حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 8

کوچه پهلوی ستاد، شده بود بازار اسلحه! مردم مثل دستفروشها نشسته بودند. جلو هر کدام، یک جعبه بود. یکی داد می زد: «من قنداق می خواهم.» آن یکی به بغل دستی اش گلنگدن می داد و دیگری می گفت: « من شعله پوش دارم.» قسمتهای مختلف اسلحه مثل نقل و نبات بینشان می چرخید. همه سعی می کردند آن قطعات را به یک تفنگ کامل تبدیل کنند. تو آن همه سر و صدا، یک پیرزن داشت به زحمت چیزی را می کشید و می برد. سنش زیاد بود. چادر گلدارش را پشت گردنش گره زده بود. نمی دانم می توانست پشتش را صاف نگه دارد یا نه. لاغر و نحیف بود. با این شکل و شمایل و سن و سال، داشت پایه یک مسلسل کالیبر پنجاه را به طرف محله چهار صد دستگاه می برد. تعجب کرده بودم که سه پایه به این سنگینی را چه طور می تواند حمل کند. اگر یک جای دیگر و یک روز دیگر می دیدمش، فکر می کردم حتی نای اتوبوس سوار شدن هم ندارد و یکی باید دستش را بگیرد و کمکش کند.
یکدفعه گوشه خیابان شلوغ شد. کرکره یک مغازه بالا رفت. مردم قفل را شکسته بودند و هجوم بردند تو. یک مرتبه یادم آمد که در تقاطع چهار صد دستگاه، یک مشروب فروشی بود. جعبه های قوطی و شیشه بود که وسط خیابان می ریختند. بوی گند الکل، محله را برداشته بود. چند تا از بچه ها نشسته بودند و در قوطیها را باز می کردند و محتوایش را روی زمین می ریختند.
یک نفر با داد و فریاد سر رسید. دو تا خنجر دستش بود؛ طول هر کدام سی سانت! می دوید و فحش می داد. می خواست بداند چه کسی مغازه اش را به این روز انداخته است. خنجرها را برای همین آورده بود! وقتی جلو فروشگاه رسید، دور و برش شلوغ شده. فقط توانستم از بین جمعیت دو تا خنجر را ببینم که بالا و پایین می رود. آن قدر جمعیت زیاد بود و سر و صدا می کردند که نمی فهمیدم چه کسی می زند و چه کسی می خورد! بالاخره اطرافم خلوت شد و رفتم جلو. صاحب فروشگاه روی زمین افتاده بود. غرق در خون بود. فهمیدم که تنها توانسته خودش را بزند!
بچه های همافر آمدند و کمیته ای تشکیل دادند. یکی از همافرها گفت: «سلاحها را جمع کنیم برای سازماندهی. بعد بریم ارگ.»
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «اون جا درگیری شدید شده.»
سوار جیپ شدیم و رفتیم. مردم با تانکها درگیر شده بودند. رفتیم جلو. نمی شد کاری کرد. برگشتیم عقب، دوباره جمع شدیم و یکدفعه آنها را غافلگیر کردیم؛ آن هم تو یک کوچه! درگیری شدید بود. مسلسل و تانک از رو به رو و هلیکوپتر از بالا مردم را می زدند. بیشتر اسلحه ها در دست مردم، از نوع ژ ـ 3 بود. چند تا از همافرها کارشان شده بود آموزش تیراندازی با ژ ـ 3. درگیری چند ساعتی طول کشید، تا این که رادیو و تلویزیون هم به دست مردم افتاد.

خاطره 9

پس از پیروزی، بچه های انقلاب سعی می کردند تا می توانند کار فرهنگی انجام دهند. یکی از کارها، برگزاری نمایشگاه عکس در دبیرستانها بود. تعدادی عکس از شهیدانی که در زندان ساواک شکنجه شده بودند و آنانی که در انقلاب تیر خورده بودند، جمع کردیم. نامش را گذاشتیم: «نمایشگاه پیروزی انقلاب». تمام صندلیهای سالن اجتماعات را برداشتیم و عکسها را قاب گرفتیم؛ یک طرف، آثار جنایت شاه را نصب کردیم و طرف دیگر، عکسهایی از حضرت امام (ره) همراه با صحبتها و اطلاعیه هایشان. در کنار این کارها، اسلاید هم پخش می کردیم. اینها اولین فعالیت فرهنگی بچه ها بود.
یکی از پاتوقهای ما در آن زمان، جلو در دانشگاه بود. آن جا به مرکز بحثهای سیاسی تبدیل شده بود. یک نفر را می شناختم که هر روز به آن جا می آمد. شخصیت جالبی داشت. کارش این بود که می رفت کنار دست آدمها می نشست و گوش می داد. بعد می گفت: «تو درست می گی!» بلند می شد می رفت جای دیگری می نشست و حرفهای یک گروه دیگر را گوش می داد و آنها را هم تایید می کرد! اصلا نمی توانست خط مشخصی برای خودش انتخاب کند.
آن موقع دانشگاه مرکز تبلیغات و رد و بدل شدن افکار و عقاید بود. در همان روز، کم کم داشت «جهاد سازندگی» شکل می گرفت. یک روز دیدم بچه های محل دارند جایی می روند. رفتم جلو و پرسیدم: «کجا؟»
گفتند: «داریم می ریم دشت سمنان.»
پرسیدم: «آن جا چرا؟»
گفتند: «می ریم برای درو گندم کشاورزها.»
راه افتادند. من هم پی شان رفتم. اولین بار بود که داس دستمان می گرفتیم و درو می کردیم. هیچ کدام بلد نبودیم. خیلی سخت بود. کم کم یاد گرفتیم چه طور باید درو کنیم.
بعضی شبها در مسجد محله نگهبانی می دادیم. گاهی هم می رفتیم تو خیابان و گشت شبانه می زدیم. خلاصه هیچ کس آروام و قرار نداشت.

خاطره 10

نمی دانم مرداد ماه بود یا شهریور سال 1358. سر ظهر، صدای زنگ شنیدم. راه افتادم به طرف در. سیامک بود؛ یکی از دوستانم.
ـ پاشو بریم.
ـ علیک سلام...!
ـ سلام، معذرت می خوام. زود باش مهدی، راه بیفت که خیلی کار داریم. کاریش نمی شد کرد. راه افتادیم. تو راه پرسیدم: «بالاخره می گی کجا می ریم یا نه؟»
ـ مگه پیام امام رو نشنیدی؟
امام دستور تشکیل سپاه را داده بود. پرسیدم: «چطور مگه؟»
ـ خب، می ریم واسه عضو شدن دیگه.
سیامک را تا آن روز، آن قدر عجول ندیده بودم. پرسیدم: «اصلا می دونی کجا بریم؟ پیش کی؟...»
ـ آره، باید بریم مسجد. اون جا همه چیز معلوم می شه.
در مسجد، به چند تا از دوستانمان برخوردیم. «اصغر کفش بر»، «حسین» و «محمد رحیمی». حسین، کارمند فنی صدا و سیما بود. با اصغر کفش بر صحبت کردیم. گفت باید بریم پادگان امام حسین (ع). اول باید یک فرم پر می کردیم و صبر می کردیم تا شش ماه دیگر که جوابش بیاید قبول شده ایم یا نه. گفتند می توانید به صورت غیر رسمی این شش ماه را مشغول به کار شوید. خوشحال شدیم. از آن به بعد دیگر نتوانستیم در گشتهای شبانه محل شرکت کنیم. گشتهای سپاه وقتمان را پر کرده بود. علاقه مان زیاد بود؛ فعالیتمان هم. شده بودیم عضو ویژه. تقریبا همه افراد پادگان ما را می شناختند.
سال 59 جواب گزینش آمد؛ هر دومان قبول شده بودیم. باید می رفتیم آموزش.
قرار بود تو خیابون «خردمند جنوبی» جمع شویم. وقتی رسیدیم، دیدیم حدود چهل نفر دیگر ساک به دست آن جا ایستاده اند. سر و کله یک ماشین پیدا شد و سوار شدیم.
جلو در دژبانی، یک نفر که کلت به کمر داشت، ایستاده بود. ما را که دید، جلو آمد. سلام کرد. جواب دادیم. بعد از کمی حرف، گفت: «از جلو نظام!»
تقریبا تمام گروه زدند زیر خنده. مربی فکر کرد به او می خندیم. وقتی دستهای بالا آمده مان را دید که به هر کدامش یک ساک آویزان بود، لبخندی نشست روی لبهایش.
راه افتادیم. حرف زدن ممنوع بود. این را از نگاهش به سیامک فهمیدم. رفتیم داخل پادگان. اول آسایشگاه را نشان داد و بعد هم برایمان حرف زد و فرمانده گروهان را معرفی کرد. آقای «محسن حاج بابا»، فرمانده گروهان ما بود. کم کم با مربیان و محیط آشنا شدیم. فرمانده آموزش ما «علی قربانی» بود.
زندگی جالبی داشت. خودش تعریف کرد که نام اصلی اش «حاج علی اکبری» است. می گفت: «قبل از انقلاب مکانیک بودم. به خاطر فعالیتهایم، ساواک در تعقیبم بود. من هم فرار کردم و به لبنان رفتم. آن جا با نیروهای گروه «الفتح» همکاری می کردم. تمام تجربه های نظامی ام را از آن جا یاد گرفتم.»
مسؤولیت آموزش پادگان با او بود؛ امور اداری گروهان هم با حاج بابا. برنامه سنگینی برای ما در نظر گرفته بودند. علاوه بر آن، هوا هم گرم بود و تمرینها مشکل. مسؤول گروهان، حکم پدر و مادرمان را داشت. شب و روز با هم بودیم. صبح زود بر پا می داد. نماز را که می خواندیم، نظافت عمومی داشتیم و بعد می رفتیم میدان. کارهای سخت از آن جا شروع می شد. نخست، دو بار دور پادگان می دویدیم. بعد می نشستیم زیر درختو بحث عقیدتی می کردیم. یکدفعه وسط بحث، حاج بابا سینه خیز می داد. یک بار یکی از بچه ها اعتراض کرد. حاج بابا برایمان کلاس توجیهی گذاشت و گفت: «تو کردستان مشکل داریم، امکان دارد بفرستیمتان آن جا. اگر این جا مثلا دستتان زخم شود، نباید بترسید؛ ورزیده می شوید.»
شب تو خوابگاه، با بچه ها جمع شدیم. همان موقع رفتیم پیش حاج بابا. ده نفر بودیم. می خواستیم برویم کردستان. نگذاشتند. سر و صدا کردیم. باز هم نشد. عده ای را فرستادند. فکر کردیم علتش این است کهم آنها قدیمی تر از ما هستند. من و سیامک خیلی ناراحت شدیم. ما با هم آمده بودیم؛ ولی آنها را فرستادند. چرایش را بعدا متوجه شدیم.
بعد از آن جریان، شرایط سخت تر شد. یک روز ساعت دو نیمه شب بیدار باش دادند. به محوطه گروهان رفتیم. تو خواب و بیداری بودیم. حاج بابا ایستاد و شروع کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم. برادر! کی می تونه بگه که غفلت چیه؟»
کلی درباره غفلت و این طور چیزها حرف زد. حاج بابا مثل خیلی از فرماندهان سپاه، با قرآن و مسائل مذهبی آشنا بود. رابطه ما بیشتر دوستی بود تا فرمانده و فرمانبر. می دانستیم که سختگیریهایش برای آموزش خود ماست. برای همین هم از این که نصف شب، آن هم برای پرسیدن یک سؤال بیدارمان کرده بود، ناراحت نشدیم. تو آموزش، شبها هم اسلحه را از خودمان دور نمی کردیم. من همیشه طوری اسلحه را می گرفتم که حتی در خواب هم کسی نمی توانست آن را از بین دستهایم در آورد. یکی از رسمها، برداشتن اسلحه بود. بعدش برپا می زدند و هرکسی که اسلحه اش مفقود شده بود، خودش را آماده می کرد برای تنبیه؛ سینه خیز، پا مرغی و ...
یک روز رفتیم «لشگرک». تا شب تمرین داشتیم. برای استراحت رفتیم تو اتاقی که دو شب قبلش گاز اشک آور داخل آن زده بودند. هنوز بو می داد. ولی آن قدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد. نصف شب برپا زدند. دویدیم بیرون به خط شدیم. هنوز درست نایستاده بودم که صدای خنده بچه ها فضا را پر کرد. سیامک پرسید: «این چه وضعیه؟»
تو محوطه بودم؛ اما چشمهایم هنوز بسته بود. چشمهایم را که باز کردم، فهمیدم تو دستم به جای اسلحه، ملحفه سفید است. آن شب هم تنبیه شدم. اما حاج بابا خیلی سخت نگرفت. خودم هم تعجب کردم. فقط یک دور پامرغی، آن هم دور محوطه.
کم کم کلاسها رنگ و شکلش عوض شد. حالا فرمانده گروهان هم می آمد سر کلاسها. مثل پدری که برود مدرسه، ببیند با بچه اش چه کار می کنند.
مدتی بین بچه ها پیچیده بود که در پادگان نفوذی پیدا شده است. این را که از کجا آمده است، کسی نمی دانست. یک روز در ناهار خوری تو صف ایستاده بودیم. مثل همیشه من و سیامک با هم بودیم. یکی از بچه ها که پشت سرمان ایستاده بود، پرسید: «بچه ها، اون آقا کیه؟»
اشاره اش به فرمانده گروهان بود. سیامک گفت: «فرمانده گروهان ماست.»
پرسید: «فرمانده گروهان؟»
گفتم: «مگه تا حالا ندیدیش؟ هر روز می آد ناهارخوری.»
چیزی نگفت. چند روز بعد، شنیدیم یکی از نفوذیها خودش را معرفی کرده است. موقع معرفی گفته بود: «جایی که فرمانده گروهان با زیردستانش یک جا غذا بخورد، جای ما نیست.» گفته بود خودش هنوز فرمانده اش را ندیده است!
اواخر ماه رمضان بود که به اردو رفتیم. تو گرما چادر زدیم. چون خارج از حد شرعی بودیم، روزه نمی گرفتیم. غذایمان تعریفی نداشت. یک ماشین برای کارهای ضروری بچه ها داشتیم! معمولا کنترل زیادی هم در کار نبود. روزی که چادرها را جمع کردیم، معنای کار ضروری را فهمیدیم. بچه ها به بوفه می رفتند و بیسکویت و کمپوت و از این طور چیزها می خریدند. جرأت نمی کردند تو پادگان چیزی بخورند. مجبور می شدند قوطیها و جعبه ها را زیر چادر پنهان کنند. وقتی چادرها را جمع می کردیم، دیدیم که کلی قوطی کمپوت و جعبه بیسکویت زیر چادرهاست.(2)
روزهای آخر، ما را از تو یک باتلاق عبور دادند و بعد برای بالا رفتن از صخره بردند. بعضیها می توانستند مقاومت کنند و رد می شدند. بعضی هم همان وسط گیر می کردند.(3)
در بحثهای عقیدتی آزاد بودیم. کم کم حال و هوای سپاه دستمان آمده بود. بچه های سپاه دو دسته بودند. یک دسته طیف عملیاتی ـ رزمی بودند و دسته دیگر هم به آنها می گفتند: «بچه های پرسنلی!» هر کدام از این دو طیف، برای مطرح کردن خودشان، کارهای خاصی انجام می دادند. مثلا یکی شان کلت بسته بود کمرش. کلتش جلوتر از خودش را می رفت! کسانی که کارشان اداری و به اصطلاح ما پرسنلی بود، یک پرونده می گرفتند زیر بغلشان و به محوطه می آمدند.
کلاسهای مختلفی برای بچه ها گذاشته بودند؛ مثل کلاس «شنا» و «ورزش های رزمی». استاد «کیوکوشین»، کسی بود به نام «جعفری». خیلی ژست چریکی می گرفتو یک روز ماشین جیپ از جلو سالن آموزش بیرون آمد تا او را سوار کند. او هم آمد چریکی بپرد و سوار شود. راننده خودرو، سپاهی بود. خیال کرد با ژستی که استاد گرفته، حتما زود سوار می شود. گاز داد و راه افتاد. استاد کیوکوشین هنوز روی هوا بود که ماشین راه افتاد. بچه ها زدند زیر خنده! اوایل از این جور اتفاقها زیاد پیش می آمد و همه اینها باعث می شد تا بچه ها از لحاظ روحی و جسمی ساخته شوند و جا بیفتند. البته در همان زمان هم افرادی مثل حاج بابا کم نبودند. تا وقتی تو پادگان بودم، یک بار هم به مرخصی نرفت. اهل ژست و این طور چیزها هم نبود. تمام وقتش را برای تربیت بچه ها صرف می کرد. همین برخوردها خیلی روی بچه ها اثر می گذاشت.
بالاخره دوره اول تمام شد و از بین بچه ها، هشت نفر را برای فرماندهی گروهان انتخاب کردند. آقایان «بیات»، «پشتیبان»، «ضیایی»، «انگوتی»، دو نفر دیگر که نامشان یادم نیست و بالاخره من و سیامک، رفتیم برای گذرانیدن دوره آموزشی نهم. در آن جا شدیم فرمانده گروهان آموزشی. ارتباطمان با حاج بابا قویتر شده بود. درباره مسائل گروهان، با او مشورت می کردیم. تمام دوره، یازده روز بود. در این مدت، کمیته هم تشکیل شده بود. داوطلبان کمیته آمده بودند آن جا تا آموزش ببینند و به کردستان بروند. این را که شنیدیم، دوباره هوای کردستان به سرمان زد. با سیامک رفتیم و پیشنهاد دادیم تا ما را اعزام کنند. نشد و گفتند: «نمی خواهیم کادر آموزشی پادگان صدمه ببیند. شما باید بمانید تا آموزشها ادامه داشته باشد.»
بچه های کمیته، احتیاج به آموزش داشتند.