تمام عملیات ها و منطقه داشتم. اسلحه ام را به خودم چسباندم و سعی کردم ببینم بچه ها کجا هستند. زیر آتشی که روی سرمان ریخته می شد، امکان یک لحظه تأمل نبود.
خون تمام صورت و گردنم را پوشانیده بود. چشم راستم جایی را نمی دید. کلاش را محکم توی دستم گرفتم و شروع کردم به سینه خیز رفتن. تازه آن جا بود که معنای سینه خیزهای پادگان امام حسین (ع) را فهمیدم. در سرازیری پر از سنگ و زیر آتش کالیبری که از بالای سرم رد می شد، با یک چشم حرکت می کردم!
همان طور که سینه خیز می رفتم، بی سیم خودم را دیدم. بی سیم سبک و جالبی بود. توی عملیات قبلی غنیمت گرفته بودم. حالا نمی توانستم آن را با خودم ببرم. کمی جلوتر، دفتر چه کارگر(46) را دیدم. در آن تمام کد و رمزهای توپخانه مان نوشته شده بود. حدس زدم زمان برگشت از جیبش افتاده است. برداشتمش. می خواستم بگذارمش توی کیسه دوربین، دیدم کیسه دوربین خالی است. دوربین افتاده بود. به سختی آن را خریده بودم. برایم خیلی عزیز بود. با خودم گفتم: «دوربین دست آنها بیفتد، بهتر است تا خودم.»
به یک سه راهی رسیدم. سمت راست، یک شیار بود که خودم را به آن طرف کشیدم. پیچیدم توی شیار. بچه ها نشسته بودند. هوا روشن شده بود. همان جا ماندیم. بچه ها نگران بودند. گفتم: «اگر الان راه بیفتید، حداقل باید چهار، پنج کیلومتر زیر این آتش بدوید. اگر هم زخمی شوید، توی این بیابان کسی نیست که به دادتان برسد.»
گفتند: «رفتن بهتر از ماندن است.»
گفتم: «خوب برید؛ اما من با شما نمی آم.»
حسن گفت: «این طوری که نمی شه. اگر شما را بگیرن چی؟»
گفتم: «شماها برید و به من کاری نداشته باشین. اما من توصیه نمی کنم که برید!»
کلاش را تو دستم گرفتم و صاف نشستم. با دست به آنها اشاره کردم که بروند. بلند شدند و دولا شروع به حرکت کردند. هنوز به شیار نرسیده بودند که نظر شان عوض شد و تصمیم گرفتند بمانند. برگشتند و پهلوی من نشستند. وقتی دیدم رفتنی نیستند، گفتم: «حالا که مانده اید، حداقل آرایش بگیرید.»
دو نفر از بچه ها رفتند ته شیار، دو تا هم وسط شیار و من جلو شیار آماده نشستیم. اگر بی سیم وسط راه نشکسته بود و دستمان بهش می رسید، می توانستیم با پشتیبانی توپخانه 203، عراقی ها را داغان کنیم. ولی حالا، جز انتظار برای تاریک شدن هوا، کار دیگری نمی توانستیم انجام بدهیم.
توی شیار، زیر آفتاب نشسته بودم. چشم راستم بسته بود و خون زیادی ازم رفته بود. حسابی ضعف کرده بودم. گفتم: «بچه ها من می خوابم. شماها حواستون جمع باشه.»
کیسه ماسک را که خالی بود، روی سرم کشیدم تا آفتاب به من نخورد و از حال رفتم.
از صدای ناله های خودم بیدار شدم. تشنه بودم و توی خواب آب می خواستم. عباس برایم قمقمه آورد. آب، آفتاب خورده بود و به جوش آمده بود. کمی خوردم. دیدم آب قمقمه، دست نخورده است. به عباس گفتم: «شماها مگه تشنه نیستید؟»
گفت: «نه! آب را برای شما نگه داشتیم.»
پرسیدم: «ساعت چنده؟»
گفت: «یک ربع به دوازده.»
پرسیدم: «چه خبر؟»
گفت: «هیچی.»
باید همچنان منتظر می ماندیم.