حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 25

بعد از نماز، غذا خوردم و مشغول دیده بانی شدم. سومین روز عملیات بود. مرکز بی سیم از قول فرماندهی اعلام کرد که در منطقه «کاسه کبود» دشمن تک زده است. رفتم روی ارتفاعات و نگاه کردم. توانستم آنها را ببینم. هر چه از عراقی ها غنیمت گرفته بودیم، به کار انداختیم. حالا با ادوات خود دشمن به سراغش می رفتیم! دو قبضه 82 و کلی مهمات؛ همه را روانه کردیم.
خودم به سمت تنگه راه افتادم. پانصد متر راه که مقداری از آن سر بالایی بود و کمی هم سر پایینی. یک پل از جنس «آرمیکو» بود که عراقی ها آن را زده بودند تا آب از داخلش رد شود. گفتم جلو دهانه پل را با گونی شن و سنگ بالا ببرند تا اگر از آن طرف موشک یا توپی شلیک شد، درهم نپاشد. بچه ها در اطراف پل سنگرهای زیادی آماده کرده بودند. دو قبضه خمپاره 60 راه انداختم. مهمات زیادی همراهش بود. خودم رفتم بالای ارتفاع. دو تا از بچه های بسیجی اصفهان آن جا بودند. از آنها خواستم تا پای قبضه ها بمانند.
قرار شد من با تلفن صحرایی به آنها بگویم کجا را بزنند. از همان بالای ارتفاع به بسیجیان فرمان اجرای آتش می دادم. تا توانستیم منطقه را کوبیدیم. نباید می گذاشتیم تانک های دشمن نزدیک شوند. زمان برای ما خیلی مهم بود. باید بچه ها عملیات را تثبیت می کردند و جاده های لازم را می زدند تا ارتباطمان با سر پل ذهاب و پادگان «ابوذر» برقرار شود. تا ساعت شش بعد از ظهر روی ادوات دشمن آتش ریختیم. هوا داشت تاریک می شد. چند تا از بچه ها که آنها را روی پل و زیر پل مستقر کرده بودم، آمدند پیش من. گفتند: «برادر مرندی! اگر می شه، امشب بیایین پیش ما.»
قبول کردم. قول دادم به محض تمام شدن کار اجرای آتش، بروم پیششان. نزدیک ساعت هفت بود. دوباره آمدند سراغم. گفتم: «شما برین، خودم می آم.»
هوا تاریک شده بود. نمی توانستم جایی را ببینم. راه افتادم طرف آنها. رسیدم. دیدم همه بچه ها جمع شده هستند. با این وجود، فهمیدم که کسی جلو نیست. پرسیدم: «چرا همه تون این جا جمع شدین؟»
گفتند: «منتظر شما بودیم!»
با تعجب پرسیدم: «یعنی هیچ کس اون جلو نیست؟»
همه با هم گفتند: «نه!»
ناراحت شدم. اسلحه ام را همراه یک «قناسه» برداشتم و راه افتادم. قناسه ها را تازه از دشمن غنیمت گرفته بودیم. برای همگی تازگی داشت. همان پانصد متر راه سربالایی و سرپایینی را برگشتم. به تنگه رسیدم که یکهو متوجه چیزی شدم. دیدم یک دسته درحال حرکت هستند. مثل این که بارشان زیاد بود. همه شان نفس نفس می زدند. قناسه را به کول انداختمو اسلحه ام را مسلح کردم. پریدم پشت یک خمپاره و آن را بردم سمت هشتاد و پنج درجه. چون شب بود، کار دیگری نمی شد کرد. چند قبضه خمپاره دیگر هم گذاشتم کنارم تا با همه آنها بتوانم آتش کنم. این خودش وحشت ایجاد می کرد تو دل دشمن. باید می رفتم سراغ چند گلوله منور. همه را آماده کردم. دو نفر از بچه ها که آن پایین با آنها حرفم شده بود، آمدند پیشم. یکی شان با آر پی جی بود. او را بردم پیش تیغه صخره ای که نزدیک تنگه بود و گفتم: «هر وقت بهت گفتم، شلیک کن.»
نفر بعدی را هم با یک تیر بار در جایی مستقر کردم که روی جاده، نزدیک تنگه، مشرف باشد. در همین فاصله، چند نفر دیگر هم آمدند. یکی شان را مأمور کردم تا جعبه های خمپاره 60 را باز کند و مهمات را به صورت دسته بندی شده کنارم بگذارد. نیروهای عراقی، همان طور راه سربالایی را می آمدند. دور قبضه های خمپاره 60 جعبه های خالی مهمات را چیدم هر چه خرت و پرت بود، می آوردم کنار آنها؛ حتی چند کیسه پرتقال که از عراقی ها به جا مانده بود. رفتم جلو. خیلی نزدیک شده بودند. داد زدم: «قف، لا تتحرک!»
همه شان زمین گیر شدند. شروع کردند به تیراندازی. تیرهایشان رسام بود. بچه ها کمی هول شدند. تیرهای ما معمولی بودو معلوم نبود به طرف چه کسی شلیک می کنیم. یک گلوله منور خمپاره شلیک کردم. خورد به زمین و جای زیادی روشن را روشن نکرد. دومی را زدم؛ اما با کمی تغییر درجه. درست آمد روی سر دشمن و روشن شد. حالا خوب می توانستیم آنها را ببینیم. بچه ها نیروی تازه ای یافته بودند و شروع کردند به ریختن آتش روی دشمن. ساعت هشت شب بود. من هم یکسره خمپاره می زدم! یکی منور برای روشنایی و یکی هم جنگی. درگیری بالا گرفت. آنها می زدند، ما می زدیم.
سر و صدایشان را خواباندیم و رفتیم سر وقت جنازه هایشان. فهمیدم چرا آن قدر نفس نفس می زدند. بار مبنای هر کدامشان بیش از اندازه بود. هر کدام مجبور بودند همراه بارهای زیادی که داشتند، دو گلوله خمپاره را حمل کنند. به لطف خدا، ما تلفات نداشتیم. تنها یکی از بچه ها زخم سطحی برداشت. ساعت دو صبح بود که با بی سیم تماس گرفتم. به رمز گفتم: «نیرو کم داریم.»
گفتند: «نداریم. چیزی شده؟»
گفتم: «چیز مهمی نیست. درگیر شده ایم! اگر ممکنه با توپخانه مواضع دشمن رو بکوبین.»
قول همکاری دادند. شهید پیچک آن جا بود. تا صبح نخوابیده بود؛ چون فهمیده بود دشمن به ما تک زده است. البته دشمن به جبهه های دیگر هم تک زده بود؛ ولی جای ما خیلی مهم بود. اگر دشمن در جبهه ما موفق می شد، می توانست تمام نیروها را دور بزند.
خستگی امانم را بریده بود. چند شب بود که نخوابیده بودم. در همین حالت، صدایی شنیدم. در سینه کش صخره پشت سرم، صدای ریزش سنگریزه از زیر پای کسی می آمد. چیزی دیده نمی شد. تاریک بود و جای بدی بود. فکر کردم اگر دشمن باشد، بهترین جا گیرش آمده تا ما را از پشت دور بزند. شک کردم. بهتر بود با عقب تماس می گرفتم. گفتم: «شما برای ما نیرو فرستادین؟»
گفتند: «نه!»
مطمئن شدم که نیروهای دشمن هستند. فاصله شان با من سی متر بیشتر نبود. یکی از خمپاره های 60 را به طرفشان نشانه رفتم. فاصله سی متری را معمولا کسی با خمپاره نمی زند؛ اما چاره ای نداشتم. قناسه را هم حاضر کردم برای شلیک. در همین فاصله، یکی از بچه های لرستان به نام «خدر» آمد.
بهش گفتم: «اون جارو می بینی!؟»
از بس آر پی جی زده بود، گوش هایش سنگین شده بود. باید باهاش بلند حرف می زدی تا می شنید. نگاه کرد و گفت: «بله، می بینم.»
گفتم: «پس دست به کار شو! با آر پی جی بزنشون.»
چند تا از بچه های قناسه چی هم که تیرهایشان تمام شده بود، آمدند و از من تیر گرفتند. خدر موشک آر پی جی به طرف دشمن شلیک کرد و چند گلوله منور و چند گلوله جنگی ریختم رو سرشان. دوباره درگیری شروع شد. چند لحظه بعد، از پشت سرمان هم روی ما آتش ریختند. عراقی ها دورمان زده بودند. توی تاریکی هوا، هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. فقط شلیک می کردیم.
هوا گرگ و میش شد. آتش دشمن سبک تر از قبل بود. از پشت سر صدای شلیک نمی آمد. همین که هوا روشن تر شد، از جلو هم شلیک دشمن قطع شد. به خودم گفتم: «حواست را جمع کن و اطراف را مواظب باش!»
و دیگر از هوش رفتم.

خاطره 26

ساعت دوازده ظهر از خواب بیدارم کردند. وقتی پشت سرمان را گشت زدیم، دیدم جنازه عراقی است که ریخته روی زمین. مطمئن شدم تنها حضرت حق گلوله های ما را هدایت کرده است. سر و کله یکی از بچه ها پیدا شد. با خودش دو کیسه آورد و خالی کرد روی زمین. یکی از کیسه ها پر از کلت بود؛ دیگری هم پر از انگشتر و وسایل قیمتی. از کارش خیلی ناراحت شدم. ولی پیروزی و لطف خدا آن قدر حالم را منقلب کرده بود که نتوانستم توبیخش کنم. همه خوشحال بودند از این که خدا لطفش را شامل حال ما کرده است. پرسیدم: «از بچه های ما کسی شهید و زخمی شده؟»
جواب دادند: «نه، فقط همان زخمیه سطحی دیشبیه.»(39)
سجده شکر به جا آوردم. همه اینها در حالی بود که در آخرین لحظه های درگیری، بچه ها به جای نارنجک، سنگ پرت می کردند طرف دشمن! مانند وضعی که روی ارتفاعات «1100» گچی داشتیم.
سکوت و آرامش عجیبی حکمفرما شده بود. انگار نه انگار که آن جا جبهه است. پرنده ها آواز می خواندند و این دیگر خیلی برایم جالب و عجیب بود. تشنه بودم. یکی از «سان کوئیک»های عراقی را ریختم تو قمقمه ام و نوشیدم. باز هم عطش داشتم؛ خیلی زیاد. بچه ها را مأمور کردیم تا جنازه های عراقی را خاک کنند.
از بقیه محورها پرسیدم وضع آنها چه طور است. همه شان از تلفات زیاد دشمن صحبت می کردند. البته بعضی هنوز هم درگیر بودند.
یادم هست، گزارشی که در مقطع به ما می دادند، این بود: 2 اردیبهشت ماه 1360، عملیات شروع شد. تکی که دشمن به ما زد، در 4 اردیبهشت ماه 1360 اتفاق افتاد؛ دو روز بعد. البته چهار ساعت مانده به روز چهارم، یعنی ساعت هشت شب روز سوم، تک دشمن شروع شد. در کل عملیات هفتصد اسیر گرفتیم. این تعداد در مقایسه با اسیران عملیات های دیگر بی سابقه بود. دشمن حدود سه هزار نفر کشته داد و چهار تیپ عراق، سازماندهی خود را از دست دادند. دشمن بیست و یک بار روی بچه های ارتفاعات1150 و 1100 پاتک کرد. تلفات ما 40 یا 50 شهید بود و تعدادی زخمی.
وقتی رفته بودم عقب؛ دو کامیون بزرگ، بی سیم بار کرده بودند. بی سیم های سبک قابل حمل و بی سیم های مادر. همه را می خواستند ببرند تهران. تا آن روز، سپاه امکانات مخابراتی نداشت.
با شهید پیچک داشتم حرف می زدم. قناسه همراهم بود. پرسید: «این دیگه چیه؟»
گفتم: «قناسه است.»
برایش توضیح دادم. خواست با آن تیراندازی کند، بخشی از دوربین که لاستیک نداشت، خورد به کنار چشمش. چفیه ام را باز کردم و چشمش را بستم.
پس از سیزده روز که در آن جا ماندیم، یکی از گردان های سپاه تهران از پادگان ولی عصر (عج) آمد و منطقه را تحویل گرفت. در این مدت آب نداشتیم؛ نه برای حمام و نه برای نظافت. مجبور بودیم از لباس های نو دشمن که توی سنگرهایشان به جا مانده بود، استفاده کنیم. وقتی منطقه را تحویل دادیم. من از یک مسیر فرعی راه افتادم و یک شناسایی هم انجام دادم.
یادم هست، در عملیات «مطلع الفجر» وقتی چند روز از من و بچه ها خبری نشد و خبر شهادت تعداد زیادی از بچه ها به گوش بقیه رسیده بود، بچه ها آمدند توی همین تنگه و در آن جا عزاداری کردند و اسم تنگه را هم گذاشتند: «تنگه مرندی!»

خاطره 27

یکی دیگر از خاطرات جالبی که دارم، بر می گردد به قبل از عملیات بازی دراز. آن وقت ها، خیلی مواظب بودیم تا پای جاسوسان توی خط باز نشود. منطقه، نیروی بومی زیاد داشت و تشخیص بومی از غیر بومی چندان آسان نبود. از طرف دیگر، باید سعی می کردیم تا عملیات ها و اطلاعاتمان تا آخرین لحظه لو نرود.
یک شب با بچه ها نشسته بودیم و برای عملیات بازی دراز برنامه ریزی می کردیم. دیدم برادری به نام «ودود»(40) ـ که کارهای مهندسی پشتیبانی را انجام می داد و مثل آچار فرانسه هر جا که گیر می کردیم ـ کارمان را راه می انداخت، آمد توی مقر و گفت: «یک نفر رو پیدا کردم که خودش هم نمی دونه از کجا اومده!»
گفتم: «بیارش تو.»
رفت و بعد از چند دقیقه با یک فرد بلند قد که لباس شخصی بر تن داشت، برگشت. مرد، صورت کشیده ای داشت و چهره اش طوری بود که در لحظه اول فکر می کردی عقب افتاده ذهنی است. به نظر بیست و شش یا بیست و هفت ساله می آمد. بلوز آبی رنگ و شلوار قهوه ای پوشیده بود. شلوارش کردی مایل به لکی(41). ازش خواستم بنشیند و برایش چای آوردند. پرسیدم: «توی منطقه با لباس شخصی چه کار می کنی؟»
گفت: «آمدم تفریح، می خوام برگردم.»
از این که به این راحتی می توانست پرت و پلا بگوید، تعجب کردم. همین طور که داشتم از گوشه و کنار صحبت می کردم تا او به حرف بیاید، حاج بابا هم از سرکشی منطقه برگشت. آمد نشست و طرف را تحویل گرفت. او هم وقتی دید جو چقدر صمیمی و راحت است، اعتمادش جلب شد و شروع کرد به حرف زدن. تعریف کرد که اسمش «قدرت کله پایی» است و با خانواده اش دعوا کرده، اصلا این زندگی را نمی خواهد و زده به کوه. خانواده اش در استان لرستان زندگی می کردند و او از آن جا تا سر پل ذهاب با پای پیاده آمده بود!
به نظر نمی آمد دروغ بگوید؛ ولی باز هم گفتیم تا چند روزی ازش مراقبت کنند. کم کم مطمئن شدیم که در فکر جمع آوری اطلاعات نیست. با بچه ها رفیق شده بود. بیشتر از همه، شیفته روحیات عرفانی برادر حاج بابا شده بود. سعی می کرد تا همیشه با او باشد و هر کاری او می خواهد، برایش انجام دهد. در عین حال، تا آغاز عملیات بازی دراز هم به ما کمک زیادی می کرد.
در یکی از گشتی های شناسایی برای عملیات، برادر حاج بابا از او می خواهد برود از یک تپه که توی محور عملیات بوده، اطلاعات بیاورد.
او به تنهایی راه می افتد. شب بوده که از قرار معلوم پایش روی مین می رود و قطع می شود. فردای آن روز، زمان عملیات بود. بچه هایی که اطراف آن محل مستقر بودند، می گویند: «تا صبح صدای ناله می شنیدیم!»
یکی شان جلو می رود و می شنود انگار یک نفر دارد حاج بابا را صدا می زند. اما نتوانسته بود تشخیص بدهد صدا از کدام طرف می آید. منطقه آلوده بود و نمی شد در شب حرکت کرد.
همان روز می فرستند تا جنازه اش را به عقب بیاورند. شرایط طوری بود که نمی توانستیم برویم و خانواده اش را پیدا کنیم. قدرت کله پایی(42) هم جزو افراد گمنامی است که بدون پرونده بسیجی آمد، خدمت کرد و شهید شد.(43)