حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 22

قرار شد کار اطلاعات ـ عملیات را به عهده بگیرم. از بچه های بسیجی که می آمدند منطقه، نفرات لازم را انتخاب کردم. بعد از یک دوره کوتاه، گشت ها را راه انداختیم. هنوز اسلایدها و فیلم هایش هست.
از سر پل ذهاب تا قصر شیرین سی کیلومتر راه است. این مسیر را زیر دید دشمن پیاده کردیم و مقرها و مکان های آنها را شناسایی کردیم. صبح زود راه می افتادیم وجب به وجب منطقه را شناسایی می کردیم(34).
بالاخره عملیات در آن منطقه به تصویب رسید. قرار شد گردان های «هشت» و «نه» سپاه از پادگان ولی عصر (عج) به کمک ما بیایند. اولین امکاناتی که در شناسایی فراهم کرده بودیم، تهیه اسلاید از تمامی منطقه تحت تسلط دشمن بود. این کار، هم به درد نیروهایی می خورد که برای اولین بار به منطقه آمده بودند و هم کمک زیادی به هوانیروز می کرد، تا نسبت به زمین توجیه شوند.
زمانی که برنامه های آموزشی عملیات را شروع کردیم، در جلسه های توجیهی فرماندهان، شهید شیرودی هم حضور داشت. او با دیدن اسلایدها تعجب کرد و پرسید: «چه طوری این اسلایدها را تهیه کردین؟»
برای اولین بار در سپاه پاسداران تهیه شده بود. از آن پس، در کلاس های توجیهی، اسلایدها را پخش می کردیم. نیروها از روی اسلایدها یاد می گرفتند که چگونه در زمان گم شدن از علایم طبیعی استفاده کنند و به سنگر های خودی برگردند؛ همین طور با محل کالیبرها آشنا می شدند و می فهمیدند کدام یک از شیارها برای عبور، مسیر امن تری هستند.
به دست آوردن این اطلاعات، کار راحتی نبود. یک شب، یکی از بچه ها پیشنهاد خوبی داد. فردای آن روز، چند بسیجی را فرستادم دنبال کلاغ! بهشان گفتم: «کلاغ سالم می خوام!»
اول بهشان برخورد و نمی دانستند کلاغ را برای چه می خواهیم. وقتی فهمیدند که شوخی نکرده ام، کنجکاوی نکردند و سریع پی دستور رفتند. دو روز بعد، با ده کلاغ برگشتند. توی این فاصله، یکی از بچه ها را فرستادم تا از پادگان فتیله تهیه کند. شب با گروه راه افتادیم و رفتیم نزدیک مواضع دشمن؛ درست جایی که قرار بود عملیات کنیم. فتیله ها را بستیم به پای کلاغ ها و روشن کردیم. بعد آنها را آزاد کردیم. چون کلاغ ها از روشنایی که به پایشان بسته شده بود، می ترسیدند، توی آسمان آرام و قرار نداشتند و این طرف و آن طرف می رفتند. درست همان کاری که ما لازم داشتیم. نیروهای دشمن دیدند چند نور توی آسمان می چرخد. تا آن لحظه با چنین صحنه ای رو به رو نشده بودند. کالیبرهای ریزشان شروع کرد به تیراندازی. ما هم منتظر همین بودیم. تمام کالیبرها را شناسایی کردیم و موقعیت تک تک آنها را مشخص کردیم. این کار برای بچه ها خیلی جالب بود. هیچ کدام حدس نمی زدند که کلاغ ها بتوانند این قدر به دردمان بخورند.

خاطره 23

مشکل بعدی، شناسایی ادوات دشمن بود. میدان های مین را شناسایی کرده بودیم، اما این که ادوات از کجا آتش می ریزند تا آتشبارهای ما بتوانند آنها را هدف قرار بدهند، برایمان مهم نبود. این بار هم خلاقیت بچه ها به دادمان رسید. یک روز بعد از ظهر که از گشت بر می گشتم، دیدم سه تا قاطر دارند توی مقر می چرخند. اول تعجب کردم که چطور بچه ها به آنها اجازه دادند این طور راحت بگردند. پرسیدم: «چرا اینها را ول کردین به حال خودشون؟!»
گفتند: «صبر کن، شب می فهمی.»
شب شد. تو دست هر کدام از بچه ها چوب بود. قاطرها را به ردیف راه انداختند. مستقیم رفتیم طرف مواضع دشمن. نزدیک که شدیم، بچه ها چوب ها را به هم وصل می کردند و روی قاطرها گذاشتند. در هر طرف چوب یک فانوس آویزان کردند. افسار قاطرها را آزاد گذاشتند. قاطرها طبق عادت قبلی، به طرفی که هدایت شده بودند، راه افتادند. ده دقیقه بعد، روشنایی آتشبارهای دشمن آسمان را روشن کرد. حرکت منظم قاطرها مثل حرکت ماشین بود و فانوس ها هم جای چراغ. با این کار توانستیم جای توپخانه و دیگر ادوات دشمن را مشخص کنیم و با قبضه های خودمان روی آنها «ثبت تیر» کردیم.
پس از تکمیل شناسایی، زمان عملیات دوم اردیبهشت سال 60 تعیین شد.

خاطره 24

قرار شد ما از ناحیه قصر شیرین به سمت سر پل و ارتفاعات بازی دراز وارد عمل شویم و ارتفاعات را از دشمن پس بگیریم. از طرف دیگر، تانک های ارتش هم می بایست دشت ذهاب را دور بزنند و به ما ملحق شوند. به این ترتیب، می توانستیم منطقه را کاملا پاکسازی کنیم و شهر سر پل ذهاب و دشت ذهاب را از تیررس دشمن خارج کنیم.
تقسیم نیروها به این صورت بود؛ در منطقه دشت ذهاب و جاده قصر شیرین به طرف سر پل ذهاب، نیروهای ارتش و سپاه همدان عمل می کردند. منطقه «دانه خشک»، «دشت دیره»، ارتفاعات «بازی دراز» و دشت «داربلوط» هم دست ما بود.
با نظر نهایی فرماندهی مستقر در پادگان ابوذر (شهید پیچک(35)، شهید حاج بابا(36)، شهید شیرودی(37) و سرهنگ بدره ای(38) عملیات آغاز شد. در همان ساعات اولیه، دو تا از ارتفاعات مهمی که در دست دشمن بود، سقوط کرد و هفتصد نفر از آنان به اسارت درآمدند. این عملیات، اولین عملیات منظم سپاه در تمامی جبهه ها بود و شهید بهشتی به عنوان رئیس دیوان عالی کشور، از رزمندگان تشکر و قدردانی کرد.
در آن عملیات، در تمام جبهه ها، درگیری سختی با دشمن داشتیم. بچه ها مقاومت خوبی از خود نشان دادند و با تمام کمبودها، از جان و دل مایه می گذاشتند. در یکی، دو ساعت اولیه، پیشرفت خیلی خوبی داشتیم؛ اما کم کم مهمات و قوای ما تحلیل رفت و عراقی ها با قدرت پاتک زدند. بچه ها ارتفاع 1100 را حفظ کردند؛ ولی نتوانستند روی 1150 غیر صخره ایی دوام بیاورند. دشمن بعد از بیست و یک بار پاتک سنگین، نتوانست آن را پس بگیرد. مهمات کم بود، تا جایی که نیروها به جای نارنجک، سنگ به دشمن پرتاب می کردند.
لحظه های سختی بود. دشمن با هلیکوپتر نیرو پیاده می کرد. نیروها قسمتی از راه را با مینی بوس جلو می آمدند و بعد سوار ماشین ایفا می شدند و تا پشت خط می آمدند. به همین دلیل، نیروهایشان تازه نفس بودند. بچه های ما هم تا جایی که در توان داشتند، نیروهای در خط را پشتیبانی می کردند. یکی از کارهایشان این بود، پوکه گلوله های 155 را از ارتش گرفته، داخلشان را تمیز کرده و رنگ زده بودند. در زیر آن، سه شاخه فلزی جوش داده بودند. توی درگیری شدید و درست وقتی که از ارتفاعات مورد نظر را گرفته بودیم، هلیکوپترهای خودی اینها را جای گلوله می ریختند روی خط خودی. توی هر کدام، برنج داغ با کفگیر و چند ظرف یک بار مصرف بود. این در روحیه بچه ها تأثیر زیادی می گذاشت. پشت کالیبر و توی درگیری غذای گرم مهیا شده بود.
نیروهای ما در منطقه بازی دراز کاملا موفق بودند؛ ولی در بقیه جبهه ها موفقیت به این اندازه نبود. پیشروی اولیه خیلی خوب بود، اما نگهداری مواضع کار راحتی نبود.
بعد از بیست و یک بار پاتک دشمن، توانستیم تا حدی خط را تثبیت کنیم. در همین گیرودار، با نیروهای محدودی که داشتم (حدود بیست و شش نفر) در یکی از جاده های عراق به طرف چپ جبهه حرکت کردیم. در همه جا جنازه های عراقی افتاده بودند. حدود ساعت چهار بعد از ظهر، به تنگه رسیدیم. جاده ای که از این تنگه می گذشت، می رسید به پشت نیروهای ما. حدس زدم دیر یا زود با ناموفق ماندن پاتک، عراقی ها به فکر استفاده از این تنگه می افتند. با مقر تماس گرفتم و از آنان کمک خواستم. گفتند: «نیروی اضافی نداریم. با نیروهای خودت تنگه را پوشش بده.»
اولین کاری که کردیم، پاکسازی تنگه بود، در مسیر به سنگری رسیدیم که از ظاهرش معلوم بود قرارگاه فرمانده تیپ بوده است. رفتم توی سنگر. فقط سلاح بود و کیف سامسونت و مهر و نشان. مشخص بود که امکانات فرمانده است. بقیه بچه ها هم امکانات سنگرها را جمع کرده بودند و غنیمت زیادی به دست آمد. خودم توانستم پانزده قبضه تک لول پدافند 5/14 جمع کنم که این امکانات، پدافند هوایی سپاه را در منطقه پایه ریزی کرد.
توی یکی از سنگرها پر بود از شیشه های نوشابه. نگذاشتم بچه ها بهشان دست بزنند. گفتم: «برای رسیدگی به این جور چیزها، وقت زیاده.»
به سنگر بعدی رفتم. گوشه سنگر چیزی تکان می خورد. حرکتش آرام بود. گلنگدن کشیدم و گفتم: «قف». تکان نخورد. جلو رفتم. یک نفر دراز کشیده و رویش پتو انداخته بود. وقتی دیدم بلند نمی شود، بچه ها را صدا زدم. گفتم بکشیدش بیرون. خودم هم مواظب بودم دست به اسلحه نشود.
یک سرهنگ، با هیکل درشت بود که سبیلش تا زیر چانه اش پیخ خورده و آویزان بود. نمی گفت که فرمانده تیپ بوده یا نه. شاید هم جزو افسران ارشد بود. پایش تیر خورده بود و نمی توانست راه برود. بردیمش توی یک سنگر و برایش نگهبان گذاشتیم. بچه ها همین طور که سنگرها را پاکسازی می کردند، به این فکر بودم که با 26 نفر چطور این منطقه وسیع را پوشش بدهم.
چند تلفن صحرایی پیدا کردیم. با آنها بین سنگرهای نگهبانی خودمان شبکه تلفنی برقرار کردیم. خمپاره های 60 را به سمت منطقه ای که احتمال درگیری وجود داشت، آرایش دادیم. در همین گیر و دار، بچه ها ده، پانزده سرباز زخمی را از سنگرهای دیگر جمع کردند. مشکل کم کم بالا می گرفت. با نیروی اندکی نمی توانستیم برای اسرا نگهبان هم بگذاریم. بالاخره همه آنها را بردیم توی یک سنگر بزرگ و یک نگهبان هم برایشان گذاشتیم. خودم هم مرتب به آنها سر می زدم. تقریبا همه شان زخمی بودند.
به یکی از بچه ها گفتم: «تو مأمور تدارکات هستی، هر طور شده برای بچه های خودمان و اسرا فکری بکن.»
او هم تمام مواد غذایی را که از سنگرها جمع کرده بود، برای نیروها آورد. مرتب با تلفن با تک تک سنگرها تماس می گرفتم. چند نفر را جلو پل و نزدیک تنگه مستقر کرده بودم؛ تعدادی هم بالای ارتفاع بودند. خودم با چند نفر، دیگر فاصله بین دو گروه را پر می کردیم. آن شب، لحظه به لحظه با بچه ها تماس می گرفتم.
هوا تاریک و روشن بود. راه افتادم تا اطراف را دقیق تر شناسایی کنم. کمی دورتر از تنگه، چند لودر بیل مکانیکی پیدا کردم. سوییچ روی یکی از لودرها مانده بود. یک جیپ فرماندهی هم آن جا بود. هر کار کردم، روشن نشد. رفتم نشستم پشت لودر تا آن وقت سوار لودر نشده بودم. نمی دانستم چه طور کار می کند. دیدم سه دنده بیشتر ندارد. با آن کلنجار رفتم. فکر کردم می توانم از آن استفاده کنم. لودر را راه انداختم و رفتم طرف تنگه.
با بچه ها صحبت کردم. قرار شد اسرا را ببرم عقب تا هم از آنها اطلاعات بگیریم و هم امکانات برای خودمان بیاورم. اسرا را آوردم بیرون و به خط کردم. می خواستم از آنها اطلاعات بگیرم. یکی شان زبان کردی می دانست. کمی کردی سر پل ذهابی یاد گرفته بودم. دست و پا شکسته از او چند سؤال کردم. فایده ای نداشت. تصمیم گرفتم آنها را ببرم عقب. ازشان خواستم بیایند کنار لودر. تکان نخوردند! راضی نمی شدند فرمانده شان را با خود بیاورند. پایش تیر خورده بود و نمی توانست راه برود. کمی که اصرار کردم، به زور خودشان را تا دم لودر کشیدند. بچه ها کمک کردند و همه شان را بردیم تو بیل لودر. بیل لودر را بالا بردم و راه افتادم طرف انتهایی ترین قسمت جاده که بقیه بچه ها در آن مستقر بودند. هنوز جاده ای که ما را به پشت جبهه وصل می کردند تا جاده وصل کند، نداشتیم. بچه ها باید با غنیمت هایی که گرفته بودند، آن چند روز را سر می کردند تا جاده وصل شود. آن هم خیلی طول می کشید. سپاه هنوز توان مهندسی نداشت و با همکاری جهاد و ارتش، داشتند کارهایی انجام می دادند. معلوم نبود چقدر طول بکشد. جاده ای هم که می شد، از آن استفاده کرد، همان جاده های قاطر رو قدیمی بود.
مسیری را که می رفتم، پر از سنگر بود. دشمن قدم به قدم سنگرهای پر از امکانات و تدارکات تعبیه کرده بود. این امکانات برای دو لشکر تهیه شده بود و حالا بچه ها آنها را سریع تخلیه می کردند. در بین راه، بچه ها با دیدن لودری که اسرا را حمل می کرد، خنده شان گرفته بود.
به آخر جاده و مقر اصلی رسیدیم. حالا مشکل اصلی، پایین آوردن بیل لودر بود! نمی دانستم چه طور بیاورمش پایین. شروع کردم به جا به جا کردن اهرم ها. یکهو بیل همان بالا برگشت و همه را از ارتفاع سه متری ریخت پایین. صحنه بدی بود. اصلا قصد نداشتم این طور بشود. همه کسانی که آن جا بودند، زدند زیر خنده. حتی چندتا از اسیرها هم می خندیدند. جلو رفتم و از آنها معذرت خواهی کردم. گفتم: «من قصد اذیت کردن شما را نداشتم. این اتفاق هم به خاطر این افتاد که بلد نبودم چطور بیل را پایین بیاورم!
آنها چیزی نگفتند.
اسیران را تحویل دادم و آمدم سراغ لودر. هر کاری کردم روشن نشد. مجبور شدم با امکاناتی که گرفته بودم، پیاده برگردم به تنگه. غروب رسیدم آن جا. در این فکر که اگر اوضاع آرام باشد، استراحت کنم. سه شب بود که نخوابیده بودم. نزدیک مقر که رسیدم، دیدم وضعیت خوب نیست. باید دوباره مشغول می شدم.