حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 2

بعد از آن اتفاق، دیدم عده ای از اهل محله نیستند. یک شیر فروش دوره گرد تو محله ما بود که برای مدتی گم شد. پس از چند ماه هم که پیدایش شد، خیلی عوض شده بود. وقتی شیر می فروخت، یک وقت می دیدی ایستاده خوابش برده است. چند لحظه بعد بیدار می شد و دوچرخه شیر فروشی اش را به جلو می راند. بعد، باز همان طور خوابش می برد. پدرم می گفت: «اثر شکنجه است. تو این مدت، توی زندان ساواک بوده.»
هنوز معنای این کلمه را نمی دانستم. چند نفر دیگر هم بودند. دوچرخه ساز محله و امام جماعت مسجد، هر دو شان، بعد از آمدن جور دیگری شده بودند.
دوچرخه ساز نمی توانست کار کند. ناخن هایشان را کشیده بودند. آچار از دستش می افتاد. می گفت: «انگشتام دیگه نا نداره.»
صورت امام جماعت مسجد کبود شده بود. دیگر حق نداشت توی مسجد نماز بخواند. قبل از همه مرد شیر فروش مرد! روزی پدرم از مسجد آمد و خبر را داد: «او به رحمت خدا رفته است.»
دوباره خیابان شلوغ شد.

خاطره 3

چند سال بعد، وقتی با آقای «هوشنگی» آشنا شدم، دوباره یاد آن روز افتادم. همان روزی که ماشین را آتش زدند. اما این بار به شعارهایی که می دادند، فکر می کردم؛ نه به ماشینی که منهدم شده بود.
وارد دبیرستان شدم. آن جا با بچه های محل یک هیأت راه انداختیم. سر دسته مان آقای هوشنگی بود. او صبح ها درس طلبگی می خواند و بعد از ظهرها آهنگری می کرد. بعدها فهمیدم «هوشنگی» اسم مستعارش بوده. یک روز رفتم هیأت. دیدم همه بچه ها جمع شده اند یک گوشه. جلوتر که رفتم، آقای هوشنگی را دیدم که دارد یک کتاب می خواند و بچه ها گوش می دهند. بی سر و صدا رفتم کنار بقیه نشستم. از نوشته های کتاب سر در نمی آوردم. بعد از رفتن بچه ها، از آقای هوشنگی در مورد کتاب پرسیدم. گفت: «ببرش خانه و شب بخوان. فقط مواظب باش کسی نفهمد!»
آن کتاب، اولین نوشته ای بود که از امام خواندم. آن شب به خاطر خواندن کتاب تا صبح بیدار ماندم. بعد از آن شدم یکی از اعضای ثابت بحث های آقای هوشنگی. چهار، پنج تا کتاب بیشتر نداشت، همان ها را می داد به بچه ها. می خواندند و می آوردند و درباره کتاب ها صحبت می کردند. با خواندن کتاب حضرت امام (ره)، مقلدش شدم. آن جلسه ها ادامه داشت تا حدود سال 52 یا 53 که از آن محل رفتیم. ارتباطم با بچه های خوب هیأت و آقای هوشنگی کم شد، تا جایی که تنها یادگار من از آن زمان، آشنایی و عشق به حضرت امام (ره) بود.

خاطره 4

اولین درگیری جدی فکری من، در دانشکده هنرهای زیبا به وجود آمد. بگذارید جریان دانشکده رفتن را برایتان تعریف کنم. از همان بچگی به نقاشی علاقه داشتم. تا یک مداد و کاغذ به دستم می رسید، شروع می کردم به کشیدن گل، درخت، خانه و پرنده. یک خورشید بزرگ هم بالای صفحه نقاشی ام جا خوش می کرد! آن زمان از کلاس نقاشی و این طور چیزها خبری نبود. در دبیرستان کم کم با فیلم و سینما آشنا شدم. مدتی عشق فیلم دیدن توی سرم بود. بعدش تنها آرزویم شد فیلمبردار شدن؛ آرزوی این که بتوانم برای چند لحظه یک دوربین روی دوشم بگذارم. وقتی هم دوربین گیر نمی آوردم، می رفتم می نشستم پای بوم نقاشی!
همین که دیپلم گرفتم، رفتم سراغ دانشکده هنرهای زیبا و سال بعدش آمدم بیرون. همه اش هم به خاطر بحث هایی بود که با کارگردان فیلم «محلل» داشتم. آن وقت ها او توی دانشکده تدریس می کرد و برو بیا داشت. اختلاف ما بر سر مبانی سینما شروع شد و بالا گرفت. خبر بحث های داغ من و او به گوش همه بچه های دانشکده رسیده بود. یکی از درگیریهای لفظی ما بر سر این بود که او می گفت: «هرکس پول دارد، لیاقت فیلم ساختن هم دارد.»
من این طور فکر نمی کردم. کم کم به این نتیجه رسیدم که دانشکده هنر جای من نیست و درسهایش به دردم نمی خورد. اطلاعات جنبی اش هم چیزهایی بود که قبلا با خواندن چند کتاب و مجله و دیدن چند فیلم به دست آورده بودم. در سال 56 دانشکده را رها کردم و زدم بیرون.
مدتی پیش پدرم کار می کردم؛ مغازه کانال سازی داشت. بیشتر کارش هم کانال کولر بود. کارگاهش به ستاد نیروی هوایی نزدیک بود و آنها بیشتر سفارشهایشان را به پدرم می دادند. من هم کانال کولر را به ستاد می بردم و نصب می کردم. در آن جا چند تا از بچه های همکلاسی ام را دیدم که «همافر» شده اند.
سر و صدای انقلاب بلند شده بود. مجوز ورود به پادگان داشتم و راحت می توانستم با بچه ها تماس بگیرم. به بهانه دیدن کانال های کولر، به قسمتهای مختلف می رفتم و راه ها را یاد می گرفتم. پیش از علنی شدن فعالیت مردم، عده ای از گردن کلفتها و اوباش ساواک، نزدیک غروب و هنگام جمع شدن مردم، می ریختند تو محله ما و با چماق به جان مردم می افتادند. از همان زمان، مردم محله ما مقاومت علنی شان شروع شد. یکی، دو بار، وقتی چماق به دستها آمدند، مردم از بالای پشت بامها روی سرشان سنگ ریختند. کوچه تنگ بود و آنها راه فرار نداشتند. گیر کردند و تا جا داشتنند با سنگ پذیرایی شدند! در جریان انقلاب، این سنگها تبدیل شد به کوکتل مولوتف. طوری که دیگر حتی ماشینهای گاردی هم جرأت نمی کردند بیایند تو کوچه. روی ماشینهایشان چادر کشیده بودند و می ترسیدند کوکتل بیفتد روی آنها و آتش بگیرد. سر کوچه می ایستادند و مردم را به رگبار می بستند. در همه خانه ها باز بود. هیچ کس تو کوچه نمی ماند که تیر بخورد.
زد و خورد ها که بیشتر شد، به فکر تهیه دوربین افتادم. راستش پول برای خریدن دوربین نداشتم. با هر زحمتی که بود، یک دوربین سوپر هشت تهیه کردم و راه افتادم برای فیلمبرداری از صحنه های انقلاب. هنوز آن تصویرها را دارم. از تظاهرات تاسوعا و عاشورا که شاه می خواست برود و قرار بود بختیار نخست وزیر شود، نیم ساعتی فیلم دارم. بیشتر اطراف دانشگاه می چرخیدم و دنبال سوژه می گشتم. شاید بشود گفت این شگرد مبارزاتی من بود. بهترین فیلمهایی که گرفته ام، از تصرف کلانتری چهارده و پیوستن نیروی هوایی به مردم بود و چند صحنه هم از ورود حضرت امام (ره) و صحنه ای که افسران از در ستاد نیروی هوایی بیرون می آیند.