حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 5

خبر ورود حضرت امام (ره) که بین مردم پیچید، راهپیماییها شروع شد. مردم در خیابانها تجمع کرده بودند و شعار می دادند. یکی از شعارها این بود: «اگر امام فردا نیاد، مسلسلها بیرون می آد». هلیکوپترها بالای سرشان پرواز می کردند. چند صحنه فیلمبرداری از آن زمان دارم. یکی دیگر از شعارهایشان این بود: «وای به حالت بختیار، اگر امام فردا نیاد، مسلسلها بیرون می آد.»
یکی از دوستانم «محمد رحیمی»، آهنگر بود و در خیابان «غیاثی» زندگی می کرد. فعال و مبارز بود. ریش بلندی داشت. آن قدر که صدایش می زدند: «ممد ریش!». روز قبل ورود امام (ره) آمد سراغم و گفت: «برای انتظامات نیرو می خواهیم، می آیی؟»
گفتم: «آره!»
یک بازو بند به من داد. قرار شد با برادرش «حسین» بروم جاده «آرامگاه»(1). بازوبند، یک تکه پارچه زرد رنگ بود. روی آن نوشته شده بود: «انتظامات ورود امام». صبح زود راه افتادیم. دوربینم را برداشتم. رسیدیم، قرار شد روی یک پل بایستیم. از میدان انقلاب تا بهشت زهرا، هر پنج متر، یک نفر نیروی انتظامی و سر هر تقاطع هم یک نیروی مسلح ایستاده بود. همه منتظر بودیم تا حضرت امام (ره) بیاید. سیاهی جمعیت را دیدیم که از دور پیچید و آمد تو خیابان. یک لحظه جایم را ترک کردم، رفتم وسط خیابان و شروع کردم به فیلمبرداری. وقتی نزدیکتر آمدند، اول یک موتور سوار به من تنه زد و بعد هم نوبت مردمی بود که دور ماشین را گرفته بودند. روی زمین افتادم. رد شدند. اما در این فاصله، از ماشین و صورت حضرت امام (ره) چند لحظه فیلم گرفتم. پس از عبور ایشان، نیروها جمع شدند. به طرف بهشت زهرا راه افتادیم و آن جا سازماندهی شدیم. چند نفر از بچه ها کمربندهایشان را باز کردند و به هم بستیم. دایره تشکیل دادند تا هلیکوپتر بتواند بنشیند. سخنرانی آن روز حضرت امام (ره) هنوز تو گوشم هست. شهید «مفتح» پهلوی ایشان نشسته بود. آقای «ناطق نوری» هم دور حضرت امام (ره) می چرخید. از تمام آن صحنه ها فیلمبرداری کردم.
دوباره بچه ها کمربندهایشان را گرفتند تا هلیکوپتر بنشیند و حضرت امام (ره) را ببرد. بعد از رفتن ایشان، جمع شدند و ما هم رفتیم پیش مسؤولمانو بازوبندها را تحویل دادیم و به سمت تهران راه افتادیم. در بین راه، یکی از دوستانم، «نوروزی» را دیدم. پرسیدم: «از آن موقع تا حالا کجا بودی؟»
گفت: «گیر کردم، نتوانستم بیام.»
بعد گفت: «حالا می خوای چه کار کنی؟»
گفتم: «برویم.»
ماشین داشت. سوار شدیم و به بیمارستان رفتیم. بخشها را گشتیم و احوال چندتا از بچه ها را که مجروح شده بودند، پرسیدیم. داشتیم بیرون می آمدیم که دیدیم یک هلی کوپتر دارد می نشیند. جلوتر رفتیم، حضرت امام (ره) و مرحوم حاج سید احمد و آقای ناطق نوری بودند. سریع جلو رفتیم. رئیس بیمارستان هم آمده بود. روی صورت حضرت امام (ره) گرد و خاک نشسته بود. ایشان به سید احمد آقا گفت: «یک شانه به من بدهید.»
می خواست محاسنش را شانه کند. رئیس بیمارستان سریع شانه ای را در آورد و به حضرت امام (ره) داد. بعد هم زود رفت و ماشین آورد. ایشان عمامه شان را برداشتند و نشستند توی ماشین و رفتند.

خاطره 6

از وضعیت محله مان گفته بودم که سربازان جرأت نداشتند آن طرف بیایند. مردم یکدل و متحد بودند. زمان کمبود نفت، جوانترها گاری ساخته بودند و نفت را جلو خانه مردم می بردند و توزیع می کردند. کرکره مغازه ها نیمه باز بود. هم جنسشان را می فروختند و هم اگر کسی از دست سربازان فرار می کرد، او را تو مغازه می بردند و کرکره را پایین می کشیدند.
یکی از اتفاقهای همان زمان، حمله گاردیها به محله ما بود. یک روز سیصد، چهارصد نفر از مردم جمع شده بودند تو خیابون و شعار می دادند. یکدفعه دیدیم گاردیها خیابان را از دو طرف بستند و رگبار را گرفتند روی مردم. فاصله شان با مردم حداکثر ششصد متر بود. مردم به طرف خانه ها هجوم بردند. جمعیت زیاد بود و خانه ها اکثرا کوچک. یک حمام آن نزدیکیها بود که مردم به آن جا پناه بردند. همان جا جلو حمام، یکی از بچه ها محل که قدش خیلی بلند بود، به مغزش تیر خورد و روی سکوی ورودی حمام افتاد.
نامش «بهادری» بود.
پس از شهادت بهادری، مردم بیشتر متحد شدند. روی تمام پشت بامها پر بود از سنگ و آجر. هرکس که تفنگ شکاری یا ساچمه ای داشت، بیرون آورده بود و کمین می کرد. هر وقت خبر می رسید سر و کله گاردیها پیدا شده، عده ای از بچه ها با کوکتل مولوتف می رفتند زیر ماشینهای تو خیابان دراز می کشیدند و آماده می شدند. اولین کمیته ای که به یاد دارم، در مسجد محل تشکیل شد؛ مسجد امام علی (ع). امام جماعتی داشتیم به نام «حاج آقا محمدی». یک بار اوباش شاه ریختند تو مسجد. هنوز اول مغرب بود و مردم نیامده بودند. اوباش، حاج آقا را گرفتند و کشان کشان آوردند کنار جوی خیابان. ظاهرا می خواستند او را لب جوی سر ببرند. حاج آقا را خوابانیده بودند تو پیاده رو و سرش را گذاشته بودند وسط جوی. مردم با خبر شدند و به آن جا ریختند. درگیری شروع شد و حاج آقا را از دست اوباش نجات دادند.

خاطره 7

تا یادم نرفته، ماجرای تصرف «کلانتری چهارده» را برایتان بگویم. کلانتری درست وسط یک کوچه بود. کسی نمی توانست وارد کوچه شود. یکی از بچه ها نقشه خوبی کشید. ما هم طبق نقشه او عمل کردیم.
کوچه، جوی آب داشت. اول خروجی جوی را بستیم و سطح کوچه را آب پر کرد. بعد چند لیتر بنزین روی آب ریختیم تا بنزینها روی آب بماند و بعد هم یک کبریت!
تمام کوچه یک گله آتش شد. کسانی که در کلانتری بودند، با وحشت بیرون ریختند و ما توانستیم کلانتری را تصرف کنیم.
یک صحنه جالب دیگر هم یادم هست؛ این صحنه مربوط به میدان امام حسین (ع) است و مبارزه با تانکها. چند نفر می رفتند پهلوی نرده های خیابان که آنها را تو بتون کار گذاشته بودند؛ می گفتند یک، دو، سه، و نرده ها را می کندند و می گذاشتند وسط خیابان. رویش هم گونی می گذاشتند که وقتی تانک می خواهد رد شود، لوله اش گیر کند و نتواند حرکت کند. به محض این که تانک می ایستاد، دو تا لاستیک می انداختند رویش و بعد هم دو تا کوکتل مولوتف.
اینها وقتی بود که اسلحه نداشتیم. بعد از این که یک سرباز حزب اللهی، «باشگاه افسران» را به رگبار بست، رژیم، نیروهای مزدورش را فرستاد تا نیروی هوایی را کنترل کنند. بچه ها نیروی هوایی، جرأت زیادی از خود نشان دادند؛ در اسلحه خانه های ستاد را شکستند و اسلحه ها را بیرون آوردند. ما هم توانستیم دیوار جنگ افزارسازی کنار میدان «شهدا» را خراب کنیم و سلاح تهیه کنیم و به میدان امام حسین (ع) بیاوریم. مردم در میدان دو تا تانک را آتش زدند. یک تانک زیر پل گیر کرده بود. مردم با همان میله ها، جلو آن یکی را گرفته بودند. نیروهای گارد جلوتر نیامدند! حالا اگر کسی از آن روزها خبر نداشته باشد، با خودش می گوید: «چه سازماندهی و چه تشکیلات بزرگی پشت این کارها بوده است!» اما راستش را بخواهید، بیشتر این کارها بدون تشکیلات خاصی انجام می شد.
آن روزها جزو افرادی بودم که وارد تسلیحات شدند. با چند نفر دیگر سلاحها را بیرون آوردیم و همه تجهیزات را به جای دیگر منتقل کردیم. ولی خودم هیچ اسلحه ای برنداشتم. فقط یک کلت ترقه ای همراهم بود. وقتی آن را دیدم، گفتم بهتر است آن را بردارم تا سربازان خیال کنند مسلح هستم!
یک بار داشتم می رفتم تو ساختمان، که یک سرباز من را به رگبار بست. لطف خدا بود! همان جا پشت یک جعبه چوبی پناه گرفتم. هیچ کدام از تیرها به من نخورد! سرباز دید که هجوم مردم زیاد است و من تنها نیستم، اسلحه اش را گذاشت و فرار کرد. جلو رفتیم و به تعدادی کانکس رسیدیم، در آنها را باز کردیم. داخلشان پر از جعبه های سلاح بود. مهمات در آنها نبود. بقیه داشتند سلاحها را تخلیه می کردند. آمدم جلو در بزرگ ستاد جنگ افزارسازی. همان جایی که دو تا مجسمه جلو درش هست. یک تویوتای قهوه ای می آمد. داخلش چهار نفر نشسته بودند. از تو ماشین داد می زدند و از مردم کمک می خواستند. مسؤول جمع کردن ملحفه و وسایل برای مجروحان بودند. یکدفعه نیروهای رژیم، ماشین را به رگبار بستند. هر چهار نفر شهید شدند.
این اتفاق باعث شد تا به طرف سنگر آنها راه بیفتیم. هنوز سلاحی که مهمات داشته باشد، نداشتیم. دستم را به طرف کلت ترقه ای خودم بردم. یکی از سربازان از دور تیراندازی کرد. روی زمین خوابیدم. بلند شدم. دیدم فایده ندارد. آن طرف خیابان، چند سلاح ژ ـ 3 بود. می دانستم که مهمات ندارد. جلو رفتم و یکی از آنها را برداشتم. روی سینه ام گذاشتم تا گلنگدن بکشم. ناگهان صدای انفجار آمد. فکر کردم تیر خورده ام. اطرافم را نگاه کردم. گیج شده بودم. با خودم گفتم: «اگر تیر خورده ام، چرا نمی افتم!»
فهمیدم دوازده تا ترقه داخل کلت توی لباسم، با فشار قنداق ژ ـ 3 ترکیده و خودم متوجه نشده ام!