حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 13

به سنگرها سر زده بودم و داشتم بر می گشتم مقر. دویست، سیصد متر مانده به مقر، چشمم به یک تریلر افتاد. داشت می رفت طرف دشمن. دوربین به چشمم گرفتم تا تریلر را تعقیب کنم.
یکدفعه صدای خمپاره بلند شد. چپ و راست تریلر، گلوله های خمپاره فرود می آمد. راننده سعی می کرد تا ماشین را کنترل کند. مارپیچ حرکت می کرد. فاصله تریلر با دشمن، نزدیک به شش کیلومتر بود. انگار از این فاصله او را دیده بودند. تعداد گلوله های توپ بیشتر شد. یکهو راننده از تریلر پیاده شد. ماشین را همان طور به حال خودش گذاشت و رفت پشت یک تخته سنگ. همه اینها را با دوربین می دیدم. نمی توانستم کاری بکنم. بچه هایی که کنارم بودند، پرسیدند: «چیکار می شه کرد؟»
گفتم: «هیچی، فقط دعا!»
ماشین در جایی نبود که بشود رفت سراغش. هنوز زیر رگبار گلوله بود نشستیم به خواندن آیه و جعلنا. مهمات کم داشتیم و تریلر پر بود از مهمات. دشمن هم همین طور توپ و خمپاره می زد. کار مهمی داشتم. باید می رفتم. یکی از بچه ها را گذاشتم آن جا و رفتم سراغ کارها.
شب شد. کارهایم تمام شده بود. رفتیم سراغ ماشین. فقط یک ترکش خورده بود به درش! یکی از بچه ها ماشین را از تیر رس دشمن بیرون آورد و تحویل راننده اش داد. راننده می خواست به پادگان ابوذر برود.
به مقر برگشتیم که دشمن آتشبار سنگین را متمرکز کرده روی مقر. هنوز کوله پشتی روی دوشم بود و اسلحه توی دستم که یک گلوله توپ خورد بغل ساختمان. و بعد یکی دیگر خورد به خود ساختمان. یکی از بچه ها داشت از پله می رفت بالا که یک گلوله توپ خورد پهلویش. ترکش پایش را قطع کرد. افتاد و همان جا شهید شد. من ایستاده بودم و نگاه می کردم. نمی دانستم دشمن از کجا ما را می بیند و می زند که نشانه رویش این طور دقیق است. بچه ها را پخش کردم. یک ساعتی همین طور می کوبید. آتش که قطع شد، آژیر آمبولانس را شنیدم.
مجروحان و شهیدان را فرستادیم عقب. ماندند بقیه بچه ها. باید فکری به حال آنها می کردیم. زیر آتش دشمن بودند. یکی شان گفت: «مثلا اومدیم این جا استراحت!»
درست می گفت. سیامک هم با بچه هایش آمده بود پایین. گفتم: «سیامک، چیکار کنیم؟»
گفت: «بفرستیم شون پادگان ابوذر.»
چاره ای نداشتیم. همین کار کردیم. بین راه، یک گند مزار بود. دشمن یک گلوله آتش زا زد. گند مزار یکپارچه آتش شد. کمی از گند مزار دور شدیم. ناگهان آسمان ابری شد و باران آمد. هیچ کس باورش نمی شد. بچه ها همان جا سجده شکر به جا آوردند. باران، دید دشمن را هم تا حدی کور کرده بود.
بالاخره بچه ها را فرستادیم عقب. آن شب آقای براتلو و صادقی هم آمدند مقر. از عملیات پرسیدیم. گفتند: «مشکل پشتیبانی داشتیم.»
به هر حال، اولین عملیات سپاه بود و طبیعی است که کمی نقض و نارسایی داشت.

خاطره 14

صبح آن روز، وقت ما صرف درست کردن دژبانی و شکل دادن به خط پدافندی جبهه شد.
شب اول، دوباره از شیار آمدم پایین. بچه ها هم رفته بودند عقب و مقر خلوت بود. دیدم سیامک هم آمده است. با هم نشستیم به برنامه ریزی. گفتم: «سیامک، بیا فکر یک مقر امن باشیم برای استراحت بچه هایی که می آیند عقب.»
گفت: «باشه.»
نقشه را پهن کرد و مشغول بررسی بودیم که یکی از بچه های بومی قصر شیرین به نام «کریم جهان بخش» برایمان آش آورد(12). دست پخت بومی هایی بود که به ما کمک می کردند. کریم یک کلاه نمدی شیرازی می گذاشت سرش؛ یک قاطر سفید هم داشت. گاهی اوقات کار حمل آذوقه را او انجام می داد.
در کوله پشتی ام را باز کردم. دیدم یک کنسرو که از تهران آورده ام، هنوز تو ساکم باقی مانده است. گفتم: «سیامک! بیا امشب کلک این کنسرو را بکنیم.»
گفت: «نه، امشب آش هست. بگذار برای فردا شب.»
کریم هم ایستاده بود و می خندید. گفتم: «باشه، اگر عمری بود فردا شب خدمت کنسرو می رسیم!»
همان طور که شام می خوردیم، درباره مقر امن بحث کردیم. بعد از شام، کریم برایمان چای آورد و گفت: «برادر مرندی، با من کاری ندارین؟»
پرسیدم: «برای بچه ها آب فرستادی؟»
گفت: «آره، فرستادم.»
گفتم: «خب، برو استراحت کن.»
ده دقیقه نگذشته بود که سر و صدا شروع شد؛ صداهای عجیب و غریب. کلاه آهنی را گذاشتیم سرمان. گفتیم الان است که سقف بیاید پایین.
بیرون آمدیم. این گلوله ها، سهمیه هر شبمان بود. هر کجا که احساس می کردند یک ایرانی هست، می زدند. نیم ساعت بعد هم قطع می کردند. آتش که تمام شد، به نگهبانی ها سر زدیم و از وضع بچه ها با خبر شدیم. خیلی خسته بودیم. به نگهبانان گفتم: «ما می خوابیم، نوبت پست ما که شد، صدایمان بزنید.»
با کلاه آهنی خوابیدیم که اگر سقف ریزش کرد، طوری نشویم. خواب بودم که صدای انفجار آمد. سیامک هم بیدار شد. رفتیم بیرون. یک توپ خورده بود به اتاق بچه ها. سه نفر شهید شدند. شبانه با سیامک جنازه ها را جا به جا کردیم.
نزدیک مقر، یک استخر پرورش ماهی بود. ماهی درشتی هم داشت. ماهیگیری در آن استخر را ممنوع کرده بودیم. لباس هایمان بد جوری خونی شده بود. نزدیک سحر رفتیم توی استخر و خودمان را شستیم. آماده شدیم برای نماز. هوا گرگ و میش بود که جدا شدیم. من به منطقه نیروهای خودم رفتم و سیامک هم رفت توی منطقه خودش. قرار شد دوباره برگردیم مقر؛ برای قطعی کردن مقر امن برای بچه ها.

خاطره 15

غروب داشتم بر می گشتم سر قرار؛ یکدفعه دیدم یکی از بچه ها دارد می دود طرف من. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «برادر سیامک با بی سیم کارتون داره.»
تا مقر دویدم. سیامک گفت: «مهدی بدو، من نیرو کم دارم. آتیش روی جبهه من زیاده. مثل این که دشمن می خواد تک بزنه. خیلی می کوبن، خودت رو برسون.»
بی سیم را برداشتم. چند تا از بچه ها را گذاشتم توی مقر و با بقیه راه افتادم طرف بالا. از میان گردان «سرگرد نیازی» رد می شدیم. بهش گفتم: «آماده باش! احتمال حمله به این جا هست.»
پرسید: «چی شده؟»
گفتم: «آتیش سنگینه، بچه ها رو توی خط دارن می کوبن. احتمال داره تک هم بزنن. با کالیبر ریز افتادن به جون سنگرهای بچه ها.»
پرسید: «وضع بچه ها چطوره؟»
گفتم: «خوبه، فقط اگر احتیاج شد، کمک کنید. تانک رو که نمی تونید بیارید بالا، ولی پشتیبانی مقر و تشکیلات باشید.»
با بچه ها رفتیم بالا. وقتی رسیدیم، آتش سبک تر شده بود. بچه ها نشسته بودند و نگاه می کردند. رفتم جلو. ماتشان برده بود. پرسیدم: «آقای سیامک کجاست؟»
دو نفر از بچه ها زدند زیر گریه. پرسیدم: «چی شده؟»
گفتند: «هیچی.»
همه ناراحت و پکر نشسته بودند. عصبانی شدم. فریاد زدم: «هیچ کس به من نمی گه چی شده؟»
کسی حرف نزد. به بی سیم چی گفتم: «چی شده آخه، بگو!»
گفت: «بیایین توی سنگر!»
رفتم. گفت: «من پشت بی سیم بودم. اون هم کنار بی سیم. پهلوی من نشسته بود. آتیش که سنگین شد، اول با شما تماس گرفت. بعد گفت؛ من می روم یک سری به سنگر بغل بزنم و به اونها بگم که حواستون به شیار باشه. بهش گفتم؛ نرو، بگذار آتیش سبک بشه. بلند شد و گفت؛ اگر از توی شیار بیان، بچه ها را می زنن. دم غروب بود. رفت بیرون. صدای انفجار را شنیدم. سنگر را با خمپاره 120 زدند. آقای سیامک با دو تیربارچی توی سنگر...»
هق هق گریه اش بلند شد. آمدم بیرون. پرسیدم: «سنگر کدوم طرفه؟»
یکی از بچه ها با دست نشان داد. رفتم آن طرف. سنگر را که دیدم، برگشتم. به بچه ها گفتم: «بلند شید برید سنگر درست کنید. بهتره توی کوه سنگر بکنید. دیگه هیچ سنگری رو این طوری نبینم.»
خودم یک گلنگ برداشتم و شروع کردم به کندن. عقده دلم را سر سنگ های کوه خالی کردم. سیامک نزدیک ترین دوستم بود. فکر نمی کردم به این زودی او را از دست بدهم. سنگر از نوعی بود که رویش پتو کشیده بودند؛ مثل قبر، سیاه و تاریک بود. یادم هست سه متر مربع توی کوه را کندم. بعد آمدم بیرون و به بچه ها سر زدم. گفتم: «مواظب باشید، سنگرهایتان را درست کنید. کالیبر ها هم آماده آماده باشه.»
برگشتم و شروع کردم به کندن سنگر. نزدیک سحر، سنگر آماده بود. کلنگ را گذاشتم زمین. دو تکه چوب برداشتم و یک پتو انداختم رویشان. شد برانکارد. رفتم پیش جسد سیامک. توی تاریک و روشنی سحر، تازه می دیدمش. جنازه اش تکه تکه شده بود. پاهایش را گذاشتم توی برانکارد. نیم تنه اش را نتوانستم. دلم نمی آمد تکه های بدن دوستم را جمع کنم. تکه های بالا تنه اش را جمع کردند و آنها را گذاشتم توی برانکارد. سر برانکارد را گرفتیم و راه افتادیم. یکی از پشت صدا زد: «برادر مرندی!»
برگشتم. یکی از بچه های بسیجی بود. گفت: «می خوای ما را این جا تنها بذاری؟» هنوز افق روشن نشده بود. مانده بودم چه کار کنم. یک طرف جنازه سیامک بود و یک طرف سنگرش. اگر جنازه را تنها می فرستادم، معلوم نبود چه به سرش بیاید. کسی نمی توانست او را شناسایی کند. چهره اش از هم پاشیده بود. باید باهاش می رفتم. دوستم بود. باید به خانواده اش خبر می دادم. انگار یک نفر به من گفت: «تو نباید بری، اگر بری، این بچه ها هم می آیند پایین. نذار سنگر سیامک خالی بمونه.»
برانکارد را گذاشتم زمین. به یکی از بچه ها گفتم: «جنازه را ببر پادگان، تا از آن جا او را با آمبولانس به عقب منتقل کنند.»(13)