حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 3

چند سال بعد، وقتی با آقای «هوشنگی» آشنا شدم، دوباره یاد آن روز افتادم. همان روزی که ماشین را آتش زدند. اما این بار به شعارهایی که می دادند، فکر می کردم؛ نه به ماشینی که منهدم شده بود.
وارد دبیرستان شدم. آن جا با بچه های محل یک هیأت راه انداختیم. سر دسته مان آقای هوشنگی بود. او صبح ها درس طلبگی می خواند و بعد از ظهرها آهنگری می کرد. بعدها فهمیدم «هوشنگی» اسم مستعارش بوده. یک روز رفتم هیأت. دیدم همه بچه ها جمع شده اند یک گوشه. جلوتر که رفتم، آقای هوشنگی را دیدم که دارد یک کتاب می خواند و بچه ها گوش می دهند. بی سر و صدا رفتم کنار بقیه نشستم. از نوشته های کتاب سر در نمی آوردم. بعد از رفتن بچه ها، از آقای هوشنگی در مورد کتاب پرسیدم. گفت: «ببرش خانه و شب بخوان. فقط مواظب باش کسی نفهمد!»
آن کتاب، اولین نوشته ای بود که از امام خواندم. آن شب به خاطر خواندن کتاب تا صبح بیدار ماندم. بعد از آن شدم یکی از اعضای ثابت بحث های آقای هوشنگی. چهار، پنج تا کتاب بیشتر نداشت، همان ها را می داد به بچه ها. می خواندند و می آوردند و درباره کتاب ها صحبت می کردند. با خواندن کتاب حضرت امام (ره)، مقلدش شدم. آن جلسه ها ادامه داشت تا حدود سال 52 یا 53 که از آن محل رفتیم. ارتباطم با بچه های خوب هیأت و آقای هوشنگی کم شد، تا جایی که تنها یادگار من از آن زمان، آشنایی و عشق به حضرت امام (ره) بود.

خاطره 4

اولین درگیری جدی فکری من، در دانشکده هنرهای زیبا به وجود آمد. بگذارید جریان دانشکده رفتن را برایتان تعریف کنم. از همان بچگی به نقاشی علاقه داشتم. تا یک مداد و کاغذ به دستم می رسید، شروع می کردم به کشیدن گل، درخت، خانه و پرنده. یک خورشید بزرگ هم بالای صفحه نقاشی ام جا خوش می کرد! آن زمان از کلاس نقاشی و این طور چیزها خبری نبود. در دبیرستان کم کم با فیلم و سینما آشنا شدم. مدتی عشق فیلم دیدن توی سرم بود. بعدش تنها آرزویم شد فیلمبردار شدن؛ آرزوی این که بتوانم برای چند لحظه یک دوربین روی دوشم بگذارم. وقتی هم دوربین گیر نمی آوردم، می رفتم می نشستم پای بوم نقاشی!
همین که دیپلم گرفتم، رفتم سراغ دانشکده هنرهای زیبا و سال بعدش آمدم بیرون. همه اش هم به خاطر بحث هایی بود که با کارگردان فیلم «محلل» داشتم. آن وقت ها او توی دانشکده تدریس می کرد و برو بیا داشت. اختلاف ما بر سر مبانی سینما شروع شد و بالا گرفت. خبر بحث های داغ من و او به گوش همه بچه های دانشکده رسیده بود. یکی از درگیریهای لفظی ما بر سر این بود که او می گفت: «هرکس پول دارد، لیاقت فیلم ساختن هم دارد.»
من این طور فکر نمی کردم. کم کم به این نتیجه رسیدم که دانشکده هنر جای من نیست و درسهایش به دردم نمی خورد. اطلاعات جنبی اش هم چیزهایی بود که قبلا با خواندن چند کتاب و مجله و دیدن چند فیلم به دست آورده بودم. در سال 56 دانشکده را رها کردم و زدم بیرون.
مدتی پیش پدرم کار می کردم؛ مغازه کانال سازی داشت. بیشتر کارش هم کانال کولر بود. کارگاهش به ستاد نیروی هوایی نزدیک بود و آنها بیشتر سفارشهایشان را به پدرم می دادند. من هم کانال کولر را به ستاد می بردم و نصب می کردم. در آن جا چند تا از بچه های همکلاسی ام را دیدم که «همافر» شده اند.
سر و صدای انقلاب بلند شده بود. مجوز ورود به پادگان داشتم و راحت می توانستم با بچه ها تماس بگیرم. به بهانه دیدن کانال های کولر، به قسمتهای مختلف می رفتم و راه ها را یاد می گرفتم. پیش از علنی شدن فعالیت مردم، عده ای از گردن کلفتها و اوباش ساواک، نزدیک غروب و هنگام جمع شدن مردم، می ریختند تو محله ما و با چماق به جان مردم می افتادند. از همان زمان، مردم محله ما مقاومت علنی شان شروع شد. یکی، دو بار، وقتی چماق به دستها آمدند، مردم از بالای پشت بامها روی سرشان سنگ ریختند. کوچه تنگ بود و آنها راه فرار نداشتند. گیر کردند و تا جا داشتنند با سنگ پذیرایی شدند! در جریان انقلاب، این سنگها تبدیل شد به کوکتل مولوتف. طوری که دیگر حتی ماشینهای گاردی هم جرأت نمی کردند بیایند تو کوچه. روی ماشینهایشان چادر کشیده بودند و می ترسیدند کوکتل بیفتد روی آنها و آتش بگیرد. سر کوچه می ایستادند و مردم را به رگبار می بستند. در همه خانه ها باز بود. هیچ کس تو کوچه نمی ماند که تیر بخورد.
زد و خورد ها که بیشتر شد، به فکر تهیه دوربین افتادم. راستش پول برای خریدن دوربین نداشتم. با هر زحمتی که بود، یک دوربین سوپر هشت تهیه کردم و راه افتادم برای فیلمبرداری از صحنه های انقلاب. هنوز آن تصویرها را دارم. از تظاهرات تاسوعا و عاشورا که شاه می خواست برود و قرار بود بختیار نخست وزیر شود، نیم ساعتی فیلم دارم. بیشتر اطراف دانشگاه می چرخیدم و دنبال سوژه می گشتم. شاید بشود گفت این شگرد مبارزاتی من بود. بهترین فیلمهایی که گرفته ام، از تصرف کلانتری چهارده و پیوستن نیروی هوایی به مردم بود و چند صحنه هم از ورود حضرت امام (ره) و صحنه ای که افسران از در ستاد نیروی هوایی بیرون می آیند.

خاطره 5

خبر ورود حضرت امام (ره) که بین مردم پیچید، راهپیماییها شروع شد. مردم در خیابانها تجمع کرده بودند و شعار می دادند. یکی از شعارها این بود: «اگر امام فردا نیاد، مسلسلها بیرون می آد». هلیکوپترها بالای سرشان پرواز می کردند. چند صحنه فیلمبرداری از آن زمان دارم. یکی دیگر از شعارهایشان این بود: «وای به حالت بختیار، اگر امام فردا نیاد، مسلسلها بیرون می آد.»
یکی از دوستانم «محمد رحیمی»، آهنگر بود و در خیابان «غیاثی» زندگی می کرد. فعال و مبارز بود. ریش بلندی داشت. آن قدر که صدایش می زدند: «ممد ریش!». روز قبل ورود امام (ره) آمد سراغم و گفت: «برای انتظامات نیرو می خواهیم، می آیی؟»
گفتم: «آره!»
یک بازو بند به من داد. قرار شد با برادرش «حسین» بروم جاده «آرامگاه»(1). بازوبند، یک تکه پارچه زرد رنگ بود. روی آن نوشته شده بود: «انتظامات ورود امام». صبح زود راه افتادیم. دوربینم را برداشتم. رسیدیم، قرار شد روی یک پل بایستیم. از میدان انقلاب تا بهشت زهرا، هر پنج متر، یک نفر نیروی انتظامی و سر هر تقاطع هم یک نیروی مسلح ایستاده بود. همه منتظر بودیم تا حضرت امام (ره) بیاید. سیاهی جمعیت را دیدیم که از دور پیچید و آمد تو خیابان. یک لحظه جایم را ترک کردم، رفتم وسط خیابان و شروع کردم به فیلمبرداری. وقتی نزدیکتر آمدند، اول یک موتور سوار به من تنه زد و بعد هم نوبت مردمی بود که دور ماشین را گرفته بودند. روی زمین افتادم. رد شدند. اما در این فاصله، از ماشین و صورت حضرت امام (ره) چند لحظه فیلم گرفتم. پس از عبور ایشان، نیروها جمع شدند. به طرف بهشت زهرا راه افتادیم و آن جا سازماندهی شدیم. چند نفر از بچه ها کمربندهایشان را باز کردند و به هم بستیم. دایره تشکیل دادند تا هلیکوپتر بتواند بنشیند. سخنرانی آن روز حضرت امام (ره) هنوز تو گوشم هست. شهید «مفتح» پهلوی ایشان نشسته بود. آقای «ناطق نوری» هم دور حضرت امام (ره) می چرخید. از تمام آن صحنه ها فیلمبرداری کردم.
دوباره بچه ها کمربندهایشان را گرفتند تا هلیکوپتر بنشیند و حضرت امام (ره) را ببرد. بعد از رفتن ایشان، جمع شدند و ما هم رفتیم پیش مسؤولمانو بازوبندها را تحویل دادیم و به سمت تهران راه افتادیم. در بین راه، یکی از دوستانم، «نوروزی» را دیدم. پرسیدم: «از آن موقع تا حالا کجا بودی؟»
گفت: «گیر کردم، نتوانستم بیام.»
بعد گفت: «حالا می خوای چه کار کنی؟»
گفتم: «برویم.»
ماشین داشت. سوار شدیم و به بیمارستان رفتیم. بخشها را گشتیم و احوال چندتا از بچه ها را که مجروح شده بودند، پرسیدیم. داشتیم بیرون می آمدیم که دیدیم یک هلی کوپتر دارد می نشیند. جلوتر رفتیم، حضرت امام (ره) و مرحوم حاج سید احمد و آقای ناطق نوری بودند. سریع جلو رفتیم. رئیس بیمارستان هم آمده بود. روی صورت حضرت امام (ره) گرد و خاک نشسته بود. ایشان به سید احمد آقا گفت: «یک شانه به من بدهید.»
می خواست محاسنش را شانه کند. رئیس بیمارستان سریع شانه ای را در آورد و به حضرت امام (ره) داد. بعد هم زود رفت و ماشین آورد. ایشان عمامه شان را برداشتند و نشستند توی ماشین و رفتند.