حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 10

نمی دانم مرداد ماه بود یا شهریور سال 1358. سر ظهر، صدای زنگ شنیدم. راه افتادم به طرف در. سیامک بود؛ یکی از دوستانم.
ـ پاشو بریم.
ـ علیک سلام...!
ـ سلام، معذرت می خوام. زود باش مهدی، راه بیفت که خیلی کار داریم. کاریش نمی شد کرد. راه افتادیم. تو راه پرسیدم: «بالاخره می گی کجا می ریم یا نه؟»
ـ مگه پیام امام رو نشنیدی؟
امام دستور تشکیل سپاه را داده بود. پرسیدم: «چطور مگه؟»
ـ خب، می ریم واسه عضو شدن دیگه.
سیامک را تا آن روز، آن قدر عجول ندیده بودم. پرسیدم: «اصلا می دونی کجا بریم؟ پیش کی؟...»
ـ آره، باید بریم مسجد. اون جا همه چیز معلوم می شه.
در مسجد، به چند تا از دوستانمان برخوردیم. «اصغر کفش بر»، «حسین» و «محمد رحیمی». حسین، کارمند فنی صدا و سیما بود. با اصغر کفش بر صحبت کردیم. گفت باید بریم پادگان امام حسین (ع). اول باید یک فرم پر می کردیم و صبر می کردیم تا شش ماه دیگر که جوابش بیاید قبول شده ایم یا نه. گفتند می توانید به صورت غیر رسمی این شش ماه را مشغول به کار شوید. خوشحال شدیم. از آن به بعد دیگر نتوانستیم در گشتهای شبانه محل شرکت کنیم. گشتهای سپاه وقتمان را پر کرده بود. علاقه مان زیاد بود؛ فعالیتمان هم. شده بودیم عضو ویژه. تقریبا همه افراد پادگان ما را می شناختند.
سال 59 جواب گزینش آمد؛ هر دومان قبول شده بودیم. باید می رفتیم آموزش.
قرار بود تو خیابون «خردمند جنوبی» جمع شویم. وقتی رسیدیم، دیدیم حدود چهل نفر دیگر ساک به دست آن جا ایستاده اند. سر و کله یک ماشین پیدا شد و سوار شدیم.
جلو در دژبانی، یک نفر که کلت به کمر داشت، ایستاده بود. ما را که دید، جلو آمد. سلام کرد. جواب دادیم. بعد از کمی حرف، گفت: «از جلو نظام!»
تقریبا تمام گروه زدند زیر خنده. مربی فکر کرد به او می خندیم. وقتی دستهای بالا آمده مان را دید که به هر کدامش یک ساک آویزان بود، لبخندی نشست روی لبهایش.
راه افتادیم. حرف زدن ممنوع بود. این را از نگاهش به سیامک فهمیدم. رفتیم داخل پادگان. اول آسایشگاه را نشان داد و بعد هم برایمان حرف زد و فرمانده گروهان را معرفی کرد. آقای «محسن حاج بابا»، فرمانده گروهان ما بود. کم کم با مربیان و محیط آشنا شدیم. فرمانده آموزش ما «علی قربانی» بود.
زندگی جالبی داشت. خودش تعریف کرد که نام اصلی اش «حاج علی اکبری» است. می گفت: «قبل از انقلاب مکانیک بودم. به خاطر فعالیتهایم، ساواک در تعقیبم بود. من هم فرار کردم و به لبنان رفتم. آن جا با نیروهای گروه «الفتح» همکاری می کردم. تمام تجربه های نظامی ام را از آن جا یاد گرفتم.»
مسؤولیت آموزش پادگان با او بود؛ امور اداری گروهان هم با حاج بابا. برنامه سنگینی برای ما در نظر گرفته بودند. علاوه بر آن، هوا هم گرم بود و تمرینها مشکل. مسؤول گروهان، حکم پدر و مادرمان را داشت. شب و روز با هم بودیم. صبح زود بر پا می داد. نماز را که می خواندیم، نظافت عمومی داشتیم و بعد می رفتیم میدان. کارهای سخت از آن جا شروع می شد. نخست، دو بار دور پادگان می دویدیم. بعد می نشستیم زیر درختو بحث عقیدتی می کردیم. یکدفعه وسط بحث، حاج بابا سینه خیز می داد. یک بار یکی از بچه ها اعتراض کرد. حاج بابا برایمان کلاس توجیهی گذاشت و گفت: «تو کردستان مشکل داریم، امکان دارد بفرستیمتان آن جا. اگر این جا مثلا دستتان زخم شود، نباید بترسید؛ ورزیده می شوید.»
شب تو خوابگاه، با بچه ها جمع شدیم. همان موقع رفتیم پیش حاج بابا. ده نفر بودیم. می خواستیم برویم کردستان. نگذاشتند. سر و صدا کردیم. باز هم نشد. عده ای را فرستادند. فکر کردیم علتش این است کهم آنها قدیمی تر از ما هستند. من و سیامک خیلی ناراحت شدیم. ما با هم آمده بودیم؛ ولی آنها را فرستادند. چرایش را بعدا متوجه شدیم.
بعد از آن جریان، شرایط سخت تر شد. یک روز ساعت دو نیمه شب بیدار باش دادند. به محوطه گروهان رفتیم. تو خواب و بیداری بودیم. حاج بابا ایستاد و شروع کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم. برادر! کی می تونه بگه که غفلت چیه؟»
کلی درباره غفلت و این طور چیزها حرف زد. حاج بابا مثل خیلی از فرماندهان سپاه، با قرآن و مسائل مذهبی آشنا بود. رابطه ما بیشتر دوستی بود تا فرمانده و فرمانبر. می دانستیم که سختگیریهایش برای آموزش خود ماست. برای همین هم از این که نصف شب، آن هم برای پرسیدن یک سؤال بیدارمان کرده بود، ناراحت نشدیم. تو آموزش، شبها هم اسلحه را از خودمان دور نمی کردیم. من همیشه طوری اسلحه را می گرفتم که حتی در خواب هم کسی نمی توانست آن را از بین دستهایم در آورد. یکی از رسمها، برداشتن اسلحه بود. بعدش برپا می زدند و هرکسی که اسلحه اش مفقود شده بود، خودش را آماده می کرد برای تنبیه؛ سینه خیز، پا مرغی و ...
یک روز رفتیم «لشگرک». تا شب تمرین داشتیم. برای استراحت رفتیم تو اتاقی که دو شب قبلش گاز اشک آور داخل آن زده بودند. هنوز بو می داد. ولی آن قدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد. نصف شب برپا زدند. دویدیم بیرون به خط شدیم. هنوز درست نایستاده بودم که صدای خنده بچه ها فضا را پر کرد. سیامک پرسید: «این چه وضعیه؟»
تو محوطه بودم؛ اما چشمهایم هنوز بسته بود. چشمهایم را که باز کردم، فهمیدم تو دستم به جای اسلحه، ملحفه سفید است. آن شب هم تنبیه شدم. اما حاج بابا خیلی سخت نگرفت. خودم هم تعجب کردم. فقط یک دور پامرغی، آن هم دور محوطه.
کم کم کلاسها رنگ و شکلش عوض شد. حالا فرمانده گروهان هم می آمد سر کلاسها. مثل پدری که برود مدرسه، ببیند با بچه اش چه کار می کنند.
مدتی بین بچه ها پیچیده بود که در پادگان نفوذی پیدا شده است. این را که از کجا آمده است، کسی نمی دانست. یک روز در ناهار خوری تو صف ایستاده بودیم. مثل همیشه من و سیامک با هم بودیم. یکی از بچه ها که پشت سرمان ایستاده بود، پرسید: «بچه ها، اون آقا کیه؟»
اشاره اش به فرمانده گروهان بود. سیامک گفت: «فرمانده گروهان ماست.»
پرسید: «فرمانده گروهان؟»
گفتم: «مگه تا حالا ندیدیش؟ هر روز می آد ناهارخوری.»
چیزی نگفت. چند روز بعد، شنیدیم یکی از نفوذیها خودش را معرفی کرده است. موقع معرفی گفته بود: «جایی که فرمانده گروهان با زیردستانش یک جا غذا بخورد، جای ما نیست.» گفته بود خودش هنوز فرمانده اش را ندیده است!
اواخر ماه رمضان بود که به اردو رفتیم. تو گرما چادر زدیم. چون خارج از حد شرعی بودیم، روزه نمی گرفتیم. غذایمان تعریفی نداشت. یک ماشین برای کارهای ضروری بچه ها داشتیم! معمولا کنترل زیادی هم در کار نبود. روزی که چادرها را جمع کردیم، معنای کار ضروری را فهمیدیم. بچه ها به بوفه می رفتند و بیسکویت و کمپوت و از این طور چیزها می خریدند. جرأت نمی کردند تو پادگان چیزی بخورند. مجبور می شدند قوطیها و جعبه ها را زیر چادر پنهان کنند. وقتی چادرها را جمع می کردیم، دیدیم که کلی قوطی کمپوت و جعبه بیسکویت زیر چادرهاست.(2)
روزهای آخر، ما را از تو یک باتلاق عبور دادند و بعد برای بالا رفتن از صخره بردند. بعضیها می توانستند مقاومت کنند و رد می شدند. بعضی هم همان وسط گیر می کردند.(3)
در بحثهای عقیدتی آزاد بودیم. کم کم حال و هوای سپاه دستمان آمده بود. بچه های سپاه دو دسته بودند. یک دسته طیف عملیاتی ـ رزمی بودند و دسته دیگر هم به آنها می گفتند: «بچه های پرسنلی!» هر کدام از این دو طیف، برای مطرح کردن خودشان، کارهای خاصی انجام می دادند. مثلا یکی شان کلت بسته بود کمرش. کلتش جلوتر از خودش را می رفت! کسانی که کارشان اداری و به اصطلاح ما پرسنلی بود، یک پرونده می گرفتند زیر بغلشان و به محوطه می آمدند.
کلاسهای مختلفی برای بچه ها گذاشته بودند؛ مثل کلاس «شنا» و «ورزش های رزمی». استاد «کیوکوشین»، کسی بود به نام «جعفری». خیلی ژست چریکی می گرفتو یک روز ماشین جیپ از جلو سالن آموزش بیرون آمد تا او را سوار کند. او هم آمد چریکی بپرد و سوار شود. راننده خودرو، سپاهی بود. خیال کرد با ژستی که استاد گرفته، حتما زود سوار می شود. گاز داد و راه افتاد. استاد کیوکوشین هنوز روی هوا بود که ماشین راه افتاد. بچه ها زدند زیر خنده! اوایل از این جور اتفاقها زیاد پیش می آمد و همه اینها باعث می شد تا بچه ها از لحاظ روحی و جسمی ساخته شوند و جا بیفتند. البته در همان زمان هم افرادی مثل حاج بابا کم نبودند. تا وقتی تو پادگان بودم، یک بار هم به مرخصی نرفت. اهل ژست و این طور چیزها هم نبود. تمام وقتش را برای تربیت بچه ها صرف می کرد. همین برخوردها خیلی روی بچه ها اثر می گذاشت.
بالاخره دوره اول تمام شد و از بین بچه ها، هشت نفر را برای فرماندهی گروهان انتخاب کردند. آقایان «بیات»، «پشتیبان»، «ضیایی»، «انگوتی»، دو نفر دیگر که نامشان یادم نیست و بالاخره من و سیامک، رفتیم برای گذرانیدن دوره آموزشی نهم. در آن جا شدیم فرمانده گروهان آموزشی. ارتباطمان با حاج بابا قویتر شده بود. درباره مسائل گروهان، با او مشورت می کردیم. تمام دوره، یازده روز بود. در این مدت، کمیته هم تشکیل شده بود. داوطلبان کمیته آمده بودند آن جا تا آموزش ببینند و به کردستان بروند. این را که شنیدیم، دوباره هوای کردستان به سرمان زد. با سیامک رفتیم و پیشنهاد دادیم تا ما را اعزام کنند. نشد و گفتند: «نمی خواهیم کادر آموزشی پادگان صدمه ببیند. شما باید بمانید تا آموزشها ادامه داشته باشد.»
بچه های کمیته، احتیاج به آموزش داشتند.

خاطره 11

جنگ شروع شده بود.
بعد از بمباران تهران، نتوانستیم طاقت بیاوریم. به سیامک گفتم: «من که هر طور شده باید برم.»
رفتیم پیش علی قربانی4. همه موافق رفتن ما بودند؛ غیر از او. بالاخره قرار شد خودش برود وضعیت جبهه را ببیند و بازگردد. عده ای از بچه های گردان: تشکری، توسلی، محسن حاجی بابا5 و ماشاالله شریف6 را هم برد. به ما گفت: «تو این مدت که ما نیستیم، شما این جا بمانید.»
از این گروه7 یک عکس دارم که کنار جاده دارند نماز جماعت می خوانند. امام جماعت هم علی قربانی است. چند نفر از آنانی که در این عکس هستند، شهید شده اند.8 علی قربانی رفت، آنها را تو جبهه سر و سامان داد و بازگشت. به ما گفت: «می تونید حرکت کنید؛ اما باید گردانهای آموزشی خودتون را هم ببرید.»
ده روزی معطل شدیم تا گردان تسویه حساب کند. قرار شد در پادگان امام حسن (ع) تجمع کنیم. پادگان قبلا میدان اسبدوانی بود. وقتی رفتیم برای مرتب کردن آن جا، دیدیم پر از وسایل قمار است. جمع و جور کردیم و همان جا بین بچه ها سلاح پخش کردیم. تعداد افراد گردان ما 109 نفر شد و راهی غرب کشور شدیم.

خاطره 12

تازه به ما کلاشینکف داده بودند. اتوبوسها آمدند و گردانها یکی یکی اعزام شدند. گردان برادر «سعیدی» به سوسنگرد رفت. یک گردان هم اعزام شد به بستان. گردان دیگر را فرستادند کردستان. قرار شد دو گردان دیگر هم بروند سر پل ذهاب؛ گردان من و گردان سیامک. باز هم من و سیامک با هم بودیم.
نزدیک باختران که رسیدیم، اتوبوسها خاموشی را رعایت کردند. شهر تاریک و ظلمات بود. شب را در جایی که به آن می گفتند «کاخ جوانان»، خوابیدیم. فردا صبح اتوبوس آمد و رفتیم سر پل ذهاب. هیچ کدام نمی دانستیم با چه وضعیتی رو به رو می شویم. قبلا به کرمانشاه، قصر شیرین و سر پل ذهاب مسافرت کرده بودم و با وضعیت آن جا آشنا بودم. بین راه با خبر شدیم که بعد از بمباران تهران، عراق سر پل ذهاب را محاصره کرده است. علی قربانی، حاج بابا و گروهانش را آن جا مستقر کرده بود. به آن جا که رسیدیم، دیدم منطقه سر پل ذهاب دست بچه های خودمان است. شب را در پادگان ابوذر گذراندیم و قرار شد فردایش برویم پیش مسؤول آموزش؛ برادر «علی آرام».
در مقر راه می رفتم که محمد رحیمی را دیدم. سلام و احوالپرسی مفصلی کردیم. پرسید: «تو کجا، این جا کجا؟! ببینم، دوربینت کو؟»
او هنوز در حال و هوای ورود من به سپاه بود. آن وقتها حتی در تمام مصاحبه ام برای گزینش، حرفم فقط از دوربین و فیلم و سینما بود. وقتی هم قبول شدم، فکر می کردم من را برای این کار قبول کرده اند. محمد رحیمی فهمید فرمانده گردان هستم، تعجب کرد. باورش نمی شد من از فیلمبرداری دست برداشته ام و وارد کارهای نظامی شده ام.
دین بچه های قدیمی، تو روحیه ام تأثیر داشت. به ما مأموریت دادند تا شناسایی کنیم و جایی برای استقرار خودمان پیدا کنیم. هنوز در حد و مرز جبهه ها مشخص نشده بود. تازه جبهه سر پل ذهاب را به سه قسمت راست، میانی و چپ تقسیم کرده بودند. اول رفتیم به جبهه راست. یک جاده بود. جاده را گرفتیم و رفتیم بالا. تا آن وقت نه جنگ دیده بودیم و نه جبهه را. با سه نفر از بچه ها داشتیم جاده را می رفتیم بالا که یک خمپاره خورد کنار ماشین. در جا خشکمان زد. یکدفعه شنیدیم یکی فریاد می زند: «بیایین عقب! الان اسیر می شین.»
با پای خودمان می رفتیم پیش عراقیها! خمپاره دوم که آمد، دور زدیم و برگشتیم. پیش بچه ها که رسیدیم، پرسیدیم: «اینها چی بود که می زدند، جبهه کجاست؟»
گفتند: «همین جا که الان ایستاده اید.»
پرسیدیم: «پس چرا جاده را نبستند؟»
گفتند: «تازه اومدیم و هنوز کاملا مستقر نشدیم.»
کم کم با اوضاع و احوال آن جا آشنا شدیم. رفتیم جبهه های دیگر را هم دیدیم و قرار شد تا در جبهه میانی مستقر شویم. هنوز کامل همه اطراف و کوه ها را شناسایی نکرده بودیم که خبر تازه ای آوردند: «قراره عملیات بشه!»
قرار شد برویم روی ارتفاعات و نیروهایی که در آن جا مستقر بودند، جلوتر بروند. روی نقشه، تعدادی سنگر را نشان دادند و گفتند: «یک مقر هم در اختیار شما قرار می دهیم.»
خوشحال شدم که کمی با منطقه آشنا شده ام. آمدم خط مقدم. اتاقی که به عنوان مقر بهمان داده بودند، زیر دید دشمن قرار داشت! به بچه ها گفتم تا همان جا بمانند. جای امنی نبود. برای خواب و استراحت هم، باید کلاه کاسکت سرشان می گذاشتند. راه افتادم برای شناسایی خط.
قرار شد آن جبهه را دو گردان پر کنند؛ گردان من و سیامک. بعد از مدخل ورودی سر پل ذهاب، ارتفاعی بود به نام «دانه خشک». ما این فاصله را تا دشت ذهاب با دو گردان پر کردیم. کم کم نیروها مستقر شدند.(9)
هنگام جابه جایی، یکدفعه زمین و آسمان یکی شد. انگار زلزله شده بود. صدای انفجارهای شدید به گوش می رسید. بچه های قدیمی می گفتند: خمسه خمسه است. بعدها فهمیدیم پنج تا خمپاره را با هم شلیک می کنند؛ آن هم فقط برای از بین بردن روحیه. صدای وحشتناکی داشت. کمی طول کشید تا با این جور چیزها آشنا شویم.
روی ارتفاعات، سنگرها اصلا مناسب نبودند. به بچه ها گفتم: «شروع کنید به درست کردن سنگر.»
در آموزش با چند نوع سنگرسازی آشنا شده بودیم. می دانستیم باید چه کار کنیم. بچه ها داشتند سنگر درست می کردند که چند نفر برایمان پارچه سفید آوردند. فهمیدیم که قرار است سپاه عملیات کند.(10) لازم بود صبح زود پارچه های سفید را روی سنگرها بکشیم. گفتند: «حواستان جمع باشد. شاید بعد از عملیات، عراق پاتک کند. مواظب باشید!»
فرمانده جبهه ما «علی اکبر برات لو» بود. هنوز از خیلی چیزها خبر نداشتیم. حتی این که عملیات از کجا شروع می شود و برنامه چیست. فقط می دانستیم خط مقدم کجاست. پارچه های سفید را برای مشخص شدن سنگرهایمان داده بودند تا هلیکوپترها هنگام حمله، بدانند سنگرهای خودی کدام است. فکر می کردم هر کس در ارتفاع بالاتر باشد، او حاکم است. درست مثل دوران بچگی، «قلعه شاه» بازی می کردیم و یک عده می رفتند بالای یک تپه خاکی می ایستادند و هر کسی می توانست آنها را از نوک قله بیندازد پایین و خودش جای آن بایستد، شاه بود! فکر می کردم اگر قله را بگیریم، کار جنگ تمام است. با این که ما روی ارتفاع بودیم؛ ولی دشمن بالاتر از ما جای داشت. آن هم با کلی اسلحه، تجهیزات و امکانات. سنگرهای آنها تمامش سنگ چین بود.
برای آذوقه و غذا، هر دو روز، یک قاطر بار می آوردند بالا و به هر سنگر یک کیسه آذوقه می دادند. این جیره 48 ساعته سنگر بود. توی هر کیسه، چند دانه خرما، دو دانه سیب، چند شکلات، یک تکه نان و دو قوطی کنسرو بود. در هر سنگر دو نفر بودند. مسؤول تدارکات، پیرمردی به نام «کریم امامی»بود.(11) پسر او فرمانده منطقه سر پل ذهاب بود. با زحمت زیادی قاطر را می آورد روی ارتفاعات. برای رسانیدن آب هم از همین قاطر استفاده می کرد.
عملیات شروع شد. پارچه های سفید را کشیدیم روی سنگرها و به انتظار نشستیم. هلیکوپترها می آمدند بالای سر ما و راکت می زدند به طرف سنگرهای دشمن. بعدها فهمیدیم که با چه جرأتی آن زمان خط تشکیل داده بودیم. به جز چند قبضه تیربار، هیچ سلاح سنگینی نداشتیم. حتی یک قبضه آرپی جی هم نداشتیم. با این وضع، تازه ادعا می کردیم که نقاط کور را هم پر کرده ایم!