حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 15

غروب داشتم بر می گشتم سر قرار؛ یکدفعه دیدم یکی از بچه ها دارد می دود طرف من. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «برادر سیامک با بی سیم کارتون داره.»
تا مقر دویدم. سیامک گفت: «مهدی بدو، من نیرو کم دارم. آتیش روی جبهه من زیاده. مثل این که دشمن می خواد تک بزنه. خیلی می کوبن، خودت رو برسون.»
بی سیم را برداشتم. چند تا از بچه ها را گذاشتم توی مقر و با بقیه راه افتادم طرف بالا. از میان گردان «سرگرد نیازی» رد می شدیم. بهش گفتم: «آماده باش! احتمال حمله به این جا هست.»
پرسید: «چی شده؟»
گفتم: «آتیش سنگینه، بچه ها رو توی خط دارن می کوبن. احتمال داره تک هم بزنن. با کالیبر ریز افتادن به جون سنگرهای بچه ها.»
پرسید: «وضع بچه ها چطوره؟»
گفتم: «خوبه، فقط اگر احتیاج شد، کمک کنید. تانک رو که نمی تونید بیارید بالا، ولی پشتیبانی مقر و تشکیلات باشید.»
با بچه ها رفتیم بالا. وقتی رسیدیم، آتش سبک تر شده بود. بچه ها نشسته بودند و نگاه می کردند. رفتم جلو. ماتشان برده بود. پرسیدم: «آقای سیامک کجاست؟»
دو نفر از بچه ها زدند زیر گریه. پرسیدم: «چی شده؟»
گفتند: «هیچی.»
همه ناراحت و پکر نشسته بودند. عصبانی شدم. فریاد زدم: «هیچ کس به من نمی گه چی شده؟»
کسی حرف نزد. به بی سیم چی گفتم: «چی شده آخه، بگو!»
گفت: «بیایین توی سنگر!»
رفتم. گفت: «من پشت بی سیم بودم. اون هم کنار بی سیم. پهلوی من نشسته بود. آتیش که سنگین شد، اول با شما تماس گرفت. بعد گفت؛ من می روم یک سری به سنگر بغل بزنم و به اونها بگم که حواستون به شیار باشه. بهش گفتم؛ نرو، بگذار آتیش سبک بشه. بلند شد و گفت؛ اگر از توی شیار بیان، بچه ها را می زنن. دم غروب بود. رفت بیرون. صدای انفجار را شنیدم. سنگر را با خمپاره 120 زدند. آقای سیامک با دو تیربارچی توی سنگر...»
هق هق گریه اش بلند شد. آمدم بیرون. پرسیدم: «سنگر کدوم طرفه؟»
یکی از بچه ها با دست نشان داد. رفتم آن طرف. سنگر را که دیدم، برگشتم. به بچه ها گفتم: «بلند شید برید سنگر درست کنید. بهتره توی کوه سنگر بکنید. دیگه هیچ سنگری رو این طوری نبینم.»
خودم یک گلنگ برداشتم و شروع کردم به کندن. عقده دلم را سر سنگ های کوه خالی کردم. سیامک نزدیک ترین دوستم بود. فکر نمی کردم به این زودی او را از دست بدهم. سنگر از نوعی بود که رویش پتو کشیده بودند؛ مثل قبر، سیاه و تاریک بود. یادم هست سه متر مربع توی کوه را کندم. بعد آمدم بیرون و به بچه ها سر زدم. گفتم: «مواظب باشید، سنگرهایتان را درست کنید. کالیبر ها هم آماده آماده باشه.»
برگشتم و شروع کردم به کندن سنگر. نزدیک سحر، سنگر آماده بود. کلنگ را گذاشتم زمین. دو تکه چوب برداشتم و یک پتو انداختم رویشان. شد برانکارد. رفتم پیش جسد سیامک. توی تاریک و روشنی سحر، تازه می دیدمش. جنازه اش تکه تکه شده بود. پاهایش را گذاشتم توی برانکارد. نیم تنه اش را نتوانستم. دلم نمی آمد تکه های بدن دوستم را جمع کنم. تکه های بالا تنه اش را جمع کردند و آنها را گذاشتم توی برانکارد. سر برانکارد را گرفتیم و راه افتادیم. یکی از پشت صدا زد: «برادر مرندی!»
برگشتم. یکی از بچه های بسیجی بود. گفت: «می خوای ما را این جا تنها بذاری؟» هنوز افق روشن نشده بود. مانده بودم چه کار کنم. یک طرف جنازه سیامک بود و یک طرف سنگرش. اگر جنازه را تنها می فرستادم، معلوم نبود چه به سرش بیاید. کسی نمی توانست او را شناسایی کند. چهره اش از هم پاشیده بود. باید باهاش می رفتم. دوستم بود. باید به خانواده اش خبر می دادم. انگار یک نفر به من گفت: «تو نباید بری، اگر بری، این بچه ها هم می آیند پایین. نذار سنگر سیامک خالی بمونه.»
برانکارد را گذاشتم زمین. به یکی از بچه ها گفتم: «جنازه را ببر پادگان، تا از آن جا او را با آمبولانس به عقب منتقل کنند.»(13)

خاطره 16

برگشتم توی سنگر. خیلی ناراحت بودم. وقتی تو صورت بچه ها نگاه می کردم، حس کردم بودنم به آنها آرامش می دهد. همین برایم بس بود. با بی سیم تماس گرفتم. به معاونم گفتم دو، سه روزی بالا می مانم. قرار شد خودش کارهای گردان را سر و سامان بدهد.
عکسی که روز قبل بچه ها از من و سیامک گرفته بودند، تو ساکم بود. همان زمانی که داشتیم می آمدیم برای سرکشی خط. آن عکس، آخرین عکسی بود که از سیامک به جا ماند.(14)
بچه ها شام آوردند. اصرار کردند من هم بخورم. نمی توانستم. دود، خاک و ذهن ناراحت! همه اینها باعث شده بود اشتهایم کور شود. تو گیر و دار تعارفها بودیم که برادر کریمی آمد. مسؤول توزیع غذا بود. گفت: «برادر مرندی، چی شده؟»
گفتم: «سیامک(15) شهید شده.»
خودم فهمیدم خبر را خیلی سریع داده ام. دست خودم نبود. سرش را پایین انداخت. دیگر چیزی نگفت. کنسرو را از ساکم درآوردم و جلوش گذاشتم. گفت: «این چیه؟»
گفتم: «قرار بود این رو امشب با سیامک بخوریم. برادر با خودت ببر.»
پرسید: «چیکارش کنم؟»
گفتم: «هر کاری می خوای بکن. فقط این جا نمونه.»
دیگر نتوانستم حرف بزنم. او هم حرفم را به گوش گرفت. کنسرو را برداشت و رفت.
آن شب را هر طوری بود، گذراندم. همه اش تو فکر بودم که به خانواده اش چه بگویم. آنها حتما انتظار داشتند من جنازه سیامک را ببرم. یا حداقل خودم بهشان خبر بدهم. نمی دانستم وقتی ببینمشان چه بگویم.
راستش را بخواهید، هنوز هم نرفته ام پیششان.

خاطره 17

بعد از پایان عملیات قاسم بن حسن (ع) روی ارتفاعات بازی دراز(16) و شهادت سیامک، اوضاع کمی آرامتر شد. بچه ها به وضعیت جبهه آشنا شده بودند و خامی قبل را نداشتند. من هم مسؤول محور شده بودم. وقتش شده بود که کمی به محور سر و سامان بدهیم. از چند تا از بچه های پادگان امام حسین (ع) دعوت کردم تا به آن جا بیایند و با ما همکاری کنند؛ مثل مرتضی کهن(17)، عباس ملکی(18) و چند نفر دیگر. خود بچه ها شروع کردند به درست کردن سنگر و محکم کاری.
وضعیت سلاح و مهمات خیلی ناجور بود. پیشرفته ترین سلاح که داشتیم، کلاشینکف بود. قبضه آر پی جی هم چندتایی پیدا می شد؛ ولی بدون موشک. بیشتر تفنگ های ژ ـ 3 هم خراب بود و گیر می کرد. شب هایی که درگیری داشتیم، بچه ها حسابی کلافه می شدند؛ تا جایی که حاضر بودند با تفنگ «برنو» کار کنند! برنو کارآیی ژ ـ 3 را نداشت؛ اما گیر نمی کرد.
بچه های پادگان امام حسین (ع) کمک خوبی برایمان بودند. با کمک آنها توانستیم مسلسل کالیبر 50 و تفنگ 57 توی خط بیاوریم. شهید ملکی، خیلی فعالیت کرد تا تفنگ های 57 را راه بیندازیم. آنها از رده خارج بودند. با هر زحمتی که بود؛ آماده شان کردیم. خوبی تفنگ 57 این بود که قدرت تخریب زیادی داشت. با آنها راحت می توانستیم سنگر های دشمن را بزنیم.
آنها سنگرهاشان را سنگ چین کرده بودند و بالاتر از سطح زمین قرار داشت؛ در حالی که ما سنگر هایمان را توی زمین حفر کرده بودیم.(19)
رسیدن سلاح ها به روحیه بچه ها خیلی کمک کرد.
شهید کهن تعدادی از مین های عراقی را خنثی کرد، اما به ظاهر منطقه دست نزد؛ طوری که آنها خیال می کردند میدان مین شان هنوز کشف نشده است!
فاصله ما با عراقی ها کم بود؛ حتی با اسلحه سبک هم می توانستیم همدیگر را بزنیم. سعی می کردم روحیه تهاجم را بین بچه ها حفظ کنم. با این که تعداد نفراتمان کم بود، سعی می کردیم گاه و بیگاه به سنگرهای دشمن حمله کنیم. یکی از راه ها، استفاده از توپخانه بود. البته استفاده از توپخانه با وجود یک دیده بان، خوب میسر می شد. در آن روزها، «حاج محمود غفاری»(20) برای توپخانه ما یک دیده بان توانا بود. او اولین روحانی بود که در روزهای اول جنگ می دیدم. حضور او با لباس نظامی، آن هم در کار مهم و خطرناک دیده بانی، برای ما مهم بود. هیچ وقت لذت نمازهایی را که پشت سر او خواندم، فراموش نمی کنم.
باید منطقه را کاملا شناسایی می کردیم. دست به کار شدیم. هم منطقه خودمان و هم خط دشمن را وجب به وجب بررسی کردیم.
یک خاطره بد از این شناسایی ها دارم. هنگام شناسایی، معمولا یکی از بچه های بومی سر پل ذهاب به نام آقای «زارعی» همراه ما می آمد. او اطلاعات خوبی داشت. یک روز داشتیم از شناسایی بر می گشتیم. یکدفعه صدای انفجار از پشت سر شنیدم. وقتی برگشتم، دیدم زارعی افتاده روی زمین و پاهایش افتاده دو متر آن طرف تر! خیلی ناراحت شدم. آن جا منطقه خودی بود. با خودم فکر کردم: «پس مین را چه کسی کار گذاشته؟ نفوذی ها یا کس دیگری؟»
بعد از این که پرس و جو کردیم، فهمیدیم مین ها را پست مهندسی تیپ 3 لشکر 81 ارتش کار گذاشته است. در یکی از حمله های عراق، مین های کوچک ام ـ 14 را کاشته بودند. جمع آوری و تشخیص این مین ها خیلی سخت بود. آن منطقه را طناب کشی و علامت گذاری کردیم. تجربه ای بود که به قیمت جانباز شدن یکی از بهترین بچه ها به دست آمد.
امدادهای غیبی را هم نمی شود نادیده گرفت. بچه ها یک شب به خط رفته بودند. در عقبه کسی نبود. راه افتادم تا اطراف را سرکشی کنم. در مسیر، جاده ای بود که به مقر منتهی می شد و زیر دید دشمن بود. کنار جاده، لابه لای درخت ها یک سنگر داشتیم. بعضی وقت ها از آن به عنوان بازداشتگاه استفاده می کردیم. کسانی که بهشان مشکوک می شدیم، می بردیم آن جا. رسیدم پهلوی سنگر. دنبال نگهبان می گشتم. دیدم نشسته و تکیه داده به یک درخت. متوجه آمدن من نشده بود. رفتم جلوتر. اسلحه اش را محکم توی بغل گرفته بود و رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «می زنن، شدیدا دارن اینجا رو می زنن. هم تنهام، هم حفاظ ندارم. حتی اگر زخمی بشم، کسی با خبر نمی شه.»
صدایش می لرزید. حق داشت. هنوز جبهه و فلسفه جنگ بین بچه ها جا نیفتاده بود و بعضی ها از نظر روحی کم می آوردند. گفتم: «پاشو، برو توی سنگر، یا برو توی ساختمون بغلی.»
چند متر دورتر، ساختمان پرورش ماهی بود. گفتم: «برو جایی که حفاظ داشته باشه و ترکش نخوری، وقتی منطقه آروم شد، پستت رو ادامه بده.»
روحیه اش را باخته بود و گفت: «نمی دونم چیکار کنم. کدوم بهتره؟»
گفتم: «خودت تصمیم بگیر. یا برو توی سنگر، یا توی ساختمون.»
دو دل بود. یک چشمش به سنگر بود و چشم دیگرش به ساختمان انتخاب برایش مشکل بود. یکدفعه بلند شد و گفت: «باشه! می رم توی ساختمون.»
چند قدمی رفت. برگشت و همین طور که راه می رفت، گفت: «نه، سنگر بهتره. میرم اون جا.»
سنگر دو تا پله می خورد و پایین می رفت. سقفش را یک صفحه آهنی پوشانیده بود و روی صفحه هم خاک بود. از پله های سنگر پایین رفت. خواستم راه بیفتم، صدای پا شنیدم. نگاه کردم، دیدم آمده است بالا. این بار داشت می رفت طرف ساختمان. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «می رم توی ساختمون. شاید اون جا امن تر باشه.»
ایستادم ببینم نظرش عوض می شود یا نه. هنوز وارد ساختمان نشده بود که صدای سوت خمپاره شنیدم. خوابیدم روی زمین و گوش هایم را گرفتم. صدای انفجار سرم را پر کرد. نمی توانستم بفهمم کدام طرف خورده است. درست بین سنگر و ساختمان بودم. سعی کردم بلند شوم. دود و خاک جلو چشمهایم را گرفته بود. صدا زدم: «کجایی؟ چی شد؟!»
صدای نگهبان را شنیدم. خیلی ضعیف بود. منتظر شدم تا گرد و خاک بخوابد. آمد نزدیکتر. چراغ قوه را روشن کردم. از سنگر، یک حفره بزرگ باقی مانده بود! نگاهی به سنگر انداخت و گفت: «من نمی تونم نگهبانی بدم.»
ترسیده بود. گفتم: «عیبی نداره، برو عقب. من جات می مونم. هر وقت آرام شدی بیا.»
هنوز هر وقت یاد آن شب می افتم، تعجب می کنم. چرا نگهبان از سنگر بیرون آمد؟ فقط می شد قضیه را این جوری توجیه کرد؛ انگار کسی بهش گفته بود توی سنگر نمان!