حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 24

قرار شد ما از ناحیه قصر شیرین به سمت سر پل و ارتفاعات بازی دراز وارد عمل شویم و ارتفاعات را از دشمن پس بگیریم. از طرف دیگر، تانک های ارتش هم می بایست دشت ذهاب را دور بزنند و به ما ملحق شوند. به این ترتیب، می توانستیم منطقه را کاملا پاکسازی کنیم و شهر سر پل ذهاب و دشت ذهاب را از تیررس دشمن خارج کنیم.
تقسیم نیروها به این صورت بود؛ در منطقه دشت ذهاب و جاده قصر شیرین به طرف سر پل ذهاب، نیروهای ارتش و سپاه همدان عمل می کردند. منطقه «دانه خشک»، «دشت دیره»، ارتفاعات «بازی دراز» و دشت «داربلوط» هم دست ما بود.
با نظر نهایی فرماندهی مستقر در پادگان ابوذر (شهید پیچک(35)، شهید حاج بابا(36)، شهید شیرودی(37) و سرهنگ بدره ای(38) عملیات آغاز شد. در همان ساعات اولیه، دو تا از ارتفاعات مهمی که در دست دشمن بود، سقوط کرد و هفتصد نفر از آنان به اسارت درآمدند. این عملیات، اولین عملیات منظم سپاه در تمامی جبهه ها بود و شهید بهشتی به عنوان رئیس دیوان عالی کشور، از رزمندگان تشکر و قدردانی کرد.
در آن عملیات، در تمام جبهه ها، درگیری سختی با دشمن داشتیم. بچه ها مقاومت خوبی از خود نشان دادند و با تمام کمبودها، از جان و دل مایه می گذاشتند. در یکی، دو ساعت اولیه، پیشرفت خیلی خوبی داشتیم؛ اما کم کم مهمات و قوای ما تحلیل رفت و عراقی ها با قدرت پاتک زدند. بچه ها ارتفاع 1100 را حفظ کردند؛ ولی نتوانستند روی 1150 غیر صخره ایی دوام بیاورند. دشمن بعد از بیست و یک بار پاتک سنگین، نتوانست آن را پس بگیرد. مهمات کم بود، تا جایی که نیروها به جای نارنجک، سنگ به دشمن پرتاب می کردند.
لحظه های سختی بود. دشمن با هلیکوپتر نیرو پیاده می کرد. نیروها قسمتی از راه را با مینی بوس جلو می آمدند و بعد سوار ماشین ایفا می شدند و تا پشت خط می آمدند. به همین دلیل، نیروهایشان تازه نفس بودند. بچه های ما هم تا جایی که در توان داشتند، نیروهای در خط را پشتیبانی می کردند. یکی از کارهایشان این بود، پوکه گلوله های 155 را از ارتش گرفته، داخلشان را تمیز کرده و رنگ زده بودند. در زیر آن، سه شاخه فلزی جوش داده بودند. توی درگیری شدید و درست وقتی که از ارتفاعات مورد نظر را گرفته بودیم، هلیکوپترهای خودی اینها را جای گلوله می ریختند روی خط خودی. توی هر کدام، برنج داغ با کفگیر و چند ظرف یک بار مصرف بود. این در روحیه بچه ها تأثیر زیادی می گذاشت. پشت کالیبر و توی درگیری غذای گرم مهیا شده بود.
نیروهای ما در منطقه بازی دراز کاملا موفق بودند؛ ولی در بقیه جبهه ها موفقیت به این اندازه نبود. پیشروی اولیه خیلی خوب بود، اما نگهداری مواضع کار راحتی نبود.
بعد از بیست و یک بار پاتک دشمن، توانستیم تا حدی خط را تثبیت کنیم. در همین گیرودار، با نیروهای محدودی که داشتم (حدود بیست و شش نفر) در یکی از جاده های عراق به طرف چپ جبهه حرکت کردیم. در همه جا جنازه های عراقی افتاده بودند. حدود ساعت چهار بعد از ظهر، به تنگه رسیدیم. جاده ای که از این تنگه می گذشت، می رسید به پشت نیروهای ما. حدس زدم دیر یا زود با ناموفق ماندن پاتک، عراقی ها به فکر استفاده از این تنگه می افتند. با مقر تماس گرفتم و از آنان کمک خواستم. گفتند: «نیروی اضافی نداریم. با نیروهای خودت تنگه را پوشش بده.»
اولین کاری که کردیم، پاکسازی تنگه بود، در مسیر به سنگری رسیدیم که از ظاهرش معلوم بود قرارگاه فرمانده تیپ بوده است. رفتم توی سنگر. فقط سلاح بود و کیف سامسونت و مهر و نشان. مشخص بود که امکانات فرمانده است. بقیه بچه ها هم امکانات سنگرها را جمع کرده بودند و غنیمت زیادی به دست آمد. خودم توانستم پانزده قبضه تک لول پدافند 5/14 جمع کنم که این امکانات، پدافند هوایی سپاه را در منطقه پایه ریزی کرد.
توی یکی از سنگرها پر بود از شیشه های نوشابه. نگذاشتم بچه ها بهشان دست بزنند. گفتم: «برای رسیدگی به این جور چیزها، وقت زیاده.»
به سنگر بعدی رفتم. گوشه سنگر چیزی تکان می خورد. حرکتش آرام بود. گلنگدن کشیدم و گفتم: «قف». تکان نخورد. جلو رفتم. یک نفر دراز کشیده و رویش پتو انداخته بود. وقتی دیدم بلند نمی شود، بچه ها را صدا زدم. گفتم بکشیدش بیرون. خودم هم مواظب بودم دست به اسلحه نشود.
یک سرهنگ، با هیکل درشت بود که سبیلش تا زیر چانه اش پیخ خورده و آویزان بود. نمی گفت که فرمانده تیپ بوده یا نه. شاید هم جزو افسران ارشد بود. پایش تیر خورده بود و نمی توانست راه برود. بردیمش توی یک سنگر و برایش نگهبان گذاشتیم. بچه ها همین طور که سنگرها را پاکسازی می کردند، به این فکر بودم که با 26 نفر چطور این منطقه وسیع را پوشش بدهم.
چند تلفن صحرایی پیدا کردیم. با آنها بین سنگرهای نگهبانی خودمان شبکه تلفنی برقرار کردیم. خمپاره های 60 را به سمت منطقه ای که احتمال درگیری وجود داشت، آرایش دادیم. در همین گیر و دار، بچه ها ده، پانزده سرباز زخمی را از سنگرهای دیگر جمع کردند. مشکل کم کم بالا می گرفت. با نیروی اندکی نمی توانستیم برای اسرا نگهبان هم بگذاریم. بالاخره همه آنها را بردیم توی یک سنگر بزرگ و یک نگهبان هم برایشان گذاشتیم. خودم هم مرتب به آنها سر می زدم. تقریبا همه شان زخمی بودند.
به یکی از بچه ها گفتم: «تو مأمور تدارکات هستی، هر طور شده برای بچه های خودمان و اسرا فکری بکن.»
او هم تمام مواد غذایی را که از سنگرها جمع کرده بود، برای نیروها آورد. مرتب با تلفن با تک تک سنگرها تماس می گرفتم. چند نفر را جلو پل و نزدیک تنگه مستقر کرده بودم؛ تعدادی هم بالای ارتفاع بودند. خودم با چند نفر، دیگر فاصله بین دو گروه را پر می کردیم. آن شب، لحظه به لحظه با بچه ها تماس می گرفتم.
هوا تاریک و روشن بود. راه افتادم تا اطراف را دقیق تر شناسایی کنم. کمی دورتر از تنگه، چند لودر بیل مکانیکی پیدا کردم. سوییچ روی یکی از لودرها مانده بود. یک جیپ فرماندهی هم آن جا بود. هر کار کردم، روشن نشد. رفتم نشستم پشت لودر تا آن وقت سوار لودر نشده بودم. نمی دانستم چه طور کار می کند. دیدم سه دنده بیشتر ندارد. با آن کلنجار رفتم. فکر کردم می توانم از آن استفاده کنم. لودر را راه انداختم و رفتم طرف تنگه.
با بچه ها صحبت کردم. قرار شد اسرا را ببرم عقب تا هم از آنها اطلاعات بگیریم و هم امکانات برای خودمان بیاورم. اسرا را آوردم بیرون و به خط کردم. می خواستم از آنها اطلاعات بگیرم. یکی شان زبان کردی می دانست. کمی کردی سر پل ذهابی یاد گرفته بودم. دست و پا شکسته از او چند سؤال کردم. فایده ای نداشت. تصمیم گرفتم آنها را ببرم عقب. ازشان خواستم بیایند کنار لودر. تکان نخوردند! راضی نمی شدند فرمانده شان را با خود بیاورند. پایش تیر خورده بود و نمی توانست راه برود. کمی که اصرار کردم، به زور خودشان را تا دم لودر کشیدند. بچه ها کمک کردند و همه شان را بردیم تو بیل لودر. بیل لودر را بالا بردم و راه افتادم طرف انتهایی ترین قسمت جاده که بقیه بچه ها در آن مستقر بودند. هنوز جاده ای که ما را به پشت جبهه وصل می کردند تا جاده وصل کند، نداشتیم. بچه ها باید با غنیمت هایی که گرفته بودند، آن چند روز را سر می کردند تا جاده وصل شود. آن هم خیلی طول می کشید. سپاه هنوز توان مهندسی نداشت و با همکاری جهاد و ارتش، داشتند کارهایی انجام می دادند. معلوم نبود چقدر طول بکشد. جاده ای هم که می شد، از آن استفاده کرد، همان جاده های قاطر رو قدیمی بود.
مسیری را که می رفتم، پر از سنگر بود. دشمن قدم به قدم سنگرهای پر از امکانات و تدارکات تعبیه کرده بود. این امکانات برای دو لشکر تهیه شده بود و حالا بچه ها آنها را سریع تخلیه می کردند. در بین راه، بچه ها با دیدن لودری که اسرا را حمل می کرد، خنده شان گرفته بود.
به آخر جاده و مقر اصلی رسیدیم. حالا مشکل اصلی، پایین آوردن بیل لودر بود! نمی دانستم چه طور بیاورمش پایین. شروع کردم به جا به جا کردن اهرم ها. یکهو بیل همان بالا برگشت و همه را از ارتفاع سه متری ریخت پایین. صحنه بدی بود. اصلا قصد نداشتم این طور بشود. همه کسانی که آن جا بودند، زدند زیر خنده. حتی چندتا از اسیرها هم می خندیدند. جلو رفتم و از آنها معذرت خواهی کردم. گفتم: «من قصد اذیت کردن شما را نداشتم. این اتفاق هم به خاطر این افتاد که بلد نبودم چطور بیل را پایین بیاورم!
آنها چیزی نگفتند.
اسیران را تحویل دادم و آمدم سراغ لودر. هر کاری کردم روشن نشد. مجبور شدم با امکاناتی که گرفته بودم، پیاده برگردم به تنگه. غروب رسیدم آن جا. در این فکر که اگر اوضاع آرام باشد، استراحت کنم. سه شب بود که نخوابیده بودم. نزدیک مقر که رسیدم، دیدم وضعیت خوب نیست. باید دوباره مشغول می شدم.

خاطره 25

بعد از نماز، غذا خوردم و مشغول دیده بانی شدم. سومین روز عملیات بود. مرکز بی سیم از قول فرماندهی اعلام کرد که در منطقه «کاسه کبود» دشمن تک زده است. رفتم روی ارتفاعات و نگاه کردم. توانستم آنها را ببینم. هر چه از عراقی ها غنیمت گرفته بودیم، به کار انداختیم. حالا با ادوات خود دشمن به سراغش می رفتیم! دو قبضه 82 و کلی مهمات؛ همه را روانه کردیم.
خودم به سمت تنگه راه افتادم. پانصد متر راه که مقداری از آن سر بالایی بود و کمی هم سر پایینی. یک پل از جنس «آرمیکو» بود که عراقی ها آن را زده بودند تا آب از داخلش رد شود. گفتم جلو دهانه پل را با گونی شن و سنگ بالا ببرند تا اگر از آن طرف موشک یا توپی شلیک شد، درهم نپاشد. بچه ها در اطراف پل سنگرهای زیادی آماده کرده بودند. دو قبضه خمپاره 60 راه انداختم. مهمات زیادی همراهش بود. خودم رفتم بالای ارتفاع. دو تا از بچه های بسیجی اصفهان آن جا بودند. از آنها خواستم تا پای قبضه ها بمانند.
قرار شد من با تلفن صحرایی به آنها بگویم کجا را بزنند. از همان بالای ارتفاع به بسیجیان فرمان اجرای آتش می دادم. تا توانستیم منطقه را کوبیدیم. نباید می گذاشتیم تانک های دشمن نزدیک شوند. زمان برای ما خیلی مهم بود. باید بچه ها عملیات را تثبیت می کردند و جاده های لازم را می زدند تا ارتباطمان با سر پل ذهاب و پادگان «ابوذر» برقرار شود. تا ساعت شش بعد از ظهر روی ادوات دشمن آتش ریختیم. هوا داشت تاریک می شد. چند تا از بچه ها که آنها را روی پل و زیر پل مستقر کرده بودم، آمدند پیش من. گفتند: «برادر مرندی! اگر می شه، امشب بیایین پیش ما.»
قبول کردم. قول دادم به محض تمام شدن کار اجرای آتش، بروم پیششان. نزدیک ساعت هفت بود. دوباره آمدند سراغم. گفتم: «شما برین، خودم می آم.»
هوا تاریک شده بود. نمی توانستم جایی را ببینم. راه افتادم طرف آنها. رسیدم. دیدم همه بچه ها جمع شده هستند. با این وجود، فهمیدم که کسی جلو نیست. پرسیدم: «چرا همه تون این جا جمع شدین؟»
گفتند: «منتظر شما بودیم!»
با تعجب پرسیدم: «یعنی هیچ کس اون جلو نیست؟»
همه با هم گفتند: «نه!»
ناراحت شدم. اسلحه ام را همراه یک «قناسه» برداشتم و راه افتادم. قناسه ها را تازه از دشمن غنیمت گرفته بودیم. برای همگی تازگی داشت. همان پانصد متر راه سربالایی و سرپایینی را برگشتم. به تنگه رسیدم که یکهو متوجه چیزی شدم. دیدم یک دسته درحال حرکت هستند. مثل این که بارشان زیاد بود. همه شان نفس نفس می زدند. قناسه را به کول انداختمو اسلحه ام را مسلح کردم. پریدم پشت یک خمپاره و آن را بردم سمت هشتاد و پنج درجه. چون شب بود، کار دیگری نمی شد کرد. چند قبضه خمپاره دیگر هم گذاشتم کنارم تا با همه آنها بتوانم آتش کنم. این خودش وحشت ایجاد می کرد تو دل دشمن. باید می رفتم سراغ چند گلوله منور. همه را آماده کردم. دو نفر از بچه ها که آن پایین با آنها حرفم شده بود، آمدند پیشم. یکی شان با آر پی جی بود. او را بردم پیش تیغه صخره ای که نزدیک تنگه بود و گفتم: «هر وقت بهت گفتم، شلیک کن.»
نفر بعدی را هم با یک تیر بار در جایی مستقر کردم که روی جاده، نزدیک تنگه، مشرف باشد. در همین فاصله، چند نفر دیگر هم آمدند. یکی شان را مأمور کردم تا جعبه های خمپاره 60 را باز کند و مهمات را به صورت دسته بندی شده کنارم بگذارد. نیروهای عراقی، همان طور راه سربالایی را می آمدند. دور قبضه های خمپاره 60 جعبه های خالی مهمات را چیدم هر چه خرت و پرت بود، می آوردم کنار آنها؛ حتی چند کیسه پرتقال که از عراقی ها به جا مانده بود. رفتم جلو. خیلی نزدیک شده بودند. داد زدم: «قف، لا تتحرک!»
همه شان زمین گیر شدند. شروع کردند به تیراندازی. تیرهایشان رسام بود. بچه ها کمی هول شدند. تیرهای ما معمولی بودو معلوم نبود به طرف چه کسی شلیک می کنیم. یک گلوله منور خمپاره شلیک کردم. خورد به زمین و جای زیادی روشن را روشن نکرد. دومی را زدم؛ اما با کمی تغییر درجه. درست آمد روی سر دشمن و روشن شد. حالا خوب می توانستیم آنها را ببینیم. بچه ها نیروی تازه ای یافته بودند و شروع کردند به ریختن آتش روی دشمن. ساعت هشت شب بود. من هم یکسره خمپاره می زدم! یکی منور برای روشنایی و یکی هم جنگی. درگیری بالا گرفت. آنها می زدند، ما می زدیم.
سر و صدایشان را خواباندیم و رفتیم سر وقت جنازه هایشان. فهمیدم چرا آن قدر نفس نفس می زدند. بار مبنای هر کدامشان بیش از اندازه بود. هر کدام مجبور بودند همراه بارهای زیادی که داشتند، دو گلوله خمپاره را حمل کنند. به لطف خدا، ما تلفات نداشتیم. تنها یکی از بچه ها زخم سطحی برداشت. ساعت دو صبح بود که با بی سیم تماس گرفتم. به رمز گفتم: «نیرو کم داریم.»
گفتند: «نداریم. چیزی شده؟»
گفتم: «چیز مهمی نیست. درگیر شده ایم! اگر ممکنه با توپخانه مواضع دشمن رو بکوبین.»
قول همکاری دادند. شهید پیچک آن جا بود. تا صبح نخوابیده بود؛ چون فهمیده بود دشمن به ما تک زده است. البته دشمن به جبهه های دیگر هم تک زده بود؛ ولی جای ما خیلی مهم بود. اگر دشمن در جبهه ما موفق می شد، می توانست تمام نیروها را دور بزند.
خستگی امانم را بریده بود. چند شب بود که نخوابیده بودم. در همین حالت، صدایی شنیدم. در سینه کش صخره پشت سرم، صدای ریزش سنگریزه از زیر پای کسی می آمد. چیزی دیده نمی شد. تاریک بود و جای بدی بود. فکر کردم اگر دشمن باشد، بهترین جا گیرش آمده تا ما را از پشت دور بزند. شک کردم. بهتر بود با عقب تماس می گرفتم. گفتم: «شما برای ما نیرو فرستادین؟»
گفتند: «نه!»
مطمئن شدم که نیروهای دشمن هستند. فاصله شان با من سی متر بیشتر نبود. یکی از خمپاره های 60 را به طرفشان نشانه رفتم. فاصله سی متری را معمولا کسی با خمپاره نمی زند؛ اما چاره ای نداشتم. قناسه را هم حاضر کردم برای شلیک. در همین فاصله، یکی از بچه های لرستان به نام «خدر» آمد.
بهش گفتم: «اون جارو می بینی!؟»
از بس آر پی جی زده بود، گوش هایش سنگین شده بود. باید باهاش بلند حرف می زدی تا می شنید. نگاه کرد و گفت: «بله، می بینم.»
گفتم: «پس دست به کار شو! با آر پی جی بزنشون.»
چند تا از بچه های قناسه چی هم که تیرهایشان تمام شده بود، آمدند و از من تیر گرفتند. خدر موشک آر پی جی به طرف دشمن شلیک کرد و چند گلوله منور و چند گلوله جنگی ریختم رو سرشان. دوباره درگیری شروع شد. چند لحظه بعد، از پشت سرمان هم روی ما آتش ریختند. عراقی ها دورمان زده بودند. توی تاریکی هوا، هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. فقط شلیک می کردیم.
هوا گرگ و میش شد. آتش دشمن سبک تر از قبل بود. از پشت سر صدای شلیک نمی آمد. همین که هوا روشن تر شد، از جلو هم شلیک دشمن قطع شد. به خودم گفتم: «حواست را جمع کن و اطراف را مواظب باش!»
و دیگر از هوش رفتم.

خاطره 26

ساعت دوازده ظهر از خواب بیدارم کردند. وقتی پشت سرمان را گشت زدیم، دیدم جنازه عراقی است که ریخته روی زمین. مطمئن شدم تنها حضرت حق گلوله های ما را هدایت کرده است. سر و کله یکی از بچه ها پیدا شد. با خودش دو کیسه آورد و خالی کرد روی زمین. یکی از کیسه ها پر از کلت بود؛ دیگری هم پر از انگشتر و وسایل قیمتی. از کارش خیلی ناراحت شدم. ولی پیروزی و لطف خدا آن قدر حالم را منقلب کرده بود که نتوانستم توبیخش کنم. همه خوشحال بودند از این که خدا لطفش را شامل حال ما کرده است. پرسیدم: «از بچه های ما کسی شهید و زخمی شده؟»
جواب دادند: «نه، فقط همان زخمیه سطحی دیشبیه.»(39)
سجده شکر به جا آوردم. همه اینها در حالی بود که در آخرین لحظه های درگیری، بچه ها به جای نارنجک، سنگ پرت می کردند طرف دشمن! مانند وضعی که روی ارتفاعات «1100» گچی داشتیم.
سکوت و آرامش عجیبی حکمفرما شده بود. انگار نه انگار که آن جا جبهه است. پرنده ها آواز می خواندند و این دیگر خیلی برایم جالب و عجیب بود. تشنه بودم. یکی از «سان کوئیک»های عراقی را ریختم تو قمقمه ام و نوشیدم. باز هم عطش داشتم؛ خیلی زیاد. بچه ها را مأمور کردیم تا جنازه های عراقی را خاک کنند.
از بقیه محورها پرسیدم وضع آنها چه طور است. همه شان از تلفات زیاد دشمن صحبت می کردند. البته بعضی هنوز هم درگیر بودند.
یادم هست، گزارشی که در مقطع به ما می دادند، این بود: 2 اردیبهشت ماه 1360، عملیات شروع شد. تکی که دشمن به ما زد، در 4 اردیبهشت ماه 1360 اتفاق افتاد؛ دو روز بعد. البته چهار ساعت مانده به روز چهارم، یعنی ساعت هشت شب روز سوم، تک دشمن شروع شد. در کل عملیات هفتصد اسیر گرفتیم. این تعداد در مقایسه با اسیران عملیات های دیگر بی سابقه بود. دشمن حدود سه هزار نفر کشته داد و چهار تیپ عراق، سازماندهی خود را از دست دادند. دشمن بیست و یک بار روی بچه های ارتفاعات1150 و 1100 پاتک کرد. تلفات ما 40 یا 50 شهید بود و تعدادی زخمی.
وقتی رفته بودم عقب؛ دو کامیون بزرگ، بی سیم بار کرده بودند. بی سیم های سبک قابل حمل و بی سیم های مادر. همه را می خواستند ببرند تهران. تا آن روز، سپاه امکانات مخابراتی نداشت.
با شهید پیچک داشتم حرف می زدم. قناسه همراهم بود. پرسید: «این دیگه چیه؟»
گفتم: «قناسه است.»
برایش توضیح دادم. خواست با آن تیراندازی کند، بخشی از دوربین که لاستیک نداشت، خورد به کنار چشمش. چفیه ام را باز کردم و چشمش را بستم.
پس از سیزده روز که در آن جا ماندیم، یکی از گردان های سپاه تهران از پادگان ولی عصر (عج) آمد و منطقه را تحویل گرفت. در این مدت آب نداشتیم؛ نه برای حمام و نه برای نظافت. مجبور بودیم از لباس های نو دشمن که توی سنگرهایشان به جا مانده بود، استفاده کنیم. وقتی منطقه را تحویل دادیم. من از یک مسیر فرعی راه افتادم و یک شناسایی هم انجام دادم.
یادم هست، در عملیات «مطلع الفجر» وقتی چند روز از من و بچه ها خبری نشد و خبر شهادت تعداد زیادی از بچه ها به گوش بقیه رسیده بود، بچه ها آمدند توی همین تنگه و در آن جا عزاداری کردند و اسم تنگه را هم گذاشتند: «تنگه مرندی!»