حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 1

سال 1337 در محله «دروازه دولاب» تهران به دنیا آمدم. اولین خاطره ام بر می گردد به سال 41. تازه ماشین آمده بود تو محله ما. صبح بیدار می شدم، کمی نان و پنیر بر می داشتم و می آمدم سر کوچه. ماشین که از دور پیدا می شد، حاضر می شدم برای پریدن. روی سپر می نشستم و دستهایم را بند می کردم به یک جای ماشین. و بعد، دیگر چیزی نمی فهمیدم. آن لحظه شاید برایم بزرگترین لذت را به همراه داشت. ماشین، سر خیابان می رسید، سرعتش کم می شد و من می پریدم پایین. همان جا می ایستادم تا آن ماشین برگردد و دوباره سوار شوم.
یک روز، وضع خیابان به هم ریخت. مردم، در مغازه هایشان را بستند و رفتند. برایم عجیب بود این که چرا وسط روز تعطیل می کنند. چند لحظه بعد، خیابان شلوغ شد. دسته ای از مردم ریختند تو خیابان. شعارشان این بود:
«یا مرگ، یا خمینی».
خوب یادم هست، کنار یک تیر چراغ برق ایستاده بودم و به مردم نگاه می کردم. خیابان خاکی بود. آن قدر تعجب کرده بودم که جرأت نمی کردم سوار ماشین شوم. مردم راه می رفتند و شعار می دادند. نمی شد راحت دور و بر را دید. همه جا پر از گرد و خاک شده بود. چشم هایم دنبال ماشین می گشت. می ترسیدم بین مردم گم شوم. یک مرتبه ماشین را دیدم که سر کوچه ایستاده. همیشه همان جا می ایستاد؛ اما نه برای زمان طولانی. گرد و خاک نمی گذاشت ببینم چه خبر است. دل تو دلم نبود. ناگهان فهمیدم دیگر نمی توانم ماشین را ببینم. آدمها دور و برش جمع شده بودند. فکر کردم شاید خراب شده است و دارند درستش می کنند. کم کم دود سیاهی کوچه را پر کرد. جرأت جلو رفتن نداشتم. دلم تاپ تاپ می زد. صدای مردم که شعار می دادند: «یا مرگ یا خمینی»، بلندتر شده بود. آن یک ساعت برایم مثل یک عمر گذشت.
مردم رفتند و کوچه خلوت شد. هنوز اول کوچه ایستاده بودم. تازه فهمیدم که آن ماشین، یک ماشین ارتشی بود. مردم شیشه های جلو و بغلش را شکسته بودند. خشم مردم انقلابی در قالب شکستن شیشه های ماشین نظامی بروز کرده بود.
از فردا سراغ دوچرخه ام رفتم. با آن تو کوچه بازی می کردم. ماشین مثل همیشه می آمد و می رفت؛ اما هیچ فکرش را هم نمی کردم که آن ماشین، همانی است که قبلا سوارش می شدم.

خاطره 2

بعد از آن اتفاق، دیدم عده ای از اهل محله نیستند. یک شیر فروش دوره گرد تو محله ما بود که برای مدتی گم شد. پس از چند ماه هم که پیدایش شد، خیلی عوض شده بود. وقتی شیر می فروخت، یک وقت می دیدی ایستاده خوابش برده است. چند لحظه بعد بیدار می شد و دوچرخه شیر فروشی اش را به جلو می راند. بعد، باز همان طور خوابش می برد. پدرم می گفت: «اثر شکنجه است. تو این مدت، توی زندان ساواک بوده.»
هنوز معنای این کلمه را نمی دانستم. چند نفر دیگر هم بودند. دوچرخه ساز محله و امام جماعت مسجد، هر دو شان، بعد از آمدن جور دیگری شده بودند.
دوچرخه ساز نمی توانست کار کند. ناخن هایشان را کشیده بودند. آچار از دستش می افتاد. می گفت: «انگشتام دیگه نا نداره.»
صورت امام جماعت مسجد کبود شده بود. دیگر حق نداشت توی مسجد نماز بخواند. قبل از همه مرد شیر فروش مرد! روزی پدرم از مسجد آمد و خبر را داد: «او به رحمت خدا رفته است.»
دوباره خیابان شلوغ شد.

خاطره 3

چند سال بعد، وقتی با آقای «هوشنگی» آشنا شدم، دوباره یاد آن روز افتادم. همان روزی که ماشین را آتش زدند. اما این بار به شعارهایی که می دادند، فکر می کردم؛ نه به ماشینی که منهدم شده بود.
وارد دبیرستان شدم. آن جا با بچه های محل یک هیأت راه انداختیم. سر دسته مان آقای هوشنگی بود. او صبح ها درس طلبگی می خواند و بعد از ظهرها آهنگری می کرد. بعدها فهمیدم «هوشنگی» اسم مستعارش بوده. یک روز رفتم هیأت. دیدم همه بچه ها جمع شده اند یک گوشه. جلوتر که رفتم، آقای هوشنگی را دیدم که دارد یک کتاب می خواند و بچه ها گوش می دهند. بی سر و صدا رفتم کنار بقیه نشستم. از نوشته های کتاب سر در نمی آوردم. بعد از رفتن بچه ها، از آقای هوشنگی در مورد کتاب پرسیدم. گفت: «ببرش خانه و شب بخوان. فقط مواظب باش کسی نفهمد!»
آن کتاب، اولین نوشته ای بود که از امام خواندم. آن شب به خاطر خواندن کتاب تا صبح بیدار ماندم. بعد از آن شدم یکی از اعضای ثابت بحث های آقای هوشنگی. چهار، پنج تا کتاب بیشتر نداشت، همان ها را می داد به بچه ها. می خواندند و می آوردند و درباره کتاب ها صحبت می کردند. با خواندن کتاب حضرت امام (ره)، مقلدش شدم. آن جلسه ها ادامه داشت تا حدود سال 52 یا 53 که از آن محل رفتیم. ارتباطم با بچه های خوب هیأت و آقای هوشنگی کم شد، تا جایی که تنها یادگار من از آن زمان، آشنایی و عشق به حضرت امام (ره) بود.