حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

مقدمه

ولا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
پروردگارا! از منیت ها، غرور در پیروزی ها و از قصور در دوران دفاع مقدس شرمسارم و از محضر امام زمان (عج)، شهیدان و امام راحل (ره) عذر تقصیر دارم.
پروردگارا! به لطف و بخشش تو امیدوارم و سپاسگزارم که در چنین عصری زیستم. در عصری که امام (ره) ما را از باتلاق سکوت و سکون به تحرک درآورد تا در کنار بزرگ انسان هایی گمنام، شاهدی بر رزم بی امانشان باشیم. اکنون دل به این خوش دارم که مدتی در هوایی نفس کشیدم که بوی عصر «عاشورا» را می داد.
یاد عاشورا، یاد جبهه های جنگ هشت ساله مان است. در آن زمان از اولیاء الله کمک گرفتیم و سختی، نابرابری و عدم آمادگی در جنگ از یک طرف و خباثت دشمن از سوی دیگر، پشت مدافعان اسلام را خم نکرد، عاشورا و کربلا بنای حرکت قرار گرفت و در کوچه پس کوچه های عشق، بسیجیان سر به فرمان ولایت سپردند و دانشگاه عشق به شهادت شکل گرفت.
جنگ ما، جنگ معنوی بود. ما با ظواهر جنگ کاری نداشتیم؛ زیرا که اصولا ظاهر آن زیبا نیست. تمایزها و مشخصه های جنگ ما در چهره رزمندگان سپاه توحید به ظهور می رسید و این نقطه پیوند ما با جنگ های صدر اسلام بود. همین امر باعث شد که کمبودها را به جان خود بخرند و از خود مایه بگذارند و محصول عملشان در زیر سایه خون های ریخته شده، حکومتی با ویژگی خدا محوری، دین باوری و مردم گرایی است.
کوتاه سخن این که امنیت حال و آینده کشورمان، مدیون خون جوانان خالصی است که امروز حضور جسمانی ندارند.
وظیفه حراست و پاسداری از این خون های مطهر به عهده همه ماست و نیاید روزی که گوهر و عیار خود را با ذخایر دنیا عوض کنیم.
مهدی مرندی

خاطره 1

سال 1337 در محله «دروازه دولاب» تهران به دنیا آمدم. اولین خاطره ام بر می گردد به سال 41. تازه ماشین آمده بود تو محله ما. صبح بیدار می شدم، کمی نان و پنیر بر می داشتم و می آمدم سر کوچه. ماشین که از دور پیدا می شد، حاضر می شدم برای پریدن. روی سپر می نشستم و دستهایم را بند می کردم به یک جای ماشین. و بعد، دیگر چیزی نمی فهمیدم. آن لحظه شاید برایم بزرگترین لذت را به همراه داشت. ماشین، سر خیابان می رسید، سرعتش کم می شد و من می پریدم پایین. همان جا می ایستادم تا آن ماشین برگردد و دوباره سوار شوم.
یک روز، وضع خیابان به هم ریخت. مردم، در مغازه هایشان را بستند و رفتند. برایم عجیب بود این که چرا وسط روز تعطیل می کنند. چند لحظه بعد، خیابان شلوغ شد. دسته ای از مردم ریختند تو خیابان. شعارشان این بود:
«یا مرگ، یا خمینی».
خوب یادم هست، کنار یک تیر چراغ برق ایستاده بودم و به مردم نگاه می کردم. خیابان خاکی بود. آن قدر تعجب کرده بودم که جرأت نمی کردم سوار ماشین شوم. مردم راه می رفتند و شعار می دادند. نمی شد راحت دور و بر را دید. همه جا پر از گرد و خاک شده بود. چشم هایم دنبال ماشین می گشت. می ترسیدم بین مردم گم شوم. یک مرتبه ماشین را دیدم که سر کوچه ایستاده. همیشه همان جا می ایستاد؛ اما نه برای زمان طولانی. گرد و خاک نمی گذاشت ببینم چه خبر است. دل تو دلم نبود. ناگهان فهمیدم دیگر نمی توانم ماشین را ببینم. آدمها دور و برش جمع شده بودند. فکر کردم شاید خراب شده است و دارند درستش می کنند. کم کم دود سیاهی کوچه را پر کرد. جرأت جلو رفتن نداشتم. دلم تاپ تاپ می زد. صدای مردم که شعار می دادند: «یا مرگ یا خمینی»، بلندتر شده بود. آن یک ساعت برایم مثل یک عمر گذشت.
مردم رفتند و کوچه خلوت شد. هنوز اول کوچه ایستاده بودم. تازه فهمیدم که آن ماشین، یک ماشین ارتشی بود. مردم شیشه های جلو و بغلش را شکسته بودند. خشم مردم انقلابی در قالب شکستن شیشه های ماشین نظامی بروز کرده بود.
از فردا سراغ دوچرخه ام رفتم. با آن تو کوچه بازی می کردم. ماشین مثل همیشه می آمد و می رفت؛ اما هیچ فکرش را هم نمی کردم که آن ماشین، همانی است که قبلا سوارش می شدم.

خاطره 2

بعد از آن اتفاق، دیدم عده ای از اهل محله نیستند. یک شیر فروش دوره گرد تو محله ما بود که برای مدتی گم شد. پس از چند ماه هم که پیدایش شد، خیلی عوض شده بود. وقتی شیر می فروخت، یک وقت می دیدی ایستاده خوابش برده است. چند لحظه بعد بیدار می شد و دوچرخه شیر فروشی اش را به جلو می راند. بعد، باز همان طور خوابش می برد. پدرم می گفت: «اثر شکنجه است. تو این مدت، توی زندان ساواک بوده.»
هنوز معنای این کلمه را نمی دانستم. چند نفر دیگر هم بودند. دوچرخه ساز محله و امام جماعت مسجد، هر دو شان، بعد از آمدن جور دیگری شده بودند.
دوچرخه ساز نمی توانست کار کند. ناخن هایشان را کشیده بودند. آچار از دستش می افتاد. می گفت: «انگشتام دیگه نا نداره.»
صورت امام جماعت مسجد کبود شده بود. دیگر حق نداشت توی مسجد نماز بخواند. قبل از همه مرد شیر فروش مرد! روزی پدرم از مسجد آمد و خبر را داد: «او به رحمت خدا رفته است.»
دوباره خیابان شلوغ شد.