حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 17

بعد از پایان عملیات قاسم بن حسن (ع) روی ارتفاعات بازی دراز(16) و شهادت سیامک، اوضاع کمی آرامتر شد. بچه ها به وضعیت جبهه آشنا شده بودند و خامی قبل را نداشتند. من هم مسؤول محور شده بودم. وقتش شده بود که کمی به محور سر و سامان بدهیم. از چند تا از بچه های پادگان امام حسین (ع) دعوت کردم تا به آن جا بیایند و با ما همکاری کنند؛ مثل مرتضی کهن(17)، عباس ملکی(18) و چند نفر دیگر. خود بچه ها شروع کردند به درست کردن سنگر و محکم کاری.
وضعیت سلاح و مهمات خیلی ناجور بود. پیشرفته ترین سلاح که داشتیم، کلاشینکف بود. قبضه آر پی جی هم چندتایی پیدا می شد؛ ولی بدون موشک. بیشتر تفنگ های ژ ـ 3 هم خراب بود و گیر می کرد. شب هایی که درگیری داشتیم، بچه ها حسابی کلافه می شدند؛ تا جایی که حاضر بودند با تفنگ «برنو» کار کنند! برنو کارآیی ژ ـ 3 را نداشت؛ اما گیر نمی کرد.
بچه های پادگان امام حسین (ع) کمک خوبی برایمان بودند. با کمک آنها توانستیم مسلسل کالیبر 50 و تفنگ 57 توی خط بیاوریم. شهید ملکی، خیلی فعالیت کرد تا تفنگ های 57 را راه بیندازیم. آنها از رده خارج بودند. با هر زحمتی که بود؛ آماده شان کردیم. خوبی تفنگ 57 این بود که قدرت تخریب زیادی داشت. با آنها راحت می توانستیم سنگر های دشمن را بزنیم.
آنها سنگرهاشان را سنگ چین کرده بودند و بالاتر از سطح زمین قرار داشت؛ در حالی که ما سنگر هایمان را توی زمین حفر کرده بودیم.(19)
رسیدن سلاح ها به روحیه بچه ها خیلی کمک کرد.
شهید کهن تعدادی از مین های عراقی را خنثی کرد، اما به ظاهر منطقه دست نزد؛ طوری که آنها خیال می کردند میدان مین شان هنوز کشف نشده است!
فاصله ما با عراقی ها کم بود؛ حتی با اسلحه سبک هم می توانستیم همدیگر را بزنیم. سعی می کردم روحیه تهاجم را بین بچه ها حفظ کنم. با این که تعداد نفراتمان کم بود، سعی می کردیم گاه و بیگاه به سنگرهای دشمن حمله کنیم. یکی از راه ها، استفاده از توپخانه بود. البته استفاده از توپخانه با وجود یک دیده بان، خوب میسر می شد. در آن روزها، «حاج محمود غفاری»(20) برای توپخانه ما یک دیده بان توانا بود. او اولین روحانی بود که در روزهای اول جنگ می دیدم. حضور او با لباس نظامی، آن هم در کار مهم و خطرناک دیده بانی، برای ما مهم بود. هیچ وقت لذت نمازهایی را که پشت سر او خواندم، فراموش نمی کنم.
باید منطقه را کاملا شناسایی می کردیم. دست به کار شدیم. هم منطقه خودمان و هم خط دشمن را وجب به وجب بررسی کردیم.
یک خاطره بد از این شناسایی ها دارم. هنگام شناسایی، معمولا یکی از بچه های بومی سر پل ذهاب به نام آقای «زارعی» همراه ما می آمد. او اطلاعات خوبی داشت. یک روز داشتیم از شناسایی بر می گشتیم. یکدفعه صدای انفجار از پشت سر شنیدم. وقتی برگشتم، دیدم زارعی افتاده روی زمین و پاهایش افتاده دو متر آن طرف تر! خیلی ناراحت شدم. آن جا منطقه خودی بود. با خودم فکر کردم: «پس مین را چه کسی کار گذاشته؟ نفوذی ها یا کس دیگری؟»
بعد از این که پرس و جو کردیم، فهمیدیم مین ها را پست مهندسی تیپ 3 لشکر 81 ارتش کار گذاشته است. در یکی از حمله های عراق، مین های کوچک ام ـ 14 را کاشته بودند. جمع آوری و تشخیص این مین ها خیلی سخت بود. آن منطقه را طناب کشی و علامت گذاری کردیم. تجربه ای بود که به قیمت جانباز شدن یکی از بهترین بچه ها به دست آمد.
امدادهای غیبی را هم نمی شود نادیده گرفت. بچه ها یک شب به خط رفته بودند. در عقبه کسی نبود. راه افتادم تا اطراف را سرکشی کنم. در مسیر، جاده ای بود که به مقر منتهی می شد و زیر دید دشمن بود. کنار جاده، لابه لای درخت ها یک سنگر داشتیم. بعضی وقت ها از آن به عنوان بازداشتگاه استفاده می کردیم. کسانی که بهشان مشکوک می شدیم، می بردیم آن جا. رسیدم پهلوی سنگر. دنبال نگهبان می گشتم. دیدم نشسته و تکیه داده به یک درخت. متوجه آمدن من نشده بود. رفتم جلوتر. اسلحه اش را محکم توی بغل گرفته بود و رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «می زنن، شدیدا دارن اینجا رو می زنن. هم تنهام، هم حفاظ ندارم. حتی اگر زخمی بشم، کسی با خبر نمی شه.»
صدایش می لرزید. حق داشت. هنوز جبهه و فلسفه جنگ بین بچه ها جا نیفتاده بود و بعضی ها از نظر روحی کم می آوردند. گفتم: «پاشو، برو توی سنگر، یا برو توی ساختمون بغلی.»
چند متر دورتر، ساختمان پرورش ماهی بود. گفتم: «برو جایی که حفاظ داشته باشه و ترکش نخوری، وقتی منطقه آروم شد، پستت رو ادامه بده.»
روحیه اش را باخته بود و گفت: «نمی دونم چیکار کنم. کدوم بهتره؟»
گفتم: «خودت تصمیم بگیر. یا برو توی سنگر، یا توی ساختمون.»
دو دل بود. یک چشمش به سنگر بود و چشم دیگرش به ساختمان انتخاب برایش مشکل بود. یکدفعه بلند شد و گفت: «باشه! می رم توی ساختمون.»
چند قدمی رفت. برگشت و همین طور که راه می رفت، گفت: «نه، سنگر بهتره. میرم اون جا.»
سنگر دو تا پله می خورد و پایین می رفت. سقفش را یک صفحه آهنی پوشانیده بود و روی صفحه هم خاک بود. از پله های سنگر پایین رفت. خواستم راه بیفتم، صدای پا شنیدم. نگاه کردم، دیدم آمده است بالا. این بار داشت می رفت طرف ساختمان. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «می رم توی ساختمون. شاید اون جا امن تر باشه.»
ایستادم ببینم نظرش عوض می شود یا نه. هنوز وارد ساختمان نشده بود که صدای سوت خمپاره شنیدم. خوابیدم روی زمین و گوش هایم را گرفتم. صدای انفجار سرم را پر کرد. نمی توانستم بفهمم کدام طرف خورده است. درست بین سنگر و ساختمان بودم. سعی کردم بلند شوم. دود و خاک جلو چشمهایم را گرفته بود. صدا زدم: «کجایی؟ چی شد؟!»
صدای نگهبان را شنیدم. خیلی ضعیف بود. منتظر شدم تا گرد و خاک بخوابد. آمد نزدیکتر. چراغ قوه را روشن کردم. از سنگر، یک حفره بزرگ باقی مانده بود! نگاهی به سنگر انداخت و گفت: «من نمی تونم نگهبانی بدم.»
ترسیده بود. گفتم: «عیبی نداره، برو عقب. من جات می مونم. هر وقت آرام شدی بیا.»
هنوز هر وقت یاد آن شب می افتم، تعجب می کنم. چرا نگهبان از سنگر بیرون آمد؟ فقط می شد قضیه را این جوری توجیه کرد؛ انگار کسی بهش گفته بود توی سنگر نمان!

خاطره 18

کم کم وضعیت ترابری منطقه را سر و سامان دادیم و رساندن تدارکات به بچه ها آسانتر شد. توی همین گیرودار، یک اکیپ جدید به منطقه ما آمد. علی قربانی و محسن حاج بابا جزو این گروه بودند. خیلی خوشحال شدم. دیگر تنها نبودم. با آمدن آنها، فعالیت ما بیشتر و گسترده تر شد. با پشتیبانی و کمک آنها، مقر خودمان را از زیر دید دشمن جابه جا کردیم. مکان استراحت و تدارکاتمان را بردیم به روستای تپه «عظیمیه» که عقب تر بود و دسترسی و دید عراقیها نسبت به آن کمتر. البته این باعث می شد رفت و آمد بین خط و مقر استراحت کمی سخت شود.(21)
در اوایل جنگ، دشمن حساس بود، ما در تاریکی مطلق حرکت می کردیم و شب ها با چراغ خاموش، ماشین می راندیم. به خاطر همین، رفت و آمد خطرناک و خسته کننده بود. توی گیرودار آماده کردن جبهه ها، متوجه حضور ضد انقلاب شدیم. اوایل، کمکشان به دشمن، در حد دادن اطلاعات بود. قبلا یکی از نفوذیهای محلی چند افسر عراقی را آورده بود و جبهه را بهشان نشان داده بود. تا آن موقع متوجه قضیه نشده بودیم؛ اما از وقتی دشمن به دوربین دید در شب و قناسه مجهز شد، آنها مستقیما وارد عمل شدند. کمین می زدند و درگیری بالا می رفت. فقط شب ها حمله می کردند. وقتی هم که کار بیخ پیدا می کرد، دشمن به کمکشان می آمد.
یکی از بزرگترین درگیری ها در روستای «داربلوط» اتفاق افتاد. دشت داربلوط بین سر پل ذهاب و قصر شیرین واقع است. نام یکی از روستاهای این دشت هم داربلوط است.
«اصغر وصالی»(22) با بچه های پادگان «ولی عصر (عج)» تهران در این روستا مستقر بودند. یک شب درگیری سختی بین ضد انقلاب که از طایفه «قلخانی» کرند بودند، با بچه ها در گرفت. اصغر وصالی در این درگیری، تلفات زیادی از آنها گرفت و چند نفر از بچه های خوب ما هم در این درگیری، شهید شدند؛ از جمله احمد مولایی(23) که از پادگان امام حسین (ع) اعزام شده بود. اصغر کفش بر هم که مربی تاکتیکی ما در همان پادگان بود، از ناحیه کمر مجروح شد و دیگر نتوانست در سپاه خدمت کند.
مهم ترین موفقیت ما در این درگیری، به اسارت درآوردن فرمانده آنها بود. پنج، شش نفر دیگر هم دستگیر شدند. از آن به بعد حمله های آنها نسبت به ما کمتر شد. حمله مستقیم کمتر داشتند؛ ولی به طور مخفی کار می کردند.
یک عملیات مخفی آنها حمله به اکیپ برادر «علاقه مندان» بود. با اکیپی از نیروهای پادگان امام حسین (ع) به منطقه آمده بود. محل استقرار شان در روستای «کوئیکی مجید»، در حاشیه دشت ذهاب بود که عقبه جبهه محسوب می شد. یک هفته ای بود که به منطقه آمده بودند. کار آنها آموزش عملیات تاکتیکی و رسیدگی به وضعیت جبهه ها بود. شب ها برای استراحت به روستای کوئیکی می آمدند. توی روستا به آنها یک اتاق بزرگ داده بودند. می گفتند اتاق آنها قبلا انبار کاه بوده است.
یک شب، با صدای رگبار از خواب بیدار می شوند. اولش نمی فهمند چه خبر شده است. روستا در پشت جبهه قرار داشت و عراقیها به آن دسترسی نداشتند. یکی از بچه ها برای سرکشی می آید بیرون. می بیند آن طرف خبری نیست. می رود تا اطراف را وارسی کند. مسلح هم نبوده است. ضد انقلاب او را نمی بیند. درگیری شدید می شود و او توی یکی از ساختمان های اطراف مخفی می شود. اطلاعات ضد انقلاب آن قدر زیاد بود که به خودشان زحمت نداده بودند تا بقیه ساختمان ها را بگردند. یک راست رفتند سر وقت استقرار بچه ها. درگیر می شوند. وقتی می بینند کار به درازا کشید و ممکن است بقیه باخبر شوند، یکی را می فرستند بالای پشت بام و از آن جا نارنجک می اندازند توی اتاق. بچه ها زخمی می شوند و آنها هم می آیند توی اتاق. برنامه شان این بوده که همه را با خود ببرند. قصدشان گرفتن اطلاعات بوده است. یکی که زخم عمیقی نداشته، خودش را می زند به مردن. آنها هم چند لگد بهش می زنند. وقتی می بینند صدایی ازش درنیامد، تیر خلاص می زنند و می روند. وقتی آب ها از آسیاب می افتد، آن که توی ساختمان ها پنهان شده بود، می آید بیرون و می بیند فقط یک نفر مانده است. جلوتر که می رود، می فهمد او هم زنده است. همین دو نفر ما را از جریان آگاه کردند. برادر علاقه مندان را که از نیروهای بسیار فعال و خوب ما بود، با خود بردند و تا پایان اسارت خبری از او نداشتیم.(24)

خاطره 19

در اواخر سال 59 تغییراتی در کادر پادگان ابوذر(25) صورت گرفت. «پیچک»(26) به عنوان فرمانده منطقه منصوب شد. با آمدن او وضعیت تغییر کرد. از همان زمان، جلسه های منظم ارتش و سپاه در آن منطقه برقرار شد. حاج بابا به عنوان مسؤول، به محور ما آمد و من از این مسؤولیت سنگین خلاص شدم. بچه های پادگان ابوذر سعی کردند تا من را به آن جا انتقال دهند. نه خودم مایل بودم و نه حاج بابا. استدلال او این بود که من به منطقه توجیه هستم و برای جانشینی خودش انتخاب کرده بود. خودم هم ترجیح می دادم پیش او بمانم. بالاخره مخالفتم را به پادگان اعلام کردم و قرار شد همان جا بمانم.
کم کم شروع به فعالیت کردیم و به منطقه وسعت دادیم. در این بین، پادگان آموزشی کوچکی برای نیروهای خودمان راه انداختیم تا نیروها را تقویت کنیم. برای زاغه مهمات چند سنگر زیرزمینی ساخته بودیم؛ یک سنگر خالی هم کنارش. گفتیم شاید این سنگر به مرور زمان توسط باران خراب شود.
یک بار هنگام عملیات آموزشی، بچه ها توی سنگر رفتند و خسته و کوفته ولو شدند. یکهو یک نفر نارنجک اشک آور توی سنگر انداخت. این نارنجک ها می توانست آدم را بکشد. داد همه درآمد. سنگر یک در بیشتر نداشت. با هر زحمتی بود، بچه ها بیرون آمدند. همه حالشان بد بود، حال خودم هم همین طور. بچه ها دورو بر سنگر دراز کشیده بودند. به زحمت ایستادم و شمردمشان. دیدم یکی کم است. سریع رفتم توی سنگر. دود همه جا را پوشانیده بود. آمدم بیرون. افتادم. بچه ها دورم جمع شدند. یکی پرسید: «چرا دوباره رفتی تو؟»
گفتم: «یکی از بچه ها نیست.»
یادم آمد که توی اسلحه خانه ماسک ضد گاز داریم. یکی از بچه ها را فرستادم ماسک بیاورد. ماسک را زدم و رفتم تو. ماسک آموزشی بود و فیلترش کار نمیکرد. به زور خودم را از پله ها کشیدم بالا. داشتم خفه می شدم. بچه ها آتش درست کردند و انداختند توی سنگر. یکی چفیه اش را خیس کرد، پیچید دور سرش و رفت تو. همه مان منتظر بودیم. چند دقیقه ای گذشت. با زحمت بلند شدم، رفتم جلو سنگر و فریاد زدم: «پس چرا نمی آی؟»
جوابی نیامد. خواستم بروم تو که بچه ها نگذاشتند. داشتم با آنها بحث که صدایی شنیدیم. رفتیم جلو. سینه خیز خودش را روی زمین می کشید. حالش بد بود. به زحمت می خواست چیزی بگوید. سرم را بردم جلو گوشش. گفت: «هیچ کس اون تو نیست.»
بعدها فهمیدم اشتباه کرده ام و همه بچه ها بیرون آمده بودند. از کسی که نارنجک را انداخته بود، پرسیدم: «چرا این کار را کردی؟»
گفت: «می خواستم تمرین کمی جدی تر بشه!»