حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 21

با توقف حرکت دشمن، طرحی برای آزاد سازی ارتفاعات بازی دراز که روی دشت ذهاب مشرف بود، صورت گرفتم. روزهای اول بهار سال 60 بود. کارهای مربوط به اطلاعات ـ عملیات را شروع کردیم. قرار شد گشت اول را با حاج بابا و بخشی برویم. بخشی از مربیان آموزشی پادگان ولی عصر (عج) بود که رزم دفاع شخصی را آموزش می داد. با یک دوربین و یک بومی راه افتادیم(33).
تمام راه صخره بود و کوه. با کلی زحمت از کوره راه ها و شیارها پیش رفتیم. به فکر استتار و استفاده از عوارض زمین هم بودیم. وقتی به نزدیکی دشمن رسیدیم، با احتیاط بیشتری پیش رفتیم. از مواضع و دیده بانهای دشمن خبری نداشتیم. بعد از چهار ساعت رسیدیم بالای ارتفاعات. تمام سر و صورتمان را عرق پوشانده بود. با دوربین نگاه کردم. دیدم دیده بانهای عراقی را راحت می بینم. بخشی هم جای مناسبی پیدا کرد که بنشینیم.
گفتیم کمی استراحت کنیم تا عرقمان خشک بشود و بعد موقعیت دشمن را بررسی کنیم. بعد از کنترل اطرافمان، حاج بابا گفت: «پاشیم بریم سمت دشت و آن طرف را هم شناسایی کنیم.»
ساعت ده صبح بود. بلند شدیم. فکر نمی کردم که بتوانیم به این راحتی تا آن جا پیش برویم و اطلاعات کاملی کسب کنیم. توانسته بودیم جای نیروها و دیدگاه شان را پیدا کنیم. دیگر راحت می شد توی عملیات کاری انجام داد که دشمن نتواند منطقه را آتش بگیرد.
اولین نفری که بلند شد، بومی همراهمان بود. دومین نفر من بودم. هنوز چند قدم جلو نرفته بودم که صدای رگبار بلند شد. برگشتیم. یک کماندوی سیاه چهره قوی هیکل دشمن را حاج بابا به رگبار بسته بود. هنوز به خودم نجنبیده بودم که دیدم بخشی هم روی نفر دیگر آتش کرد. نگاهی به اطراف انداختم، کسی نبود. شاید هم وقتی دیده بودند ما آمده ایم، دیگر جلو نیامده بودند. یادم نیست چطوری آمدیم پایین. وقتی رسیدیم، به ساعتم نگاه کردم. ساعت ده و دو دقیقه بود.
راهی را که دو ساعته رفته بودیم. بیست دقیقه ای برگشتیم!
خواستم به بقیه بگویم چه قدر سریع آمده ایم؛ دیدم دو تا از تفنگهای ژ ـ 3 قنداق ندارند. چون آنها را حایل بدنمان کرده بودیم، تو راه شکسته بودند. پاهایمان هم زخمی شده بود. این اولین شناسایی واقعی ما از وضعیت دشمن بود که از نزدیک صورت گرفت. از قرار معلوم نیروهای دشمن ما را دیده بودند و زیر نظر داشتند. گذاشته بودند تا کاملا نزدیک شویم و در این فاصله زمانی، کماندوهای خودشان را سراغمان فرستاده بودند. آماده بودن اسلحه و سریع عمل کردن بچه ها، ما را از اسارت نجات داد. از آن به بعد سعی کردیم دقت بیشتری در گشت داشته باشیم.

خاطره 22

قرار شد کار اطلاعات ـ عملیات را به عهده بگیرم. از بچه های بسیجی که می آمدند منطقه، نفرات لازم را انتخاب کردم. بعد از یک دوره کوتاه، گشت ها را راه انداختیم. هنوز اسلایدها و فیلم هایش هست.
از سر پل ذهاب تا قصر شیرین سی کیلومتر راه است. این مسیر را زیر دید دشمن پیاده کردیم و مقرها و مکان های آنها را شناسایی کردیم. صبح زود راه می افتادیم وجب به وجب منطقه را شناسایی می کردیم(34).
بالاخره عملیات در آن منطقه به تصویب رسید. قرار شد گردان های «هشت» و «نه» سپاه از پادگان ولی عصر (عج) به کمک ما بیایند. اولین امکاناتی که در شناسایی فراهم کرده بودیم، تهیه اسلاید از تمامی منطقه تحت تسلط دشمن بود. این کار، هم به درد نیروهایی می خورد که برای اولین بار به منطقه آمده بودند و هم کمک زیادی به هوانیروز می کرد، تا نسبت به زمین توجیه شوند.
زمانی که برنامه های آموزشی عملیات را شروع کردیم، در جلسه های توجیهی فرماندهان، شهید شیرودی هم حضور داشت. او با دیدن اسلایدها تعجب کرد و پرسید: «چه طوری این اسلایدها را تهیه کردین؟»
برای اولین بار در سپاه پاسداران تهیه شده بود. از آن پس، در کلاس های توجیهی، اسلایدها را پخش می کردیم. نیروها از روی اسلایدها یاد می گرفتند که چگونه در زمان گم شدن از علایم طبیعی استفاده کنند و به سنگر های خودی برگردند؛ همین طور با محل کالیبرها آشنا می شدند و می فهمیدند کدام یک از شیارها برای عبور، مسیر امن تری هستند.
به دست آوردن این اطلاعات، کار راحتی نبود. یک شب، یکی از بچه ها پیشنهاد خوبی داد. فردای آن روز، چند بسیجی را فرستادم دنبال کلاغ! بهشان گفتم: «کلاغ سالم می خوام!»
اول بهشان برخورد و نمی دانستند کلاغ را برای چه می خواهیم. وقتی فهمیدند که شوخی نکرده ام، کنجکاوی نکردند و سریع پی دستور رفتند. دو روز بعد، با ده کلاغ برگشتند. توی این فاصله، یکی از بچه ها را فرستادم تا از پادگان فتیله تهیه کند. شب با گروه راه افتادیم و رفتیم نزدیک مواضع دشمن؛ درست جایی که قرار بود عملیات کنیم. فتیله ها را بستیم به پای کلاغ ها و روشن کردیم. بعد آنها را آزاد کردیم. چون کلاغ ها از روشنایی که به پایشان بسته شده بود، می ترسیدند، توی آسمان آرام و قرار نداشتند و این طرف و آن طرف می رفتند. درست همان کاری که ما لازم داشتیم. نیروهای دشمن دیدند چند نور توی آسمان می چرخد. تا آن لحظه با چنین صحنه ای رو به رو نشده بودند. کالیبرهای ریزشان شروع کرد به تیراندازی. ما هم منتظر همین بودیم. تمام کالیبرها را شناسایی کردیم و موقعیت تک تک آنها را مشخص کردیم. این کار برای بچه ها خیلی جالب بود. هیچ کدام حدس نمی زدند که کلاغ ها بتوانند این قدر به دردمان بخورند.

خاطره 23

مشکل بعدی، شناسایی ادوات دشمن بود. میدان های مین را شناسایی کرده بودیم، اما این که ادوات از کجا آتش می ریزند تا آتشبارهای ما بتوانند آنها را هدف قرار بدهند، برایمان مهم نبود. این بار هم خلاقیت بچه ها به دادمان رسید. یک روز بعد از ظهر که از گشت بر می گشتم، دیدم سه تا قاطر دارند توی مقر می چرخند. اول تعجب کردم که چطور بچه ها به آنها اجازه دادند این طور راحت بگردند. پرسیدم: «چرا اینها را ول کردین به حال خودشون؟!»
گفتند: «صبر کن، شب می فهمی.»
شب شد. تو دست هر کدام از بچه ها چوب بود. قاطرها را به ردیف راه انداختند. مستقیم رفتیم طرف مواضع دشمن. نزدیک که شدیم، بچه ها چوب ها را به هم وصل می کردند و روی قاطرها گذاشتند. در هر طرف چوب یک فانوس آویزان کردند. افسار قاطرها را آزاد گذاشتند. قاطرها طبق عادت قبلی، به طرفی که هدایت شده بودند، راه افتادند. ده دقیقه بعد، روشنایی آتشبارهای دشمن آسمان را روشن کرد. حرکت منظم قاطرها مثل حرکت ماشین بود و فانوس ها هم جای چراغ. با این کار توانستیم جای توپخانه و دیگر ادوات دشمن را مشخص کنیم و با قبضه های خودمان روی آنها «ثبت تیر» کردیم.
پس از تکمیل شناسایی، زمان عملیات دوم اردیبهشت سال 60 تعیین شد.