حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 6

از وضعیت محله مان گفته بودم که سربازان جرأت نداشتند آن طرف بیایند. مردم یکدل و متحد بودند. زمان کمبود نفت، جوانترها گاری ساخته بودند و نفت را جلو خانه مردم می بردند و توزیع می کردند. کرکره مغازه ها نیمه باز بود. هم جنسشان را می فروختند و هم اگر کسی از دست سربازان فرار می کرد، او را تو مغازه می بردند و کرکره را پایین می کشیدند.
یکی از اتفاقهای همان زمان، حمله گاردیها به محله ما بود. یک روز سیصد، چهارصد نفر از مردم جمع شده بودند تو خیابون و شعار می دادند. یکدفعه دیدیم گاردیها خیابان را از دو طرف بستند و رگبار را گرفتند روی مردم. فاصله شان با مردم حداکثر ششصد متر بود. مردم به طرف خانه ها هجوم بردند. جمعیت زیاد بود و خانه ها اکثرا کوچک. یک حمام آن نزدیکیها بود که مردم به آن جا پناه بردند. همان جا جلو حمام، یکی از بچه ها محل که قدش خیلی بلند بود، به مغزش تیر خورد و روی سکوی ورودی حمام افتاد.
نامش «بهادری» بود.
پس از شهادت بهادری، مردم بیشتر متحد شدند. روی تمام پشت بامها پر بود از سنگ و آجر. هرکس که تفنگ شکاری یا ساچمه ای داشت، بیرون آورده بود و کمین می کرد. هر وقت خبر می رسید سر و کله گاردیها پیدا شده، عده ای از بچه ها با کوکتل مولوتف می رفتند زیر ماشینهای تو خیابان دراز می کشیدند و آماده می شدند. اولین کمیته ای که به یاد دارم، در مسجد محل تشکیل شد؛ مسجد امام علی (ع). امام جماعتی داشتیم به نام «حاج آقا محمدی». یک بار اوباش شاه ریختند تو مسجد. هنوز اول مغرب بود و مردم نیامده بودند. اوباش، حاج آقا را گرفتند و کشان کشان آوردند کنار جوی خیابان. ظاهرا می خواستند او را لب جوی سر ببرند. حاج آقا را خوابانیده بودند تو پیاده رو و سرش را گذاشته بودند وسط جوی. مردم با خبر شدند و به آن جا ریختند. درگیری شروع شد و حاج آقا را از دست اوباش نجات دادند.

خاطره 7

تا یادم نرفته، ماجرای تصرف «کلانتری چهارده» را برایتان بگویم. کلانتری درست وسط یک کوچه بود. کسی نمی توانست وارد کوچه شود. یکی از بچه ها نقشه خوبی کشید. ما هم طبق نقشه او عمل کردیم.
کوچه، جوی آب داشت. اول خروجی جوی را بستیم و سطح کوچه را آب پر کرد. بعد چند لیتر بنزین روی آب ریختیم تا بنزینها روی آب بماند و بعد هم یک کبریت!
تمام کوچه یک گله آتش شد. کسانی که در کلانتری بودند، با وحشت بیرون ریختند و ما توانستیم کلانتری را تصرف کنیم.
یک صحنه جالب دیگر هم یادم هست؛ این صحنه مربوط به میدان امام حسین (ع) است و مبارزه با تانکها. چند نفر می رفتند پهلوی نرده های خیابان که آنها را تو بتون کار گذاشته بودند؛ می گفتند یک، دو، سه، و نرده ها را می کندند و می گذاشتند وسط خیابان. رویش هم گونی می گذاشتند که وقتی تانک می خواهد رد شود، لوله اش گیر کند و نتواند حرکت کند. به محض این که تانک می ایستاد، دو تا لاستیک می انداختند رویش و بعد هم دو تا کوکتل مولوتف.
اینها وقتی بود که اسلحه نداشتیم. بعد از این که یک سرباز حزب اللهی، «باشگاه افسران» را به رگبار بست، رژیم، نیروهای مزدورش را فرستاد تا نیروی هوایی را کنترل کنند. بچه ها نیروی هوایی، جرأت زیادی از خود نشان دادند؛ در اسلحه خانه های ستاد را شکستند و اسلحه ها را بیرون آوردند. ما هم توانستیم دیوار جنگ افزارسازی کنار میدان «شهدا» را خراب کنیم و سلاح تهیه کنیم و به میدان امام حسین (ع) بیاوریم. مردم در میدان دو تا تانک را آتش زدند. یک تانک زیر پل گیر کرده بود. مردم با همان میله ها، جلو آن یکی را گرفته بودند. نیروهای گارد جلوتر نیامدند! حالا اگر کسی از آن روزها خبر نداشته باشد، با خودش می گوید: «چه سازماندهی و چه تشکیلات بزرگی پشت این کارها بوده است!» اما راستش را بخواهید، بیشتر این کارها بدون تشکیلات خاصی انجام می شد.
آن روزها جزو افرادی بودم که وارد تسلیحات شدند. با چند نفر دیگر سلاحها را بیرون آوردیم و همه تجهیزات را به جای دیگر منتقل کردیم. ولی خودم هیچ اسلحه ای برنداشتم. فقط یک کلت ترقه ای همراهم بود. وقتی آن را دیدم، گفتم بهتر است آن را بردارم تا سربازان خیال کنند مسلح هستم!
یک بار داشتم می رفتم تو ساختمان، که یک سرباز من را به رگبار بست. لطف خدا بود! همان جا پشت یک جعبه چوبی پناه گرفتم. هیچ کدام از تیرها به من نخورد! سرباز دید که هجوم مردم زیاد است و من تنها نیستم، اسلحه اش را گذاشت و فرار کرد. جلو رفتیم و به تعدادی کانکس رسیدیم، در آنها را باز کردیم. داخلشان پر از جعبه های سلاح بود. مهمات در آنها نبود. بقیه داشتند سلاحها را تخلیه می کردند. آمدم جلو در بزرگ ستاد جنگ افزارسازی. همان جایی که دو تا مجسمه جلو درش هست. یک تویوتای قهوه ای می آمد. داخلش چهار نفر نشسته بودند. از تو ماشین داد می زدند و از مردم کمک می خواستند. مسؤول جمع کردن ملحفه و وسایل برای مجروحان بودند. یکدفعه نیروهای رژیم، ماشین را به رگبار بستند. هر چهار نفر شهید شدند.
این اتفاق باعث شد تا به طرف سنگر آنها راه بیفتیم. هنوز سلاحی که مهمات داشته باشد، نداشتیم. دستم را به طرف کلت ترقه ای خودم بردم. یکی از سربازان از دور تیراندازی کرد. روی زمین خوابیدم. بلند شدم. دیدم فایده ندارد. آن طرف خیابان، چند سلاح ژ ـ 3 بود. می دانستم که مهمات ندارد. جلو رفتم و یکی از آنها را برداشتم. روی سینه ام گذاشتم تا گلنگدن بکشم. ناگهان صدای انفجار آمد. فکر کردم تیر خورده ام. اطرافم را نگاه کردم. گیج شده بودم. با خودم گفتم: «اگر تیر خورده ام، چرا نمی افتم!»
فهمیدم دوازده تا ترقه داخل کلت توی لباسم، با فشار قنداق ژ ـ 3 ترکیده و خودم متوجه نشده ام!

خاطره 8

کوچه پهلوی ستاد، شده بود بازار اسلحه! مردم مثل دستفروشها نشسته بودند. جلو هر کدام، یک جعبه بود. یکی داد می زد: «من قنداق می خواهم.» آن یکی به بغل دستی اش گلنگدن می داد و دیگری می گفت: « من شعله پوش دارم.» قسمتهای مختلف اسلحه مثل نقل و نبات بینشان می چرخید. همه سعی می کردند آن قطعات را به یک تفنگ کامل تبدیل کنند. تو آن همه سر و صدا، یک پیرزن داشت به زحمت چیزی را می کشید و می برد. سنش زیاد بود. چادر گلدارش را پشت گردنش گره زده بود. نمی دانم می توانست پشتش را صاف نگه دارد یا نه. لاغر و نحیف بود. با این شکل و شمایل و سن و سال، داشت پایه یک مسلسل کالیبر پنجاه را به طرف محله چهار صد دستگاه می برد. تعجب کرده بودم که سه پایه به این سنگینی را چه طور می تواند حمل کند. اگر یک جای دیگر و یک روز دیگر می دیدمش، فکر می کردم حتی نای اتوبوس سوار شدن هم ندارد و یکی باید دستش را بگیرد و کمکش کند.
یکدفعه گوشه خیابان شلوغ شد. کرکره یک مغازه بالا رفت. مردم قفل را شکسته بودند و هجوم بردند تو. یک مرتبه یادم آمد که در تقاطع چهار صد دستگاه، یک مشروب فروشی بود. جعبه های قوطی و شیشه بود که وسط خیابان می ریختند. بوی گند الکل، محله را برداشته بود. چند تا از بچه ها نشسته بودند و در قوطیها را باز می کردند و محتوایش را روی زمین می ریختند.
یک نفر با داد و فریاد سر رسید. دو تا خنجر دستش بود؛ طول هر کدام سی سانت! می دوید و فحش می داد. می خواست بداند چه کسی مغازه اش را به این روز انداخته است. خنجرها را برای همین آورده بود! وقتی جلو فروشگاه رسید، دور و برش شلوغ شده. فقط توانستم از بین جمعیت دو تا خنجر را ببینم که بالا و پایین می رود. آن قدر جمعیت زیاد بود و سر و صدا می کردند که نمی فهمیدم چه کسی می زند و چه کسی می خورد! بالاخره اطرافم خلوت شد و رفتم جلو. صاحب فروشگاه روی زمین افتاده بود. غرق در خون بود. فهمیدم که تنها توانسته خودش را بزند!
بچه های همافر آمدند و کمیته ای تشکیل دادند. یکی از همافرها گفت: «سلاحها را جمع کنیم برای سازماندهی. بعد بریم ارگ.»
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «اون جا درگیری شدید شده.»
سوار جیپ شدیم و رفتیم. مردم با تانکها درگیر شده بودند. رفتیم جلو. نمی شد کاری کرد. برگشتیم عقب، دوباره جمع شدیم و یکدفعه آنها را غافلگیر کردیم؛ آن هم تو یک کوچه! درگیری شدید بود. مسلسل و تانک از رو به رو و هلیکوپتر از بالا مردم را می زدند. بیشتر اسلحه ها در دست مردم، از نوع ژ ـ 3 بود. چند تا از همافرها کارشان شده بود آموزش تیراندازی با ژ ـ 3. درگیری چند ساعتی طول کشید، تا این که رادیو و تلویزیون هم به دست مردم افتاد.