حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 14

صبح آن روز، وقت ما صرف درست کردن دژبانی و شکل دادن به خط پدافندی جبهه شد.
شب اول، دوباره از شیار آمدم پایین. بچه ها هم رفته بودند عقب و مقر خلوت بود. دیدم سیامک هم آمده است. با هم نشستیم به برنامه ریزی. گفتم: «سیامک، بیا فکر یک مقر امن باشیم برای استراحت بچه هایی که می آیند عقب.»
گفت: «باشه.»
نقشه را پهن کرد و مشغول بررسی بودیم که یکی از بچه های بومی قصر شیرین به نام «کریم جهان بخش» برایمان آش آورد(12). دست پخت بومی هایی بود که به ما کمک می کردند. کریم یک کلاه نمدی شیرازی می گذاشت سرش؛ یک قاطر سفید هم داشت. گاهی اوقات کار حمل آذوقه را او انجام می داد.
در کوله پشتی ام را باز کردم. دیدم یک کنسرو که از تهران آورده ام، هنوز تو ساکم باقی مانده است. گفتم: «سیامک! بیا امشب کلک این کنسرو را بکنیم.»
گفت: «نه، امشب آش هست. بگذار برای فردا شب.»
کریم هم ایستاده بود و می خندید. گفتم: «باشه، اگر عمری بود فردا شب خدمت کنسرو می رسیم!»
همان طور که شام می خوردیم، درباره مقر امن بحث کردیم. بعد از شام، کریم برایمان چای آورد و گفت: «برادر مرندی، با من کاری ندارین؟»
پرسیدم: «برای بچه ها آب فرستادی؟»
گفت: «آره، فرستادم.»
گفتم: «خب، برو استراحت کن.»
ده دقیقه نگذشته بود که سر و صدا شروع شد؛ صداهای عجیب و غریب. کلاه آهنی را گذاشتیم سرمان. گفتیم الان است که سقف بیاید پایین.
بیرون آمدیم. این گلوله ها، سهمیه هر شبمان بود. هر کجا که احساس می کردند یک ایرانی هست، می زدند. نیم ساعت بعد هم قطع می کردند. آتش که تمام شد، به نگهبانی ها سر زدیم و از وضع بچه ها با خبر شدیم. خیلی خسته بودیم. به نگهبانان گفتم: «ما می خوابیم، نوبت پست ما که شد، صدایمان بزنید.»
با کلاه آهنی خوابیدیم که اگر سقف ریزش کرد، طوری نشویم. خواب بودم که صدای انفجار آمد. سیامک هم بیدار شد. رفتیم بیرون. یک توپ خورده بود به اتاق بچه ها. سه نفر شهید شدند. شبانه با سیامک جنازه ها را جا به جا کردیم.
نزدیک مقر، یک استخر پرورش ماهی بود. ماهی درشتی هم داشت. ماهیگیری در آن استخر را ممنوع کرده بودیم. لباس هایمان بد جوری خونی شده بود. نزدیک سحر رفتیم توی استخر و خودمان را شستیم. آماده شدیم برای نماز. هوا گرگ و میش بود که جدا شدیم. من به منطقه نیروهای خودم رفتم و سیامک هم رفت توی منطقه خودش. قرار شد دوباره برگردیم مقر؛ برای قطعی کردن مقر امن برای بچه ها.

خاطره 15

غروب داشتم بر می گشتم سر قرار؛ یکدفعه دیدم یکی از بچه ها دارد می دود طرف من. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «برادر سیامک با بی سیم کارتون داره.»
تا مقر دویدم. سیامک گفت: «مهدی بدو، من نیرو کم دارم. آتیش روی جبهه من زیاده. مثل این که دشمن می خواد تک بزنه. خیلی می کوبن، خودت رو برسون.»
بی سیم را برداشتم. چند تا از بچه ها را گذاشتم توی مقر و با بقیه راه افتادم طرف بالا. از میان گردان «سرگرد نیازی» رد می شدیم. بهش گفتم: «آماده باش! احتمال حمله به این جا هست.»
پرسید: «چی شده؟»
گفتم: «آتیش سنگینه، بچه ها رو توی خط دارن می کوبن. احتمال داره تک هم بزنن. با کالیبر ریز افتادن به جون سنگرهای بچه ها.»
پرسید: «وضع بچه ها چطوره؟»
گفتم: «خوبه، فقط اگر احتیاج شد، کمک کنید. تانک رو که نمی تونید بیارید بالا، ولی پشتیبانی مقر و تشکیلات باشید.»
با بچه ها رفتیم بالا. وقتی رسیدیم، آتش سبک تر شده بود. بچه ها نشسته بودند و نگاه می کردند. رفتم جلو. ماتشان برده بود. پرسیدم: «آقای سیامک کجاست؟»
دو نفر از بچه ها زدند زیر گریه. پرسیدم: «چی شده؟»
گفتند: «هیچی.»
همه ناراحت و پکر نشسته بودند. عصبانی شدم. فریاد زدم: «هیچ کس به من نمی گه چی شده؟»
کسی حرف نزد. به بی سیم چی گفتم: «چی شده آخه، بگو!»
گفت: «بیایین توی سنگر!»
رفتم. گفت: «من پشت بی سیم بودم. اون هم کنار بی سیم. پهلوی من نشسته بود. آتیش که سنگین شد، اول با شما تماس گرفت. بعد گفت؛ من می روم یک سری به سنگر بغل بزنم و به اونها بگم که حواستون به شیار باشه. بهش گفتم؛ نرو، بگذار آتیش سبک بشه. بلند شد و گفت؛ اگر از توی شیار بیان، بچه ها را می زنن. دم غروب بود. رفت بیرون. صدای انفجار را شنیدم. سنگر را با خمپاره 120 زدند. آقای سیامک با دو تیربارچی توی سنگر...»
هق هق گریه اش بلند شد. آمدم بیرون. پرسیدم: «سنگر کدوم طرفه؟»
یکی از بچه ها با دست نشان داد. رفتم آن طرف. سنگر را که دیدم، برگشتم. به بچه ها گفتم: «بلند شید برید سنگر درست کنید. بهتره توی کوه سنگر بکنید. دیگه هیچ سنگری رو این طوری نبینم.»
خودم یک گلنگ برداشتم و شروع کردم به کندن. عقده دلم را سر سنگ های کوه خالی کردم. سیامک نزدیک ترین دوستم بود. فکر نمی کردم به این زودی او را از دست بدهم. سنگر از نوعی بود که رویش پتو کشیده بودند؛ مثل قبر، سیاه و تاریک بود. یادم هست سه متر مربع توی کوه را کندم. بعد آمدم بیرون و به بچه ها سر زدم. گفتم: «مواظب باشید، سنگرهایتان را درست کنید. کالیبر ها هم آماده آماده باشه.»
برگشتم و شروع کردم به کندن سنگر. نزدیک سحر، سنگر آماده بود. کلنگ را گذاشتم زمین. دو تکه چوب برداشتم و یک پتو انداختم رویشان. شد برانکارد. رفتم پیش جسد سیامک. توی تاریک و روشنی سحر، تازه می دیدمش. جنازه اش تکه تکه شده بود. پاهایش را گذاشتم توی برانکارد. نیم تنه اش را نتوانستم. دلم نمی آمد تکه های بدن دوستم را جمع کنم. تکه های بالا تنه اش را جمع کردند و آنها را گذاشتم توی برانکارد. سر برانکارد را گرفتیم و راه افتادیم. یکی از پشت صدا زد: «برادر مرندی!»
برگشتم. یکی از بچه های بسیجی بود. گفت: «می خوای ما را این جا تنها بذاری؟» هنوز افق روشن نشده بود. مانده بودم چه کار کنم. یک طرف جنازه سیامک بود و یک طرف سنگرش. اگر جنازه را تنها می فرستادم، معلوم نبود چه به سرش بیاید. کسی نمی توانست او را شناسایی کند. چهره اش از هم پاشیده بود. باید باهاش می رفتم. دوستم بود. باید به خانواده اش خبر می دادم. انگار یک نفر به من گفت: «تو نباید بری، اگر بری، این بچه ها هم می آیند پایین. نذار سنگر سیامک خالی بمونه.»
برانکارد را گذاشتم زمین. به یکی از بچه ها گفتم: «جنازه را ببر پادگان، تا از آن جا او را با آمبولانس به عقب منتقل کنند.»(13)

خاطره 16

برگشتم توی سنگر. خیلی ناراحت بودم. وقتی تو صورت بچه ها نگاه می کردم، حس کردم بودنم به آنها آرامش می دهد. همین برایم بس بود. با بی سیم تماس گرفتم. به معاونم گفتم دو، سه روزی بالا می مانم. قرار شد خودش کارهای گردان را سر و سامان بدهد.
عکسی که روز قبل بچه ها از من و سیامک گرفته بودند، تو ساکم بود. همان زمانی که داشتیم می آمدیم برای سرکشی خط. آن عکس، آخرین عکسی بود که از سیامک به جا ماند.(14)
بچه ها شام آوردند. اصرار کردند من هم بخورم. نمی توانستم. دود، خاک و ذهن ناراحت! همه اینها باعث شده بود اشتهایم کور شود. تو گیر و دار تعارفها بودیم که برادر کریمی آمد. مسؤول توزیع غذا بود. گفت: «برادر مرندی، چی شده؟»
گفتم: «سیامک(15) شهید شده.»
خودم فهمیدم خبر را خیلی سریع داده ام. دست خودم نبود. سرش را پایین انداخت. دیگر چیزی نگفت. کنسرو را از ساکم درآوردم و جلوش گذاشتم. گفت: «این چیه؟»
گفتم: «قرار بود این رو امشب با سیامک بخوریم. برادر با خودت ببر.»
پرسید: «چیکارش کنم؟»
گفتم: «هر کاری می خوای بکن. فقط این جا نمونه.»
دیگر نتوانستم حرف بزنم. او هم حرفم را به گوش گرفت. کنسرو را برداشت و رفت.
آن شب را هر طوری بود، گذراندم. همه اش تو فکر بودم که به خانواده اش چه بگویم. آنها حتما انتظار داشتند من جنازه سیامک را ببرم. یا حداقل خودم بهشان خبر بدهم. نمی دانستم وقتی ببینمشان چه بگویم.
راستش را بخواهید، هنوز هم نرفته ام پیششان.