حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 20

با آمدن حاج بابا کارها کمی رو به راه شد؛ شناسایی منطقه، امکانات و خیلی چیزهای دیگر. شنیدیم که یک قبضه خمپاره 120 دست یک واحد از سپاه قصر شیرین است. هفتاد نفر خدمه بومی برای آن گذاشته بودند و یکسره تقاضای مهمات و آذوقه می کردند. تصمیم گرفتیم برویم روی ارتفاعات «دانه خشک»؛ جایی که خمپاره مستقر بود. با حاج بابا راه افتادیم. بین راه صحبتمان این بود: «خمپاره 120 با هفتاد نفر خدمه چرا فعال نیست؟» با این که پیشتیبانی خوبی از آنها می شد؛ ولی خط را پوشش نمی دادند.
رسیدیدم. دیدیم انگار نه انگارکه آن جا خط مقدم جبهه است. نیروها خیلی راحت برای خودشان می گشتند. پرسیدیم: «قبضه کجاست؟»
با دست جایی را نشان دادند. هر چه نگاه کردیم، نتوانستیم خمپاره را ببینیم. رفتیم جلوتر. دیدیم ده سانتی متر از لوله خمپاره از توی زمین بیرون است. فهمیدیدم تمام خمپاره، مهمات و پشتیبانی بهانه است. یک عده نیروی بومی، بدون هیچ تصوری از جنگ، فقط سر خودشان را گرم می کردند.
حساب و کتاب کردیم؛ دیدیم می شود با این خمپاره روی خط، پوشش ایجاد کرد. نیروی لازم برای استفاده از آن را داشتیم. عده ای از بچه های ادوات پادگان امام حسین (ع) آمده بودند کمک ما. با بردن آن خمپاره، آنها از بیکاری در می آمدند. رفتیم پیش فرمانده سپاه قصر شیرین. گفتم: «آقای مالکیان(27)، این قبضه را بدهید به ما.»
گفت: «جه طور می شه یک سلاح سازمانی را به این راحتی تحویل داد؟» دیدیم به این راحتی نمی شود خمپاره را از آنها بگیریم. از طرف دیگر نمی توانستیم بی تفاوت باشیم. آن قسمت هم تحت کنترل دفاعی ما بود. بهشان کلک زدیم. گفتیم: «خیلی خب، شما بیایید قبضه را جلو مستقر کنید. تمام نیروهای قبضه را هم بیاورید جلو.»
بالاخره بعد از ده روز رفت و آمد، قبضه را آوردند جلو مستقر کردند. به طور موقت آن را نزدیک رودخانه «الوند» گذاشتند. شبانه به کمک چند نفر از بچه ها سر نگهبانان را گرم کردیم و قبضه را از توی ساختمان برداشتیم و منتقل کردیم به طرف دیگر رودخانه. صبح که آنها از خواب بیدار شدند، دیدند قبضه نیست. فریادشان بلند شد؛ اما کار از کار گذشته بود. خدمه قبضه گفتند: «خب، حالا ما چیکار کنیم؟»
گفتم: «هیچی، شما هم بیایید توی خط مستقر بشید.»
گفتند: «ما توی خط مستقر نمی شیم.»
راه افتادند و رفتند. رسید یک قبضه خمپاره را به آقای مالکیان دادیم.
هنوز ناراحت بود. بهش گفتم: «ما و شما نداریم. باید یک جوری از امکانات کم منطقه استفاده کرد.»
کم کم یک قبضه دیگر هم جور کردیم و آتشبار خمپاره گسترش پیدا کرد. بچه های ادوات: «قریشی»(28)، شهید «اکبر عرب نجفی»، شهید «چنگیزی» و شهید «پهلوان خیلی»(29) خوب از آنها استفاده می کردند و خط را پوشش می دادند. بعد هم آتشبار توپخانه 105 را به منطقه آوردیم. در آن موقع، در منطقه، غیر از ارتش، کس دیگری توپخانه نداشت و ما اولین توپخانه را تشکیل دادیم. دیگر از حالت بی نظمی اول جنگ درآمده بودیم. با نظر حاج بابا محل مقر را عوض کردیم. به روستای ترک و یس(30) رفتیم که سنگرها و اتاق هایش بتونی و سیمانی بود. سرویس های بهداشتی هم درست کردیم تا بچه ها راحت باشند.
یک ماشین سیمرغ داشتیم که هر وقت بهش احتیاج داشتیم، یا جوش می آورد یا استارتش خراب می شد و بارش زمین می ماند. به جای آن ماشین، یک تویوتا دادند. راننده اش جوان بود. بهش می گفتند: «تقی چلچله!» مجبور بودیم با چراغ خاموش حرکت کنیم. دشمن روی رفت و آمدها حساس بود و با دیدن کمترین نوری آن جا را می کوبید. یک شب که توی خاموشی مطلق داشتیم می رفتیم طرف پادگان، یک لحظه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. فقط حس کردم دارند مرا از لابه لای آهن ها بیرون می آورند. صبح فردا در بیمارستان «ابوذر» به هوش آمدم. لبم پاره شده بود و بخیه زده بودند. چند جای دیگر بدنم هم آسیب دیده بود. تقی چلچله هم سینه اش زخمی شده بود. گفتم: «چه اتفاقی افتاده؟»
گفتند: «تو تاریکی و موقع تصادف با یک تانک، از جاده خارج شدین و چپ کردین!»
پس از چهل و هشت ساعت استراحت برگشتم مقر. بعد از آن قرار شد با چراغ خاموش حرکت نکنیم. تلفات تاریکی بیشتر از تلفات خمپاره و گلوله های توپ بود! فقط دو، سه کیلومتری نزدیک مقر خاموشی رعایت می شد؛ آن هم برای لو نرفتن مقر. با این تصمیم تازه، رفت و آمدها سریعتر شد و خطرهای بین راه از بین رفت. کم کم محورهای دیگر هم همین کار را کردند.
اواخر سال 59 طی چند بار گشت و شناسایی در منطقه «افشارآباد»، از توابع سر پل ذهاب به اجساد مطهر شهدای عملیات محسن چریک، آن انسان های پیشتاز در شهادت، برخوردیم و تصمیم گرفتیم صبحدم یکی از روزها برای آوردن اجساد شهدا اقدام کنیم. دشمن دید و تیر فعالی روی منطقه داشت، لذا صبح سحر حرکت کردیم و به منطقه رسیدیم. شناسایی و آماده سازی اجساد برای انتقال به عقب صورت گرفت و تا شب صبر کردیم. بعد از تاریکی، اجساد به پادگان ابوذر منتقل شد.(31)
سعید گلاب بخش(32) معروف به «محسن چریک» با جمعی از پاسداران وفادارش برای متوقف کردن پیشروی دشمن، اقدام به عملیات ضربتی در عمق مناطق دشمن کرده بود تا با این عمل، هم وحشت در دل دشمن بیندازد و هم دستور ولی امرش، حضرت امام خمینی (ره) مبنی بر متوقف کردن دشمن را گردن نهد. این درس مردانگی تاثیر عمیقی بر روحیه من و دوستانم گذاشت.

خاطره 21

با توقف حرکت دشمن، طرحی برای آزاد سازی ارتفاعات بازی دراز که روی دشت ذهاب مشرف بود، صورت گرفتم. روزهای اول بهار سال 60 بود. کارهای مربوط به اطلاعات ـ عملیات را شروع کردیم. قرار شد گشت اول را با حاج بابا و بخشی برویم. بخشی از مربیان آموزشی پادگان ولی عصر (عج) بود که رزم دفاع شخصی را آموزش می داد. با یک دوربین و یک بومی راه افتادیم(33).
تمام راه صخره بود و کوه. با کلی زحمت از کوره راه ها و شیارها پیش رفتیم. به فکر استتار و استفاده از عوارض زمین هم بودیم. وقتی به نزدیکی دشمن رسیدیم، با احتیاط بیشتری پیش رفتیم. از مواضع و دیده بانهای دشمن خبری نداشتیم. بعد از چهار ساعت رسیدیم بالای ارتفاعات. تمام سر و صورتمان را عرق پوشانده بود. با دوربین نگاه کردم. دیدم دیده بانهای عراقی را راحت می بینم. بخشی هم جای مناسبی پیدا کرد که بنشینیم.
گفتیم کمی استراحت کنیم تا عرقمان خشک بشود و بعد موقعیت دشمن را بررسی کنیم. بعد از کنترل اطرافمان، حاج بابا گفت: «پاشیم بریم سمت دشت و آن طرف را هم شناسایی کنیم.»
ساعت ده صبح بود. بلند شدیم. فکر نمی کردم که بتوانیم به این راحتی تا آن جا پیش برویم و اطلاعات کاملی کسب کنیم. توانسته بودیم جای نیروها و دیدگاه شان را پیدا کنیم. دیگر راحت می شد توی عملیات کاری انجام داد که دشمن نتواند منطقه را آتش بگیرد.
اولین نفری که بلند شد، بومی همراهمان بود. دومین نفر من بودم. هنوز چند قدم جلو نرفته بودم که صدای رگبار بلند شد. برگشتیم. یک کماندوی سیاه چهره قوی هیکل دشمن را حاج بابا به رگبار بسته بود. هنوز به خودم نجنبیده بودم که دیدم بخشی هم روی نفر دیگر آتش کرد. نگاهی به اطراف انداختم، کسی نبود. شاید هم وقتی دیده بودند ما آمده ایم، دیگر جلو نیامده بودند. یادم نیست چطوری آمدیم پایین. وقتی رسیدیم، به ساعتم نگاه کردم. ساعت ده و دو دقیقه بود.
راهی را که دو ساعته رفته بودیم. بیست دقیقه ای برگشتیم!
خواستم به بقیه بگویم چه قدر سریع آمده ایم؛ دیدم دو تا از تفنگهای ژ ـ 3 قنداق ندارند. چون آنها را حایل بدنمان کرده بودیم، تو راه شکسته بودند. پاهایمان هم زخمی شده بود. این اولین شناسایی واقعی ما از وضعیت دشمن بود که از نزدیک صورت گرفت. از قرار معلوم نیروهای دشمن ما را دیده بودند و زیر نظر داشتند. گذاشته بودند تا کاملا نزدیک شویم و در این فاصله زمانی، کماندوهای خودشان را سراغمان فرستاده بودند. آماده بودن اسلحه و سریع عمل کردن بچه ها، ما را از اسارت نجات داد. از آن به بعد سعی کردیم دقت بیشتری در گشت داشته باشیم.

خاطره 22

قرار شد کار اطلاعات ـ عملیات را به عهده بگیرم. از بچه های بسیجی که می آمدند منطقه، نفرات لازم را انتخاب کردم. بعد از یک دوره کوتاه، گشت ها را راه انداختیم. هنوز اسلایدها و فیلم هایش هست.
از سر پل ذهاب تا قصر شیرین سی کیلومتر راه است. این مسیر را زیر دید دشمن پیاده کردیم و مقرها و مکان های آنها را شناسایی کردیم. صبح زود راه می افتادیم وجب به وجب منطقه را شناسایی می کردیم(34).
بالاخره عملیات در آن منطقه به تصویب رسید. قرار شد گردان های «هشت» و «نه» سپاه از پادگان ولی عصر (عج) به کمک ما بیایند. اولین امکاناتی که در شناسایی فراهم کرده بودیم، تهیه اسلاید از تمامی منطقه تحت تسلط دشمن بود. این کار، هم به درد نیروهایی می خورد که برای اولین بار به منطقه آمده بودند و هم کمک زیادی به هوانیروز می کرد، تا نسبت به زمین توجیه شوند.
زمانی که برنامه های آموزشی عملیات را شروع کردیم، در جلسه های توجیهی فرماندهان، شهید شیرودی هم حضور داشت. او با دیدن اسلایدها تعجب کرد و پرسید: «چه طوری این اسلایدها را تهیه کردین؟»
برای اولین بار در سپاه پاسداران تهیه شده بود. از آن پس، در کلاس های توجیهی، اسلایدها را پخش می کردیم. نیروها از روی اسلایدها یاد می گرفتند که چگونه در زمان گم شدن از علایم طبیعی استفاده کنند و به سنگر های خودی برگردند؛ همین طور با محل کالیبرها آشنا می شدند و می فهمیدند کدام یک از شیارها برای عبور، مسیر امن تری هستند.
به دست آوردن این اطلاعات، کار راحتی نبود. یک شب، یکی از بچه ها پیشنهاد خوبی داد. فردای آن روز، چند بسیجی را فرستادم دنبال کلاغ! بهشان گفتم: «کلاغ سالم می خوام!»
اول بهشان برخورد و نمی دانستند کلاغ را برای چه می خواهیم. وقتی فهمیدند که شوخی نکرده ام، کنجکاوی نکردند و سریع پی دستور رفتند. دو روز بعد، با ده کلاغ برگشتند. توی این فاصله، یکی از بچه ها را فرستادم تا از پادگان فتیله تهیه کند. شب با گروه راه افتادیم و رفتیم نزدیک مواضع دشمن؛ درست جایی که قرار بود عملیات کنیم. فتیله ها را بستیم به پای کلاغ ها و روشن کردیم. بعد آنها را آزاد کردیم. چون کلاغ ها از روشنایی که به پایشان بسته شده بود، می ترسیدند، توی آسمان آرام و قرار نداشتند و این طرف و آن طرف می رفتند. درست همان کاری که ما لازم داشتیم. نیروهای دشمن دیدند چند نور توی آسمان می چرخد. تا آن لحظه با چنین صحنه ای رو به رو نشده بودند. کالیبرهای ریزشان شروع کرد به تیراندازی. ما هم منتظر همین بودیم. تمام کالیبرها را شناسایی کردیم و موقعیت تک تک آنها را مشخص کردیم. این کار برای بچه ها خیلی جالب بود. هیچ کدام حدس نمی زدند که کلاغ ها بتوانند این قدر به دردمان بخورند.