حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 12

تازه به ما کلاشینکف داده بودند. اتوبوسها آمدند و گردانها یکی یکی اعزام شدند. گردان برادر «سعیدی» به سوسنگرد رفت. یک گردان هم اعزام شد به بستان. گردان دیگر را فرستادند کردستان. قرار شد دو گردان دیگر هم بروند سر پل ذهاب؛ گردان من و گردان سیامک. باز هم من و سیامک با هم بودیم.
نزدیک باختران که رسیدیم، اتوبوسها خاموشی را رعایت کردند. شهر تاریک و ظلمات بود. شب را در جایی که به آن می گفتند «کاخ جوانان»، خوابیدیم. فردا صبح اتوبوس آمد و رفتیم سر پل ذهاب. هیچ کدام نمی دانستیم با چه وضعیتی رو به رو می شویم. قبلا به کرمانشاه، قصر شیرین و سر پل ذهاب مسافرت کرده بودم و با وضعیت آن جا آشنا بودم. بین راه با خبر شدیم که بعد از بمباران تهران، عراق سر پل ذهاب را محاصره کرده است. علی قربانی، حاج بابا و گروهانش را آن جا مستقر کرده بود. به آن جا که رسیدیم، دیدم منطقه سر پل ذهاب دست بچه های خودمان است. شب را در پادگان ابوذر گذراندیم و قرار شد فردایش برویم پیش مسؤول آموزش؛ برادر «علی آرام».
در مقر راه می رفتم که محمد رحیمی را دیدم. سلام و احوالپرسی مفصلی کردیم. پرسید: «تو کجا، این جا کجا؟! ببینم، دوربینت کو؟»
او هنوز در حال و هوای ورود من به سپاه بود. آن وقتها حتی در تمام مصاحبه ام برای گزینش، حرفم فقط از دوربین و فیلم و سینما بود. وقتی هم قبول شدم، فکر می کردم من را برای این کار قبول کرده اند. محمد رحیمی فهمید فرمانده گردان هستم، تعجب کرد. باورش نمی شد من از فیلمبرداری دست برداشته ام و وارد کارهای نظامی شده ام.
دین بچه های قدیمی، تو روحیه ام تأثیر داشت. به ما مأموریت دادند تا شناسایی کنیم و جایی برای استقرار خودمان پیدا کنیم. هنوز در حد و مرز جبهه ها مشخص نشده بود. تازه جبهه سر پل ذهاب را به سه قسمت راست، میانی و چپ تقسیم کرده بودند. اول رفتیم به جبهه راست. یک جاده بود. جاده را گرفتیم و رفتیم بالا. تا آن وقت نه جنگ دیده بودیم و نه جبهه را. با سه نفر از بچه ها داشتیم جاده را می رفتیم بالا که یک خمپاره خورد کنار ماشین. در جا خشکمان زد. یکدفعه شنیدیم یکی فریاد می زند: «بیایین عقب! الان اسیر می شین.»
با پای خودمان می رفتیم پیش عراقیها! خمپاره دوم که آمد، دور زدیم و برگشتیم. پیش بچه ها که رسیدیم، پرسیدیم: «اینها چی بود که می زدند، جبهه کجاست؟»
گفتند: «همین جا که الان ایستاده اید.»
پرسیدیم: «پس چرا جاده را نبستند؟»
گفتند: «تازه اومدیم و هنوز کاملا مستقر نشدیم.»
کم کم با اوضاع و احوال آن جا آشنا شدیم. رفتیم جبهه های دیگر را هم دیدیم و قرار شد تا در جبهه میانی مستقر شویم. هنوز کامل همه اطراف و کوه ها را شناسایی نکرده بودیم که خبر تازه ای آوردند: «قراره عملیات بشه!»
قرار شد برویم روی ارتفاعات و نیروهایی که در آن جا مستقر بودند، جلوتر بروند. روی نقشه، تعدادی سنگر را نشان دادند و گفتند: «یک مقر هم در اختیار شما قرار می دهیم.»
خوشحال شدم که کمی با منطقه آشنا شده ام. آمدم خط مقدم. اتاقی که به عنوان مقر بهمان داده بودند، زیر دید دشمن قرار داشت! به بچه ها گفتم تا همان جا بمانند. جای امنی نبود. برای خواب و استراحت هم، باید کلاه کاسکت سرشان می گذاشتند. راه افتادم برای شناسایی خط.
قرار شد آن جبهه را دو گردان پر کنند؛ گردان من و سیامک. بعد از مدخل ورودی سر پل ذهاب، ارتفاعی بود به نام «دانه خشک». ما این فاصله را تا دشت ذهاب با دو گردان پر کردیم. کم کم نیروها مستقر شدند.(9)
هنگام جابه جایی، یکدفعه زمین و آسمان یکی شد. انگار زلزله شده بود. صدای انفجارهای شدید به گوش می رسید. بچه های قدیمی می گفتند: خمسه خمسه است. بعدها فهمیدیم پنج تا خمپاره را با هم شلیک می کنند؛ آن هم فقط برای از بین بردن روحیه. صدای وحشتناکی داشت. کمی طول کشید تا با این جور چیزها آشنا شویم.
روی ارتفاعات، سنگرها اصلا مناسب نبودند. به بچه ها گفتم: «شروع کنید به درست کردن سنگر.»
در آموزش با چند نوع سنگرسازی آشنا شده بودیم. می دانستیم باید چه کار کنیم. بچه ها داشتند سنگر درست می کردند که چند نفر برایمان پارچه سفید آوردند. فهمیدیم که قرار است سپاه عملیات کند.(10) لازم بود صبح زود پارچه های سفید را روی سنگرها بکشیم. گفتند: «حواستان جمع باشد. شاید بعد از عملیات، عراق پاتک کند. مواظب باشید!»
فرمانده جبهه ما «علی اکبر برات لو» بود. هنوز از خیلی چیزها خبر نداشتیم. حتی این که عملیات از کجا شروع می شود و برنامه چیست. فقط می دانستیم خط مقدم کجاست. پارچه های سفید را برای مشخص شدن سنگرهایمان داده بودند تا هلیکوپترها هنگام حمله، بدانند سنگرهای خودی کدام است. فکر می کردم هر کس در ارتفاع بالاتر باشد، او حاکم است. درست مثل دوران بچگی، «قلعه شاه» بازی می کردیم و یک عده می رفتند بالای یک تپه خاکی می ایستادند و هر کسی می توانست آنها را از نوک قله بیندازد پایین و خودش جای آن بایستد، شاه بود! فکر می کردم اگر قله را بگیریم، کار جنگ تمام است. با این که ما روی ارتفاع بودیم؛ ولی دشمن بالاتر از ما جای داشت. آن هم با کلی اسلحه، تجهیزات و امکانات. سنگرهای آنها تمامش سنگ چین بود.
برای آذوقه و غذا، هر دو روز، یک قاطر بار می آوردند بالا و به هر سنگر یک کیسه آذوقه می دادند. این جیره 48 ساعته سنگر بود. توی هر کیسه، چند دانه خرما، دو دانه سیب، چند شکلات، یک تکه نان و دو قوطی کنسرو بود. در هر سنگر دو نفر بودند. مسؤول تدارکات، پیرمردی به نام «کریم امامی»بود.(11) پسر او فرمانده منطقه سر پل ذهاب بود. با زحمت زیادی قاطر را می آورد روی ارتفاعات. برای رسانیدن آب هم از همین قاطر استفاده می کرد.
عملیات شروع شد. پارچه های سفید را کشیدیم روی سنگرها و به انتظار نشستیم. هلیکوپترها می آمدند بالای سر ما و راکت می زدند به طرف سنگرهای دشمن. بعدها فهمیدیم که با چه جرأتی آن زمان خط تشکیل داده بودیم. به جز چند قبضه تیربار، هیچ سلاح سنگینی نداشتیم. حتی یک قبضه آرپی جی هم نداشتیم. با این وضع، تازه ادعا می کردیم که نقاط کور را هم پر کرده ایم!

خاطره 13

به سنگرها سر زده بودم و داشتم بر می گشتم مقر. دویست، سیصد متر مانده به مقر، چشمم به یک تریلر افتاد. داشت می رفت طرف دشمن. دوربین به چشمم گرفتم تا تریلر را تعقیب کنم.
یکدفعه صدای خمپاره بلند شد. چپ و راست تریلر، گلوله های خمپاره فرود می آمد. راننده سعی می کرد تا ماشین را کنترل کند. مارپیچ حرکت می کرد. فاصله تریلر با دشمن، نزدیک به شش کیلومتر بود. انگار از این فاصله او را دیده بودند. تعداد گلوله های توپ بیشتر شد. یکهو راننده از تریلر پیاده شد. ماشین را همان طور به حال خودش گذاشت و رفت پشت یک تخته سنگ. همه اینها را با دوربین می دیدم. نمی توانستم کاری بکنم. بچه هایی که کنارم بودند، پرسیدند: «چیکار می شه کرد؟»
گفتم: «هیچی، فقط دعا!»
ماشین در جایی نبود که بشود رفت سراغش. هنوز زیر رگبار گلوله بود نشستیم به خواندن آیه و جعلنا. مهمات کم داشتیم و تریلر پر بود از مهمات. دشمن هم همین طور توپ و خمپاره می زد. کار مهمی داشتم. باید می رفتم. یکی از بچه ها را گذاشتم آن جا و رفتم سراغ کارها.
شب شد. کارهایم تمام شده بود. رفتیم سراغ ماشین. فقط یک ترکش خورده بود به درش! یکی از بچه ها ماشین را از تیر رس دشمن بیرون آورد و تحویل راننده اش داد. راننده می خواست به پادگان ابوذر برود.
به مقر برگشتیم که دشمن آتشبار سنگین را متمرکز کرده روی مقر. هنوز کوله پشتی روی دوشم بود و اسلحه توی دستم که یک گلوله توپ خورد بغل ساختمان. و بعد یکی دیگر خورد به خود ساختمان. یکی از بچه ها داشت از پله می رفت بالا که یک گلوله توپ خورد پهلویش. ترکش پایش را قطع کرد. افتاد و همان جا شهید شد. من ایستاده بودم و نگاه می کردم. نمی دانستم دشمن از کجا ما را می بیند و می زند که نشانه رویش این طور دقیق است. بچه ها را پخش کردم. یک ساعتی همین طور می کوبید. آتش که قطع شد، آژیر آمبولانس را شنیدم.
مجروحان و شهیدان را فرستادیم عقب. ماندند بقیه بچه ها. باید فکری به حال آنها می کردیم. زیر آتش دشمن بودند. یکی شان گفت: «مثلا اومدیم این جا استراحت!»
درست می گفت. سیامک هم با بچه هایش آمده بود پایین. گفتم: «سیامک، چیکار کنیم؟»
گفت: «بفرستیم شون پادگان ابوذر.»
چاره ای نداشتیم. همین کار کردیم. بین راه، یک گند مزار بود. دشمن یک گلوله آتش زا زد. گند مزار یکپارچه آتش شد. کمی از گند مزار دور شدیم. ناگهان آسمان ابری شد و باران آمد. هیچ کس باورش نمی شد. بچه ها همان جا سجده شکر به جا آوردند. باران، دید دشمن را هم تا حدی کور کرده بود.
بالاخره بچه ها را فرستادیم عقب. آن شب آقای براتلو و صادقی هم آمدند مقر. از عملیات پرسیدیم. گفتند: «مشکل پشتیبانی داشتیم.»
به هر حال، اولین عملیات سپاه بود و طبیعی است که کمی نقض و نارسایی داشت.

خاطره 14

صبح آن روز، وقت ما صرف درست کردن دژبانی و شکل دادن به خط پدافندی جبهه شد.
شب اول، دوباره از شیار آمدم پایین. بچه ها هم رفته بودند عقب و مقر خلوت بود. دیدم سیامک هم آمده است. با هم نشستیم به برنامه ریزی. گفتم: «سیامک، بیا فکر یک مقر امن باشیم برای استراحت بچه هایی که می آیند عقب.»
گفت: «باشه.»
نقشه را پهن کرد و مشغول بررسی بودیم که یکی از بچه های بومی قصر شیرین به نام «کریم جهان بخش» برایمان آش آورد(12). دست پخت بومی هایی بود که به ما کمک می کردند. کریم یک کلاه نمدی شیرازی می گذاشت سرش؛ یک قاطر سفید هم داشت. گاهی اوقات کار حمل آذوقه را او انجام می داد.
در کوله پشتی ام را باز کردم. دیدم یک کنسرو که از تهران آورده ام، هنوز تو ساکم باقی مانده است. گفتم: «سیامک! بیا امشب کلک این کنسرو را بکنیم.»
گفت: «نه، امشب آش هست. بگذار برای فردا شب.»
کریم هم ایستاده بود و می خندید. گفتم: «باشه، اگر عمری بود فردا شب خدمت کنسرو می رسیم!»
همان طور که شام می خوردیم، درباره مقر امن بحث کردیم. بعد از شام، کریم برایمان چای آورد و گفت: «برادر مرندی، با من کاری ندارین؟»
پرسیدم: «برای بچه ها آب فرستادی؟»
گفت: «آره، فرستادم.»
گفتم: «خب، برو استراحت کن.»
ده دقیقه نگذشته بود که سر و صدا شروع شد؛ صداهای عجیب و غریب. کلاه آهنی را گذاشتیم سرمان. گفتیم الان است که سقف بیاید پایین.
بیرون آمدیم. این گلوله ها، سهمیه هر شبمان بود. هر کجا که احساس می کردند یک ایرانی هست، می زدند. نیم ساعت بعد هم قطع می کردند. آتش که تمام شد، به نگهبانی ها سر زدیم و از وضع بچه ها با خبر شدیم. خیلی خسته بودیم. به نگهبانان گفتم: «ما می خوابیم، نوبت پست ما که شد، صدایمان بزنید.»
با کلاه آهنی خوابیدیم که اگر سقف ریزش کرد، طوری نشویم. خواب بودم که صدای انفجار آمد. سیامک هم بیدار شد. رفتیم بیرون. یک توپ خورده بود به اتاق بچه ها. سه نفر شهید شدند. شبانه با سیامک جنازه ها را جا به جا کردیم.
نزدیک مقر، یک استخر پرورش ماهی بود. ماهی درشتی هم داشت. ماهیگیری در آن استخر را ممنوع کرده بودیم. لباس هایمان بد جوری خونی شده بود. نزدیک سحر رفتیم توی استخر و خودمان را شستیم. آماده شدیم برای نماز. هوا گرگ و میش بود که جدا شدیم. من به منطقه نیروهای خودم رفتم و سیامک هم رفت توی منطقه خودش. قرار شد دوباره برگردیم مقر؛ برای قطعی کردن مقر امن برای بچه ها.